دسامبر 27, 2009 در 13:41
· طبقه بندی شده زیر سیاسی ·برچسبها یزید, انقلاب سبز, عاشورا
تهران مانند شهرهای جنگزده است. در امتداد خیابان انقلاب تا بلوار کشاورز جنگ و گریز تمام عیار در جریان است. خیابان کارگر شمالی از بلوار کشاورز تا خیابان فاطمی مانند مانطق آزاد شده است. نیروها ضدشورش و لباس شخصیها در تقاطع کارگر و کشاور متمرکز شده است. ساعت حدود دوازده و نیم. مردم از داخل پارک لاله به بلوار کشاورز آمدند و سر خیابان ۱۶ آذر با شعارهای مانند «این ماه ماه خون است یزید سرنگون است» پلاکارد بزرگی از خامنهای را به زیر کشیدند در حد فاصل میدان انقلاب که توسط نیروهای بیشماری محاصره شده بود تا بلوار کشاورز تظاهرات پراکنده اما پرقدرت در جریان است. در یکی از خیابانهای فرعی سمت غرب خیابان کارگر شمالی نرسیده به بلوار کشاورز نیروهای ضدمردمی خیابان را بسته بودند اما تظاهرات کنندگان که عمدتا جوان بودند به سویشان سنگپرتاب میکردنند و نیروهای ضدشورش هم به سنگپراکنی مشغول بود. تظاهرات کنندگان مانند جنگهای کلاسیک رفتار میکردند جمعیت زیاد در وسط خیابان بود چند جوان جلو میرفتند سنگ پرتاب میکردند و عقبنشینی میکردند. یکی از نیروهای پلیس هم مشغول فیلمبرداری بود اما دیگر کار از این حرفها گذشته است. شعار غالب مرگ بر دیکتاتور بود. یا حسین میرحسین هم که دیگر نقل هر گردهمایی شده است.
دوستان و بستگانی که در سایر نقاط شهر بودند نیز از میدان امام حسین تا سایر نقاط گزارشهای مشابهی دادند. روحیه مردم عالی است! بشاش به هم لبخند میزنند و «مرگ بر دیکتاتور» میگویند. خفتی که دیکتاتوران حاکم بر ایران این روزها و ماهها میکشند کمنظیر است. در مخیلهی من نمیگنجد که چرا این لاشهی گندیده را رها نمیکنند؟
در یک کلام عاشورا را هم فتح کردیم! تمام شد عصر نذریپزان و خرافات و تحمیق عاشورایی اگر هست عاشورای قیام علیه ظلم و بیعدالتی است. اگر که باشادی و شعف اینها را مینویسم میدانم دوستانی زخمی اسیر دست این جنایتکاران هستند. دلم شور میزند نگران هستم اما چه میشود کرد؟ دیگر این مردم به جان آمده زندگی ذلتبار را نمیتوانند تحمل کنند. راستش را بخواهید از شجاعت این مردم جسور در عجب هستم. امیدوارم امروز این پیروزی هم با کمترین میزان خسارت به سرانجام برسد و همهی بچههای این سرزمین سالم به خانه بیایند. دیکتاتور مرده است. دیکتاتوری که مردم زیر سرنیزه تصویرش را پایین میکشند به درد لای جرز دیوار میخورد.
پیوند پایدار
دسامبر 25, 2009 در 19:56
· طبقه بندی شده زیر حقوق انسانی, سیاسی ·برچسبها یزید, امام حسین, ابوالفضل, جنبش سبز, عاشورا
پیوند پایدار
دسامبر 24, 2009 در 19:29
· طبقه بندی شده زیر حقوق انسانی ·برچسبها آزادگی, امام حسین, دین, عاشورا
پیوند پایدار
دسامبر 21, 2009 در 16:51
· طبقه بندی شده زیر جامعه, حقوق انسانی, سیاسی ·برچسبها قم, آیتالله منتظری, جنبش سبز, دیکتاتور
تازه از قم رسیدم. آقای منتظری را بدرقه کردیم. او بر دوش سبزترین مردمان این روزگار روان شد و در دلها جای گرفت. «حسینعلی منتظری» نه به پیشوند «عظما» و «پیشوا» نیاز داشت نه به پسوند «ره»، او «ارتحال» نکرد مانند همهی انسانها، درگذشت، مرد. همه میمیرند، اما همه این بخت و اقبال و سعادت را ندارند که بر دوش و در قلبِ آگاهترین و آزادترین مردمان در حالی که زیر سرنیزه هستند و بیم از دست دادن مال و مقام و جان دارند بدرقه شوند.
مقبول مردم آگاه بودن از هر صفتی بالاتر است. ترسوهایی که پشت القاب و عناوین دروغین خود را مخفی میکنند هرگز به این درجه از بزرگی و معرفت نمیرسند که بتوانند همه را بنهند و خود باشند بیهیچ عنوان و لقبی. جمعی را که من میشناختم و امروز در مراسم خاکسپاری این انسان آزاده شرکت کرده بودند اکثرا به هیچ دین و خدایی معتقد نبودند بعضیهاشان فرزند یا خواهر و برادر کسانی بودند که در سالها اول انقلاب اعدام شدند اما آنها آمده بودند تا «منتظری» را تنها نگذارند آنها در کنار کسانی قدم برمیداشتند که مسلمانان معتقدی بودند، در میان کسانی که آیتالله العظمی منتظری را به عنوان مرجع تقلید قبول داشتند. نمیدانم شاید بهاییها و ارمنیها و یهودیها هم در این مراسم حضور داشتند. این بزرگی است! نه نشستن بر تختی که از پایههایاش خون میچکد. مجیزگویان قدرت، چشمان به ثروت است و دلشان از قدرت میترسد و میلرزد اما انسانهای آزادهای که برای تشییع آیتالله منتظری آمده بودند نه تنها چیزی به دست نمیآوردند که ممکن بود همه چیز خود را از دست بدهند.
حتما تا کنون فیلمها و عکسهای بسیاری از این مراسم دیدهاید و من قصد شرح و بسط زیادی ندارم. فضا اندوگین و در عین حال شاد بود. اندوهگین برای این که انسانی آزاده که پشتیبان جنبش بود را از دست داده بودیم و «شاد» برای این که در «قم» در مرکز حکومت دینی با صدای بلند و رسا مرگ دیکتاتور را میخواستیم. شاد بودیم برای این که میدیدم علیرغم تمام فشارها و ترس در دلها انداختنها و تجاوزها و شکنجهها… باز مردم آمدهاند تا یار خود را، تا یاورشان را، تنها نگذارند. شعارها مستقیم «قدرت مطلقه»ی ولایت فقیه را نشانه گرفت بود. مردم سرزنده و مشتاق و امیدوار بودند در خیابان که روان شده بودند به مناسبت عبور از محلهای مختلف شعارهای متقاوتی میدانند. برخی از شعارهایی که من شنیدم و بعضا فریاد کردم از این قرار بود:
شعارهای مربوط به مراسم
× عزا عزاست امروز روز عزاست امروز/ ملت سبز ایران، صاحب عزاست امروز.
× منتظری نستوه راهت ادامه دارد/ حتا اگر دیکتاتور بر ما گلوله بارد.
× منتظری نمرده/ دیکتاتوره که مرده.
× روحانی آزاده/ آزادیت مبارک.
× روحانی واقعی/ منتظری، صانعی
پس از عبور از بسیج دانشآموزی
× بسیجی، سپاهی با این هم جنایت، خجالت خجالت.
× پول نفت گم شده/ خرج بسیجی شده.
× حسین حسین شعارتون/ تجاوز افتخارتون.
× بسیجی واقعی/ همت بود و باکری.
در بارهی رهبر
× این ماه ماه خون است/ یزید سرنگون است.
× اون که میگن عادله/ دروغ میگن قاتله.
× معاویه حیا کن/ سلطنت را رها کن.
در بارهی صدا و سیما
× مزدور چند گرفتی/ دوربین و دست گرفتی.
× بیست و سی، بیست و سی/ حیلهی عمرو عاصی.
× ننگ ما ننگ ما صدا و سیمای ما.
شعارهای مذهبی
× یا حجت ابن الحسن/ ریشهی ظلم رو بکن.
× الله و اکبر.
× ابوالفضل علمدار/ ریشه ظلم و بردار.
در مورد موسوی و کروبی
× یاحسین میرحسین. (در حد وسیع)
× ابوالفضل علمدار/ کروبی رو نگهدار.
× کروبی بت شکن/ بت بزرگ رو بشکن.
سایر شعارها
× هموطن شهیدم/ خون تو پس میگیرم.
× تجاوز توی زندان/ این هم بود توی قرآن؟
× تاسوا، عاشورا/ پایان هر کودتا.
× محمود خائن/ آوره گردی/ خاک وطن را ویران کردی// کشتی جوانان وطن الله اکبر/ کردی هزاران بیکفن الله اکبر// مرگ بر تو/ مرگ بر تو.
× این همه لشکر آمده/ عمر ستم سرآمده.
چنین بود آخرین سفر انسانی که راضی به مرگ فرزندان این سرزمین نبود. عمری را با عزت سپری کرد و به ننگ و ذلتِ چسبیدن به قدرت گرفتار نشد و محبوب قلبهای انسانهایی شد که روح خود را به ثروت و قدرت نفروختند. آزادیخواهی ادامه دارد و دوستانش روز به روز بیشتر میشوند و دشمنانش رو به نابودی دارد. به راستی که در بهار آزادی جای منتظری نیز مانند ندا و سهراب و کیانوش و آسا… خالی خواهد بود.
ارسال به:
::
::
::
::
::
::
::
::
::
::
::
پیوند پایدار
دسامبر 15, 2009 در 20:39
· طبقه بندی شده زیر سیاسی ·برچسبها انقلاب, انقلاب ۵۷, بسیج, جنبش سبز, دانشجو, زنان
پیوند پایدار
دسامبر 13, 2009 در 00:33
· طبقه بندی شده زیر سیاسی ·برچسبها ایتالله خمینی, جنبش سبز
پیوند پایدار
دسامبر 12, 2009 در 01:00
· طبقه بندی شده زیر ادبیات, شعر ·برچسبها ۲۱ آذر, احمد شاملو
نمیتوانم زیبا نباشم…
نمیتوانم زیبا نباشم
عشوهیی نباشم در تجلی جاودانه.
چنان زیبایم من
که گذرگاهام را بهاری نابهخویش آذین میکند:
در جهان ِ پیرامنام
هرگز
خون
عُریانی جان نیست
و کبک را
هراسناکی سُرب
از خرام
باز
نمیدارد.
چنان زیبایم من
که اللهاکبر
وصفیست ناگزیر
که از من میکنی.
زهری بیپادزهرم در معرض ِ تو.
□
جهان اگر زیباست
مجیز ِ حضور ِ مرا میگوید. ــ
ابلهامردا
عدوی تو نیستم من
انکار ِ تواَم.
۱۳۶۲
احمد شاملو، مدایح بیصله، م.آ. ۸۶۹
هر جمع و گروه مردم و ملت و نحله و مذهب و آیینی… انسانهای شاخص و بارزی دارند که به آنها سرفرازند ما، کافرانِ انسانکیش، به شاعر بزرگمان احمد شاملو مفتخریم. شاعری که از «آزادی» زیباترین سرودها را ساز کرد تا سکوت را در تاریکترین شبها به فریادی روشن بدل کند. شاعری که هرگز بر هیچ ستمکاری سرفرود نیاورد و مدایحاش از آنجا که در مدح آزادی و مردم آزادیخواه بود هرگز صلهای در پینداشت.
نادرند انسانیهای چون احمد شاملو که گوهری گران بها دارند اما در پای خوکان نمیریزند و به رایگان به مردم میبخشند و جان خود را نیز پیوست میکنند.
شاملو میتوانست اگر میخواست با یک «آری» بر تمام «نه»ها غلبه کند و در مکنت و شهرت روزگار بگذراند و چند سالی و شاید دههای بیشتر زندگی کند اما او قاطع و مصمم «نه» گفت و زخم هزار خنجر را تاب آورد.
شاملو با پشتکاری افسانهای قلم میزد، شعر میسرود، ترجمه میکرد، فرهنگ گوچه مینوشت، روزنامهنگاری میکرد و زندان میرفت، منزوی میشد و با تمام اینها زندگی میکرد و عشق میورزید. به تنهایی چندین نفر بود و بار عقبنگهداشتهشدگی ملتی را به دوش میکشید. او ساحتهای مختلف داشت و آثار به جا مانده از او پهنهی وسیع و حیرتانگیزی را پوشش میدهد و او همهی اینها هست اما بیش و پیش از هر چیزی «شاعر بزرگ آزادی» است.
«نیما» شعر را از قالبهای خشک اوزان عروضی نجات داد. او طول وزنها را به ضرورت موضوع بلند و کوتاه میکرد یا حتا وزن عوض میکرد و قافیه را به ضرورت معنا و ایجاد هارمونی هر جا که لازم بود به کار میبرد. اما شاملو گامی فراتر نهاد و شعر را حتا از اوزان نیمایی نیز رها کرد و شعریی آزاد از وزن آفرید که فقط شعر بود، شعری ناب برای انسان فردا، انسانی ناب و رها از قیدها و بندها و بیگانهکنندگان…
در نیم قرن گذشته کمتر متن ادبی را میتوان یافت که از «آزادی» بگوید و نشانی از شاملو بر پیشانی نداشته باشد. برای همین است که در جمهوری اسلامی یکی از نامهای میشه ممنوع نام احمد شاملو بوده است. حتا وقتی میخواهند به او توهین هم کنند با گوشه و کنایه صحبت میکنند و از بردن نامش پرهیز میکند. نام شاملو که میآید انگار نام عزائیل را شنیدهاند و البته حق دارند. هر چقدر دشمن شاملو باشند باید به آنها حق داد زیرا شاملو انکار آنان بود. وجودش به تمامی نفی جهل بود. برای لحظهی بر پای اینان سر فرود نیاورد…
با تلخصِ سرخ بامداد به پایان بردم
لحظه لحظهی تلخ انتظار خویش. (احمد شاملو، با تلخص خونین بامداد، م.آ. ۱۰۴۵)
ارسال به:
::
::
::
::
::
::
::
::
::
::
::
پیوند پایدار
نوشتههای قدیمیتر »