Posts Tagged ۲۵ خرداد

برای عشق تازه اجازه بی‌اجازه

همان طور که انتظار می‌رفت مجوزی صادر نشد و خانه‌ی مهدی کروبی محاصره شده و تهدید و فشارها بالاگرفت و حکومت نظامی نظامی‌تر شد. اما هنوز ۲۵ بهمن نیامده اولین ثمره‌ی این درخواست بسته شدن بازوبند سبز بر بازوی انقلابیون مصر بود و بار دیگر نام جنبش مردم ایران در جهان سر زبان‌ها افتاد و مردم دنیا به جای مقایسه انقلاب مصر و تونس، چنان‌که جمهوری اسلامی می‌خواهد، با انقلاب بهمن آن را با جنبش اخیر مردم ایران مقایسه می‌کنند و تداوم و گسترش آن در کشورهای دیگر می‌دانند. از سوی دیگر با ندادن مجوز راهپیمایی چهره‌ی تاریک ولی‌فقیه حقه‌باز بیش از پیش افشا شد و مردم مصر و تونس با وضوح بیشتری دیدند که خامنه‌ای و احمدی‌نژاد دشمنان انان هستند و اجازه‌ی برگزاری راهپیمایی به سود مردم آن‌کشورها را نمی‌دهند.
بی‌شک جنبش مردم ایران درس‌هایی برای مردم مصر و تونس داشت اما جنبش مردم مصر درس بزرگی برای ما داشت و کاری را که باید در ۲۵ خرداد انجام می‌دادیم انجام ندادیم. روزی که ۳ میلیون مردم به خیابان آمدند روزی بود که موسوی و کروبی باید در میدان آزادی تحصن می‌کردند و از مردم می‌خواستند در میدان بمانند کاری که مردم مصر انجام دادند. اگر یک سوم جمعیت هم می‌مانند و یک میلیون نفر در میدان آزادی حضور خود را حفظ می‌کرد بسیار بعید بود که رژیم بتواند سرکوب کند. رفتن مردم به خانه‌ها و آمدن‌شان در روزهای بعد موجب شد وقتی خامنه‌ای فرمان جلوگیری از راهپیمایی را صادر کرد در ۳۰ خرداد عملا راهپیمایی شکل نگیرد اما اگر مردم در میدان باقی مانده بودند احتمالا نتایج بسیار بهتری به‌دست می‌آمد و ممکن بود حداقل دولت احمدی‌نژاد سقوط می‌کرد.
هر چند بعدا تعدادی از دانشجویان و روشنفکران برای روز ۱۳ آبان این درخواست را در اینترنت منتشر کردند که مردم در خیابان بمانند اما دیگر فرصت از کف رفته بود و شدنی نبود چون اصل آن است که مردم فرصت تجمع میلیونی پیدا کنند و این فرصت را در ۲۵ خرداد پیدا کردند و از کف دادند. از کف دادن آن فرصت حاصل راست‌رویی و مسامحه کاری رهبری جنبش در درون نظام، موسوی و کروبی و چپ‌رویی و ندانم‌کاری اپوزیسیون خارج از نظام بود. موسوی و کروبی این پندارنادرست را داشتند که خامنه‌ای و احمدی‌نژاد در مورد خواست مردم عقب‌نشینی می‌کنند و بعد هم که سرکوب صورت گرفت با صدور بیانیه‌های بی‌بو و خاصیت جنبش را به بی تحرکی و طولانی‌مدت‌شدگی سوق دادند در صورتی که وقتی مردم پاشنه‌ها را ورمی‌کشند و به خیابان می‌آیند باید همان‌طور به حرکت روبه‌جلو ادامه دهند وگرنه جنبش فروپاشیده و مضمحل می‌شود. اشتباه چپ‌روانه در اپوزیسیون هم این بود که به جای درخواست‌های معقول و شدنی مانند ماندن در خیابان و نرفتن به خانه‌ها. درخواست‌های عجیب و غریبی مانند بی‌حجاب آمدن زنان یا تسخیر صدا و سیما و اوین را می‌داند!
منظور از نقد موسوی و کروبی یا اپوزیسیون و چپ‌رویی‌ها و راست‌رویی‌ها عقده‌کشایی و محکوم کردن این و آن نیست بلکه صرفا درس تاریخی گرفتن است. اکنون با ابتکار خوب و قابل تقدیر موسوی کروبی موضوع ۲۵ بهمن و راهپیمایی مردم مسئله روز شده است. بعید می‌دانم که راهپیمایی عظیمی شکل بگیرد و جمعیت آنقدر بیایند که بتوانند به خانه‌ها نروند اما به هر حال باید منتظر چنین روزی باشیم و تمام تلاش خود را بکنیم در ۲۵ بهمن مردم به خیابان بیایند و موج‌تازه‌یی از حضور مردمی در خیابان ایجاد شود. جمهوری اسلامی به هر حال در سراشیبی سقوط قرار دارد و این ثبات نسبی کاملا شکننده است. تنها اراده‌یی قوی برای شکستن رخوت کنونی کافی است تا ان را بشکند. مردم قهرمان تونس و مصر نشان دادند اگر نیروهای اپوزیسیون بتوانند وحدت کنند و برنامه‌ی متحد عملی برای شکستن سد دیکتاتوری داشته باشند بی‌شک موفق خواهند شد.
۲۵ بهمن در راه است اما روزهای بیشمار دیگری هم در پی آن خواهد آمد فرصت‌های تاریخی خلق می‌شوند و اگر از آن‌ها درست استفاده نشود به هدر می‌روند و فقط تاسف آن باقی می‌ماند. امیدوارم روزهای آینده روزهایی باشد که لبخند شکوه‌مند حرکت به‌سمت آزادی دوباره بر لب‌های مردم ایران بشکوفد.

نوشتن دیدگاه

از عکس امام در ماه تا اختاپوس در آکواریم

جناب پل اختاپوس پیش‌گو

ژان پل هشت پا!


هیاهویی که بر سر هشت‌پایی در آکواریم به راه افتاده است حتما شنیده‌اید٬ مگر می‌شود که نشنید؟! معتبرترین رسانه‌ها از شبکه‌های خبری تا روزنامه‌ها و سایت‌های اینترنتی همه جا صحبت از هشت‌پایی است که نتیجه‌ی مسابقات فوتبال را پیش‌بینی می‌کند. حدود نیم‌قرن پیش انسان پای بر روی کره‌ی ماه نهاد٬ همین چند وقت پیش دانشمندان موفق شدند سلول زنده بسازنند اما هنوز می‌توان معرکه گرفته و جادو جنبل به راه انداخت و جماعتی را فریفت. رواج خرافات دیگر کار پیشکاران دین نیست که به دست مافیایی رسانه‌یی افتاده است. لحظه‌یی تصور کنید شوخی نیست٬ جناب «پل» سخنگوی رسمی دارد٬ میلیون‌ها دلار پول با هر پیش‌بینی او جابه‌جا می‌شود و اکنون این هشت‌پا مشهورترین موجود زنده‌ی روی زمین است. در مسابقات جام یوفا هشتاد درصد مسابقات آلمان را درست پیش‌بینی کرده است و آخرین پیش‌بینی تاریخی‌اش هم بازی آلمان-اسپانیا در جام جهانی در جریان (۲۰۱۰) بود که برخلاف انتظار آلمانی‌ها برد اسپانیا را پیش‌بینی کرد و چنین هم شد! (۱)
مسلما تمام انسان‌هایی که به این هشت‌پا ایمان دارند و برسر پیش‌گویی‌هایش شرط می‌بندند انسان‌های «کودنی» نیستند٬ احتمالا در بینشان پزشک٬ مهندس و استاد دانشگاه هم کم نباشد اما خرافات چیزی نیست که با دانش متعارف سروکار داشته باشد. جادوی رسانه‌یی و قدرتی که در القای خرافات مدرن دارد حد و حصری ندارد آنچنان آدم‌ها را آموخته‌ی خودشان کرده‌اند و آنچنان می‌توانند سیاه را سفید و سفید را سیاه نشان دهند که شگفت‌انگیز است.  یک لحظه فکر کنید جانوری که دو مثقل مغز دارد بتواند نتیجه‌ی فوتبال را٬ با صدها متغییر٬ پیش‌بینی کند٬ دیگر چه چیز را می‌تواند پیش‌بینی کند؟ حتما فردا قیمت نفت را پیش‌بینی خواهد کرد یا انتخاب فلان رئیس‌جمهور یا نه حواسشان جمع است که حد و حدود مافیاها با هم مخلوط نشود وگرنه کار دست این هشت‌پا داده می‌شود و یک شبه پته‌ی دستانی که پشت‌پرده به او خوراک می‌دهند رو می‌کنند.
تصور کنید این هشت‌پا نتیجه‌ی مسابقه‌ی فینال جام جهانی را هم پیش‌بینی کند بعد پیش‌بینی‌اش نادرست از آب دربیاید چه می‌شود؟ کسانی که می‌دانستند این پیش‌بینی نادرست از آب درخواهد آمد میلیون‌ها و شاید میلیاردها دلار به جیب می‌زنند! یقه‌ی چه کسی را بگیرند!؟ جناب هشت‌پا حضرت «پل»؟ (نامش آدم را یاد پاپ‌های واتیکان می‌اندازد٬ آیا تصادفی است؟) مسئله این‌ها نیست قصد من از نوشتن این مطلب افشای جناب «پل» نبود فقط می‌خواستم یادآور شوم که نقش رسانه‌ها و وارونه‌نشان دادن حقایق توسط این رسانه‌ها چقدر اهریمنی و هراس‌انگیز است.
حتما با خواندن عنوان کنجکاو شده‌اید که حالا رابطه‌ی این مطلب با دیده شدن عکس آقای خمینی در ماه در سی و یک سال پیش در ایران چیست؟
دو موضوع در این ارتباط برای من جالب است. یکی این که واقعا دیدن عکس یک‌نفر در ماه احمقانه‌تر است یا پیش‌گویی فوتبال توسط هشت‌پا؟ به نظر من دومی احمقانه‌تر است تازه حالا سی و یک سال هم گذشته و در این سی و یک سال بشر خیلی پیشرفت کرده است٬ کامپیوترهای شخصی٬ شبکه‌های ماهوراه‌یی٬ اینترنت٬ پیشرفت‌های خارق‌العاده در زیست‌شناسی… ضمنا مسئله مربوط به مردمی در کشوری عقب‌نگه‌داشته شده باسطح سواد پایین هم نیست مربوط به دنیایی پیشرفته است با سطح سوادی نزدیک به صددرصد. از همه‌ی این‌ها می‌خواهم نتیجه بگیرم اینقدر توی سر مردم خودمان نزنیم و آنان را نادان و عقب‌مانده نشماریم. متاسفانه دنیای توسعه‌یافته دارد در این مورد یک‌جانبه و مغرضانه برخورد می‌کند. همین چند وقت پیش حرف آخوند بی‌سوادی در نماز جمعه‌ی تهران که بین بی‌حجابی زنان و بلایای طبیعی ارتباطی معنادار قایل شده بود دست‌آویزی شد برای تمسخر جهانی و البته این تمسخر به‌حق بود و ما هم خود با آنان هم‌صدا شدیم اما گاهی این اعتماد به نفس را از دست می‌دهیم که به خرافات و حق‌بازی‌های رایج در کشورهای توسعه‌یافته بتازیم و گاه حتا مسخ‌شده به‌دنبالش می‌رویم که گویا هر متنی که انگلیسی یا آلمانی و فرانسوی… بود علمی هم هست! در نادان خواندن مردم خودمان و عقل کل دانستن دیگران هم یدطولایی داریم. مردم ما هم مردمی هستند مانند مردم سایر کشورها٬ گاه می‌شود به‌سادگی فریبشان داد و البته همیشه هم این کار میسر نیست همان‌طور که در کشورهای توسعه‌یافته هم گاه وجدان جمعی آنچنان نشانی از بلوغ و توان‌مندی از خود نشان می‌دهد که شگفت‌انگیز است مردم ما نیز چنین گاه تمام نقشه‌های کشیده‌شده برایشان را نقش بر آب می‌کنند مانند حضور میلیونی‌شان در ۲۵ خرداد سال ۱۳۸۸ که اختاپوس را رسوا کرد و تمام پیش‌بینی‌ها را نقش بر آب کرد. خلاصه این که اینقدر منفی در مورد مردم خود نبافیم مردم ما کم و بیش چیزی شبیه مردم سایر کشورها هستند نه خیلی باهوش‌تر نه خیلی کودن‌تر. البته نمی‌توان نادیده گرفت که سیستم‌مدیریتی عقب‌مانده و آموزش‌های نادرست سطح فرهنگی جامعه ما را کمی پایین‌تر از جوامع توسعه‌یافته نگه‌داشته است اما این‌چیزها خیلی زود درست می‌شود یک نسل که بچرخد بسیاری از عقب‌ماندگی‌ها جبران می‌شود. همان‌طور که انصافا همین الان هم چرخیده است و نسل جدید بسیار مدرن و امروزی می‌اندیشد با تمام بدی‌ها و خوبی‌های مدرن و امروزی اندیشیدن.
و اما نکته‌ی دوم که از اولی هم مهم‌تر است این است که قدرت رسانه‌ها را دست کم نگیرید. با ظاهری که «ما حرفه‌یی هستیم» به میدان می‌آیند و هرچقدر حرفی‌ترند موزیانه‌تر عمل می‌کند. خط خاص خودشان را پیش می‌برند و پشت ظاهر حرفه‌یی ناگهان چشم باز می‌کنیم می‌بینیم چشمان به دهان اختاپوسی است که دارد راه نشانمان می‌دهد.
امروز ۱۸ تیر است که این مطلب را می‌نویسم با خود فکر می‌کردم آیا درست است که امروز از چیزی به‌جز ۱۸ تیر بنویسم؟ پاسخش برایم ساده بود روزها می‌آیند و می‌روند این آگاهی جمعی ماست که می‌ماند. ۱۸ تیر یادآور جان‌باختن آگاه‌ترین فرزندان این کشور است یادآور به خون کشیدن دانش و دانشگاه پس چه چیز بهتر از آن که از علم سخن بگویم و از خرافات و قدرتی که رسانه‌ها برای تعیین سرنوشت برای ملت‌ها دارند حرف بزنیم. امروز و روزها آینده در سراسر جهان به یاد دانشجویان و به یاد ۱۸ تیر و برای نابودی «جمهوری اسلامی»٬ که چون اختاپوس روی ایران افتاده است و بادکش‌هایش خون مردم و جوانان و دانشجویان را می‌مکد٬ دست به تجمعات اعتراضی می‌زنند و در ایران هم نیروی انتظامی و لباس‌شخصی‌ها می‌ریزند در خیابان و حتما در دانشگاه‌ها هم دانشجویان تا جایی که بتوانند شعارهایی می‌دهند و تن جادوگر پیر را می‌لرزانند اما چیزی که همه‌ی ما به عنوان روشنفکر٬ و کسانی که می‌اندیشیم و مطالعه می‌کنیم نقش گروه‌های مرجع را بنحوی ایفا می‌کنیم٬ این است که سعی کنیم همیشه خود را از تاثیر و نفوذ رسانه‌ها ایمن نگه‌داریم همیشه سعی کنیم ببینیم آیا به جز تفکر قالب و رسمی که دارد شایع می‌شود از منظر دیگری هم می‌شود به قضایا نگاه کرد؟ آیا نمی‌خواهند ما را به سمت سویی ببرند که می‌پسندند؟ تفاوت روشنفکران و مردم عادی در این است که روشنفکران باید وجدان بیدار جامعه‌ی خود باشند در هیاهوها غرق نشوند و نمادی از عقل اعلای جهان باشند.  از همراهی با توده‌های مردم نهراسند اما در عین حال چون شی مغروق جریان نباشند. خلاف جریان شنا کردن یا موافق جریان‌ها بودن هر دو پیش‌فرض‌های غیرمنطقی است که حرکت ما را شکلی نادانسته می‌دهند دانستگی در آن است که خود با تکیه بر دانش و باورمان حرکت کنیم خواه موافق جریان خواه مخالف آن.

پانویس
۱) ریاضی‌دانان که با مدل‌های ریاضی مسابقات فوتبال را پیش‌بینی می‌کنند قبل از شروع بازی‌ها شانس اسپانیا را برای قهرمانی جهان بالاتر از همه می‌دانستند و حالا با توجه به نتایج به‌دست آمده نظرشان بیشتر متمایل به هلند شده است. پیش‌بینی بازی‌یی مانند فوتبال که پارمترها و عوامل متغییر بسیاری دارد با قطعیت کامل غیرممکن است اما در مجموع با احتمال بالایی می‌توان نتایج را پیش‌بینی کرد. این دو مطلب را در این ارتباط ببنید:«شگفتی فوتبال در برابر ریاضیات به زانو درخواهد آمد؟» و «Statisticians offer more World Cup predictions»

ارسال به: Balatarin::Donbaleh::100C::oyax::Mohandes::Del.icio.us::Friendfeed::Twitthis::Facebook::Addthis to other::Subscribe to Comments Feed::Subscribe to Feed

Comments (1)

بیایید واقع‌بین باشیم و دست به کاری محال بزنیم! چه‌گوارا

۲۵ خرداد

بیایید واقع‌بین باشیم و دست به کاری محال زنیم! چه‌گوارا


تاریخ را عاقلان محال‌اندیش نساخته‌اند هر چه داریم از صدقه‌ی سر عاشقان بی‌پرواست. سال پیش همین وقت‌ها اگر می‌گفتیم چند روز دیگر زیر سرنیزه کودتا میلیون‌ها زن و مرد و پیر و جوان به خیابان می‌آیند و «رای خود» را طلب می‌کنند چه کسی باور می‌کرد؟ می‌گفتند: «مردم ایران دیگر حال و حوصله‌ی انقلاب ندارند٬ حاضر نیستند هزینه بدهند٬ فقط پای صندوق می‌روند و کاغذی داخل صندوق می‌اندازند و هیزم تنور انتخاباتشان می‌شوند بعد آن‌ها هر کس را که بخواهند از صندوق بیرون می‌آورند!» در مورد دختران و پسران و دانشجویان که صحبت می‌شد می‌گفتند:«ای بابا! نسلی که انقلاب کرد نسل دست‌پرورده‌ی رژیم شاه بود الان جوانان خوب‌هایشان دنبال پول‌درآوردن و دکتر مهندس شدن هستند و بدهایشان معتادند و حال اعتراض ندارند!» کسانی که حتا بقال سرکوچه‌ی‌شان را هم نمی‌شناسند و نامش را نمیدانند ناگهان مردم‌شناس می‌شدند و قیافه‌ی فیلسوفانه به خود می‌گرفتند که:«مشکل این است که مردم ایران مذهبی هستند و خامنه‌ای پیشوای دینی‌شان است و مردم خرافه‌پرست هستند و کارشان رفتن به جمکران و نامه‌به‌چاه انداختن است! این مردم دموکراسی چه می‌فهمند چیست؟ رای چه می‌دانند کدام است. خلایق هر چه لایق!» ته همه‌ی حرف‌ها یک چیز بود:«من می‌دانم ما نمی‌توانیم!» آنوقت مومنان‌شان بسنده می‌کردند تا صبح سر نماز ته دلشان لعنت به یزد زمان بفرستند و ظهر سر سفره‌ی معاویه بنشینند و ملی‌گرهایشان یقه جر می‌دادند برای «خلیج فارس» و جدا نشدن تکه‌ی از خاک ایران و بعد در رویاهایشان همیشه خواب این را می‌دیدند که: «آمریکا می‌آید ایران را اشغال می‌کند و می‌دهد دست ما تا این مردم نفهم را آدم کنیم!»
۲۵ خرداد ۱۳۸۸ تهران

کهکشان سبز آزادی


و «ندا» برخواست و سهراب و اشکان و آرش و فرزاد و مجید و کوهیار و شیوا… نسلی از ستاره‌های درخشان٬ آری نسلی از ستارگان درخشان از دل کهکشان بزرگ ۲۵ خرداد سربرآورد. نسلی استوار٬ نسلی با قامتی رشید و تنی رعنا٬ نسلی با افکار بلند! مخالف اعدام٬ مخالف شکنجه٬ مخالف فساد٬ مخالف فقر و نابرابری و تحجر! مدافع آزادی٬ مدافع برابری٬ مدافع زندگی انسانی و آباد و رها و غیروابسته… نسلی که می‌خواهد تاریخ خود را بشناسد به همه دانسته‌هایش با تردید نگاه کند و گوش و چشمش را شست‌وشو دهد… نسلی که راه را می‌شناسد و شهامت و استواری پیمودن این راه را دارد. نسلی که گوشش بدهکار حرف «من می‌دانم! ما نمی‌توانیم‌»ها نیست و می‌خواهد خود سرنوشت خودش را به‌دست گیرد و از ریسمان سیاه و سفید نمی‌ترسد زیرا مارگزیده نیست و اکنون نیز که این ضحاک ماردوش نیش خودش را زده است و چون سگی هار بر این جوانان دلیر و پیران برنا یورش برده است کاری به‌جز آب‌دیده کردن این فولاد انجام نداده است.  
۲۲ خرداد در راه است. همه با هم در تهران٬ رشت٬ تبریز٬ اهواز٬ اصفهان٬ سنندج٬ مهاباد٬ شیراز٬ قزوین، زابل٬ گرگان٬ بروجرد٬ اردبیل٬ خرم‌آباد٬ یاسوج٬ مشهد٬ زاهدان٬ هفت‌تپه… همه‌ی ایران و در سراسر جهان یک صدا نابودی دیکتاتوری را فریاد می‌زنیم. ما می‌توانیم ما باید بتوانیم اگر موفق نشویم این دیو پلید را به زانو درآوریم خان‌ومانمان بر باد می‌رود ما نه برای خودمان برای کسانی که ما را دشمن خود می‌دانند نیز مبارزه می‌کنیم. آن بسیجی نادانی که نمی‌داند نوکر بی‌جیرومواجب٬ هر چند دیگر اکثرشان مواجب بگیر هستند٬ کسانی هستند که دارند راه اسرائیل را باز می‌کنند دارند مقدمه‌ی اشغال ایران توسط آمریکا و متحدانشان را می‌گشایند دارند کاری می‌کنند که مردم ایران وقتی از آمدن «نادر» مایوس شوند آرزو کنند «اسکندر» بیاید. فردا وقتی اربابان میلیاردر شده‌شان چمدان‌هایشان را بستند و رفتند آن‌ها می‌مانند و شرمساری درنده‌خویی‌هایشان.
به هر حال عشق پرشور مردمی از جان گذشته محال عقلی را ممکن کرد. ممکن کرد که میلیون‌ها نفر در «جمهوری اسلامی» به خیابان بیایند و به تقلبی که رهبر بر آن صحه گذاشته بود اعتراض کنند. اکنون افسانه‌ی شکست‌ناپذیری جمهوری اسلامی شکسته شده است دیگر همه دیدند این دیکتاتور مانند همه‌ی دیکتاتورها بر سر سرنیزه استوار است و آن که بر سرنیزه نشیند بیش و پیش از آن که دیگران را بدرد خود دریده می‌شود. انقلاب سبز مردم ایران پوشالی و غیرمردمی بودن «جمهوری اسلامی» را که زمانی با دیده‌ی تردید به آن نگریسته می‌شد  در کوی برزن به نمایش گذاشت.
۲۲ خرداد روزی است که مهر خود را برتاریخ این مرز و بوم زد دیگر در آینده هر چه که شود یک چیز نمی‌شود دیگر کسی جرات نمی‌کند رای ما را بدزدد. ممکن است ما رای ندهیم یا در رای دادنمان اشتباه کنیم اما وقتی رای دادیم دیگر وحشت می‌کنند رای ما را به حساب نیاورند صد سال دیگر هم که کسی بخواهد رای را نشمارد حداقل یکی در میانشان پیدا می‌شود که بگوید: «ندیدید خامنه‌ای به چه زباله‌دانی پرتاب شد! نه! فایده ندارد هر کاری می‌شود با این ملت کرد اما رای‌شان را نمی‌شد دزدید!»
انقلابی که چاوشانش حرکتی میلیونی را آغاز کردند سرانجامی جز پیروزی و بهروزی ندارد پیش به‌سوی ۲۲ خرداد!

ارسال به: Balatarin::Donbaleh::100C::oyax::Mohandes::Del.icio.us::Friendfeed::Twitthis::Facebook::Addthis to other::Subscribe to Comments Feed::Subscribe to Feed

Comments (2)

مبارزه می‌کنم پس هستم!

روز ۲۵ خرداد، روزی که شاید زمانی به نام «روز جمهوری ایرانی» نامیده شود، وقتی به خیابان آمدم و سیل خروشان مردمی را دیدم که آزادی و رای و اراده‌ی خود را می‌خواستند به پهنای صورت اشک می‌ریختم. حال عجیبی بود. سال‌ها ناباورانه شب و تاریکی را تحمل کرده بودم و هرازگاه فریادی از سینه بیرون آورده بودم و با سیلی‌یی در گوش و مشتی در دهان ساکت شده به انزواری خویش پناه برده بودم و از مردمی که همیشه دوستشان داشتم گله‌مند بودم که چرا تن به این دیکتاتوری نحس داده‌اند و دارند ذره ذره نابود می‌شوند و می‌گندند و خود نیز خبر ندارند. و حالا در مقابل چشمان ناباور خویش می‌دیدم سیل خروشان مردمی را که پیر و جوان، مسلمان و کافر، زن و مرد، غنی و فقیر، کرد و لر و فارس و ترک و بلوچ… به خیابان آمده‌اند و همه یک چیز می‌خواهند: «آزادی و محترم شمرده شدن رای و نظرشان» هیچ‌چیز باشکوه‌تر از تولد یک ملت نیست. قیام و سربرداشتن ملتی به نام آزادی، برای آزادی باشکوه‌ترین و پربرکت‌ترین روز در حیات انسان‌ها و ملت‌هاست.
حسی که داشتم مثل حسی بود که اولین بار که عاشق شدم، هر بار که عاشق می‌شوم، داشتم/ دارم. غم و شادی در وجودم موج می‌زد چیزی در جانم تکان می‌خورد و احساس می‌کردم بارور شده‌ام جوانه‌یی در وجودم رستن آغاز کرده است و دارم قد راست می‌کنم مانند اولین پریماتی که قد راست کرد و انسان شد.
زندگی با روزمرگی‌هایش به خودی خود کسل کنند و مرگ‌آور است وای به آن که تحت اجبار و دیکتاتوری باشد. مثل اسیر شدن در ازدواجی ناخواسته و یا گرفتار شدن در شغلی کسل‌کننده و سرفرودآوردن در مقابل کارفرمایی نابخرد برای تکه نانی و گذران زندگی و سر در آخور کردن برای رسیدن به آخر کار، بی عشق، بی زندگی و تب و تابش و ناگهان افقی در جلوی چشمت گشوده می‌شود، افقی روشن برای زندگی بهتر و دنیایی انسانی‌تر، عاشق می‌شوی و حاضری همه چیز را فدا کنی برای این که به معشوق برسی و از اینجاست که انسان می‌شوی دوباره متولد می‌شی.
گاهی حسرت می‌خورم به «ندا»، به «سهراب»… می‌گویم چه خوشبخت مردند، مانند مرگ در اوج هم‌آغوشی با معشوق، مرگ فرهاد در آغوش شیرین و ژولیت در آغوش رومئو…
زندگی، وقتی تن به انقیاد دادن است بدترین نوع مرگ است. عشق را که از زندگی بگیری باقی مردابی عفن است بر گرد کار برای خوردن و خوردن برای کار کردن… عشق نفی ناانسانی انسان است و ناگهان او را شرف می‌دهد و اشرف می‌کند، متمایز می‌کند از سایر محصولات طبیعت چون گوهری ناب و دست‌نایفتنی می‌شود انسان که علیه نیروهای ناانسان‌کننده‌اش قیام می‌کند.
انسان بودن از لحظه‌یی شروع می‌شود که موجودی احساس می‌کند می‌تواند انتخاب کند، می‌تواند سرپیچی کند، می‌تواند به میوه‌ی ممنوع گاز زند و عطای بهشت فرمانبرداری را به لقای فرمان‌بری و خاک‌ساری می‌بخشد و انسان می‌شود متمایز از جن و پری. و وای بر ما که نه در بهشت که در دوزخ به سر می‌بردیم. حیوان هم که باشیم آب و دانه‌ی‌مان می‌رسد و چارپاوار باربری هم که کنیم کاه و یونجه‌ی‌مان برقرار است و بی‌چاره ملتی که چارپاوار بارمی‌کشند و قوت و لایموتشان هم نمی‌رسد و نواله‌ی ناگزیر را هم نصیب نمی‌برند. و این دیگر حیوانیت مضاعف بود.
و مردم ایران دیگر بار و دیگر بار قد برداشتند تا به عنوان ملتی و انسان‌هایی مانند سایر انسان‌های آزادی‌خواه جهان موجودیت خود را اعلام کنند و تبری بجویند از قدرت و حکومتی که آنان را گوسفندهایی سربه‌راه می‌خواهد که نچریده پروار شوند برای سپرده شدن به دست قصاب تا سفره‌ی صاحبان قدرت را رنگین کنند از گوشت بر آتش برشته شدی‌شان.
اکنون که این‌ها را می‌نویسم گویی دارم برای معشوقه‌ام نامه‌ی عاشقانه می‌نویسم. هر وقت از آزادی می‌نویسم همین حس و حال را دارم. انگار در کار معاشقه هستم سرشار از لذت و زیبایی، وه چه زیبا می‌شوم وقتی در خیابان فریاد می‌زنم «مرگ بر دیکتاتور»… «آن شب بعد از سیزده‌ی آبان که به خانه آمدی و پاهای سفیدت کبود شده بود و از زانو خم نمی‌شد زیباترین پاهای عالم را داشتی» و بوسه‌های تو دلنشین‌ترین بوسه‌ها بود بران کبودی‌ها…
نمی‌دانم چه کار می‌شود کرد اگر «مبارزه» نکنیم؟ بنشینم دست روی دست بگذاریم تا کشورمان اشغال نظامی شود، تا رهبری نابخرد و رئیس دولتی ابله و دیوانه کشوری را به باد فنا دهند و کرکس‌ها آب‌دهانشان راه بگیرد برای تن نیمه جان ما؟ بردگی کنیم؟ سواری دهیم؟ از «انقلاب» بترسیم که «مارگزیده از ریسمان سیاه و سفید می‌ترسد» و از همین ترسمان استفاده کنند و روز به روز ضربت شلاق‌های‌شان و باری که بر دوشمان می‌گذارند را بیشتر کنند؟ نیروی‌کارمان را حتا به بهای جایگزین کردنش هم نخرند و بیگاری بکشند و زیر خط فقر باشیم و با این‌حال نتوانیم آن‌گونه که دوست داریم لباس بپوشیم یا بنوشیم یا در پستوی خانه‌مان برقصیم و یا حتا «خدای» خود را بپرستیم! بردگی مضاعف!؟
لاقل در جاهای دیگر که نیروی کارمان را می‌خرند و سکه‌یی در کف دستمان می‌گذارند دیگر به پستوی خانه‌‌مان کار ندارند. حداقل دلمان خوش است که می‌توانیم پای صندوق برویم و رای بدهیم، گیرم با هزار ترفند و شعبده و رسانه به جای ما رای می‌دهند بدون آن که خود بدانیم اما از این وضعی که دچار شدیم بهتر است هر چه باشد گامی به جلوست.
می‌بینید چه بخواهیم چه نخواهیم دو راه بیشتر نداریم. یا مبارزه برای برچیدن این بساط دروغ و فریب و بیگاری و نابخردی یا تن سپردن و در مرگی تدریجی در مردابی عفن ذره ذره پایین رفتن و غرق شدن. راه سومی نیست. نمی‌توان قهر کرد، نمی‌توان خسته شد، نمی‌توان مایوس شد، نمی‌توان پا پس کشید… پای که در این راه نهادی باید تا انتها بروی و این راه انتها ندارد خود این راه هدف است. هدف زندگی است و زندگی یعنی مبارزه با دشمنان زندگی. زندگی هر لحظه در حال جدال و مبارزه است. یک لحظه اگر گلبول‌های سفید شما دست از مبارزه بکشند تمام ارگانیسم‌تان را میکروب‌ها و ویروس‌ها نابود می‌کند. برای زنده بودن باید با مرگ جنگیدن پا پس کشیدن در مقابل آن داس به دست مخوف سر به تیغ سپردن است.
نوشتن، فریاد زدن، در خیابان بودن، سبز پوشیدن، دم زندان اوین رفتن، پارک لاله کنار مادران داغدار نشستن، روی دیوار شعار نوشتن، در مهمانی‌ها، تاکسی و اتوبوس، محل کار، هر جا و هر جا که می‌شود از مرگ دیکتاتور گفتن، از دیوار سفارت حکومتی نگین و اشغال‌گر بالا رفتن، تخم مرغ گندیده به سمت اوباش حکومتی پرتاب کردن، روز اول ماه مه، یازده اردیبهشت در سراسر جهان از کارگران ایرانی که زیر خط فقر بردگی می‌کنند دفاع کردن، از اصانلو از کارگران در زنجیر سخن گفتن… چه می‌گویم همه‌ی ما خوب می‌دانیم چه باید بکنیم مهم نیست در ایرانیم یا در دور افتاده‌ترین نقطه‌ی این کره‌ی خاکی هر جا که باشیم باید برای زنده‌ماندمان برای روشن نگه‌داشتن و شعله‌ور کردن آتش سبزمان سر سودایی داشته باشیم و عاشق‌وار نغمه‌ی زندگی ساز کنیم که سکوت مرگ است.

پی‌نوشت:
این متن را پس از خواندن نوشته‌ی دوستی در بالاترین که گفته است دیگر نمی‌نویسد نوشتم. کلمات عنان را در دست گرفت و متن را به سمت و سوهای دیگر برد اما به هر حال چکیده‌اش این است گزیری نیست نباید گریخت باید نوشت باید مبارزه کرد.

ارسال به: Balatarin::Donbaleh::100C::oyax::Mohandes::Del.icio.us::Friendfeed::Twitthis::Facebook::Addthis to other::Subscribe to Comments Feed::Subscribe to Feed

Comments (6)