و سرانجام ۲۲ بهمن!

به قول مطرب و ساقی برون رفتم، که منبررُو
از این راهِ گران منزل، خبر دشوار می‌آورد. حافظ

و سرانجام ۲۲ بهمن دارد از راه می‌رسد. روزی که چندین ماه است انتظارش را می‌کشیم. روزی که فرصت داریم به خیابان‌ها بیاییم و از آزادی و خواسته‌های انسانی خود دفاع کنیم. روز جشن ملی، روز شادی و دلهره، تمام جهان در آن روز دارد ما را می‌نگرد که چه می‌کنیم! که چه می‌خواهیم! که چقدر آمده‌ایم! کسی از ما انتظار ندارد در این روز «جمهوری اسلامی» را سرنگون کنیم. نه ما دون کیشوت هستیم نه این رژیم آسیاب بادی! کسی انتظار ندارد ما صدا و سیما را تسخیر کنیم یا پادگان‌ها را اشغال کنیم، کسی انتظار ندارد ما با نیروی پلیس درگیر شویم. ما مردمی صلح‌جو هستیم، از جنگ، از مرگ، بیزاریم. ما عدالت و آزادی می‌خواهیم. برابری و زندگی شرافت‌مندانه‌ی انسانی. ما خود را قوم و نژادی که برتر است و تخم‌دوزرده می‌گذارد نمی‌دانیم. مردمی هستیم مانند سایر مردمان این روزگار با تاریخی که گاه می‌توانیم به آن ببالیم و گاه شرمسار هستیم. ما در پیشرفت بشریت و رساندنش به «کره‌ی ماه» و «دل اتم» نقش داشته‌ایم و از تلاش سایر مردمان نیز بهره‌ی فراوان برده‌ایم. می‌خواهم بگویم ما نژادپرست و شوونیست و خودبزرگ‌بین و دیگران حقیرشمار نیستیم. ما سلطه‌طلب هم نیستیم، نمی‌خواهیم برای مردم سایر کشورهای دنیا تعیین تکلیف کنیم. ملتی بی تفاوت هم نیستیم. همان‌گونه که انتظار داریم دیگران در هنگام مشکلات ما را یاری رسانند ما هم در حد وسع و توان خود برای یاری سایر مردمان دستی گشاده داریم.
روز بیست دوم بهمن مانند جنگ‌جویان به میدان نمی‌رویم انگار که می‌خواهیم به مهمانی برویم به جشن خانوادگی می‌رویم. همه با هم، پدرها مادرها! نگران در خانه نشینید دست فرزندانتان را بگیرید و با هم به راهپیمایی بروید. روز ۲۲ بهمن قرار است قلب‌هایمان به هم نزدیک‌تر شود، قرار است شادتر شویم، قرار است انرژی بگیریم. سبز می‌پوشیم، سبز با خود برمی‌داریم و تهران و جهان را سراسر سبز می‌کنیم. وقتی دور هم جمع شدیم وقتی هزار، و ده‌هزار و صدهزار و میلیون شدیم. خواسته‌های خود را که خواسته‌های عجیب و غریبی هم نیست زمزمه می‌کنیم، فریاد می‌کنیم، ترانه می‌کنیم و می‌خوانیم.
ما چیز زیاد نمی‌خواهیم حق ساده و قانونی خود را می‌خواهیم که ۳۱ سال پیش وقتی آقای خمینی آمدند در همین بهشت‌زهرا، روز اول ورود میثاقش را بستند. چیزهایی شبیه به این گفتند که: «مردم هر روزگار باید انتخاب خودشان را داشته باشد گیرم‌پدران ما کسی را انتخاب کردند چرا ما باید تن به انتخاب آن‌ها بدهیم.» ما هم حالا همین را می‌گوییم. رفراندوم می‌خواهیم. مگر شما نمی‌گویید «ولی‌فقیه»تان را خدا و امام زمان نصب کرده‌اند. خب چرا از رفراندم می‌ترسید؟ مگر نمی‌گوید خدا نعمت «جمهوری اسلامی» را به مردم داده است؟ خب چرا «خدا» را ضعیف می‌شمارید؟ یعنی «خدایتان» اینقدر ناتوان است که باید با ضرب باتوم پلیس‌هایتان، با کهریزک و شکنج‌گاه‌هایتان، با کتک‌زدن مادران داغدار و پدران کمرشکسته زیر بار جوان از دست داده، با اعدام جوانان… نعمت خود را استمرار بخشد! چرا تصور می‌کنید اگر «رفراندوم» بگذارید دست «خدا» را بسته‌اید یعنی «خدای» شما فقط بلد است زور بگوید؟ مگر نمی‌گفتید «خون بر شمشیر» پیروز است؟ پس چرا شمشیرهایتان را غلاف نمی‌کنید؟
اگر ما می‌خواستیم طبق غریزه و زور و اجبار زندگی کنیم که «فرشته» می‌شدیم که «سیب» گاز نمی‌زدیم و «گندم» نمی‌خوریدم. ما انسانیم و انسان یعنی آزادی اراده. اراده برای «رنج کشیدن»، «لذت بردن». ما برهوت هبوط را به جبروت بهشت واگذاشتیم تا انسان شویم. و حال شما می‌خواهیم انسانیت ما را بگیرید و وکیل ما شوید و ما را به زور به آخور بهشت ببندید و این از هر دوزخی برای ما رنج‌آورتر است…
۲۲ بهمن دارد از راه می‌رسد ما دست افشان و پای‌کوبان، سبز و سرخوش از انقلاب به آزادی می‌رویم تا بگویم ما دیکتاتوری نمی‌خواهیم، ما فساد و تباهی نمی‌خواهیم، ما جنگ و خون‌ریزی نمی‌خواهیم، ما بند و زنجیر نمی‌خواهیم، ما فقر و گرسنگی و تبعض و بی‌عدالتی نمی‌خواهیم. ما می‌خواهیم شیوه‌ی زندگی‌مان را خودمان انتخاب کنیم.
این شاید آخرین بار باشد که خواسته‌های خود را با گل و لبخند بیان می‌کنیم. اگر زنجیر سگ‌هایتان را رها کنید و به جان ما اندازید، اگر دست تعرض به مادران و پدران‌مان برید، اگر بخواهید دوباره با منطق زور با ما طرف شوید. بدانید که روزگار را چنان بر شما تنگ خواهیم کرد که «جهنم» خدایتان پیشش «بهشت» باشد. این آخرین فرصت شماست که صلح‌جویانه پای رفراندوم بروید و به نظر مردم احترام بگذارید. اگر چنین نکنید سرنوشتی برایتان رقم خواهد خورد که در بدترین کابوس‌های‌تان هم خوابش را نمی‌بیند. شما تمام زور و بازوی خود را تا کنون نشان داده‌اید گروه گروه به زندان انداختید شکنجه کردید، اعدام کردید، بمب گذاشتید به سرها شلیک کردید به قلب‌ها و می‌بینید که هیچ کاری از پیش نبرده‌اید و ما فقط شعار داده‌ایم و شعر خوانده‌ایم و روی دیوارها شعار نوشتیم. ما هنوز کاری نکردیم داریم با شما یک‌جانبه سخن می‌گویم و شما مشت به چهره‌ی ما می‌زنید. آماده باشید که با مشت‌های گره‌کرده‌ی ما روبه‌رو شوید. امروز اگر به خواست ما که خشونت‌طلب نیستیم گردن ننهید فردا کسانی عرصه‌گردان می‌شوند که دودمان‌تان را به باد می‌دهند که مانند صدام از سوراخ بیرون‌تان می‌کشند و به دارآویزانتان می‌کنند.
دوستان وعده‌ی ما ۲۲ بهمن، شاد و پرانرژی و بی‌واهمه می‌آیم با نور امید در دل‌هایمان و برق شوق در چشمانمان. ما می‌آییم تا عزم و اراده‌ی خود را برای زندگی بهتر و دنیایی انسانی‌تر و ایرانی آباد و آزاد و انسانی به تمام جهانیان نشان دهیم و بدانید اگر نیاییم اگر «کم» بیاییم سرنوشتی شوم‌تر از آن‌چه تا کنون داشته‌ایم خواهیم داشت. راه سومی نیست یا می‌آییم و آزاد می‌شویم یا در خانه می‌نشینیم تا سقف بر سرمان خراب شود. حاشیه‌ی امنی وجود ندارد به خیابان بیاید از نفس هم گرم می‌شویم و می‌روییم و گل می‌دهیم. مرگ یک بار شیون هم یک بار! تا کی می‌خواهید تنتان بلرزد و سفره‌تان روزبه‌روز خالی‌تر شود. «رنج» این سال‌ها را تحمل کردیم حیف است به «گنج» نرسیم. ما که «نابرده رنج، گنج طلب» نمی‌کنیم. سال‌هاست داریم برایش رنج می‌کشیم و اکنون در یک قدمی ما قرار دارد یک «خسته نباشید» به هم بگویم و این بار زمین مانده را برداریم.

نوشتن دیدگاه

از ۲۲ خرداد به راه افتادیم در ۲۲ بهمن به آزادی خواهیم رسید.

امسال را حاکمان «جمهوری اسلامی» با خواب‌های طلایی آغاز کردند. تصور می‌کردند در اوج ثبات و شکوفایی قرار دارند. مثل آدم مرفهی که دیگر نیازهای اولیه‌اش را پاسخ گرفته است و دنبال کم کردن وزن و رسیدن به سرووضع خود است، سالشان را سال «اصلاح الگوی مصرف» نامیدند. قصد داشتند در انتخاباتی پر سر و صدا و آزاد، چیزی شبیه انتخابات آمریکا، با مناظره و کارناول خیابانی مردم را پای صندوق‌ها بکشانند و تمام محاسباتشان بر این مبنا بود که از دل این ماجراها احمدی‌نژاد با رای بالا انتخاب می‌شود. ساکنان تازه‌ی کاخ سفید هم می‌توانستند به مردم خود بگویند:«چه می‌شود کرد، مردم ایران مردمی مذهبی هستند و رهبر مذهبی خود را دوست دارند و شخصی که مورد تایید رهبر هست در دموکراسی که به هر حال با معیارهای جهان سومی قابل قبول هم هست به ریاست‌جمهوری برگزیده شده است. پس ما باید با این دولت وارد مذاکره شویم و به مشکلات سی سال بینمان خاتمه دهیم و از جمهوری اسلامی برای سرکوب مخالفانمان در منطقه استفاده کنیم.» این گونه بز رازی دزد هم راضی. جمهوری اسلامی می‌توانست به جامعه جهانی باز گردد و نوکیسه‌های بورژوا شده می‌توانستند بر ثروت‌های افسانه‌ای خود بیافزایند.
بازی خوب شروع شد و مردم هم وارد بازی شدند اما بازی نخوردند و بازی را به هم زدند. یکی از نامزدها که از غربال تنگ منفذ شورای نگهبان عبور کرده بود رای بالا آورد و سوگلی رهبر شکست مفتضاحانه‌یی خورد. پس چاره‌یی نماند جز تقلبی گسترده، شتابزده و مضحک و اعلام برنده شدن آقای احمدی‌نژاد به عنوان رئیس جمهوری و حمایت سریع و صریح رهبر از او. تا اینجا هنوز اتفاق مهمی نیفتاده بود. جهان می‌توانست این انتخابات را تایید کند و این‌ها هم از مردم دل‌جویی کنند و لقمه‌نانی و پست حاشیه‌یی برای نامزدهای شکست‌خورده تدارک ببینند و در نهایت سرخوردگی می‌ماند برای نسل جوانی که به میدان آمده بود تا سرنوشت خود را تعیین کند که آن‌ها بعد از مدتی فروکش می‌کرد و مردم به کار و بارشان می‌رسیدند و اوضاع ختم به خیر می‌شود و نکبتی که گریبان‌گیر مردم بود تدوام پیدا می‌کرد. آن‌ها روی سکوت مردم شرط بسته بودند. در دوران موسوم به اصلاحات از سوی اصلاح‌طلب‌ها این موضوع جا افتاده بود که مردم حاضر به دادن هزینه نیستند آن‌ها فقط تا پای صندوق پشت نامزدها را دارند و بعد از آن به خانه می‌روند و حاضر نیستند برای دفاع از رئیس‌جمهور منتخبشان جان‌فشانی کنند و به خیابان بیایند. چه چیز این طلسم شوم را خنثا کرد. حضور خودبه‌خودی و شورانگیز مردم پس از اعلام رای. مردم به خیابان آمدند و «رای خود» را طلب کردند.
از فردای ۲۲ خرداد نبرد آغاز شد. خروش میلیونی مردم در ۲۵ خرداد جمهوری اسلامی را در بن‌بست قرار داد. اگر دست به سرکوب گسترده می‌زدند پروژه‌ی نزدیکشان به آمریکا و رفتن به سوی حکومتی با استاندارهای جهانی، گیرم استاندارهای تخفیف داده شده‌ی جهان سومی داشتند به خطر می‌افتاد. چاره را در تهدید دیدند، رهبرشان آمد و تهدید کرد این تهدید کارساز شود، ۳۰ خرداد مردم مصمم به خیابان‌ها آمدند، بساط کهریزک را راه انداختند و تصور کردند که دیگر جنبش سبز را سرکوب کرده‌اند و حالا می‌توانند، کهریزک را نفی کنند و دو سه مقصر هم پیدا کنند. اما جنبش خروشان‌تر به پیش رفت و کار به عاشورا کشید و این‌ها مجبور شدند چوبه‌ی دار به پا کنند و دو جهان نازنین را بردار کشند، گیرم آنان اساسا ربطی به خیزش سبز مردم نداشتند و قبل از انتخابات دستگیر شده بودند. رفتن به سمت خشونت لجام‌گسیخته پروژه‌ی نزدیک‌شان به غرب را مختل می‌کند.
در این مورد آمریکا بارها به جمهوری اسلامی فرصت داد تا جنبش سبز را با روش‌هایی نچندان خشن سرکوب کند یا بتواند به هر حال به اجماع درونی برسند و مثلا با حذف احمدی‌نژاد فضا را آرام کنند تا غرب بتواند به رژیم نزدیک شود. مسلما آمریکا پس از سی سال موش و گربه بازی کردن با جمهوری اسلامی حالا نمی‌تواند در حالی که حکومت کاملا بی‌ثبات است و خیزش مردمی وجود دارد به جمهوری اسلامی متزلزل نزدیک شود.
۲۲ بهمن، نبرد نهایی یا حداقل نبردی سرنوشت ساز است. افکار عمومی جهان همراه جنبش سبز است و دیگر همگان فهمیده‌اند مردم ایران هیچ سنخیتی با حکومتی که برآنان فرمان می‌راند ندارد. ۲۲ بهمن مردم هرچقدر باشکوه‌تر به خیابان‌ها بیایند حفاظ امنیتی بالاتری برای خود ایجاد می‌کنند و جلوی خشونت جمهوری اسلامی را خواهند گرفت. حاکمان ایران دیگر زمان برای کش دادن ماجرا ندارند درواقع فرصتشان خیلی وقت است به پایان رسیده است. این آخرین گام و سرنوشت‌سازترین گامی است که مردم ایران برای رسیدن به آزادی و زندگی شرافت‌مند انسانی باید بردارند. این گام هرچقدر استوارتر و بلندتر برداشته شود سرنوشت بهتری برای‌شان رقم خواهد خورد. اکنون همه‌ی ما آرشی هستیم با تیری در کمان که هر چقدر این تیر بلندتر بپرد خانه‌هایمان فراخ‌تر می‌شود.

مرز را پرواز تیری می‌دهد سامان
گر به نزديكی فرود آيد
خانه‌هامان تنگ
آرزومان كور
ور بپرد دور
تا كجا؟ تا چند؟ (آرش کمان‌گیر، سیاوش کسرایی)

ما شایسته‌ی زندگی بسیار بهتری هستیم نکبتی که پیرامون‌مان را گرفته است در شان و حد و اندازه‌ی تاریخ و فرهنگ و میزان رشد اجتماعی‌مان نیست. در صد سال گذشته از مشروطه تا کنون داریم برای آزادی و حق تعیین سرنوشت و عدالت اجتماعی مبارزه می‌کنیم و اکنون افق روشنی در پیش چشم‌مان گشوده شده است. پیرهایمان برای خاطر جوانانمان و جوانان‌مان برای تدارک دید سال‌ها خوش پایانی برای پیرانمان روز ۲۲ بهمن به خیابان می‌آیند و ارداه‌ی خود را برای داشتن زندگی بهتر در دنیایی بهتر به نمایش می‌گذارند. نه فقط برای خود که برای سعادت نوزاد دشمنمان به خیابان می‌آییم.

نه به خاطر ِ آفتاب، نه به خاطر ِ حماسه
به خاطر ِ سايه‌ي ِ بام ِ کوچک‌اش
به خاطر ِ ترانه‌ئي
کوچک‌تر از دست‌هاي ِ تو

نه به خاطر ِ جنگل‌ها، نه به خاطر ِ دريا
به خاطر ِ يک برگ
به خاطر ِ يک قطره
روشن‌تر از چشم‌هاي ِ تو

نه به خاطر ِ ديوارها ــ به خاطر ِ يک چپر
نه به خاطر ِ همه انسان‌ها ــ به خاطر ِ نوزاد ِ دشمن‌اش شايد
نه به خاطر ِ دنيا ــ به خاطر ِ خانه‌ي ِ تو
به خاطر ِ يقين ِ کوچک‌ات
که انسان دنيائي‌ست
به خاطر ِ آرزوي ِ يک لحظه‌ي ِ من که پيش ِ تو باشم
به خاطر ِ دست‌هاي ِ کوچک‌ات در دست‌هاي ِ بزرگ ِ من
و لب‌هاي ِ بزرگ ِ من
بر گونه‌هاي ِ بي‌گناه ِ تو(احمد شاملو، از عموهایت)

وعده‌ی ما ۲۲ بهمن تهران، میدان آزادی‌‌‌‌‌‌ و سراسر جهان.

نوشتن دیدگاه

ما جمهوری اسلامی را نامعتبر کردیم نه کسانی که اعتبارشان را از جمهوری اسلامی گرفته‌اند.

تصمیم یک‌جانبه و غیرمنتظره‌ی بالانشینان بالاترین مبنی بر تقسیم کابران به «معتبر» و «غیرمعتبر» یا «حقیقی» و «غیرحقیقی» و «ثبت‌شده» و «ثبت نشده» و بالاخره «سرشناس» و «گم‌نام»! داغ دیرینه‌یی را که بر دل دارم تازه کرد.
در تمام این سال‌ها گروهی بودند که با همکاری با حکومت به «نام» و «نان» رسیدند و طرفه این که همانان در مبارزه با حکومت هم بر «نام» و «نان» خود افزودند. آن‌ها یا در حکومت وکیل و وزیر بودند یا صاحب روزنامه و رسانه، آنان مجاز بودند کتاب بنویسند و منتشر کنند و از بازی‌های روزگار همین بس که حتا اکنون که در خارج از ایران هستند و در «بی‌بی‌سی» و «صدای آمریکا» برنامه دارند کتاب‌هایشان کم و بیش پشت ویترین کتاب‌فروشی‌ها خودنمایی می‌کند. اگر به زندان می‌افتادند از شکنجه‌های قرون‌وسطایی خبری نبود بعد هم به چند سال زندان محکوم می‌شدند و با وثیقه آزاد می‌شدند و در حالی که ممنوع‌الخروج بودند سر از خارج در می‌آوردند! آن‌ها «سرشناس» شدند و این تصور غلط به وجود آمد گویا اینان داناترین، هنرمندترین و سیاست‌مدارترین مردمان ایران هستند اما این تصور با دمیدن نخستین شراره‌های تیغ آفتاب یک‌سره باطل شد و تازه این از نتایج سحر است بگذارید بهار برسد در حیرت می‌مانید از این هم زنگ و بوی و عطر و طعم که در فضا خواهد پیچید.
آن سوی سرشناسان هستند و این سوی ما هستیم. خیل گمنامان، گوزن‌های بی‌نام نشان، زنده‌هایمان مجبور هستند با نام مستعار بنویسند و به قتل رسیدگانمان بی‌سنگی برگور در خاوران‌‌ها خفته‌اند. ما را وقتی دستگیر می‌کنند یا بی‌دادگاه و محاکمه اعدام می‌کنند یا آنچنان شنکجه می‌کنند که دیگر پس از سال‌ها اسارت وقتی آزاد می‌شویم هرگز نمی‌توانیم به زندگی عادی برگردیم. اکنون به لطف حضور مردمی در صحنه نام اعدام شدگانمان برده می‌شود و یا وقتی به قتل می‌رسیم شناخته شده می‌شویم! اعتبار پیدا می‌کنیم و معتبر می‌شویم. می‌شویم ندا آقاسلطان، اشکان خطیبی، سهراب عرابی… ما را به «بی‌بی‌سی» و «صدای آمریکا» راه نمی‌دهند ما ناشناخته باید باقی بمانیم، ما طاعون داریم چون از انقلاب حرف می‌زنیم، زیر بار بازی سیاست‌بازان نمی‌رویم، تازه ما کسی نیستیم، ما را که کسی نمی‌شناسند، ما ارتش رهایی هستیم، سوخت‌بار انقلاب. ما باید بسوزیم خاکستر شویم ما سپیده هستیم ما پگاه‌ایم ما بامدادیم. ما را نه در شب جایی هست نه در روز، چاوشانی هستیم که سحر را بشارت می‌دهیم که روز و روشنی را بشارت می‌دهیم. ما خروس بی‌محل‌ایم لایق چاقوی قصاب. ما بنفشه‌ایم:

وارتان بنفشه بود
گُل داد و
مژده داد: «زمستان شکست!»
و
رفت…(۱)

امید داریم روزی در سرزمینی آزاد زندگی کنیم تا بتوانیم از زندگی لذت ببریم به کاری که دوست داریم بپردازیم ما را سودای قدرت و ثروت نیست ما وجدان بیدار بشریت هستیم سر برآستان قدرت نمی‌ساییم، «بر سلطه‌ایم نه با سلطه» شکایتی هم نداریم خود انتخاب کردیم که آزاده باشیم. ما را نه طمع بهشت نه ترس از دوزخ به این کار وانمی‌دارد ما به خود، به وجدان خود، تکیه داریم و همین که پیش خود شرمسار نباشیم مزد خویش را ستانده‌ایم.

بی‌گمان این حرف‌ها برای نفی فعالیت علنی نیست. ما دوست داریم علنی فعالیت کنیم و با مردم خود سخن بگوییم فرصت این‌کار به ما داده نشده است. ما نمی‌توانستیم در روزنامه‌ها حضور داشته باشیم، ما ملحدیم، ما بهاییم ما کمونیستیم ما هوادار مشروطه‌ایم ما هم‌جنس‌گرا هستیم ما مهدور الدمیم!
از آیت‌الله منتظری تا محسن سازگارا هستند افرادی که زمانی در قدرت بودند اما به آن پشت‌پا زدند و اکنون در صف مردم هستند اینان از شهرت و اعتبار خود مایه می‌گذارند، یا باید بگذارند، تا از حق ما که از شهرت بی‌بهره‌ایم، چون موقعیتی برای عرضه‌ی خود نداشتیم تا اندیشه‌هایمان را با مردم در میان بگذاریم، دفاع کنند.(۲)

و اما بالاترین
بی‌شک «بالاترین» نقش بسیار مؤثر و مفیدی در اطلاع‌رسانی به جنبش انقلابی مردم ایران، جنبش سبز، داشته است و نمی‌توان این نقش مهم را ارج ننهاد و از مدیران و برنامه‌نویسان و حامیان مالی این سایت تشکر نکرد. اما این دلیل نمی‌شود که تصمیمات مدیران بالاترین مورد نقادی قرار نگیرد.
تصمیم به طبقه‌بندی کاربران از حیث نام حقیقی یا نام مستعار تقسیم‌بندی عجولانه و فکر ناشده‌ای بود. مدیران بالاترین در وب‌لاگ رسمی خود در این باره این‌گونه می‌نویسند:

اما پس از ایجاد آن به نتیجه رسیدیم که در مورد بعضی از افراد معروفی که در بالاترین فعالیت میکنند هم این شبهه وجود دارد که آیا این افراد خودشان هستند یا نه. ما در برنامه داریم که به افراد سرشناسی که در بالاترین با نام واقعی خود به فعالیت می پردازند این نوع حساب کاربری را تقدیم کنیم.(۳)

«تقدیم کردن» حساب کاربری به این افراد برجسته و سرشناس ایجاد نوعی اولیگارشی و ایجاد طبقه‌ی اشراف است. (می‌بنید حساب را برایشان باز نمی‌کنند، یا به آن‌ها نمی‌دهند، به آن‌ها تقدیم می‌کنند.) دلیلی که برای این‌کار خود می‌آورند بسیار سست و بی‌پایه است. می‌گویند:«بعضی از افراد معروفی که در بالاترین فعالیت میکنند هم این شبهه وجود دارد که آیا این افراد خودشان هستند یا نه» اگر هدف این است راه‌حل آن بسیار ساده است. هیچ‌کس نبابئ حق داشته باشد نام اشخاص سرشناس را به عنوان نام کاربری انتخاب کند. پس ما هر وقت نام سرشناسی دیدیم متوجه می‌شویم این نام سرشناس واقعی است و هیچ شبهه‌ای هم ایجاد نمی‌شود. ضمنا کاربران هم به طبقه‌یی که حساب کاربری به آن‌ها تقدیم شده است و کاربرانی که با جان کندن و عرق جبین ریختن به حساب کاربری دست‌یافته‌اند تقسیم نمی‌شوند.
مشکل دیگر که در این میان وجود دارد مسئله‌ی «سرشناسی» و نام «مستعار» است. بسیاری از نام‌های مستعار اکنون نام‌های سرشناسی هستند و هویت دارندگانشان مشخص نیست. آیا قرار است به این‌ها هم حساب کاربری معتبر تقدیم شود؟
به هر حال به نظر می‌رسد اگر واقعا هدف رفع شبهه باشد چه در مورد نام‌های مستعار چه در مورد نام‌های حقیقی اگر سرشناسی وجود دارد نباید این نام‌ها به کسی جز خود آن‌ها داده شود. اگر مسئله چیزی دیگری است. مدیران بالاترین باید شفاف موضوع را با کاربران در میان بگذارند.
امیدوارم مدیران بالاترین با توجه به این که «بالاترین» دارد به وب‌گاهی منحصربه‌فرد تبدیل می‌شود فراموش نکنند این موقعیت خود را علاوه بر کوشش و درایت خود، از تلاش شبانه‌روزی کاربرانش به دست آورده اند. اگر شما به ما بگویید بالاترین مال شما ست و اگر ما دوست نداریم از آن خارج شویم همان حرفی را می‌زنید که جمهوری اسلامی سال‌هاست به ما می‌زند می‌گویند:« اگر ما را قبول ندارید از کشور خارج شوید.» شاه هم قبلا گفته بود هر کس نمی‌خواهد عضو حزب رستاخیز بشود کشور را ترک کند! «شاه» رفت و «ما» ماندیم «جمهوری اسلامی» هم می‌رود «ما» خواهیم ماند. ما بی‌شماریم ما را دست کم مگیرید تا دست کم گرفته نشوید!

و اما ۲۲ بهمن
روز ۲۲ بهمن مال ماست ما ناسرشناسان، ما غیرنخبگان، ما کارگران‌زادگان و معلم‌زادگان و کارمندزادگان و کاسب‌خورده‌پا‌زادگان و روستازادگان… همراه با مادران و پدرانمان… ما در ۲۲ بهمن هرجای ایران و جهان که باشیم به‌خصوص در تهران در میدان آزادی به خیابان می‌رویم ما انتظار بزرگی نداریم چیز زیادی هم نمی‌خواهیم. ما زندگی شرافتمندانه می‌خواهیم، زندگی انسانی، امکان مساوی برای شکوفا شدن استعدادهایمان، برای بردگی نکردن، زیر چرخ معاش یومیه له نشدن… ما مردمی صبور بودیم سال‌ها رنج کشیدیم و تاب آوردیم. و اکنون گزیری نداریم به جز «مرگ» یا «زندگی» انسانی. ما عاشق زندگی هستیم. ما زنده‌ایم و ۲۲ بهمن بیش و پیش از هر زمانی زنده بودن خود را در نمایشی شکوهند زندگی می‌کنیم. با قدم‌هایمان پرشورترین با شعورترین کتاب‌ها را خواهیم نوشت، هنرمندانه‌ترین فیلم‌هایمان را خواهیم ساخت، باشکوه‌ترین سمفونی‌هایمان را خواهیم سرود… ما ذات «زندگی» هستیم و حکومتی که ذات «مرگ» است را به زیر می‌کشیم. ما بی‌شماریم و اشرافیتمان تمام عرق‌های جبینی است که نسل‌اندنسل ریخته‌ایم تا شرافت‌مند و انسانی زندگی کنیم. با «ما» باشید زندگی با ماست آن سو مرگ است و تباهی. ما همه ندائیم پس سرشناس‌ترین مردمان این روزگاریم.

پانویس
۱- احمد شاملو، مجموعه آثار، ص ۱۳۴. این شعر برای وارتان سالاخانیان در سال ۱۳۳۳ سروده شده است.
۲- در مطلبی با عنوان :«آزادی بیان: پادزهر خشونت» در این مورد مفصل نوشته‌ام.
۳- کاربرهای ثبت شده

پیوند در بالاترین

ارسال به: Balatarin::Donbaleh::100C::oyax::Mohandes::Del.icio.us::Friendfeed::Twitthis::Facebook::Addthis to other::Subscribe to Comments Feed::Subscribe to Feed

(10) دیدگاه

ما در «دوزخ» زاده شدیم اما رنگ و بوی «بهشتی» داریم!

چشم که باز کردیم و گوش که گشادیم، هیولای نفرت‌انگیز دروغ و تباهی بالای سرمان ایستاده بود تا ذهن و روح ما را از خرافات پر کند. این هیولا خود را دانای کل و وابسته به ذات هستی می‌دانست و گرد ما پیله بسته بود تا هر قدم که برمی‌داریم و هر حرف که می‌زنیم و دیده که به سویی می‌تابانیم و هر تٌره که تاب می‌دهیم و هر زلف که می‌افشانیم و هر جرعه که می‌نوشیم و می‌نوشانیم… چماق برسرمان زنند که چنین کنید و چنان نکنید. آن‌ها می‌خواستند از انسان، ثمره‌ی میلیون‌ها سال تکاملی پرپیچ‌ و خم و پر حادثه مورچه‌گان فرمانبرداری بسازند که جز به امر نایب امامی غایب، که متولی خدا می‌دانستندش، به هیچ کار دیگری گردن ننهد. آنان برده‌هایی ذوب شده در ولایت می‌خواستند بی‌هویت، بی‌شخصیت، بدون خلق و خویی انسانی، مریدانی تنوری که عقل خویش را به کناری نهاده‌اند و سرنوشت خود را به عقل ناقص‌العقلی سپرده‌اند.
اما چنین نشد که آن‌ها می‌خواستند ما برخاستیم قد برافراشتیم و کمر راست کردیم بر خاک چنان گام نهادیم که گویی تمام هستی در ید قدرت ماست. آن‌ها می‌خواستند از ما سنگ و چوب بسازند و ما از خود «خدا» ساختیم.
ما را از «علم» محروم کرده بودنند. داروین را میمونی گزافه‌گو می‌خوانند، فروید بیمار جنسی که همه چیز را از پایین‌تنه می‌داند، مارکس یهودی ملحدی که انسان را اسیر اقتصاد برمی‌شمارد… موسیقی نوای شیطان بود و موسیقی‌دانان یا کر می‌شدند یا دیوانه، شعر گمراهی می‌آورد، فردوسی سلطنت‌طلبی جیره‌خوار شاهان بود و مولوی بی‌دینی تساهلی و تسامح‌یی… آوردن نام شاملو ممنوع بود و فروخ‌فرخزاد زنی منحرف خوانده می‌شد و صادق هدایت مجنونی خودکشی کرده که افسردگی می‌آورد و خواندن کتاب‌هایش از سم خطرناک‌تر بود… آری همه را می‌خواستند از ما بگیرند و در عوض شخصیت‌های مجهولی که نه تاریخ درست و حسابی داشتند نه کاری کرده بودند باید می‌شدند همه چیز ما!
اما ما در میان آتش جوانه زدیم و رشد کردیم و بالیدیم. جهان فراخ بود و تکنولوژی قدرت شنیدن گوش‌های‌مان و دید چشم‌هایمان را وسعت بخشید و شنیدیم و دیدیم و دانستیم و سر از بندگی برتافتیم و بر ضحاکی مغزنوش شوریدیم. شاید بشود کسی را تمام عمر در بی‌خبری نگه داشت اما وقتی «خبر» رسید دیگر نمی‌توان تحریفش کرد، تعدیلش کرد، به فراموشی سپردش و به قبل از رسیدن «خبر» باز گشت. آگاهی انسان را دگر گون می‌کند و ما دیگر گون شدیم. سر بر پای هیچ بتی حتا اگر خود را بت‌شکن بنامد نمی‌نهیم. ما خیال ذوب شدن در هیچ طلا یا مسی را نداریم. ما انسانیم و انسان با فردیتش در میان جمع معنا پیدا می‌کند و ما نخست فردیت خود را بازیافتیم و اکنون گرد هم آمده‌ایم تا خردهایمان را به اشترک بگذاریم و به‌جای سپردن افسار عقلمان به دست چوپان یا ساربان یا ولی‌فقیه یا سلطان… به خرد جمعی‌مان تکیه کنیم.
ما فرزند زمان خود هستیم و امروز بیش از همیشه می‌دانیم چه می‌خواهیم و چه نمی‌خواهیم. ما آزادی می‌خواهیم و دیکتاتوری نمی‌خواهیم، ما عدالت اجتماعی می‌خواهیم و ظلم و بی‌عدالتی نمی‌خواهیم، ما رفاه و سعادت و زندگی بهتر برای تمام شهروندان می‌خواهیم و فقر و نکبت و فاقه نمی‌خواهیم، ما حق تعیین سرنوشت می‌خواهیم و می‌خواهیم خودمان و فقط خودمان برای سرنوشتمان تصمیم بگیریم نه امامی یا سلطانی جائر یا حتا عادل، ما عادل‌تر از خود کسی را برای خود نمی‌شناسیم که برایمان سرنوشت رقم زند ما خدایی چنین زبون که دوزخ به پا می‌کند برای کسانی که چاپلوسیش را نمی‌کنند و «نواله‌ی ناگریزش را گردن کج نمی‌کند» نمی‌پرستیم!

چرخ بر هم زنم ار جز به مرادم گردد!
من نه آنم که زبونی کشم از چرخ و فلک. حافظ

ما برای رسیدن به این خواسته‌هایمان در خانه نمی‌نشینیم و نفرین کنیم، روی نیمکت پارک‌ها غر نمی‌زنیم، در کثیف‌ترین دستگاه‌های رژیم فربه نمی‌شویم و پز روشنفکرانه نمی‌دهیم که خلایق را هر چه لایق، لیاقت این مردم همین حکومت است، ما سرنوشتمان را با شجاعت و از روی آگاهی خود به دست می‌گیریم. ما مصمم هستیم یا بمیریم یا روی زندگی بهتر را ببینیم و می‌دانیم و ایمان داریم که هر کدام از ما که به خاک می‌افتد جان هزاران هزارِ انسان دیگر را نجات می‌دهد. ما عاشق زندگی هستیم و از مرگ بیزاریم اما به هر ننگ و بندگی تن نمی‌دهیم تا این تن اسیر را چند سالی دیرتر به خاک سپاریم. ما «ندا»یم، ما «سهراب»یم ما «آرش»یم کف خیابان، زیر شکنجه یا بالای دار جان می‌دهیم تا آزاد زندگی کنیم تا سرفراز و سربلند زندگی کنیم، در «دوزخ» زاده شدیم اما رنگ و بوی «بهشتی» داریم!

پیوند در بالاترین

ارسال به: Balatarin::Donbaleh::100C::oyax::Mohandes::Del.icio.us::Friendfeed::Twitthis::Facebook::Addthis to other::Subscribe to Comments Feed::Subscribe to Feed

(4) دیدگاه

سه خبر چند نظر (سبز، قرمز، نارنجی)

* بیست برای فاطمه گودرزی صفر برای جعفری جوزانی
جشنواره‌ی فجر هیچ وقت در این بیست و چند سالی که از عمر آن می‌گذرد تبدیل به جشنواره‌یی در قد و قواره‌ی سینمای ایران نبود اما امسال دیگر بسیار مضحک شده است. در مطلب قبلی که در این مورد نوشتم به داوری جشنواره سینمایی فجر اشاره کردم (جنبش سبز، سیمرغ بلورین را بی‌پروبال‌ کرد!) در آنجا به پرونده‌ی سه تن از کسانی که داوری جشنواره را پذیرفته بودند پرداخته شده بود و در مورد خانم فاطمه گودرزی نوشته بودم:«فاطمه‌ گودرزی را می‌توان از قربانیان دانست او در فیلم «می‌خواهم زنده بمانم» (ایرج قادری) بازی بسیار خوبی ارائه داد اما در جشنواره‌ی فجر سیزدهم به دلیل باندبازی و مخالفت با ایرج قادری بازی‌ش نادیده گرفته شد.» و امروز خوش‌حال هستم که در روزنامه‌ی «بانی فیلم» صفحه‌ی دو از قول مهدی مسعودشاهی دبیر جشنواره خواندم که فاطمه گودرزی در جلسات داوری شرکت نکرده است و اصولا گفته است هرگز داوری جشنواره را نپذیرفته بوده است. این جای تبریک دارد به جنبش سبز و خانم فاطمه گودرزی ضمنا مسعودشاهی درباره‌ی او گفته است:«خانم «فاطمه گودرزی» علی‌رغم صحبت‌های اولیه در جلسات داوری غایب بود که از نگاه ما، به دلیل توافق اولیه، این غیبت موجه نیست.» حالا معلوم نیست به خاطر این غیبت غیرموجه قرار است چند نمره از انضباط خانم گودرزی کم کنند اما جنبش سبز یک بیست بزرگ سبز در کارنامه‌ی این هنرمند قرار داد! از میان کسانی که داوری را قبول کردند فقط نام مسعود جعفری جوزانی تا حدودی معتبر است که آن هم با این کار خود صفر کله‌گنده‌یی به کارنامه‌اش اضافه کرد.

* شب‌های سرد تهران و مرگ انسان‌های بی‌خانمان
به گفته مسئولان شهرداری تهران در روزهای گذشته ۱۷ هزار بی‌خانمان در سطح تهران «جمع‌آوری» شده‌اند. مسئولین شهرداری همان‌طور که از «جمع‌آوری» زباله حرف می‌زنند در مورد شناسایی و گردآوری بی‌خانمانان صحبت می‌کنند. ظاهرا در تهران مکان‌هایی به نام «گرم‌خانه» وجود دارد که بی‌خانمانان به شرط آن که اعتیاد شدید نداشته باشند شب را می‌توانند در این گرم‌خانه‌ها بگذرانند. جالب این‌جاست که به گفته‌ی خود مسئولین شهرداری تعداد این گرم‌خانه‌ها در تهران ۶ باب است که هر کدام حداکثر ظرفیت ۳۰۰ مهمان دارند یعنی ظرفیت کل این «گرم‌خانه‌ها» در تهران ۱۵۰۰ نفر است و معلوم نیست این ۱۷ هزار نفر را چه کرده‌اند! به هر حال این است وضعیت شهر تهران که ۱۷ هزار کارتون خوابش شناسایی شده‌اند و حتما چند برابر این هم اساسا شناسایی نشده‌اند. این بود حاضل ۳۰ سال حکومت عدل اسلامی و این است ام‌القرای سیدعلی!

* سالینجر مرد اما شاید ۹ رمان او به‌زودی متولد شود.
جروم دیود سلینجر در ۹۱ سالگی در گذشت در حالی که حدود پنجاه سال است از او کاری منتشر نشده است و البته این بدان معنا نیست که کاری نکرده است. این نویسنده‌ی برجسته‌ی آمریکایی با «ناتور دشت»، که حدود ۶۰ سال پیش (۱۹۵۱) منتشر شد، شهرتی جهانی پیدا کرد اما ناگهان در سال ۱۹۶۵ (۱۳۴۴) منزوی شد و دیگر کاری از او منتشر نشد. در ایران «ناتور دشت»، «فرنی و زویی» و «دلتنگی‌های نقاش خیابان چهل و هشتم» او بسیار مشهور است و ساخته شدن فیلم «پری» بر اساس «فرنی و زویی» و چند داستان کوتاه دیگر از سالینجر، توسط داریوش مهرجویی، شهرت او را فراتر از کتاب‌خوان‌های ایرانی برد. به هر حال او چند روز پیش چشم از جهان فرو بست و علاقه‌مندان به آثار او باید منتظر باشند تا کارهایی که او در این نیم قرن انزوا نوشته است منتشر شود. مقاله‌ی خوب امیرحسین خورشیدفر در روزنامه اعتماد به همراه یکی از معدود عکس‌هایی که از سلینجر منتشر شده است را در روزنامه‌ی اعتماد امروز می‌توانید بیابید.
شاید راز انزوای سالینجر مربوط شود به آشنایی‌اشزبا دختری به نام «جویس مینارد». وقتی «جویس» ۱۷ سالش بود و سالینجر پنجاه و سه سال داشت. پس از آن که عکس جویس روی جلد «نیویورک تایمز» چاپ شد. بین آنان مکاتباتی برقرار شد و سرانجام «جویس» که اختلاف سنی بسیار زیاد با «سلینجر» داشت با او هم خانه شده و این دو مدت ده ماه با هم زندگی کردند اما به دلیل این که «جویس» می‌خواست صاحب فرزند شود ولی سلینجر مخالف بود از هم جدا شدند. جویس در سال ۱۹۷۱ کتاب خاطرات خود را منتشر کرد. شرح ماجرا را می‌توانید در «سیب گاززده» بخوانید.


پیوند در بالاترین

ارسال به: Balatarin::Donbaleh::100C::oyax::Mohandes::Del.icio.us::Friendfeed::Twitthis::Facebook::Addthis to other::Subscribe to Comments Feed::Subscribe to Feed

۱ دیدگاه

آقای موسوی این هم آب زلالی که می‌خواستید! جوانان بر سر دار!

سحرگاه امروز وقتی در خواب‌خوشِ خوش بودیم دو اسیر بی‌گناه بر سر چوبه‌ی دار رفتند تا ما را از کرختی خواب غفلتی که دچار شده بودیم بیرون بیاورند. حکومتی سراسر فاسد و جانی را می‌خواهند اصلاح کنند! تصور می‌کنند این‌ها اصلاح‌پذیر هستند. این‌ها فقط وقتی در تله می‌افتند اشک تمساح می‌ریزند و فرصت می‌خرند تا جان بگیرند و جنایت کنند و ما خوش‌باورانه به آن‌ها فرصت می‌دهیم.
آرش رحمانی‌پور
آرش رحمانی‌پور جوانی بیست ساله را شکنجه می‌کنند کارساز نیست، خواهر باردارش را دستگیر می‌کنند و به اتاق بازجویی می‌آورند و وادار می‌کنند «آرش» را که امضا کند اعتراف‌نامه‌یی سراسر کذب و دروغ را و جان بردار سپارد تا مردمی را بیدار کند.
سخنان وکیل مدافع او را بخوانید و بشنوید:

به گفته وکیل وی دراین پرونده اشکالات بسیارفراوانی وجود دارد. یکی آن است که آنچه به موکل من در زمینه ارتکاب جرم نسبت داده می شود بسیاری اش مربوط به زمانی است که آقای رحمانی پور ۱۶-۱۷ سال بیشتر نداشته است. غیر از این موضوع تحت فشارهایی کم سابقه اقرارهایی از آقای رحمانی پور گرفته شده از جمله اینکه برای فشار به او خواهر باردارش را نیز بازداشت کرده اند. در ملاقاتی که با موکلم در زندان داشتم ایشان برای من با ناراحتی خیلی زیادی تعریف کرد که در دوجلسه بازجویی خواهرش را جلوی او گذاشته وگفته اند اگر می خواهد خواهرش آزاد شود باید اقرارهایی راکه آنها تنظیم کرده اند امضا کند.(۱)

محمدرضا علی‌زمانی
محمدرضا علی‌زمانی که در فرودین ماه هشتاد و هشت دستگیر شده است و ماه‌ها قبل در دادگاه آمده است، به جرم شرکت در تظاهرات روز عاشورا اعدام می‌شود! زهی بی‌شرمی.

این‌ها بیگانگانی هستند که جامعه ایرانی را نمی‌شناسند. آن‌ها تصور می‌کنند با کشتن جوانی بیست ساله می‌توانند وحشت ایجاد کنند و مردم دست از مطالباتشان بردارند اما نمی‌دانند مظلومیت این عزیزان بردار رفته آن‌هایی که هنوز بیدار نشده‌اند را بیدار خواهد کرد. مگر پخش فیلم قتل ندا آقاسلطان موجب وحشت مردم شد؟! مردمی که تا آن موقع «رای» خود را می‌خواستند حالا به خون‌خواهی نداها و سهراب‌ها و اشکان‌ها به خیابان‌ها آمده‌اند. و از این پس با عزمی استوارتر و اراده‌یی خلل‌ناپذیرتر برای خون‌خواهی این جوانان بردار رفته به میدان خواهند آمد.

باید وجدان جمعی بشری را بیدار کرد تا همان‌گونه که با تحریم‌های فلج‌کننده رژیم آپارتاید در آفریقای جنوبی را به تسلیم در برابر خواست جهانی وادار کردند این رژیم پوسیده و جنایت‌کار را به زانو درآورند. سازش، عقب‌نشینی و مماشات سرانجامی جز مرگ و نکبت به بار نخواهد آورد. این‌ها شکنجه کردند، در خیابان مردم را کتک زدند، به مغزشان شلیک کردند، بمب در خانه‌ی‌شان گذاشتند و نتیجه نگرفتند و اعدام آخرین حربه‌ی‌شان است که بکار نیفتاده کند و بی‌اثر شده است.

دوستان اتحاد و یک‌پارچگی خود را حفظ کنیم. ما چیز زیادی نمی‌خواهیم ما زندگی متمدنانه و آزاد می‌خواهیم چیزی که لایقش هستیم و سزاوارش. باید جهانیان بدانند، چنان که در این ماه‌ها دانسته‌اند، ما هیچ سنخیتی با این حکومت نداریم، این حکومت این دولت نماینده‌ی ما نیست، ما خشونت‌طلب نیستیم ما آزادی‌خواهیم، برابری‌طلبیم ما انسان مدرن قرن بیست و یکمی هستیم. دین‌دارانمان خدایی جانی و جنایت پیشه را نمی‌پرستند و بی‌دینانمان کمر قتل دینداران را نبسته‌اند. ما می‌خواهیم و می‌توانیم مانند سایر ملت‌های متمدن در کنار یک‌دیگر با هر عقیده و مرامی که داریم زندگی کنیم و اختلافات خود را در مطبوعات، اینترنت، رسانه‌ها و احزاب سیاسی و پارلمان منعکس کنیم. ما تروریست و بمب‌گذار نیستیم. ما مردمی صلح‌طلب هستیم که اسیر حکومتی جنایت‌پیشه شده‌ایم. ما را یاری کنید از چنگال این دیو آدمی‌خوار این ضحاک مغزنوش نجات پیدا کنیم. ما به قدرت و اراده و شهامت و آگاهی خود امید بسته‌ایم از هیچ دولتی انتظار پشتیبانی نداریم اما از همه‌ی ملت‌های و انسان‌های آزادی‌خواه انتظار داریم از ما حمایت کنند و به دولت‌های‌شان فشار بیاورند که دست از حمایت آشکار و پنهان از «جمهوری اسلامی» بردارند ما می‌خواهیم اگر خیرشان به ما نمی‌رسد لااقل با خیررساندن به حکومتی بی‌پشتوانه و ضدمردمی به مردم آزادی‌خواه ما شر نرسانند.
با اراده و مصمم‌تر از پیش خود را آماده می‌کنیم برای بیست و دوم بهمن یا هر روز دیگری که بتوانیم از سد این دین ددمنشان عبور کنیم و آزادی را فریاد بزنیم. آقای خامنه‌ای! سران وحشت و مرگ! پلک بر هم نزنید ما داریم می‌آیم خود را آماده کنید برای سرنوشتی خفت‌بار، سرانجامی که، در طول تاریخ، سرنوشت تمام دیکتاتورها و قاتلین مردم را رقم زده است.

پانویس
۱- اعترافات آرش تحت فشار

پی‌نوشت توضیح در مورد عنوان:
آقای میرحسین موسوی در بیانیه شماره ۱۷ نوشته‌اند:

وضعیت کشور امروز چون رودخانه خروشان و عظیمی است که سیلابهای تند و حوادث گوناگون باعث طغیان و گل آلود شدن آن شده است . راه آرام کردن این رودخانه بزرگ و روشن ساختن و زلال کردن آب آن در یک اقدام سریع و عاجل امکان پذیر نیست . اندیشیدن باین گونه راه حلها که عده ای توبه کنند و عده ای معامله کنند و بده و بستانی صورت گیرد تا این مشکل بزرگ حل شود عملا به بیراهه رفتن است.
بنده راه حل را در روانه ساختن نهرها و چشمه هایی از آب روشن و شیرین به بستر این رودخانه می دانم که بتدریج و طی یک فرآیند تدریجی کیفیت آب و وضع رودخانه را تغییر دهد.

به بندهای فوق پیشنهادات دیگری نیز می‌توان اضافه کرد. به نظر بنده حتی یک جوی کوچک زلال در این بین می‌تواند مغتنم باشد. ضرورتی ندارد همه بندها با هم شروع شود. مشاهده عزم در این راه بروشنی افق کمک خواهد کرد.
(بیانیه شماره ۱۷ میرحسین موسوی درباره وقایع عاشورا و روزهای پس از آن/ راه حل های پنجگانه میرحسین موسوی برای خروج از بحران)

منظور من از عنوان این است که درحالی که آقای میرحسین موسوی خیرخواهانه آب زلال طلب می‌کند حاکمان کودتاچی جوانان را بردار می‌کشند.

پیوند در بالاترین

ارسال به: Balatarin::Donbaleh::100C::oyax::Mohandes::Del.icio.us::Friendfeed::Twitthis::Facebook::Addthis to other::Subscribe to Comments Feed::Subscribe to Feed

(36) دیدگاه

آیا تشکیل «حکومت ولایت فقیه» در سال ۵۸ اجتناب‌ناپذیر بود؟

وقتی «حادثه»یی اتفاق می‌افتد برای گریز از مسئولیت، یا حل کردن معمایی حل شده، تحلیل‌گران آسمان را به ریسمان می‌بافند تا نشان دهند آن حادثه «اجتناب‌ناپذیر» بوده است. پس از پیروزی «انقلاب ۵۷» و بعد از گذشت چند ماه با تشکیل «جمهوری اسلامی» و «حکومت ولایت فقیه» و به میدان آمدن میلیون‌ها ایرانی با شعارهای اسلامی و فدا کردن جان برای رهبر و شهادت طلبی و راه افتادن بساط خرافه‌پرستی و سیاه‌پوشی، اسلام‌پناهی و حجاب اجباری، ریش اجباری، کروات قیجی کردن و… قتل هزاران روشنفکر و آزادی‌خواه ایرانی و سرکوب وحشیانه‌ی طبقه‌ی متوسط شهرنشین؛ روشنفکران مایوس و شکست‌خوردگان از پای افتاده یا وابستگان و دلبستگان به رژیم پیشین این نوای ناکوک را سردادند که «این حکومت حق این مردم عقب‌مانده است.»، «حکومت اسلامی زایده‌ی فرهنگ و سنت ریشه‌دار در ایران است.» همه فراموش کردند تا یک سال قبل از بهمن ۵۷ نه در تهران و شهرهای بزرگ که حتا در شهرهای نسبتا کوچک زنان با پوششی اروپایی به مدرسه و دبیرستان می‌رفتند، دانشگاه که جای خود دارد، در تهران برخی از شهرهای بزرگ حتا استخر مختلط وجود داشت، سینماها فیلم‌های روز دنیا را نمایش می‌دادند، زنان سپاهی دانش در دورافتاده‌ترین روستاها بدون روسری و چیزی که بعدها حجاب نامیده شد بر سر کلاس درس حاضر می‌شدند. همه فراموش کردند در تمام راه‌پیمایی‌ها ضد شاه زنانی بدون پوشش اسلامی حضور داشتند و حتا تا چند ماه پس از پیروزی انقلاب هم حجاب اجباری نشده بود. آیا سراغ دارید در سال‌های منتهی به سال پنجاه و هفت کسانی دست به شورش مردمی علیه بی‌حجابی زده باشند؟ آیا آیت‌الله خمینی در اعلامیه‌ها و بیانیه‌هایی که در سال ۵۶ و ۵۷ هر روزه ارائه می‌داد صحبتی از حجاب و این که می‌خواهند حکومت اسلامی برقرار کنند می‌کرد؟ آن‌ها که منتظر منجی‌شان بودند تا با شمشیر و اسب از راه برسد و حکومت علی برقرار کند و اساسا در فقه‌شان در غیاب معصوم جایی برای حکومت دینی نبود. مردم هم اگر مشکل با مسائل دینی داشتند که باید دست به شورش‌های خود به خودی یا ترور نامسلمانان می‌زدند، چیزی شبیه اتفاقاتی که در افغانستان یا پاکستان می‌افتد اما من یاد ندارم حتا یک مورد در ایران اتفاق افتاده باشد و اگر مواردی هم وجود داشت باشد آنچنان شاذ است که نمی‌توان به جریانی اجتماعی و فرهنگی تعبیرش کرد. پرسش ساده این است که جامعه‌ی ایرانی در سال ۴۲ مذهبی‌تر و سنتی‌تر بود یا سال ۵۶؟ چگونه است که در سال ۴۲ مرجع تقلیدی را تبعید کردند اما به جز شورشی محدود اتفاق مهم دیگری نیفتاد اما در سال ۵۶ با انتشار مقاله‌یی در روزنامه‌ی اطلاعات مردم مسلمان به رگ غیرتشان برخورد و انقلاب اسلامی به پا کردند؟ اصلا خمینی در خواب هم نمی‌دید که رژیم شاه سقوط کند در پی سرنگونی رژیم شاه هم نبود. این نقل قول از محمدباقر دشتیانه را احتمالا شنیدید:

زمانی كه مدرسه علوی بودند من و آقای جمی و مطهری خدمت ایشان رسیدیم. هنوز انقلاب نشده بود. آن شب نمایندگان مجلس زمان شاه برای استعفا آمده بودند. امام گفتند: اگر شاه حرف ما می‌شنید ما به كمترین از این هم قانع بودیم.(۱)

حتا بعد از سقوط رژیم شاه هم این‌ها فکرش را نمی‌کردند که روحانیت بتواند قدرت را به عنوان دولت و نظام بروکراتیک در دست بگیرد. مگر بعد از پیروزی انقلاب آقای خمینی به قم نرفت و روحانیون را از این که وارد سیاست شوند منع نکرد؟ آیا نخستین رئیس دولت «جمهوری اسلامی»، مهدی بازرگان، روحانی بود؟ آیا در نخستین انتخابات «جمهوری اسلامی» حتا یک روحانی نامزد ریاست جمهوری شد؟ اگر جامعه ایرانی دنبال انقلاب اسلامی بود پس چرا از مجانی شدن آب و برق و اتوبوس حرف زده می‌شد؟ چرا «لاکن والاکن اتم هم کارگر است» گفته می‌شد؟
چیزی که دیده نمی‌شود و به فراموشی سپرده می‌شود این است که در شرایط بحرانی که طبقات تعیین کننده‌ی اجتماعی (بورژوازی و طبقه کارگر) ضعیف و غیرمتشکل هستند حکومت‌های بحران قدرت را در دست می‌گیرند. این حکومت‌ها بناپارت باشد در فرانسه یا نمودی توتالیتر داشته باشند مانند هیتلر و موسولینی و استالین وقتی می‌خواهند مزرعه‌ی حیوانات خویش را تشکیل دهند شعارهایی دست‌وپا می‌کنند تا بتوانند به طبقات بی‌هویت، اما از حیث کمیت در اکثریت نسبی، هویتی تازه ببخشند و بعد سایر طبقات اجتماعی از بورژوازی تا طبقه‌ی کارگر را به دنبال خود بکشند. سپس دستگاه تبلیغاتی مخوفشان به کار می‌افتد و مردم را الینه می‌کنند و به دوزخ می‌فرستند تا تمام پتانسیل انقلاب اجتماعی را بخشکانند. تحلیل‌های استاتیک آن مردم الینه و مسخ شده را می‌بینند و تصور می‌کنند این مردم همیشه همین‌گونه بوده‌اند و قرن‌ها طول می‌کشد تا متحول شوند. آیا قرن‌ها طول کشید تا مردمی که به صورت میلیونی به خیابان‌ها می‌آمدند و هایل هیتلر می‌گفتند و کوره‌ی آدم‌سوزی راه می‌انداختند دوباره همان مردم متمدنی شوند که بودند؟ چرا در مورد مردم ایران که بخشی از آن‌ها در یک دهه مسخ شدند و حکومتی واپس‌گرا و عقب‌مانده را حمایت کردند و تحت تبلیغات شبانه روزی توسط دستگاه عریض و طویلی که به شیوه‌های گوبلزی اداره می‌شد مانند خوابگردها دست به اعمالی ناشایست یا پذیرش این اعمال زدند به عنوان مردمی که اساسا و ریشه‌یی متحجر هستند قضاوت می‌کنید؟
نگاهی سطحی به آمار و اعداد به خوبی نشان می‌دهد که میزان تحصیلات، اشتغال زنان، رشد شهرنشینی، استفاده از تکنولوژی مدرن مانند اینترنت، ماهواره، موبایل… مسافرت به خارج از ایران حتا میزان مصرف مشروبات الکلی یا تماشای فیلم‌های روز دنیا به صورت دی‌وی‌دی آنچنان رواجی در جامعه‌ی ایرانی دارد که به هیچ‌وجه با قوانین و ساختار حکومتی و رادیو تلویزیون رسمی جمهوری اسلامی هم‌خوانی ندارد. جمهوری اسلامی لباس بسیار تنگی برای جامعه‌ی فربه‌ی ایرانی است. به محض برداشته شدن این سقف کوتاه این جنگل بالنده با رشدی حیرت‌انگیز سربرخواهد داشت و قامت راست می‌کند.
آیا این بدان معناست که از نظر فرهنگی و اجتماعی و مذهبی هیچ مشکلی وجود ندارد و قشری‌گرایی و خرافات در جامعه ایرانی نیست؟ مسلم است که هست. در کدام جامعه نیست. مردم انگلستان خرافاتی نیستند یا مردم ایتالیا و آمریکا؟ اما آیا این دلیلی می‌شود که کلیسا بر اروپا و آمریکا حکومت کنند و حکومت‌های متعارف لائیک وجود نداشته باشد؟
مردم ایران کم و بیش به اندازه‌ی مردم آمریکا مذهبی هستند اگر نگوییم مردم ایران با تجربه‌ی تلخی که پشت سرگذارده‌اند لائیک‌تر از مردم آمریکا شده‌اند. روی دلارهای آمریکایی چه نوشته است؟ اصلا بگذارید یک مثال بزنم. نوشته زیر را بخوانید و حدس بزنید در چه کشوری و چه سالی نوشته شده است:

در برابر ناشران بزدل، اعضای گوسفند مآبِ هیئت امنای مدارس و افراد جاهل و متعصب که کاری از دست آدم برنمی‌آید. تنها راه این است که قلم به دست بگیریم و ضدخرافات و ارجیف مربوط به جهانی تنها به قدمت شش تا ده هزار سال یا پیدایش همزمانِ گونه‌های متفاوت حیات مقاله بنویسم.(۲)

این حرف‌ها را نویسنده‌یی ایرانی نزده است. آیزاک آسیموف نویسنده‌ی آمریکایی در زندگی‌نامه‌اش که در سال ۱۹۹۱ یعنی حدود بیست سال پیش نوشته است، نقل می‌کند. خوب است قسمتی دیگر از کتاب را که مربوط به همین موضوع می‌شود بخوانیم.

… یکی از دلایل عدم موفقیت مجموعه این بود که در آن به انسان‌میمون‌های ساکن تگزاس اشاره شده بود و همین موجب شده بود که انتشار آن در برخی از ایالت‌ها تحریم شود. از نظر آن‌ها دانش دیرین‌شناسی در سِفِر آفرینش خلاصه شده.
همان‌طور که می‌دانیم، شجاعت و تهور ناشرانِ آمریکاییِ کتابِ کودک زبان‌زد خاص و عام است. آن‌ها حاضرند هر بلایی سر کتاب‌ها بیاورند، بچه‌های آمریکایی را بی‌سواد بار بیاورند و مهملات را به جای واقعیت به خوردشان بدهند که فقط سه‌شاهی پول اضافه به جیب بزنند.(۳)

این حرف‌ها مربوط به سال ۱۹۶۶ است یعنی حدود چهل سال پیش و البته اوضاع خیلی هم فرق نکرده است می‌توان هزاران دلیل و نشانه آورد از باورهای مذهبی، خرافی و عقب‌مانده‌ی مردم اروپا و آمریکای شمالی اما این‌ها موجب نمی‌شود که کسی ادعا کند مردم این کشورها حکومت مذهبی بدهکار هستند! یا از رشد لازم برای داشتن حکومت‌های لائیک برخوردار نیستند. اما متاسفانه در مورد مردم ایران که هنوز زیر نعلین حاکمان خرافه‌پرست هستند و صبح تا غروب دستگاه‌های تبلیغاتی حکومت خرافات و مزخرفات در ذهنشان فرو می‌کند با این حالا توانسته‌اند در بدترین شرایط دیش ماهواره بر پشت‌بام‌هایشان بگذارند و فیلترشکن دست و پا بکنند و از هزار طریق با جهان مدرن ارتباط برقرار کنند مردمی سنتی، مذهبی و خواهان قوانین قرون وسطایی سنگسار و دست‌قطع‌کردن و حکومت مذهبی شمرده می‌شوند.
گویا بخشی از روشنفکری ایران باید همیشه غافل‌گیر شود یک‌روز تصور می‌کرد رژیم شاه آن‌چنان با ثبات و مقتدر است که سقوط ناکردنی است و حالا هم تصور می‌کند اسلام سیاسی آنچنان در مردم ریشه دارد که آن‌ها سقوط «جمهوری اسلامی» و تشکیل «جمهوری لائیک» را نمی‌خواهند! گویا مردم ایران مازوخیست هستند و از سعادت و رفاه و آزادی بیزارند. نه دوستان گرد و خاکی که به چشمتان نشسته است را بتکانید از وحشت شکست دهه‌ی شصت خلاصی پیدا کنید و واقعیت را ببنید. مردم ایران گام به راهی نهادند که سرانجامی جز آزادی و بهروزی ندارد دلشان را خالی نکنید به یاریشان بشتابید.

پانویس
۱- سفرنامه حج رسول جعفریان
۲- آسیموف، آیزاک، من آیزاک آسیموف ترجمه‌ی مهرداد تویسرکانی انتشارات کاروان ۱۳۸۸
۳- همان ۴۳۰.

مطالب مرتبط
× آیا «جمهوری اسلامی» برآمده از فرهنگ دینی مردم ایران است؟
× آیا ج.ا. می‌تواند مانند دهه‌ی ۶۰ جنایت کند؟
× پاسخی آسیموفی به فحاشان مذهبی

پیوند در بالاترین

ارسال به: Balatarin::Donbaleh::100C::oyax::Mohandes::Del.icio.us::Friendfeed::Twitthis::Facebook::Addthis to other::Subscribe to Comments Feed::Subscribe to Feed

(2) دیدگاه

ماهواره‌ی امید و ۲۲ بهمن سبز!

می‌خواهید باور کنید می‌خواهید باور نکنید ولی ترکیب نشستنمان، در تاکسی، درست مثل همان دفعه‌ی بود که داستانش را برایتان تعریف کردم.(۱) من که سوار شدم خانم جوان سی و یکی دوساله‌یی جلو نشسته بود(۲) و پسر جوانی هم صندلی عقبی، چسبیده به درِ سمت راننده. هیژده، نوزده ساله بود، بیست سالش نمی‌شد، گرم‌کن ورزشی به رنگ سبز میرحسینی پوشیده بود. هنوز جابه‌جا نشده بودم که گفتم:«عجب سبز قشنگی!» و او لبخندی بر لبانش نشست. تازه راه افتاده بودیم، ماشین داشت سرعت می‌گرفت، که راننده گرفت بغل و نگه داشت(۳) و عاقله‌مردی حدودا پنجاه شصت ساله را سوار کرد. تکمیل شده بودیم راننده هم گازشو گرفت و رفت لاین وسط.
خانمی که جلو نشسته بود یک اسکناس هزار تومانی داد به راننده و هنوز «بفرمایید» توی دهانش می‌چرخید که راننده یک پانصد تومانی پس داد. خانم با دیدن پانصد تومانی گفت: «این چیه تقلبیه!» من که وسط نشسته بودم و پانصد تومانی را می‌دیدم گفتم: «پانصدیش تقلبی نیست ماهوارهش تقلبی بود!»(۴) راننده هم گفت:«آره خانم تقلبی نیست، شما چطور ندیدن تا حالا؟» خانم با تعجب شکل‌های عجیب و غریبی را، که مثل نقاشی کودکانه بود، روی اسکناس نشان داد و گفت:«اینا چیه؟» من گفتم:«ماهواره‌ی امیده دیگه!» عاقله مرد سمت راستی گفت:«خانم حالا عکس این افتخار ملی پانصد تومن نمی‌ارزه!؟» پسر جوان سبزمیرحسینی پوش سمت چپی گفت:«کدوم افتخار یه هفته‌یی که افتاد؟!» عاقله مرده خیلی جدی گفت:«خب از بس این خانم اسکناسشو تکون داد افتاد دیگه!» بعد یه هزار تومانی درآورد و آن را تکان داد، به شکلی که عکس آقای خمینی توش برعکس بود، و گفت:«اینم اگه من هی تکون بدم می‌افته دیگه!» ما دو تا که عقب بودیم زدیم زیر خنده و خود پیرمرد هم خندید! خانم رو به راننده گفت:«اینو بگیر لطفا من حوصله ندارم ازم نمی‌گیرنش» راننده هم یک پانصدی دیگه داد به خانم. چند ثانیه‌یی سکوت شد و خانم پانصدی را داشت تا می‌کرد بگذارد داخل کیفش که یک دفعه صداشو بلند کرد و گفت:«ای آقا! این که خطرناکه روش نوشته وعده‌ی ما بیست و دوم سبز» و اسکناس را گذاشت روی داشبورد هل داد به سمت راننده. من گفتم:«دهه! خانم کلی می‌ارزه این پانصدی» خانم گفت:«خطرناکه!» پسر جوان درآمد که:«بابا چه خطری اگه می‌خواستن بگیرن منو می‌گرفتن که هر روز سبز می‌پوشم!» به خانمه گفتم:«ببین کار همین جوونای سبزپوشه ها!» جوان در حالی که لبخند می‌زد گفت:«چطوری نوشته؟» عاقله مرد سمت راستی گفت:«آقای راننده این پونصدی خیلی می‌ارزه اما اگه فروشنده هستی هزار می‌خرمش!» و دستش را دراز کرد و هزارتومانی که چند لحظه پیش در دست داشت و تکان می‌داد را داد به راننده، راننده هم هزاری را گرفت و در حالی که پانصدی را می‌داد گفت:«حالا عکسش نیفتاده باشه!» و همه‌ی ما زدیم زیر خنده به خانم گفتم:«بیا پانصد ضرر کردی» خانم هم برگشت عقب و خندید و گفت:«ترسو بودن ضرر داره دیگه! فایده که نداره!» توی این فاصله پسر جوان اسکناس پانصد تومانی را از عاقله مرده گرفته بود و برنداز می‌کرد به زبان آمد که:«خانم این که با خودکار نوشته، اونم خودکار قرمز، ما چاپیشو داریم، با پرینتر چاپ شده!» عاقله مرده گفت:«اون پنج هزار تومن می‌ارزه رد کن بیا ببینم!» پسر جوان گفت:« اتفاقا رو پنج هزار تومنی، عکس ندا ست! زیرش نوشته وعده ما ۲۲ بهمن سبز!» خانم که دیگه کاملا برگشته بود عقب و با ما قاطی شده بود گفت:«حالا شما خودتون تو تظاهرات رفتین؟!» من گفتم:«اختیار دارین خانم!» بعد رو کردم به آقای راننده و گفتم:«آقا از این روزنامه‌های «امین جامعه» نداری!؟» راننده گفت:«همونای که عکس توش چاپ کردن؟» گفتم:«آره» گفت:«انداختمش دور اعصابمو خورد می‌کرد! حالا می‌خوایی چکار؟» گفتم:«هیچی عکسم توش بود می‌خواستم نشون خانم بدم باور کنه ما هم اغتشاشگریم!» اول همه جا خوردن اما خیلی زود با خنده‌ی من زدن زیر خنده. خانمه گفت:«حالا می‌خندین اما از روی این عکس‌ها کلیاشونو دستگیر کردن!» پسر جوان گفت«اینا را می‌گن که ما را بترسونن! حالا این همه گرفتن این دویستام روش!» عالقه مرد گفت: «واجب شد، بیست و دوم بهمن با موبایل از خودم فیلم بگیرم که بعدا بتونم ثابت کنم ما هم بودیم تو تظاهرات آبروریزی نشه!» من گفتم:«خوب شد گفتین! من اصلا حواسم نبود!» باز همه خندیدیم و پسر جوان گفت:«حالا اینقد فیلم گرفتن، این دفعه مثل انقلاب قبلی نیست که فیلمش کم باشه پر از فیلمه!» من گفتم:«از بس فیلمن اینا!» باز خندیدیم و خانم که دیگه با هم صمیمی شده بودیم. گوشی همراهشو درآورد و فیلمی را پخش کرد و گوشی را داد عقب گفت: «بیاید اینو روز عاشورا گرفتم» فیلم از درگیری‌هایی در خیابان انقلاب بود. فیلم که تمام شد. عاقله مرد گفت: «۲۲ بهمن مردم میلیونی میان، هیچ غلطی هم نمی‌تونن بکنن! مجبورن خبرنگار و مهمون خارجی بیارن جلوشون نمی‌تونن کشتار کنن.» مدتی بود از جایی که باید پیاده می‌شدم عبور کرده بودیم هر چند دوست نداشتم این فضای گرم و صمیمی را ترک کنم اما با این فکر که خب چند روز دیگر توی «۲۲ بهمن» کنار چند میلیون آدم دیگر باز هم‌دیگر را خواهیم دید از آقای راننده خواهش کردم زیر پل عابر پیاده نگه دارد.
پانصد تومان کرایه را پرداخت کردم و از خانم جلویی و پسر سمت چپی خداحافظی کردم و «به امید دیدار تا بیست و دوم بهمن» گفتم و پیاده شدم. عاقله مرد سمت چپی که زودتر پیاده شده بود تا من بتونم پیاده بشوم گفت:«خیلی خوش گذشت به قد دو هزار تومن خندیدیم.» او سوار شد و تاکسی راه افتاد و من با چشم بدرقه‌اش کردم و چرخیدم پای‌ام را که گذاشتم روی اولین پله‌ی پل هوایی دیدیم روی ستون روبه‌رویم با رنگ سبز نوشته است:«۲۲ بهمن سبز!»

پانویس
۱- آیت‌الله خامنه‌ای در رژیم گذشته دست داشته است!
۲- نوشتن در مورد سن خانم‌ها دل شیر می‌خواهد که البته بنده ندارم. امیدوارم اگر سنشان کمتر است و این متن را روزی روزگاری خواندند گله‌مند نشوند. باید عرض کنم خانم زیبا و خوش‌برخودری بودند.
۳- در موارد دیگر بهتر است آدم اول نگه‌دارد بعد بگیرد بغل!
۴- نمی‌دانم شما هم این پانصد تومانی‌هایی که به مناسبت پرتاب ماهواره‌ی امید چاپ کردن را دیدید یا نه؟! مثل آب دهن مرده بی‌رمقه غلط نکنم دادن چین براشون چاپ کرده!

پیوند در بالاترین

ارسال به: Balatarin::Donbaleh::100C::oyax::Mohandes::Del.icio.us::Friendfeed::Twitthis::Facebook::Addthis to other::Subscribe to Comments Feed::Subscribe to Feed

(5) دیدگاه

آیا «جمهوری اسلامی» برآمده از فرهنگ دینی مردم ایران است؟

جامعه ایرانی در سی سال گذشته در تبلیغاتی که غربی‌ها در رسانه‌های‌شان راه انداخته‌اند(۱) جامعه‌یی به شدت مذهبی و خرافاتی و چیزی شبیه کشورهایی مانند عربستان و افغانستان و پاکستان… معرفی شده است. هر چند کشورهای یاد شده نیز از رشد اجتماعی نسبتا بالایی برخوردار هستند و اگر حاکمیت‌های آنان و نیروهای فشاری که قدرت محلی را در دست دارند خلع‌ید شوند خواهیم دید مردم ساکن در خاورمیانه به شدت مترقی‌تر از حکومت‌هایشان هستند اما این در مورد «ایرانیان» و «جمهوری اسلامی» با فاصله‌یی به شدت زیاد نمود پیدا می‌کنند.
حاکمان «جمهوری اسلامی» بیش و پیش از آن که برآمده از متن جامعه‌ی ایرانی باشند مانند اشغالگرانی هستند که «ایران» را اشغال کرده‌اند و متاسفانه برخی از ایرانیان هم تن به همکاری با آنان داده‌اند. اما «جمهوری اسلامی» هیچ سنخیتی با جامعه ایرانی ندارد. به عبارت دیگر «جمهوری اسلامی» نقصی مادرزادی و ارکانیک نیست بلکه بیماری ویروسی است که با بیرون راندنش و حذف آن جامعه به سطح مطلوب توان‌مندی‌های خود می‌رسد و این الزاما به معنای تندرستی کامل نیست و آن چیزی که باید تدریجی اصلاح شود نه «جمهوری اسلامی» که «جمهوری» پس از آن است.
اگر شما اضافه وزن یا کمبود وزن داشته باشید یک شبه نمی‌توانید آن را علاج کنید؛ نیاز به درمان تدریجی دارید. مثلا باید رژیم غذایی بگیرید و غدد درون‌ریز بدنتان مورد بررسی قرار بگیرد فرهنگ و آداب و عادت غذایی و الگویی مصرفتان(۲) خود را تغییر دهید و غیره اما اگر غده‌ی «سرطانی» داشته باشید باید در اولین فرصت به اتاق عمل بروید و نخست غده‌ی سرطانی را در بیاورید و بعد هر کار دیگری می‌خواهید انجام دهید.
«جمهوری اسلامی» عارضه‌یی مادرزادیی یا حاصل فرهنگ و عادت نادرست نیست. سرطانی است که تا هست روز به روز وضعیت را وخیم‌تر می‌کند. هرگونه مسکن یا آرام‌بخش اگر دارویی برای بردن بیمار به اتاق عمل باشد برای درآوردن این غده‌ی شوم عملی درست و تاکتیکی پزشکی و درمان‌گرانه است اما هر که حقیقت را تحریف کند و بیماری را عارضه‌ی موقتی بشمار آرد و تبی بداند که با شبی استراحت به عرق می‌نشیند و عافیت حاصل می‌شود دارد به جامعه‌‌ی ایرانی خیانت می‌کند. عمل جراحی اجتناب ناپذیر است تنها کاری که باید کرد این است که از درد و خون‌ریزی و عوارض بعد از عمل تا حد ممکن جلوگیری کرد.
وقتی فاصله‌ی حکومت با مردم بسیار زیاد می‌شود حتما حاکمیت باید تغییر کند و هیچ اصلاحی نمی‌تواند این شکاف را پر کند. اصلاحات را حکومت‌هایی که جلوتر از مردم هستند انجام می‌دهند تا مردم را به طور تدریجی ارتقا دهند عکس آن مضحک است. یعنی مردم نمی‌توانند حکومت را تدریجی اصلاح کنند وقتی حکومت بسیار عقب‌تر از آنان است.
نازی‌ها و هیتلر حکومتی متناسب با میزان فرهنگ جامعه‌ی آلمانی نبودند. سرطانی بودند که به جان آن جامعه و جهان افتادند. این سرطان اصلاح‌پذیر نبود و برآمده از بطن جامعه‌یی که هگل و مارکس و بتهوون و ماکس پلانگ و آلبرت انیشتن و هزاران اندیشمند و هنرمند و موسیقی‌دان دیگر را پرورش داده بود، نبود. بیماری بود و بیماری باید درمان شود و البته آن درمان بسیار خونبار و دردناک بود و میلیون‌ها انسان نابود شدند تا بشریت بتواند این غده‌ی شوم را جراحی کند.
گورباجف هم قصد داشت حکومت شوروری را اصلاح کند! حکومت سرمایه‌داری دولتی که نام بی‌مثمای «کمونیسم» و «سوسیالیزم» را یدک می‌کشید. رشد سرمایه‌داری در روسیه و عدم رشد آن در کشورهای پیرامونی که تحت نام «اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی» یک کشور را تشکیل می‌داند تجزیه‌ی این غول را که دیگر توان حرکت نداشت ناگزیر کرده بود. بعلاوه روسیه نیز دیگر نمی‌توانست با روش‌های سرمایه‌داری دولتی اداره شود برای همین سرمایه‌داری غیردولتی گریزناپذیر بود. شوروی فروپاشید، هر چند این عمل اجتناب‌ناپذیر بود اما متاسفانه عوارض بعد از عمل آن‌چنان زیاد بود که اکنون روسیه به دست باندهای جنایت‌کار افتاده است.
به هر حال جامعه ایرانی اساسا قابل مقایسه با کشورهای پیرامونی‌اش نیست. اسلام در ایران بسیار تلطیف شده است و اسلام خشنی که جمهوری اسلامی برپا کرده است با فرهنگ و آداب مردم ایران هیچ تناسبی ندارد. نگاهی به فرهنگ و ادبیات فارسی نیز چنین چیزی را به خوبی نشان می‌دهد. این شعر «همای اصفهانی» که به صورت مثل سایر درآمده است به خوبی نشان می‌دهد ایرانیان چه دیدی نسبت به اسلام دارند:

می بخور منبر بسوزان آتش اندر خرقه زن
ساکن میخانه باش و مردم آزاری مکن. همای اصفهانی

دیدی که حافظ و سعدی و مولوی و سایر فرهنگ‌سازان جامعه ایرانی از اسلام و رابطه‌ی دین و انسان دارند به‌خوبی نشان می‌دهد که حکام جمهوری اسلامی چقدر از مردم ایران و فرهنگ و دین‌شان فاصله دارند.
به هر حال جنبش سبز موجب شد دید جهانیان نسبت به ایران و جامعه‌ی ایرانی کاملا دیگرگون شود. حالا جامعه جهانی می‌داند که ایرانیان توسط اقلیتی ناچیز به اسارت درآمده‌اند و این حکومت به هیچ‌وجه هیچ تناسب و سنخیتی با مردم ایران و فرهنگ آنان ندارد و ایرانیان تحت فشار و زور مجبور شده‌اند به این حکومت تن بدهند و در این سال‌ها بسیار جانفشانی کرده‌اند و قربانی داده‌اند تا از شر این اشغال‌گران خلاصی پیدا کنند.

پانویس
۱- غربی‌ها در این زمینه تنها نبودند کسانی که به اصلاح‌طلب مشهورند در دوران ریاست جمهوری خاتمی صحبت از این می‌کردند که اصلاحات و تغییرات تدریجی است و در غرب هم قرن‌ها طول کشید تا بعد از نوزایی به اینجا برسند. ترجیح‌بند حرف‌های‌شان هم این بود که سی صد سالی باید صبر کرد! به هر حال با روی کار آمدن احمدی‌نژاد مسئله‌ی اصلاحات دیگر سالبه‌ی به انتفاء موضوع شده است و اکنون دیگر همه می‌دانند ساختار جمهوری اسلامی اصلاح‌پذیر نیست.
۲- حکومتی که با مرگ فاصله‌یی ندارد تازه حالا به فکر اصلاح الگوی مصرفش افتاده. مانند بیماری که سرطان تمام وجودش را گرفته است و چند روز دیگر قرار است بمیرد. بعد نوشابه نمی‌خورد که چاق نشود!

پیوند در بالاترین

مطالعه بیشتر
× خمینی و ایده‌هایش.

ارسال به: Balatarin::Donbaleh::100C::oyax::Mohandes::Del.icio.us::Friendfeed::Twitthis::Facebook::Addthis to other::Subscribe to Comments Feed::Subscribe to Feed

(15) دیدگاه

جنبش سبز، سیمرغ بلورین را بی‌پروبال‌ کرد!

وقتی جنبشی به پا می‌شود و مردم برای تغییر شرایط زندگی خود به خیابان‌ها می‌آیند و از پا نمی‌نشینند و پایداری می‌کنند برای تغییر، رفته رفته محافظه‌کارترین شهروندان نیز به جمع آنان می‌پیوندند و رفته رفته نیروهایی درون حاکمیت یا کسانی که با حاکمیت همکاری می‌کنند از آن فاصله می‌گیرند و به جمع مردم و جنبش‌شان می‌پیوندند. «جنبش سبز» نیز همین مسیر را طی می‌کند و روز به روز همکاری با حکومت دشوارتر می‌شود و هزینه‌اش بر فایده‌ی آن می‌چربد.
امسال جشنواره‌ی فجر که در سال‌های گذشته به هر حال با تمام نواقصی که داشت، و با تمام بی‌عدالتی‌هایی که در داوری آن صورت می‌گرفت، مهم‌ترین رویداد سینمایی در کشور محسوب می‌شد دچار بحران داوری شده است. هیچ‌کس حاضر نیست داور این جشنواره شود. داریوش مهرجویی، عباسی کیارستمی، عزت‌الله انتظامی، اصغر فرهادی، ابراهیم حاتمی‌کیا، فرهاد توحیدی تا کنون کسانی بوده‌اند که از داوری جشنواره‌ی فجر امسال سرباززده‌اند.
نام کسانی که تا کنون داوری این جشنواره را پذیرفته‌اند نشاندهنده‌ی اوج فاجعه برای دولت احمدی‌نژاد و وزارت ورشکسته‌ی ارشاد آن است که نتوانست حتا با نشان دادن در باغ سبز و از توقیف درآوردن فیلم‌هایی مانند «کتاب قانون» (مازیار میری) و «به رنگ ارغوان» (ابراهیم حاتمی‌کیا)، و دادن وعده و وعیدهای بسیار، کسی را به خود جذب کند. نام سه تن تا این لحظه به عنوان داور جشنواره منتشر شده است نگاهی کوتاه به سوابق هنری این سه تن به خوبی فلاکتی که جمهوری اسلامی به آن دچار شده است را نشان می‌دهد.

فاطمه گودرزی
فاطمه گودرزی یکی از آن سه تن است. خانم گودرزی بازیگر سینما و تلویزیون ایران است و هر چند، چند بازی خوب در کارنامه‌ی خود دارد اما هرگز به عنوان بازیگری شاخص و بین‌المللی مطرح نبوده است. او متولد سال ۱۳۴۲ است و دیپلم اقتصاد دارد. ایشان هیچ جایزه‌یی در خارج از ایران برنده نشده‌اند و هر چند چند بار نامزد «سیمرغ بلورین» بوده‌اند اما فقط یک‌بار آن هم در سال ۱۳۷۴ برنده‌ی این جایزه‌ی شده‌اند.(۱) البته ظاهرا ایشان را هم تحت فشار به داوری آورده‌اند. زیرا اول بهانه آورده بودند که به مسافرت می‌روند و نمی‌توانند داوری را بپذیرند اما سرانجام پذیرفتند.(۲) فاطمه‌ گودرزی را می‌توان از قربانیان دانست او در فیلم «می‌خواهم زنده بمانم» (ایرج قادری) بازی بسیار خوبی ارائه داد اما در جشنواره‌ی فجر سیزدهم به دلیل باندبازی و مخالفت با ایرج قادری بازی‌ش نادیده گرفته شد. پس از «می‌خواهم زنده بمانم» دیگر چند سالی بازی نکرد تا سرانجام سر از بازی در سریال مبتذل و سطح پایینی مانند «دردسر والدین» درآورد. بعید نیست پرونده‌یی از او در دست داشته باشند و برای افشا نکردنش تحت فشار باشد. یکی از شیوه‌های جمهوری اسلامی و به خصوص باند حاکم فعلی پرونده‌سازی از افراد است. که در مناظره‌ی میرحسین موسوی و احمدی‌نژاد شاهدش بودیم.
پی‌نوشت:
خانم گودرزی در جلسات داوری حاضر نشد و عمل داوری جشنواره را نپذیرفت که جای تقدیر دارد. برای اطلاعات بیشتر به: «سه خبر چند نظر(سبز، سرخ، نارنجی)» مراجعه کنید.

اسفندیار شهیدی
اسفندیار شهیدی متولد ۱۳۲۴ است او دانش‌آموخته‌ی مهندسی طراحی در دانشگاه علم و صنعت است و در کالج ملی فیلم لندن فیلم‌برداری خوانده است.(۳) او کارگردانی یک فیلم «مرضیه» و فیلم‌برداری چند فیلم سینمایی در کارنامه‌ی خود دارد او تاکنون هیچ جایزه‌یی نه در ایران نه در خارج از ایران برنده نشده است او چند بار داور و جز هیئت انتخاب جشنواره‌ی دفاع مقدس بوده است و یک‌بار هم در سال ۱۳۷۱ به عنوان داور بین‌المللی جشنواره‌ی فجر حضور داشته است.


ابولقاسم طالبی طاری متولد ۱۳۴۰ و فارغ‌التحصیل حقوق قضایی است! او از راست‌گریان حامی دولت احمدی‌نژاد است. چند فیلم نازل سینمایی در پرونده دارد و هم‌ اکنون سریال بسیار مبتذل «به کجا چنین شتابان» از شبکه‌ی تهران را در حال پخش دارد که بر خلاف تمام سریال‌ها این سریال نورچشمی هم‌زمان در شبکه‌ی دوم سیما هم پخش می‌شود. او از هیچ جشنوراه‌ی بین‌المللی تا کنون جایزه‌یی دریافت نکرده است. او یک بار در سال ۱۳۸۴ در جشنوراه‌ی دفاع مقدس برنده‌ی دیپلم افتخار شده است و یک بار هم در سال ۱۳۸۲ در جشنوراه‌ی بین‌المللی فجر توسط «ستاد احیای امر به معروف و نهی از منكر» جایزه‌ی بی‌نام نشانی برنده شده است.(۴) برای آشنایی بیشتر با ایشان و همسرگرامی‌شان نقل قولی از ایشان در مورد عاشورای ۸۸ و نقل قولی از همسرشان در مورد محمد نوری‌زاد در اینجا می‌آورم تا میزان ورشکستگی وزارت ارشاد دولت فخیمه‌ی آفای احمدی‌نژاد و جشنواره‌ی فجرشان بهتر درک شود.

… آري اين وزوزهاست كه عالمي براي صداي يك دف، عمامه بر زمين مي‌زند اما شعار «نه غزه نه لبنان» ناراحتش نمي‌كند. مرگ بر اصل ولايت فقيه، گريه‌اش نمي‌اندازد.
عمامه‌اش را به زمين نمي‌اندازد وقتي اسلام را از جمهوري اسلامي حذف مي‌كنند و اين وزوز آن قدر در گوش‌ها مي‌چرخد كه روز عاشوراي سال 88 مي‌رسد.
حال حنجره‌ها آماده هلهله، دستان آماده سنگپراني و خنجر زدن به پهلو و گلوي عزاداران است.
حنجره‌ها و دستاني هم ساكت و ساكت و ساكت‌اند كه مباد شخصيت ايشان در مقابل صاحبان راي و بي‌بي‌سي و بي‌بي‌سي‌پسندان خدشه‌دار شود و فقط بعد از فشارها و صلوات‌ها و گريه‌ها به حق و باطل نصيحت مي‌كنند كه به حرف من بزرگ‌تر از همه عالم گوش كنيد. رفيق باشيد. با هم دوست باشيد…(۵)

این هم از افاضات همسر گرامی ایشان خانم زهرا السادات طباطبایی.(عکسی از ایشان پیدا نشد!)

زهرا السادات طباطبايي همسر ابوالقاسم طالبي با مشاهده هتاکي هاي اين کارگردان سينما به نظام مقدس جمهوري اسلامي ايران و مقام معظم رهبري با ارسال يک نامه و بازگرداندن يک گوسفند براي وي انزجار خود را از رفتار ناشايست نوري زاد ابراز کرد.
متن اين نامه بدين شرح است: گوسفندي براي سلامتي همسر من سه سال پيش هنگامي که در بيمارستان قلب بستري بود قرباني کردي، حال که با قلم دريده خود به ساحت سيد ما جسارت روا داشتي به تو مي گويم:
اولا: همسرم و چهار فرزندم فداي رهبرم
ثانيا: گوسفندت را پس مي فرستم تا به دوستان جديدت که ديروز به خاطر حمايت از رهبري از دست دادي (در وبلاگت نوشته بودي) و امروز به صف دست بوسي تو مي آيند هديه کني، مبادا بار ديگر از پذيرايي نکردنت ناراحت شوند.
محمد نوري زاد واقعا دريدگي و نمک نشناسي نسبت به ولايت فقيه، اين ميراث امام خميني (ره) و شهدا را به غايت رساندي و همه کژي هاي خودت و امثال خودت تحت نام رهبري انجام دادي را پاي ايشان نگاشتي.
و البته به کوري چشم همه ناکثين، مارقين ما از رهبري سيد علي عزيز جز زيبايي، راستي و درستي چيزي نمي بينيم “ما رايت الا جميلا”
واگر قرار باشد همه کسانم را در اين صراط قرآني به قطعه شهدا در کنار برادر شهيد در کنار برادر شهيد 16 ساله ام به خاک بسپارم، بازهم همين را مي گويم که “ما رايت جميلا” (۶)

جنبش سبز کمترین خاصیتش بی‌خاصیت کردن تبلیغات حکومت در جذب هنرمندان و روشنفکران است. هر کس بخواهد پیدا و پنهان با حکومت و دولت کودتایی‌اش همکاری کند سرانجامی جز بدنامی و خفت ندارد. جنبش سبز روح انسان‌های بزدل یا طماع‌یی که برای کفی نان و قطره‌یی شهرت تن به خاری همکاری با ضدهنرترین حکومت تاریخ ایران داده بودند را نیز شفا داد و برای همه سلامت و سعادت آورد. باشد تا در کوره‌ی انقلاب تفدیده شویم و پاک چون ابراهیم سر از این آتشی که نه نمرود که عشق به آزادی به پا کرده است درآوریم.

پانویس
۱- وب‌گاه سوره: جشنواره‌های مربوط به فاطمه گودرزی.
۲- خبر آنلاین: فاطمه گودرزی داوری جشنواره فجر را پذیرفت.
۳- ایران‌آکتور: اسفندیار شهیدی.
۴- وب‌گاه سوره: جشنواره‌های مربوط به ابوالقاسم طالبی.
۵- رجانیوز: خدا به پرونده سكوت‌کنندگان، رسیدگی خواهدكرد.
۶- انصارنیوز: همسر ابوالقاسم طالبی: آقای نوری‌زاد، گوسفندت را پس می‌فرستم.

مطالب مرتبط
× دولت کودتا مزدور استخدام می‌کند، شما چقدر می‌ارزید؟
× هنرمندان سبز، بی‌هنران سیاه و میان‌مایه‌گان بی‌رنگ

پیوند به بیرون
× مهرجویی هم داور نمی‌شود.
× تحریم جشنواره فیلم فجر.
× عباس کیارستمی هم داوری جشنواره فجر را نپذیرفت.

پیوند در بالاترین

موضوع داغ در بالاترین

ارسال به: Balatarin::Donbaleh::100C::oyax::Mohandes::Del.icio.us::Friendfeed::Twitthis::Facebook::Addthis to other::Subscribe to Comments Feed::Subscribe to Feed

(6) دیدگاه

نوشته‌های قدیمی‌تر »