پاسخی آسیموفی به فحاشان مذهبی

چند روز پیش مطلبی نوشتم با عنوان:«دور روز دیگر عاشوراست. چه باید کرد؟» شخصی که گویا متعصبی مذهبی است با الفاظ رکیکی در قسمت نظرخواهی پیام گذاشته است. برخورد این متعصب مذهبی مرا یاد آیزاک آسیموف انداخت او در کتاب خاطراتش در فصلی که به نام‌هایی که دریافت می‌کند اشاره به نام‌هایی دارد که به دلیل لائیک و بی‌خدا بودن او برایش ارسال می‌شود. قسمتی از این فصل را نقل می‌کنم تا بدانید خرمقدس‌ها فقط در سرزمین ما نیستند همه‌ی جا دنیا پیدا می‌شوند البته دیگر در اکثر نقاط دنیا دستشان از قدرت سیاسی کوتاه است و فقط می‌توانند دلشان را با نامه پراکنی خنک کنند.

«گروهی از اختلاف عقیده‌ها به‌طور مستقیم به فقدان ایمان مذهبی من مربوط می‌شود. نامه‌هایی از مردمی دریافت می‌کنم که به حالم تأسف می‌خورند و برایم دعا می‌کنند. برایم مهم نیست، چون اطمینان دارم که آن‌ها با فرستادن این نامه احساس بهتری پیدا می‌کنند.
اما چیزی که کمی ناراحتم می‌کند، افرادی از انواع فرقه‌ها هستند که برایم جزوه و رساله‌ی مذهبی می‌فرستند و اصرار دارند که هر طور شده، حقیقت ایمان مورد نظرشان را دریابم. نمی‌فهمم چرا هرگز به مغز این آدم‌ها خطور نمی‌کند که من هم عقاید محکم و خلل‌ناپذیری دارم که با خواندن یک جزوه‌ی تبلیغ مذهبی متزلزل نمی‌شود؟
ولی بعضی وقت‌ها وسوسه می‌شوم که جواب بدهم. یک‌مرتبه یک مسیحی خرافاتی متعصب در نامه‌اش هر لعن و نفرینی که بلد بود، نثارم کرد. برایش کارت‌پستالی فرستادم و نوشتم:«بی‌تردید شما معتقدید که من عاقبت روزی به قعر همه‌ی درد و عذاب‌های سادیستیکی که خدایتان وعده کرده سرنگون می‌شوم و تا ابد رنج خواهم کشید. یعنی به‌نظر شما این عقوبت کافی نیست که این همه بد و بیراه هم بارم می‌کنید؟» من. آسیموف، ترجمه‌ی مهرداد تویسرکانی صفحه‌ی ۳۱۸

پرسش جالبی است. اگر کسی اعتقاد دارد جهان را عقل اعلایی آفریده است که بر همه چیز دانا و تواناست دیگر این بازی‌های «هتک حرمت» چیست؟ انسان‌ها حرمت ندارند، خون مردم مباح است و آنوقت خرافات و تحجر حرمت دارد؟ این‌ها هنوز تصور می‌کنند می‌توانند با این بازی‌های شوم مردمی نادان را تحریک کنند. با عکس امامشان کاری جلو نبردند حالا می‌خواهند با زیرپا گذاشتن «امام حسین» و «قرآن» مردم را تحریک کنند که زهی خیال باطل. تمام شد بره‌کشان تحمیق مردم به پایان رسیده است. کاسبی تازه‌یی برای خود دست‌وپا کنید این متاع دیگر خریداری ندارد.
شاید در این روزها که فضای کشور بسیار ملتهب است و قرار است فردا شویی اجرا کنند و دارند هر روز و هر ساعت عده‌ای را دستگیر می‌کنند و شایعه دستگیری میرحسین و کروبی را هم سرزبان‌ها انداخته‌اند. انتظار نوشتن مطلب بهتری داشتید اما راستش را بخواهید قصدم از نوشتن این مطلب این بود که بگویم ما حالمان خوب است و نترسیده‌ایم! هر شب صدای الله اکبر و مرگ بر دیکتاتور … رساتر از شب قبل شنیده می‌شود و روحیه مردم بسیار خوب است. نه این که بگویم کسی نگران نیست، همه نگرانیم، اما شور و شعفی که از برخواستن از رخوتی چند ساله در جان مردم خلجان پیدا کرده است توصیف ناپذیر است. حال کسی را داریم که بعد از گذراندن شبی بسیار بد و پر درد و کابوس حالا صدای خروسی از دوردست می‌شنود و کم‌کمک روشنی پگاه از راه می‌رسد.
پیرمردها و پیرزن‌های نود ساله هم دیگر امید دارند پیش از آن که چشم بر دنیا ببندند طلوع آفتاب را ببینند و گرمی آزادی را بچشند… ما پیروزیم شک نکنید.

ارسال به: Balatarin::Donbaleh::100C::oyax::Mohandes::Del.icio.us::Friendfeed::Twitthis::Facebook::Addthis to other::Subscribe to Comments Feed::Subscribe to Feed

(2) دیدگاه

رزمندگان سبز عاشورا را فتح کردند!

تهران مانند شهرهای جنگ‌زده است. در امتداد خیابان انقلاب تا بلوار کشاورز جنگ و گریز تمام عیار در جریان است. خیابان کارگر شمالی از بلوار کشاورز تا خیابان فاطمی مانند مانطق آزاد شده است. نیروها ضدشورش و لباس شخصی‌ها در تقاطع کارگر و کشاور متمرکز شده است. ساعت حدود دوازده و نیم. مردم از داخل پارک لاله به بلوار کشاورز آمدند و سر خیابان ۱۶ آذر با شعارهای مانند «این ماه ماه خون است یزید سرنگون است» پلاکارد بزرگی از خامنه‌ای را به زیر کشیدند در حد فاصل میدان انقلاب که توسط نیروهای بی‌شماری محاصره شده بود تا بلوار کشاورز تظاهرات پراکنده اما پرقدرت در جریان است. در یکی از خیابان‌های فرعی سمت غرب خیابان کارگر شمالی نرسیده به بلوار کشاورز نیروهای ضدمردمی خیابان را بسته بودند اما تظاهرات کنندگان که عمدتا جوان بودند به سوی‌شان سنگ‌پرتاب می‌کردنند و نیروهای ضدشورش هم به سنگ‌پراکنی مشغول بود. تظاهرات کنندگان مانند جنگ‌های کلاسیک رفتار می‌کردند جمعیت زیاد در وسط خیابان بود چند جوان جلو می‌رفتند سنگ پرتاب می‌کردند و عقب‌نشینی می‌کردند. یکی از نیروهای پلیس هم مشغول فیلم‌برداری بود اما دیگر کار از این حرف‌ها گذشته است. شعار غالب مرگ بر دیکتاتور بود. یا حسین میرحسین هم که دیگر نقل هر گردهمایی شده است.
دوستان و بستگانی که در سایر نقاط شهر بودند نیز از میدان امام حسین تا سایر نقاط گزارش‌های مشابهی دادند. روحیه مردم عالی است! بشاش به هم لبخند می‌زنند و «مرگ بر دیکتاتور» می‌گویند. خفتی که دیکتاتوران حاکم بر ایران این روزها و ماه‌ها می‌کشند کم‌نظیر است. در مخیله‌ی من نمی‌گنجد که چرا این لاشه‌ی گندیده را رها نمی‌کنند؟
در یک کلام عاشورا را هم فتح کردیم! تمام شد عصر نذری‌پزان و خرافات و تحمیق عاشورایی اگر هست عاشورای قیام علیه ظلم و بی‌عدالتی است. اگر که باشادی و شعف این‌ها را می‌نویسم می‌دانم دوستانی زخمی اسیر دست این جنایت‌کاران هستند. دلم شور می‌زند نگران هستم اما چه می‌شود کرد؟ دیگر این مردم به جان آمده زندگی ذلت‌بار را نمی‌توانند تحمل کنند. راستش را بخواهید از شجاعت این مردم جسور در عجب هستم. امیدوارم امروز این پیروزی هم با کمترین میزان خسارت به سرانجام برسد و همه‌ی بچه‌های این سرزمین سالم به خانه بیایند. دیکتاتور مرده است. دیکتاتوری که مردم زیر سرنیزه تصویرش را پایین می‌کشند به درد لای جرز دیوار می‌خورد.

(4) دیدگاه

دو روز دیگر عاشورا ست. چه باید کرد؟

معمولا وقتی به خانه می‌آیم سر راه با مامور شهرداری که نظافت کوچه‌‌مان را به عهده دارد خوش و بش می‌کنم. مردی حدود پنجاه ساله است. یک شیشه‌ی بغلی عرق سگی دارد که در روزهای زمستان به دادش می‌رسد. گاهی به من هم تعارف می‌کند و من هم دستش را رد نمی‌کنم. معمولا جوکی در مورد خدا و رابطه‌ی محمد با زنان بینمان ردوبدل می‌شود. چند سال پیش یک بار توی همین شوخی‌ها و شنگولی‌ها من حرفی در مورد ابولفضل برادر ناتنی امام حسین زدم که دیدم سکوت کرد، به راحتی می‌شد خشم را در چهره‌اش دید. تلخ به من نگاه کرد و گفت: «با همه شوخی با عباس با غیرت و با معرفت هم شوخی؟! هر چی داریم از ابوالفضل داریم که مظهر شجاعت و آزادگی و وفا بود…» خیلی جا خوردم! پیرمرد لامذهب و دوست‌داشتنی من ناگهان متعصبی مذهبی شد. هر چند رابطه‌ی ما دوباره رفت سر جایش و همان‌جور که بودیم ماند اما من محافظه‌کارانه حواسم را جمع می‌کردم که با هر کس و هر چیزی شوخی می‌کنم با «ابوالفضل عباس» شوخی نکنم.
شخصیت‌هایی که به صورت قهرمان‌های ملی در می‌آیند بیشتر «افسانه» هستند تا «واقعیت». بعضی از این «افسانه‌ها» ریشه‌هایی هم در واقعیت دارند اما حضورشان در قلب و جان مردم نه به دلیل شناخت عمیق از شخصیت واقعی یا تاریخی‌شان که از نمود افسانه‌گونه‌ی‌شان سرچشمه می‌گیرد.
بسیاری از مارکسیست‌های ایرانی(۱) قبل از انقلاب تحت تاثیر همین افسانه‌ها و اسطوره‌ها با این که اسلام را نقد می‌کردند اما برای «علی» و «حسین» و شخصیت‌هایی مانند «زینب»‌ و «ابوالفضل» احترام خاصی قایل بودند. سخنان خسرو گلسرخی که مارکسیستی فدایی خلق بود در دادگاهی که سرانجام حکم مرگش را صادر کرد نمونه‌ی روشنی از علاقه و دلبستگی بخش وسیعی از مارکسیست‌ها به این افسانه‌ها ست.

زندگی مولا حسین نمودار زندگی کنونی ماست که جان بر کف برای خلق‌‌های محروم میهن خود در این دادگاه محاکمه می‌شویم. او در اقلیت بود و یزید، بارگاه، قشون، حکومت و قدرت داشت. او ایستاد و شهید شد هر چند یزید گوشه‌ای از تاریخ را اشغال کرد ولی آن‌ چه که در تداوم تاریخ تکرار شد راه مولا حسین و پایداری او بود، ‌نه حکومت یزید. آن‌ چه را خلق‌ ها تکرار کردند و می‌کنند راه مولا حسین است. بدینگونه است که در یک جامعه مارکسیستی اسلام حقیقی بعنوان یک روبنا قابل توجیه است و ما نیز چنین اسلامی را اسلام حسینی و اسلام علی تایید می‌کنیم. (خسرو گلسرخی)

برخی، چه راست‌گراهای مدافع رژیم شاه چه مارکسیست‌های کارگری، گرایش ملی‌گرایانه و مذهبی بخش وسیعی از روشنفکر مذهبی در زمان شاه را عامل روی کار آمدن جمهوری اسلامی و فجایع بعد از آن می‌دانند هر چند این موضوع کاملا نادرست نیست اما این حقیقت که حکومت‌ها و از جمله حکومت شاه نقش مهمی در تثبیت و گسترش این افسانه‌های ملی داشت را نادیده می‌گیرند.
به هر حال اکنون ما در موقعیت حساسی هستیم. دو روز دیگر عاشورا ست. چه باید کرد؟ یک راه این است که بگویم در این شوی مذهبی شرکت نمی‌کنیم و جنبش مردم ایران را دوباره آلوده به پندارهای خرافی و قهرمان‌پرستی‌های پوشالی نکرده شریک این تحریفات تاریخی نمی‌شویم.
راه دیگر این است که ذوب شویم در میان مردم و هم‌رنگ و هم‌راه آنان شویم و در وصف امام حسین و عاشورا نوحه‌سرایی کنیم و خامنه‌ای را یزید بنامیم و مصباح را عمرو عاص و… (۲) فراموش کنیم که بخش وسیعی از بدبختی مردم ایران حکومت مذهبی است.
به نظر می‌رسد خوشبختانه «جنبش سبز» تا آنجا که در اختیار جوانان و دانشجویان و قشر روشنفکر است راه سومی را برگزیده است. روز عاشورا باشکوه تمام از امام حسین تا آزادی راهپیمایی خواهد کرد و بلوغ فکری خود را با شعارها و حرف‌هایی که در جمع می‌زند نشان می‌دهد. عاشورا فرصتی است برای قدرت‌نمایی «جنبش سبز» نباید این قدرت نمایی را با راست‌رویی و چپ‌رویی از دست داد.
جنبش سبز در این چند ماه گذشته تمام چیزهایی را که در سی سال حکومت جمهوری اسلامی بنا کرده بود ویران کرد. روز قدس، ۱۳ آبان، نماز جمعه، تشییع مراجع تقلید و اکنون نوبت عاشورا است باید عاشورا را از جمهوری اسلامی گرفت و به مردم داد.
——
۱- این که مارکسیست‌های ایرانی چقدر مارکس را می‌شناختند و چقدر ملی‌گراهایی بودند که تفاوت چندانی با سایر مبارزان نداشتند بحث دیگری است و در حوصله‌ی این مطلب نمی‌گنجد.
۲- احمدی‌نژاد حدش کمتر از این بود که با کسی مقایسه شود شاید آن میمونی که در سریال‌های تلویزیونی صدا و سیما از سر و کول یزید و معاویه بالا می‌رود را بتوان با ایشان مقایسه کرد.

ارسال به: Balatarin::Donbaleh::100C::oyax::Mohandes::Del.icio.us::Friendfeed::Twitthis::Facebook::Addthis to other::Subscribe to Comments Feed::Subscribe to Feed

(2) دیدگاه

حتا اگر دین دارید هم می‌توانید آزاده باشید!

این جمله‌ی منسوب به امام حسین که «اگر دین ندارید، آزاده باشید» در بین مردم ایران به صورت مثل سایر درآمده است. آنچه در این حکم مستتر است این است که: «آزاده بودن» صفتی جامع‌تر از «دین‌دار بودن» است. یعنی می‌توان «آزاده» بود اما «دین» نداشت. این همان نگاهی است که در بین مردم رایج است و راز ماندگاریش در حافظه جمعی مردم همین برداشت و نوع نگاه به دین و آزادگی است. «دین» فروکاسته می‌شود به سطحی پایین‌تر نسبت به آزادگی. مسلما این نگاه به «دین» نسبت به دیدگاهی که تمام اعمال آدمی را در بستر «دین» و حتا محدودتر مذهبی خاص و از آن هم محدودتر گرایشی خاص در آن دین تعریف می‌کند، مترقی‌تر و انسانی‌تر است. مسلمانان ذوب شده در ولایت(۱) تمام اعمال آدمی را با دوری و نزدیکی‌شان و با «ولایت» می‌سنجند. اگر کسی هفتاد سال عبادت کند و فعل حرام که هیچ از فعل مکروه هم اجتناب کند اما «آقا» را قبول نداشته باشد یا «ولایت فقیه» را قبول نداشته باشد یا فرضا نسبت به این که دوازدهمین امام هنوز زنده است شک داشته باشد با کسی که اساسا خدا را قبول ندارد در یک رده قرار می‌گیرد و هر دو جهنمی می‌شوند! این دیدگاه نمی‌تواند حرف امام حسین را برتابد که «اگر دین ندارید آزاده باشید!» مگر می‌شود دین نداشت و آزاده بود؟ چارچوب تنگ و بسته‌ی ذوب‌شدگان آنان را تبدیل به «ناانسان» یا «شبه انسان» می‌کند زیرا انسان با هوشمندی و خرد تعریف می‌شود و کسانی که در چیزی ذوب می‌شوند نخست عقلشان تبخیر می‌شود. هرچقدر عناصر تفییرناپذیر و دگم در ذهن کسی محدودتر باشد و در سطوح پایین‌تری از جهان‌شمولی قرار داشته باشد میزان آزادگی آن شخص پایین‌تر است. مثلا کسی که به کشورش معتصبانه و دین‌گونه باور دارد دایره‌ی آزادگیش محدود به آن کشور می‌شود. یعنی هنگامی که بین «منافع کشورش» و «منافع انسانیت» تضاد واقع شود او منافع «کشورش» را ترجیح می‌دهد و این مخالف آزاده بودن است. آزاده کسی است که از تعلق آزاد باشد و بتواند عادلانه نسبت به قضایا قضاوت کند. مثلا اگر نزاعی بین یک «ایرانی» با یک «عرب» واقع شود او طرف حق را بگیرد نه طرف هم‌میهن یا هم‌نژادش را. محدودترین نوع ذوب‌شدگی دوب شدن در «فرد» است. حقیرترین آدم‌ها و ناآزاده‌ترینشان کسانی هستند که نسبت به فردی خاص تعصب می‌ورزند و متر و میزان و معیارشان در خوبی و بدی آدم‌ها دوری و نزدیکی‌شان به آن فرد خاص است. حال آن فرد «حسین» باشد یا «یزید» فرق نمی‌کند ماهیت عمل یکی است. برای همین است که امام حسین از لشکریان یزید نمی‌خواهند که او را قبول داشته باشند و برای این از صف یزیدیان خارج شود او می‌گوید «آزاده باشید» آزاده شوند برمدار شعور و عقل و وجدانشان تصمیم می‌گیرند نه بر پایه‌ی فرمان رهبرشان.
خلاصه آن که دیندارها اگر ملاگ تصمیم‌گیری‌شان به جای وجدان و خرد فردی‌شان دینشان باشد نمی‌توانند آزاده باشند. به عبارت دیگر اگر در مسئله‌یی بین عقل و وجدانشان و دینشان تضاد است به عقل و وجدان عمل کنند آزاده هستند حتا اگر دین داشته باشند. اما کسی که عمل به تکلیف و تقلید می‌کند طبق تعریف نمی‌تواند آزاده باشد.
به عنوان مثال. هر انسان با وجدانی که در جهان امروز زندگی می‌کند کشتن انسانی دیگر با سنگ را برنمی‌تابد. مسلمانی را در نظر بگیرید که با این حکم دینی روبه‌رو می‌شود اگر با هزار توجیه و طرفند سعی کرد این موضوع را بپذیرد و قبول کند که می‌شود انسانی را با سنگ کشت و رجم کرد دیگر او را نمی‌توان «آزاده» خواند. انسان آزاده با روبه‌رو شدن با این حکم فورا و بدون هیج تاملی آن را محکوم می‌کند. بعد می‌رود دنبال این که تضاد فکری خود را حل کند به نحوی که قبول نداشتن سنگسار با مسلمان بودن تضاد نداشته باشد. کسانی که متحجرند و ذهنشان در دین یا ایدئولوژی بسته شده است روندی معکوس را طی می‌کنند. یعنی می‌خواهند با هزار شعبده و ترفند نشان دهند «سنگسار» عملی غیرانسانی نیست!
این که می‌توان دین نداشت و آزاده بود را امام حسین به خوبی بیان داشته است اما این موضوع مسکوت مانده است که آیا می‌توان دین داشت اما آزاده بود؟ پاسخش از نظر من این است که: بعید و سخت است اما شدنی است. باید اصولی انسانی و جهان‌شمول داشته باشید و دین‌تان را با آن محک بزنید آن‌وقت آزاده هستید اما اگر انسان را با دینتان محک زدید دیگر آزاده نیستید در بند و دینتان اسیرید.
امید آن‌که همه‌ی ایرانی‌های «آزاده» روز عاشورا در خیابان‌های سراسر ایران از جمله در تهران از میدان امام حسین تا میدان آزادی راهپیمایی کنند و از آزادی بگویند و بر استبداد بشورند. تنها انسان‌های آزاده می‌توانند زندگی آزاد و آباد و عادل داشته باشند. به امید ایرانی آباد، آزاد و عادل.
————————–
۱- مانند نازیست‌های ذوب شده در پیشوا، استالینیست‌های ذوب شده در استالین، مسیحیان ذوب شده در مسیح، میهن‌پرستان ذوب شده در میهن و نژادپرستان ذوب‌شده در نژاد و…

ارسال به: Balatarin::Donbaleh::100C::oyax::Mohandes::Del.icio.us::Friendfeed::Twitthis::Facebook::Addthis to other::Subscribe to Comments Feed::Subscribe to Feed

نوشتن دیدگاه

بدرقه‌ی سبز

تازه از قم رسیدم. آقای منتظری را بدرقه کردیم. او بر دوش سبزترین مردمان این روزگار روان شد و در دل‌ها جای گرفت. «حسینعلی منتظری» نه به پیشوند «عظما» و «پیشوا» نیاز داشت نه به پسوند «ره»، او «ارتحال» نکرد مانند همه‌ی انسان‌ها، درگذشت، مرد. همه می‌میرند، اما همه این بخت و اقبال و سعادت را ندارند که بر دوش و در قلبِ آگاه‌ترین و آزادترین مردمان در حالی که زیر سرنیزه هستند و بیم از دست دادن مال و مقام و جان دارند بدرقه شوند.
مقبول مردم آگاه بودن از هر صفتی بالاتر است. ترسوهایی که پشت القاب و عناوین دروغین خود را مخفی می‌کنند هرگز به این درجه از بزرگی و معرفت نمی‌رسند که بتوانند همه را بنهند و خود باشند بی‌هیچ عنوان و لقبی. جمعی را که من می‌شناختم و امروز در مراسم خاک‌سپاری این انسان آزاده شرکت کرده بودند اکثرا به هیچ دین و خدایی معتقد نبودند بعضی‌هاشان فرزند یا خواهر و برادر کسانی بودند که در سال‌ها اول انقلاب اعدام شدند اما آن‌ها آمده بودند تا «منتظری» را تنها نگذارند آن‌ها در کنار کسانی قدم برمی‌داشتند که مسلمانان معتقدی بودند، در میان کسانی که آیت‌الله العظمی منتظری را به عنوان مرجع تقلید قبول داشتند. نمی‌دانم شاید بهایی‌ها و ارمنی‌ها و یهودی‌ها هم در این مراسم حضور داشتند. این بزرگی است! نه نشستن بر تختی که از پایه‌های‌اش خون می‌چکد. مجیزگویان قدرت، چشمان به ثروت است و دل‌شان از قدرت می‌ترسد و می‌لرزد اما انسان‌های آزاده‌ای که برای تشییع آیت‌الله منتظری آمده بودند نه تنها چیزی به دست نمی‌آوردند که ممکن بود همه چیز خود را از دست بدهند.
حتما تا کنون فیلم‌ها و عکس‌های بسیاری از این مراسم دیده‌اید و من قصد شرح و بسط زیادی ندارم. فضا اندوگین و در عین حال شاد بود. اندوهگین برای این که انسانی آزاده که پشتیبان جنبش بود را از دست داده بودیم و «شاد» برای این که در «قم» در مرکز حکومت دینی با صدای بلند و رسا مرگ دیکتاتور را می‌خواستیم. شاد بودیم برای این که می‌دیدم علی‌رغم تمام فشارها و ترس در دل‌ها انداختن‌ها و تجاوزها و شکنجه‌ها… باز مردم آمده‌اند تا یار خود را، تا یاورشان را، تنها نگذارند. شعارها مستقیم «قدرت مطلقه‌»ی ولایت فقیه را نشانه گرفت بود. مردم سرزنده و مشتاق و امیدوار بودند در خیابان که روان شده بودند به مناسبت عبور از محل‌های مختلف شعارهای متقاوتی می‌دانند. برخی از شعارهایی که من شنیدم و بعضا فریاد کردم از این قرار بود:

شعارهای مربوط به مراسم
× عزا عزاست امروز روز عزاست امروز/ ملت سبز ایران، صاحب عزاست امروز.
× منتظری نستوه راهت ادامه دارد/ حتا اگر دیکتاتور بر ما گلوله بارد.
× منتظری نمرده/ دیکتاتوره که مرده.
× روحانی آزاده/ آزادیت مبارک.
× روحانی واقعی/ منتظری، صانعی

پس از عبور از بسیج دانش‌آموزی
× بسیجی، سپاهی با این هم جنایت، خجالت خجالت.
× پول نفت گم شده/ خرج بسیجی شده.
× حسین حسین شعارتون/ تجاوز افتخارتون.
× بسیجی واقعی/ همت بود و باکری.

در باره‌ی رهبر
× این ماه ماه خون است/ یزید سرنگون است.
× اون که می‌گن عادله/ دروغ می‌گن قاتله.
× معاویه حیا کن/ سلطنت را رها کن.

در باره‌ی صدا و سیما
× مزدور چند گرفتی/ دوربین و دست گرفتی.
× بیست و سی، بیست و سی/ حیله‌ی عمرو عاصی.
× ننگ ما ننگ ما صدا و سیمای ما.

شعارهای مذهبی
× یا حجت ابن الحسن/ ریشه‌ی ظلم رو بکن.
× الله و اکبر.
× ابوالفضل علم‌دار/ ریشه ظلم و بردار.

در مورد موسوی و کروبی
× یاحسین میرحسین. (در حد وسیع)
× ابوالفضل علم‌دار/ کروبی رو نگهدار.
× کروبی بت شکن/ بت بزرگ رو بشکن.

سایر شعارها
× هموطن شهیدم/ خون تو پس می‌گیرم.
× تجاوز توی زندان/ این هم بود توی قرآن؟
× تاسوا، عاشورا/ پایان هر کودتا.
× محمود خائن/ آوره گردی/ خاک وطن را ویران کردی// کشتی جوانان وطن الله اکبر/ کردی هزاران بی‌کفن الله اکبر// مرگ بر تو/ مرگ بر تو.
× این همه لشکر آمده/ عمر ستم سرآمده.

چنین بود آخرین سفر انسانی که راضی به مرگ فرزندان این سرزمین نبود. عمری را با عزت سپری کرد و به ننگ و ذلتِ چسبیدن به قدرت گرفتار نشد و محبوب قلب‌های انسان‌هایی شد که روح خود را به ثروت و قدرت نفروختند. آزادی‌خواهی ادامه دارد و دوستانش روز به روز بیشتر می‌شوند و دشمنانش رو به نابودی دارد. به راستی که در بهار آزادی جای منتظری نیز مانند ندا و سهراب و کیانوش و آسا… خالی خواهد بود.

ارسال به: Balatarin::Donbaleh::100C::oyax::Mohandes::Del.icio.us::Friendfeed::Twitthis::Facebook::Addthis to other::Subscribe to Comments Feed::Subscribe to Feed

(2) دیدگاه

منتظری مرد، زنده باد انقلاب سبز!

انسان‌هایی هستند که عمری در دفاع از «آزادی» و «حقیقت» مبارزه می‌کنند اما در آخرین سال‌های زندگی‌شان پس از کسب قدرت، یا در سودای کسب قدرت، به آزادی و مردم خیانت می‌کنند و خط می‌کشند بر تمام عمر خویش با شوق و شور بر دوش مردم می‌آیند و در ذلت و خواری زیر پای آنان لگدکوب می‌شوند و می‌روند. اما در مقابل هستند انسان‌هایی که در سال‌های پایانی عمر خویش با موضع‌گیری درست، و آمدن در جبهه‌ی مردم و آزادی، نام و یاد خویش را به نیکی و سرافرازی در تاریخ به‌جای می‌گذارند. برای همین است که آرزوی هر انسانی عاقبت به‌خیری است. منتظری عاقبت به خیر شد.
هنگامی که در آن تابستان شوم ۶۷ فرزندان این سرزمین بدون محاکمه، یا در محاکمه‌های سوری، گروه گروه به جوخه‌ی اعدام سپرده می‌شدند و در گورهای بی‌نام نشان دفن می‌شدند منتظری در یک قدمی قدرت، اریکه‌ی قدرت، را به اهلش سپرد و در مقابل این جنایت ایستاد تا سندی باشد برای آزادگی و انسانیت. حیف می‌شد منتظری در انزوا بمیرد و روزی را نبیند که مردم میلیونی به خیابان بیایند و از آزادی و کرامت انسانی دفاع کنند. منتظری ابراهیم‌وار از دوزخ شهوت قدرت سالم به در آمد و جهان برایش گلستان شد.
مرگ او میلاد باشکوهش خواهد بود. مرگ او مرگ «ولایت فقیه» است که او متاسفانه یکی، یا اصلی‌ترین، بنیان‌گذارانش بود. او این شانس را داشت چندان زنده بماند تا بتواند نظراتش را تغییر دهند و آزاداندیش‌ترین نظرات خود را بیان کند. او این شناس را داشت که در قلب مردمی آزادی‌خواه و روشن‌اندیش جا باز کند. و به راستی چه مرگ به هنگامی گویا سرنوشت می‌خواست برای او بهترین‌ها را بخواهد. مادران و پدران بسیاری در این سرزمین عزیزترین فرزندانشان را از دست دادند و چشم به راه «آزادی» جان دادند و آخرین قطره‌های اشک‌شان و سوزناکی آه‌های حسرت‌ناکشان به مرگ سپرده شد تا در حالی که در دلشان همیشه نوری از امید زنده بود، که قاتلان و آزادی‌کشان دوام نخواهند آورد و در منجلابی که خود ساخته‌اند فروخواهند رفت.
کاش می‌شد منتظری را در «خاوران» به خاک سپارند تا در کنار کسانی آرام گیرد که قصابی‌شدنشان را تاب نیاورد و با بیزاری جستن از قدرتی که در خون و بی‌عدالتی پایه داشت هیاهوی چاپلوسان و پابوسان را به دعای خیر و خموشانه‌ی مادران و پدران عزادار فرزند از کف داده ترجیح داد و به صف منزوی شدگان پیوست تا در زندان خانگی آزاد زندگی کند و برده‌ی تخت فقاهت نباشد.
بیاید او را بردوش‌های‌مان بگیریم و با شرکت در مراسم خاک‌سپاریش باشکوه‌ترین بدرقه‌ی تاریخ را برایش رقم بزنیم. بگذارید او آخرین روحانی باشد که باشکوه به خاک سپرده می‌شود و با به خاک‌سپاری او اسلام حکومتی را به خاک بسپاریم. دینی که می‌خواهد حکومت کند را به خاک بسپاریم تا اگر زندگی منتظری در این سال‌های پایانی برای مبارزه با قدرت فقیهان غصب‌کننده‌ی قدرت گذشت مرگش مرگ تئوری و نظریه‌ی «ولایت فقیه» باشد. مرگش مرگ حکومت مذهبی باشد و مرگش زادروز آزادی مردم باشد.

ارسال به: Balatarin::Donbaleh::100C::oyax::Mohandes::Del.icio.us::Friendfeed::Twitthis::Facebook::Addthis to other::Subscribe to Comments Feed::Subscribe to Feed

نوشتن دیدگاه

ما بسیجی بی‌ترمز نیستیم!

جنبش‌های اجتماعی مانند انسان‌های تشکیل‌دهنده‌ی آن‌ها داری تشخص و هویت هستند. انقلاب ۵۷ مردم ایران شخصیتی دوگانه داشت؛ از سویی مترقی، آزاداندیش و مدرن بود و خواسته‌های دموکراتیک و عدالت‌طلبانه داشت و از سوی دیگر عقب‌ماندگی و سنت‌گرایی و مردسالاری در مشاهده می‌شد. این دو شخصیتی بودن در تمام رفتارها و کردارها و گفتارهای این جنبش که به انقلاب منتهی شد حضور و بروز داشت. از سویی می‌خواست بر برچیدن حکومت فردگرا و مستبد به حکومتی مدرن و دموکراتیک با زمینه‌های سوسیالیستی آنچنان که در سوسیال دموکراسی‌های اروپایی دیده می‌شد دست پیدا کند از سوی دیگر بنیادهای ارتجاعی حکومت مذهبی یا سوسیالیزم نوع روسی که در واقع سرمایه‌داری دیوان‌سالار بود در آن به چشم می‌خورد. نبود نهادهای دموکراتیک و احزاب ترقی‌خواه و کارگری و تبدیل شدن جنبش به پوپولیسم و توده‌گرایی موجب شد خط واپس‌گرا و مردسالار و عقب‌مانده پیروز نهایی شود و وضعیت به شدت عقب‌مانده حاکم شود. حجاب اجباری، سنگسار، قطع‌کردن دست، تعطیلی احزاب و روزنامه‌ها و تعطیلی دانشگاه‌ها و سرانجام جنگی کور و بی‌هدف با جنگ‌جویانی که افتخارشان بی‌ترمزی و «نداشتن فرمان» بود حاکمیت پیدا کرد.
اما جامعه مانند انسانی زنده رشد می‌کند و تغییر می‌کند و بالغ می‌شود و ضرورت‌های افزایش «سود» و «گردش سرمایه» موجب شد گزیری از ورود زنان به عنوان نیروی کار نباشد و از سوی دیگر نیاز به نیروی کار متخصص رشد دانشگاه‌ها را اجتناب‌ناپذیر کرد به همین دلیل نسلی از خاکستر انقلاب ۵۷ سربرآورد که دیگر با قوانین مردسالار و ضدروشنفکری نمی‌شد برآنان حکومت کرد. جریان موسوم به اصلاحات درک بهتری از واقعیت روز داشت و می‌خواست با اصلاحات تدریجی دوام ج.ا. را با انطباقش با مطالبات نسل جدید تضمین کند اما دو مشکل اساسی سر راه‌شان بود یکی این که افق دید خودشان محدود بود و درکی از میزان این مطالبات نداشتند و بیش از آن که نگران آینده‌ی کشور و مردم باشند نگران حذف جناح خودشان و سقوط جمهوری اسلامی بودند و از سوی دیگر در جناح‌های رقیب گروهی می‌خواستند خود این مسیر را بپیمایند تا از منافعش بهرمند شوند و گروه دیگر همان تفکر متحجر قبلی را داشتند و اصولا هیچ دیدی نسبت به تحولات اجتماعی نداشتند. ضعف اپوزیسیون از سوی دیگر موجب شد نهایتا عقب‌مانده‌ترین جناح ج.ا. اسلامی در انتخابات ۸۴ پیروز شوند و تضاد بین حکومت و مردم مشخص‌تر گردد. همان‌ها که در اول انقلاب در جنگ به بی‌ترمز بودن افتخار می‌کردند و سرانجام کارشان به زهرنوشی و پذیرش قطع‌نامه کشید اکنون بدون ترمز و بدون فرمان برسرکار آمده‌اند.
جنبش اخیر مردم ایران تاکنون تشخص و هویت انسانی و مترقی از خود نشان داده است. این جنبش بی‌ترمز نیست داری فرمان و کیسه‌ی هوا و کمربند نجات است. اعضایش عاشق مرگ و شهادت نیستند زندگی را می‌خواهد برای زندگی می‌رزمند و قهرمان‌گرایی نخب و منزوی در آن جایی ندارد. افراط تفریط می‌آورد و چپ‌روی همیشه به راست‌روی منتهی شده است. این که باید با چه سرعتی رفت قانونی صلب و غیرقابل تغییر نیست. شرایط و امکانات سرعت حرکت را تعیین می‌کند. رادیکالیزم به معنای هرچه چپ‌تر شعاردادن نیست. رادیکالیزم به معنای شناخت عمیق و دقیق است و این به‌دست نمی‌آید مگر در مبارزه‌ای پیوسته و آگاهانه. پیروزی به هر قیمت نتیجه‌ای جز شکست در دارزمدت ندارد. پیروزی یعنی آگاهی، هر اعتقاد مترقی که در جان و روح انسان‌ها نهادینه شود یعنی به دست آوردن پیروزیی بزرگ. محافظه‌کاری‌های دوران هشت‌ساله‌ی خاتمی بخش مهمی از انرژی آزاد شده در دوم خرداد را گرفت اما مسئله این است که جامعه دارد به زندگی خود ادامه می‌دهد و این جامعه از آن‌چنان رشدی برخوردار است که نمی‌تواند حکومتی عقب‌مانده و فردگرا و دیکتاتوری را تحمل کند همان‌طور که رشد اجتماعی در ۳۰ سال پیش تحمل حکومت فردگرای شاه را نداشت. آن‌ انقلاب به دلیل همان آفت که شعارهای رادیکال در محتوای ارتجاعی عرضه می‌شد موجب شد حکومتی در نهایت سر کار بیاید که از بسیاری از فاکتورها حتا از رژیم شاه هم عقب‌مانده‌تر بود هر چند از نظر بروز و نمود تنازعات اجتماعی در پارلمان و مطبوعات در پانزده سال گذشته فضای زنده‌تر و واقعی‌تری نسبت به قبل از انقلاب شکل گرفته است. فضایی که کودتاگران در انتخابات جدید را ناکام گذاشته است و پس از گذشت بیش از شش ماه نتوانسته‌اند جنبش را سرکوب کنند.
زمان اگر به گونه‌یی سپری شود که از سویی موجب یاس و سرخوردگی نشود و از سوی دیگر فرصت و امکان سرکوب خونین را پیش نیاورد کاملا به زیان ج.ا. و جناح کودتاچی‌اش است. تا کنون اوضاع چنین بوده است و اگر به همین منوآل ادامه پیدا کند هر روز که بگذرد جنبش عمیق‌تر و رادیکال‌تر می‌شود و نیروهای حاکم مسئله‌دارتر و منفعل‌تر خواهند شد. هنوز نیروهای اجتماعی قدرت‌مندی وجود دارند که فرصت پیدا نکرده‌اند نمود پیدا کنند باید این فرصت را به آن‌ها داد.
پرهیز از جوزدگی و روزمرگی و افتاد به ورطه‌هایی که ایجاد ترس و وحشت کند یکی از اصلی‌ترین وظایفی است که پیش رو داریم. ایجاد هسته‌های مقاومت، تشکل‌های مبارزاتی-مطالعاتی و شکل دادند به اعتراضات گاه و بی‌گاه و حمله و عقب‌نشینی و آمادگی برای فرصت‌هایی که پیش می‌آید مانند بیست و دوم بهمن یا مناسبات دیگر بهترین کاری است که می‌توانیم بکنیم. از سوی دیگر اپوزیسیون آزادی‌خواه و عدالت‌طلب باید بتواند به تشکلی دموکراتیک برسد تا «سر» برای این جنبش نتراشند و آن را به بیراه نکشانند.
زندگی آزاد و مترقی و عادلانه حق مسلم مردمی است که فقط در دوران جدید بیش از یک قرن است که برای «آزادی» می‌رزمند و جان‌فشانی می‌کنند. کمی از خودگذشتگی و تفکر و حرکت دقیق و درست می‌تواند ما را با هزینه‌ای به مراتب کمتر از آنچه انتظارمان را می‌کشد به مقصد برساند.

ارسال به: Balatarin::Donbaleh::100C::oyax::Mohandes::Del.icio.us::Friendfeed::Twitthis::Facebook::Addthis to other::Subscribe to Comments Feed::Subscribe to Feed

(5) دیدگاه

عکس امام از ماه تا آتش!

مردمی آمده بودند تا از بین چهار نامزد که از هزار فیلتر عبور داده شده بودند یکی را انتخاب کنند که تقلب کردند و کس دیگری را از صندوق بیرون آوردند. مردم نپذیرفتند و میلیونی به خیابان آمدند و در سکوت و با آرامش گفتند:«رای ما کو؟» هیچ کس جز «احمدی‌نژاد» مورد حمله و خطاب نبود. به سر عقل نیامدند! ولی‌فقیه که «رهبر» می‌خواندش پشت تقلب و رئیس‌جمهور متقلب ایستاد و فرمان کشتن مردم را صادر کرد و «مرگ»ش خواسته شد و زیر پا افتاد عکسش. باز به سر عقل نیامدند! می‌توانستند، راه برگشت داشتند، با برداشتن احمدی‌نژاد و کم‌رنگ کردن «رهبر» مردم را آرام کنند و اندکی به عمر خود بیفزاید اما آنقدر لجاجت کردند تا کار به نام و عکس «امام»شان کشیده شد و اگر سر عقل نیایند بعد نوبت «پیامبر» و سرانجام «خدا»یشان است.
اینان به هیچ‌چیز ایمان ندارند مگر «قدرت» و «ثروت». «خدا»، «پیامبر»، «امام»، «سلام»، «قرآن»… واژه‌هایی هستند برای فریب و تحمیق تا سلطه و ثروت خود را استمرار بخشند و گسترش دهند. اگر اندکی، تنها اندکی، به چیزهایی که می‌گویند باور داشتند حاضر نبودند آتش‌زدن عکس امام‌شان را در تلویزیون نشان بدهند.
قدرت کور می‌کند و کر و تا وقتی صاحب قدرت را روانه‌ی گور نکند دست‌بردار نیست. منطق حرکت مردم همیشه چنین بوده است. سکوت می‌کنند، تحمل می‌کنند اما روزی که دیگر صبرشان لبریز شد و سرریز کرد دیگر با هیچ‌چیز نمی‌توان جلوی آن را گرفت. «بهمن» شروع به حرکت کرده است و روز به روز بزرگ‌تر می‌شود و سرانجام این خانه‌ی عنکوبتی را ویران می‌کند. مردم ایران از هنگامی که عکس خمینی را در ماه دیدند تا اکنون که آن‌را به آتش می‌کشند راه دشوار و خونینی را پشت سر گذاشته‌اند راهی که هنوز تا به سرمنزل مقصود رسیدن فاصله‌ی خونباری دارد. «جهل» نکبت و بدبختی به همراه می‌آورد. جهلی که سال‌ها بعد از آن که انسان بر روی ماه قدم نهاده بود عکس انسانی را در ماه می‌بیند سرانجامی جز این ندارد. مردم ایران روزی که از بند این جهل تاریخی به تمامی رها شوند رنگ سعادت و به‌روزی را خواهند دید وگرنه از چاهی به چاه دیگر سقوط می‌کنند. خوش‌بختانه نسل جدید نسلی متفاوت است و نشان‌های عمیقی از آگاهی در آن دیده می‌شود و این جای بسی امیدواری دارد.
اما شما مسلمانان معتقد نگران آتش‌زده‌شدن عکس «امام» نباشید نگران روزی باشید که در ده پستوی تو در توی پنهان شوید و زیر لب نماز بگذارید که این رفتار که اینان دارند کار را بدانجا می‌رساند که نفس مسلمان بودن جنایت را تداعی کند. از آن روز بترسید!

ارسال به: Balatarin::Donbaleh::100C::oyax::Mohandes::Del.icio.us::Friendfeed::Twitthis::Facebook::Addthis to other::Subscribe to Comments Feed::Subscribe to Feed

(15) دیدگاه

میلاد بامداد، شاعر آزادی

نمی‌توانم زیبا نباشم…

نمی‌توانم زیبا نباشم
عشوه‌یی نباشم در تجلی جاودانه.

چنان زیبایم من
که گذرگاه‌ام را بهاری نابه‌خویش آذین می‌کند:

در جهان ِ پیرامن‌ام

هرگز

خون

عُریانی‌ جان نیست

و کبک را

هراس‌ناکی‌ سُرب

از خرام

باز

نمی‌دارد.

چنان زیبایم من

که الله‌اکبر

وصفی‌ست ناگزیر

که از من می‌کنی.

زهری بی‌پادزهرم در معرض ِ تو.

جهان اگر زیباست
مجیز ِ حضور ِ مرا می‌گوید. ــ

ابلهامردا
عدوی تو نیستم من
انکار ِ تواَم.

۱۳۶۲


احمد شاملو، مدایح بی‌صله، م.آ. ۸۶۹

هر جمع و گروه مردم و ملت و نحله و مذهب و آیینی… انسان‌های شاخص و بارزی دارند که به آن‌ها سرفرازند ما، کافرانِ انسان‌کیش، به شاعر بزرگ‌مان احمد شاملو مفتخریم. شاعری که از «آزادی» زیباترین سرودها را ساز کرد تا سکوت را در تاریک‌ترین شب‌ها به فریادی روشن بدل کند. شاعری که هرگز بر هیچ ستمکاری سرفرود نیاورد و مدایح‌اش از آنجا که در مدح آزادی و مردم آزادی‌خواه بود هرگز صله‌ای در پی‌نداشت.
نادرند انسانی‌های چون احمد شاملو که گوهری گران بها دارند اما در پای خوکان نمی‌ریزند و به رایگان به مردم می‌بخشند و جان خود را نیز پیوست می‌کنند.
شاملو می‌توانست اگر می‌خواست با یک «آری» بر تمام «نه»ها غلبه کند و در مکنت و شهرت روزگار بگذراند و چند سالی و شاید دهه‌ای بیشتر زندگی کند اما او قاطع و مصمم «نه» گفت و زخم هزار خنجر را تاب آورد.
شاملو با پشت‌کاری افسانه‌ای قلم می‌زد، شعر می‌سرود، ترجمه می‌کرد، فرهنگ گوچه می‌نوشت، روزنامه‌نگاری می‌کرد و زندان می‌رفت، منزوی می‌شد و با تمام این‌ها زندگی می‌کرد و عشق می‌ورزید. به تنهایی چندین نفر بود و بار عقب‌نگه‌داشته‌شدگی ملتی را به دوش می‌کشید. او ساحت‌های مختلف داشت و آثار به جا مانده از او پهنه‌ی وسیع و حیرت‌انگیزی را پوشش می‌دهد و او همه‌ی این‌ها هست اما بیش و پیش از هر چیزی «شاعر بزرگ آزادی» است.
«نیما» شعر را از قالب‌های خشک اوزان عروضی نجات داد. او طول وزن‌ها را به ضرورت موضوع بلند و کوتاه می‌کرد یا حتا وزن عوض می‌کرد و قافیه را به ضرورت معنا و ایجاد هارمونی هر جا که لازم بود به کار می‌برد. اما شاملو گامی فراتر نهاد و شعر را حتا از اوزان نیمایی نیز رها کرد و شعریی آزاد از وزن آفرید که فقط شعر بود، شعری ناب برای انسان فردا، انسانی ناب و رها از قیدها و بندها و بیگانه‌کنندگان…
در نیم قرن گذشته کمتر متن ادبی را می‌توان یافت که از «آزادی» بگوید و نشانی از شاملو بر پیشانی نداشته باشد. برای همین است که در جمهوری اسلامی یکی از نام‌های میشه ممنوع نام احمد شاملو بوده است. حتا وقتی می‌خواهند به او توهین هم کنند با گوشه و کنایه صحبت می‌کنند و از بردن نامش پرهیز می‌کند. نام شاملو که می‌آید انگار نام عزائیل را شنیده‌اند و البته حق دارند. هر چقدر دشمن شاملو باشند باید به آن‌ها حق داد زیرا شاملو انکار آنان بود. وجودش به تمامی نفی جهل بود. برای لحظه‌ی بر پای اینان سر فرود نیاورد…

با تلخصِ سرخ بامداد به پایان بردم
لحظه لحظه‌ی تلخ انتظار خویش. (احمد شاملو، با تلخص خونین بامداد، م.آ. ۱۰۴۵)

ارسال به: Balatarin::Donbaleh::100C::oyax::Mohandes::Del.icio.us::Friendfeed::Twitthis::Facebook::Addthis to other::Subscribe to Comments Feed::Subscribe to Feed

نوشتن دیدگاه

بسیج گورکنان در دانشگاه‌های ایران

گورکنان بسیجی را بسیج کرده‌اند تا گور خود را به دست خود در خاک مقدس دانشگاه بکنند. تقدیر چنین بود که سرانجام همان‌ها که پاسداران حکومت بودند به گورکنانش تبدیل شوند.
جمع کنید بساط نکبت و حماقت خود را! اگر «جهل» بر «علم» پیروز شدنی بود هنوز انسان‌ها در غار زندگی می‌کردند و خورشید بر گرد زمین می‌چرخید و گالیله‌ها منکوب دادگاه‌های تفتیش عقاید بودند. پیش‌ناندرتال‌ها به سر درخت باز گردید عصر عصر انسان است! انسانی که قد راست کرده است و بر ماه و خورشید فرمان می‌راند به گورهای‌تان بازگردید! سی سال پیش اگر موفق به انهدام فرهنگی شدید هنوز چهره‌ی مومیایی شده‌ی خود را نشان نداده بودید مردم را و بخشی، هر چند کوچک، از روشنفکران را فریفته بودید اکنون با سه میلیون دانشجو و نزدیک به هفتاد میلیون ایرانی آگاه که آزادی و زندگی شرافت‌مندانه می‌خواهند چه می‌کنید؟ با چند عقب‌مانده‌ی ذهنی و مزدور دو ریالی نمی‌توانید بر چنین مردم جسور و فریخته لگان بزنید! کمتر خود را مسخره‌ی خاص و عام کنید به خانه‌های‌تان بروید و حماقت خود را در کوی و برزن جار نزنید!
آن‌وقت که انقلاب به قول خودتان فرهنگی کردید! سروش و میرحسین و مخملباف… را در خواص داشتید و چند میلیون مرید ناآگاه در خیابان، حالا که هرکس قد جویی عقل داشته است از شما بریده است و دیگر حتا عقب‌مانده‌ترین قشرهای جامعه هم با شما نیستند! چقدر احمق می‌توانید باشید که تصور کنید با چند بسیجی نان به نرخ روزخور می‌توانید دانشگاه ببندید و مرتکب قتل و غارت شوید… عصر طلایی شصت که آدم می‌کشتید و برایتان هورا می‌کشیدند به سر آمده است هر دست و پایی که می‌شکنید باید تاوان سنگینی بدهید!
با اشک و احترام بیاد خواهیم داشت اگر فردایی آزاد و آباد در پیش رو داریم برای جسارت و آگاهی دانشجویانیست که امروز از جان مایه گذاشته‌اند تا از مشعل آزادی دفاع کنند. زنده باشید جوانان غیور تنهای‌تان نمی‌گذاریم!

ارسال به: Balatarin::Donbaleh::100C::oyax::Mohandes::Del.icio.us::Friendfeed::Twitthis::Facebook::Addthis to other::Subscribe to Comments Feed::Subscribe to Feed

(2) دیدگاه

نوشته‌های قدیمی‌تر »