Posts Tagged سکولاریسم

مردم به جان آمده و جنبشی که مرگ ندارد

۲۵ بهمن نشان داد عزم مردم برای تغییرات اساسی و حذف «ولایت فقیه» و دین‌زدایی از حکومت، عزمی موقتی و احساسی ناگهانی که قابل سرکوب یا فراموشی باشد نیست. عزمی است نهادینه شده در جان اکثریت ایرانی‌ها. امروز ایرانی‌ها دیگر نه فقط «جمهوری اسلامی» را نمی‌خواهند که زندگی تحت لوای نظامی که جز فقر و حقارت و مرگ و جنایات چیزی برای‌شان به ارمغان نیاورد ست را تاب نمی‌آورند. تضاد بین مردم و حکومت به نقطه‌ی بدون بازگشت رسیده است. دیگر «جمهوری اسلامی» حکومت نیست چون نمی‌تواند «حکم» کند. حکمرانی که توان «حکم» کردن نداشته باشد به دلقکی می‌ماند که خود را مضحکه می‌کند اما چون قدرتی در اختیار دارد فقط خنده بر لب نمی‌آورد که زحمت و عذاب را برای خود و دیگران دو چندان می‌کند.
میرحسین موسوی و مهدی کروبی آخرین کسانی بودند که می‌توانستند جمهوری اسلامی را نجات دهند و خامنه‌ای و اتاق بی‌فکر و احمق پیرامونش با یورش به این دو و با حصر و زندانی کردن‌شان دارد با دست خود موجبات حذف‌شان را فراهم می‌کند تا هیچ‌کس نباشد که طناب دار را از گردن این نظام بیمار بردارد. اگر موسوی و کروبی حذف شوند مبارزات مردم حذف نمی‌شود تنها رادیکال‌تر شده و تیزی این خنجر آخته رو به سوی شاهرگشان می‌آورد.
اولین بار که زمزمه‌ی دستگیری میرحسین و کروبی بلند شد در مرداد ۸۸ در مطلبی نوشتم:

خامنه‌ای اکنون در کنار احمدی‌نژاد و فرمانده های کودتاچی سپاه پاسداران و قسمت اعظم جناح موسوم به اصول‌گرا بزرگترین دشمنان جمهوری اسلامی هستند. نماز جمعه‌ی فردا می‌تواند در صورت به سر عقل آمدن خامنه‌ای و نکوبیدن بر طبل حماقتی، که در این چند سال و چند ماه کوبیده است، فرصتی باشد در وقت اضافه تا شاید اندکی مرگ و سرنگونی‌اش را به تاخیر بیاندازد اما دیکتاتور و نخوت دیکتاتور چشم و گوش‌اش را کور و کر می‌کند و بر دلش مهر می‌زند تا نبیند و نشوند و احساس نکند و بوی تعفن خود را استشمام نکند و اسباب سقوط خود را فراهم کند و احتمالا خامنه‌ای فردا چنین خواهد بود و سعی می‌کند جلوی امواج در راه، روز قدس و بازگشایی دانشگاه‌ها و دبیرستان‌ها، را با تهدید و ارعاب بگیرد و با حمایت از دولت کودتا و رای اعتماد مجلس به کودتاچیان خودش را بیش از پیش به لجن کودتا آغشته کند و به دلیل ارزیابی غلطی که از رشد و تعمیق جنبش سبز دارد«دستگیری میرحسین و کروبی آخرین میخ به تابوت ج.ا.ا.»

و این یک سال و اندی نشان داد که خامنه‌ای و نظام سراسر حماقتش با شتاب به سوی نابودی تمام و کمال می‌روند. ۲۵ بهمن به جای این که بیدارشان کند که بدانند مسئله‌ی مردم ایران با ساکت کردن موسوی و کروبی حل نمی‌شود در حماقت بیشتر فورشان برد و دست به دستگیری میرحسین و کروبی زدند. کسانی که شاید و البته شاید تنها روزنه‌یی بودند که «جمهوری اسلامی» بتواند با کمک و و حمایت آنان سرنگونی خود را عقب بیاندازد و دست به جراحی بزند اما نظامی که بر جنایت و نخوت و حماقت بنا شده است همین روزنه را نیز با در آهنی می‌بندد.
به هر حال دفاع از میرحسین موسوی و مهدی کروبی دفاع از آزادی و شرافت انسانی است و باید با تمام توان از اینان که در دو سال گذشته در کنار مردم ایران بودند و خود را به ولی‌فقیه وقیح نفروختند و تن به کودتا ندادند دفاع کرد. بی‌شک امروز دیگر هر کس اندکی شناخت داشته باشد از مردم ایران و تحولات جهانی می‌داند عمر جمهوری اسلامی یا هر نظام دینی دیگر به سر آمده است و آینده‌ی ایران کشوری سکولار است که دین از حکومت جدا باشد. اگر خامنه‌ای و جمهوری اسلامی دست از جنایت بردارند و موسوی و کروبی و سایر مخالفان تازه جدا شده از «جمهوری اسلامی ولایت فقیه» در صحنه باقی بمانند این شانس وجود دارد که خشونت کمتری اعمال شود و در آینده احزاب اسلامی در صحنه‌ی سیاسی باقی بمانند اما اگر روند به همین گونه پیش برود و خامنه‌ای به نام اسلام دست به جنایت بزند و بر ظلم و جورش نظامش بیفزاید کار به جایی می‌کشد که مانند آلمان پس از هیتلر هرگونه حزب اسلامی ممنوع شود و ای بسا چوبه‌های دار راه بیفتد و خشک و تر بسوزد.
دفاع ما از موسوی و کروبی دفاع از انسانیت است و من با تمام وجود آرزو می‌کنم جمهوری اسلامی آخرین نظام ضدانسانی باشد که در کشورمان حکومت می‌کند و با ریشه‌کن شدن جمهوری اسلامی، اعدام و شکنجه و فقر و فساد و نابرابری هم ریشه کند شود.
ده اسفند، چهارشنبه‌سوری نوروز، عید، عزا، هر روز بهانه‌یی است برای اعتراض و گامی به جلو نهادن اراده‌ی مردم ایران بر این قرار گرفته است که آزاد باشند و تمام قدرت‌های بزرگ دنیا هم که پشت خامنه‌ای و نظام استبدای‌اش بیستند نمی‌توانند این اراده را ناکام بگذارند.

Advertisements

Comments (20)

بیا ای شیخ و در میخانه با ما٬ شرابی خور که در کوثر نباشد

بیا ای شیخ و از خمخانه ما
شرابی خور که در کوثر نباشد
بشوی اوراق اگر همدرس مایی
که علم عشق در دفتر نباشد حافظ(۱)

مهدی کروبی که به شیخ جنبش مشهور شده است چند شب را در محاصره‌ی اوباش رهبری گذراند. مهدی کروبی تمام آبرو و حیثیت خود را خرج رهبری کرد که اکنون به زن و فرزندان او هم رحم نمی‌کند. کروبی در مبارزات انتخاباتی‌اش همواره تاکید می‌کرد که «ولایت فقیه» را قبول دارد و در زمانی که ریاست مجلس دوران اصلاحات را به عهده داشت تن به «حکم حکومتی» داد اما امروز می‌بینیم زیرچکمه‌ی این دیکتاتور خودخواه و در عین‌حال بی‌کفایت قرار گرفته است. خامنه‌ای با حذف افرادی مانند کروبی دارد گور خود را عمیق‌تر از پیش حفر می‌کند. افرادی مانند میرحسین موسوی و از او بیشتر مهدی کروبی برای حفظ نظامی به میدان آمدند که احمدی‌نژاد بر سر شاخش نشسته است و بن می‌برد٬ اما گویا سنت تاریخ چنین است که دیکتاتوران نخست کور و کر می‌شوند و دل‌شان مٌهر می‌خورد و سپس به گورستان تاریخ سپرده می‌شوند. به جرات می‌توان گفت تمام دیکتاتوران خودشان اسباب نابودی خود را فراهم می‌کنند و اکنون خامنه‌ای با تمام قوا و با تمام نیرو دارد این کشتی شکسته را به سوی پرتگاهی ژرف می‌راند.
امروز به آقای کروبی و موسوی باید گفت بیایید به میخانه‌ی ما و از شراب سکولاریسم ما بنوشید و دفتر «ولایت فقیه» و «اسلام سیاسی» و حکومت اسلامی دینی را بشورید که در هیچ حکومت سکولاری اینچنین با شما نمی‌کنند که اکنون این حکومت دینی و این جمهوری اسلامی بر شما روا می‌دارد. آنچه در مسجد قبا گذشته و بر خانه و خانواده‌ی کروبی رفت در هیچ حکومتی در جهان بر مبلغان دینی و روحانیون روا داشته نمی‌شود. تنها در نظامی فروپاشیده و بی‌سامان می‌توان چنین حرکت‌هایی را دید.
کسانی که تصور می‌کنند این حکومت و این قانون اساسی با اصلاح درست شدنی است تنها دارند فاجعه را عمیق‌تر می‌کنند و نفرت از «ولایت فقیه» را به نفرت از «اسلام» و نفرت از «اسلام» را به جایی می‌کشانند که به نفرت از «مسلمانان» کشیده شود.
من به عنوان بی‌خدایی که آزادی را و برابری را طلب می‌کند جهانی بدون نفرت را آرزو می‌کنم جهانی که عقیده هر کس تا جایی که جامعه را به بربریت نمی‌کشاند محترم است و حکومت فراتر از دین و ایدئولوژی تنها ساختاری مضمحل شونده در جهت خواست عمومی است. به عبارت ساده دولت و حکومت نهادی گردانند امور اند نه امرکننده‌ی آن. دولتیان منتخبین مردم هستند و بدون هیچ پیش‌فرض مطلق و آسمانی یا زمینی حکم جامعه‌یی آزاد را گردن می‌نهند و اگر حکم آن جامعه را قبول نداشتند سعی می‌کنند در آن فضای آزاد نظر خود را به نظری جمعی تبدیل کنند و در نهایت مجری خواست عمومی باشند.
مردم در جامعه‌یی آزاد تنها می‌توانند برای سرنوشت خود تصمیم بگیرند آن‌ها نمی‌توانند برای آیندگان تصمیم بگیرند پس جامعه‌ی آزاد نمی‌تواند حتا با حکم اکثریت رای به انحلال آزادی دهد چون آزادی از حقوق کودکانی است که هنوز به دنیا نیامده‌اند. «ولایت فقیه» یا «سلطنت» یا هر نهاد دیگری که مشروعیت و حقانیت خود را از منبعی به جز مردم٬ آن هم مردم هر دوره و هر زمان و هر لحظه٬ می‌گیرند نامشروع و ناحق است چون انسان را به ناانسان تبدیل می‌کند. انسانی که «آزادی انتخاب» از او گرفته می‌شود یا خودش داوطلبانه آن را از خود سلب می‌کند دیگر انسان نیست ناانسانی است که تفاوتی با جماد و نبات و حیوان ماقبل انسان ندارد.
آقای کروبی٬ آقای موسوی ما در جایی از دنیا ایستاده‌ایم که می‌توانیم تاریخ را به‌ شکل نویی بنویسم و شما این شانس و اقبال را یافتید که مورد قبول و وثوق بخش وسیعی از مردم قرار بگیرید این فرصت تاریخی را با چسبیدن به قانون اساسی که با اساس انسان در تضاد است به باد ندهید. تردید نکنید! گام بلند را بردارید و دست از حکومت دینی بکشید حکومت دینی حکومت یک دین است علیه همه‌ی ادیان٬ علیه انسان. حکومت سکولار حکومت همه‌ ادیان و حکومت بی‌دینان است. حکومت سکولار آزاد برابری طلب می‌گوید جامعه باید آزاد باشد و بدون انحصار رسانه‌ها و بدون خفقان قدرت‌های بزرگ مالی تمام نظرات شنیده شود و در نهایت آن‌چه مردم می‌پسندد حتا اگر بهترین نباشد انجام شود. عجیب است دین‌داران می‌گویند دین براساس فطرت انسان است٬ این پیش‌فرض را می‌پذیریم پس این بدان معنا است که اگر انسان‌ها آزاد باشند بدون چماق حکومت٬ بدون شکنجه و کشتار و حکم محاربه همان می‌کنند که فطرت انسانی‌شان حکم می‌کند پس از چه می‌هراسید؟ می‌گویید مردم ایران اکثرا مسلمان هستند؟ قبول! آزادشان بگذارید تا خود آن تعبیر و تفسیری که از اسلام دارند اجرا کنند. مگر اسلام را دینی عقلانی نمی‌دانید پس چرا از نقد آن می‌هراسید؟ چرا بی‌دینان و خداناباوران با احکام قرون وسطایی٬ باغی و مرتد باید به قتل برسند و یا در زندان بسربرند یا سکوت پیشه کنند و نتوانند بی‌دینی خود را تبلیغ و ترویج کنند؟
جامعه‌ی انسانی یک پیش فرض دارد و آن انسانی بودن است و انسان یک تفاوت عمده با سایر حیوانات٬ و سایر موجودات دارد٬ انسان قدرت انتخاب دارد پس جامعه به میزانی که آزادی انتخاب انسان را سلب می‌کند جامعه‌یی حیوانی می‌شود و اکنون همه‌ی مردم ایران با گوشت و پوست و استخوان خود این جامعه‌ی حیوانی را درک می‌کنند. از سنگ‌فرش خیابانی که ندا سر بر آن نهاد تا کهریزکی که کامرانی و روح‌الامینی در آن شکنجه شدند تا طنابی که گلوی فرزاد کمانگر را فشرد و بالاخره آنچه بر مسجد قبا رفت و بر خانه‌ی کروبی همه و همه نشان از حکومتی بیمار و غیرانسانی دارد و این حکومت را خامنه‌ای نساخته است خمینی بنانهاده است. از روزی که فرمان شکستن قلم‌ها و بستن روزنامه‌ها و یورش به احزاب و خانه‌ها صادر شد خشت خشت این بنای حیوانی و ماقبل انسانی بالا رفت.
آقای کروبی آنچه بر شما این چند شب گذشت سی سال است که بر مردم ایران می‌گذرد. شجاعانه خود را نقد کنید و بپذیرید این بنا ویرانه‌یی است که قابل تعمیر و اصلاح نیست چون اساس و بنیادش انسانی نیست. این بنا بر خاوران استوار شده است بر جنازه‌های بی‌سر فکه و دشت‌عباس و مجنون و قارنا بر تپه‌های اوین و دشت‌های ترکمن صحرا در سراسر ایران جایی نیست که خون بی‌گناهی زمین نریخته باشد تا دوام نظام تضمین شود. بقای این نظام تنها و تنها با جنایت ممکن بوده است امروز دیگر جنایت هم نمی‌تواند این نظام را نجات دهد. این نظام نجات دادنی نیست تا فرصت هست خود را نجات دهید که دارد فرصت‌ها مثل برق و باد می‌گذرد.

پانویس
۱) بیا ای شیخ و در میخانه با ما
شرابی خور که در کوثر نباشد
بشوی اوراق اگر همدرس مایی!-
که حرف عشق در دفتر نباشد. حافظ شاملو

ارسال به: Balatarin::Donbaleh::100C::oyax::Mohandes::Del.icio.us::Friendfeed::Twitthis::Facebook::Addthis to other::Subscribe to Comments Feed::Subscribe to Feed

Comments (8)

منشور حقوق بشر کوروش کبیر و روز کارگر

منشوز حقوق بشر کوروش بزرگ

همه‌ی ما با منشوری که «منشور حقوق بشر کوروش کبیر» نامیده می‌شود آشنا هستیم.(۱) در این متن تاریخی به وضوح چیزی که امروز می‌توانیم به‌نحوی سکولاریسم و آزادی دین‌دارای بخوانیم قید شده است:«فرمان دادم که همهٔ مردم در پرستش خدای خود آزاد باشند و آنان را نیازارند.»(۲) و یا «فرمان دادم تمام نیایشگاه‌هایی که بسته شده بود را بگشایند. همهٔ خدایان این نیایشگاه‌ها را به جاهای خود بازگرداندم. همهٔ مردمانی که پراکنده و آواره شده بودند را به جایگاه‌های خود برگرداندم. خانه‌های ویران آنان را آباد کردم. همهٔ مردم را به همبستگی فرا خواندم.»(۳) به عبارت ساده‌تر جامعه آن ‌نباشد که «جمهوری اسلامی» می‌خواهد یا «روشنفکران دینی» بر آن پامی‌فشارند و می‌خواهند یک دین خاص و خدایی واحد فرمان براند و شؤن زندگی را تنظیمی آمرانه کند. در همین منشور در لغو برده‌داری می‌خوانیم:«من برده‌داری را برانداختم. به بدبختی‌های آنان پایان بخشیدم. همهٔ مردمانی که پراکنده و آواره شده بودند را به جایگاه‌های خود برگرداندم. خانه‌های ویران آنان را آباد کردم. همهٔ مردم را به همبستگی فرا خواندم.»(۴)(۵)
این سند به عنوان دستاوردی بشری می‌تواند نشان دهنده‌ی آن باشد که تحمیل دین و به بیگاری کشیدن انسان‌ها با سلطه‌ی دو دین بزرگ سامی: «مسیحیت» و «اسلام»، که هر دو پایه در «یهود» دارند، در جهان رواج پیدا کرد. مسیحیت تاریک‌ترین دوران بشری را در سده‌های میانه، قرون وسطی، با سلطه‌ی دینی خاص و خشن که مخالفان خود را در آتش می‌سوزاند و تفتیش عقاید را چون امری رایج و بایسته عادی کرده بود رقم زد و جلوی تمام پیشرفت‌های علمی را گرفت و برای قرن‌ها رشد علم و مدنیت را متوقف کرد.
نکته‌ی بسیار مهم دیگری که در این منشور بر آن تاکید شده است صلح و رفاه و آبادانی است. آبادانی که با بیگاری و کار بردگان میسر نبوده است. اما برای من نکته‌ی دیگری فراتر از متن منشور جالب است و آن کار کارگران و صنعت‌گرانی ست که این گل را از خاک رس ساخته‌اند و آن را در کوره پخته‌اند و بر آن این نوشته را حک کرده‌اند و با آن‌چنان مهارتی این کار را انجام داده‌اند که قرن‌ها دوام آورده است و به دست ما رسیده است. وقتی در بیستون به کتیبه‌های تراشیده شده بر سنگ خارا در دل کوه نگاه می‌کنم با خود می‌اندیشم که براستی اگر کار طاقت‌فرسای حک‌کردن این نوشته‌ها در دل کوه بر روی سنگ‌خارا نبود اکنون چه چیزی از افتخار شاهان و فخرفروشی‌هایشان به جا مانده بود.
در طول تاریخ این «کار» ست که انسان را از سایر حیوانات متمایز کرده است. این فقط انسان‌ها هستند که طبیعت را تغییر می‌دهند و رام می‌کند و به فرمان خود در می‌آورند که طبیعت جز مغز و سیستم عصبی که می‌تواند عضلات را با ظرافتی باورنکردی به کار گیرد تا این جهان را از نو مطابق میل خود بسازد. طبیعت جز این مقز و سیستم عصبی هیچ‌چیز دیگر در او به ودیعه نگذاشته است. انسان و فقط انسان است که می‌تواند تولیدی مازاد بر نیاز خود داشته باشد و متاسفانه این ویژگی عاملی برای استثمار دیگران شده است تا گروهی اندکی از انسان‌ها از دست‌رنج بخش عظیمی از انسانه‌های دیگر بهره‌مند شوند.
تمام تمدن و رفاه و آبادانی که داریم ثمره‌ی کار خستگی‌ناپذیر و پیوسته‌ی «کارگران» است. هر چند من جهانی را آرزو می‌کنم که بیگاری و بردگی مدرن کاملا از آن رخت بربسته باشد و انسان‌ها به دو دسته‌ی «کارگر» و «کارفرما» تقسیم نشوند اما در جهان امروز «کارگر» به عنوان بخشی از جامعه که تولید اجتماعی را در دست دارد واقعیتی پیش روست. بی‌آنکه با ستایش از این بخش از جامعه قصد تحمیق آنان برای کار بیشتر و مضاعف و استثمار و بهره‌کشی بی‌رحمانه‌تر وجود داشته باشد باید آنان را ستایش کرد و فراموش نکنیم آنان هستند که به طور مستقیم «نیروی کار» خویش را در اشیا متبلور می‌کنند تا اشیا را رام انسان کنند و در اختیار آنان قرار دهند. به همین دلیل این نیرو واقع‌بین‌ترین و پیگیرترین نیروی اجتماعی است و از همین ویژگی دیکتاتورها و پوپولیست‌ها استفاده می‌کنند تا با تحمیق و تهدید و زور و ارعاب این نیروی اجتماعی را در جهت بسط نیروی اهریمنی خود به کار گیرند.
هیچ بخشی از جامعه نمی‌تواند بدون حمایت کارگران تغییرات عمیق و انسانی به‌وجود آورد. اکنون که بخش عظیمی از جامعه ایرانی در خیابان‌های تهران و چندین شهر بزرگ دیگر «جنبش سبز» را برای ساختن جامعه‌یی آزاد و آباد و مرفه به پاداشته‌اند باید بدانند بدون حضور کارگران به عنوان کارگر در جنبش این جنبش نمی‌تواند تداوم پیدا کند و به نتایج بنیادی برسد.
روز جهانی کارگر در ایران با روز معلم عجین شده است، و این پیوستگی را باید به فال نیک گرفت که براستی معلمان را می‌توان کارگران فرهنگی نامید. یازده اردیبهشت، اول ماه مه، روز بسیار مهمی است و غفلت از آن خسران جبران ناپذیری را موجب می‌شود. دیکتاتوران حاکم و سرمایه‌داران اصلاح‌طلبی که می‌خواهند ساختار قدرت را به نحوی اصلاح کنند که ساختار کلی نظام را حفظ کنند چون تصور می‌کنند اعمال نادرست شرکای حکومتی‌شان موجبات فروپاشی کل نظام را فراهم می‌آورد از شنیدن نام «کارگر» و «روز کارگر» در وحشت هستند و در سی سال گذشته سعی کرده‌اند این روز را از آن خود کنند و کم‌رنگش کنند. از سوی دیگر نیروهای که از قدرت راننده شده‌اند، چه با انقلاب ۵۷ چه بعد از آن در تصفیه‌های حکومتی، و خواهان سرنگونی جمهوری اسلامی هستند اما می‌خواهند این سرنگونی به‌نحوی صورت گیرد که موجب رادیکال شدن مطالبات مردم نشود و بساط استثمار مضاعف برچیده نگردد(۶) این «نحوه» طبیعتا هیچ «نحوی» به‌جز حمله‌ی خارجی نیست و برای همین است که با تردید افکنی می‌خواهند «جنبش سبز» را جنبشی در حمایت از جناحی از «جمهوری اسلامی» معرفی کنند و یا پیروزی‌اش را غیرممکن بدانند و با هر سستی و سکوت کوتاهی که پیش می‌آید هلهله برکشند که «دیدید گفتیم فایده ندارد!»
کنون بسیاری از کارگران و کارگرزاده‌های دانشجو و محصل و بی‌کار، گم‌نام و نام‌آشنا، در زندان هستند و زیر بدترین شکنجه‌ها و رفتارها قرار دارند و بی‌پناه‌ترین زندانیان محسوب می‌شوند. منصور اصانلو، کارگر دلیر سندیکای شرکت واحد و معلمان در بند مانند عبدالرضا قنبری و فرزاد کمانگر فقط نام‌هایی هستند که شناخته‌شده‌تر از دیگرانند. خاستگاه طبقاتی اکثر زندانیان گمنام و کشته‌شدگان «جنبش سبز» طبقه‌ی کارگر و اقشار فرودست جامعه هستند.
فریب خبرسازی‌های حکومت را برای کم‌رنگ کردن این روز بزرگ نخوریم و تمام توان خود را برای برگزاری هرچه باشکوه‌تر و اعتراضی‌تر روز کارگر و روز معلم کنیم. شک نداشته باشید حضور کارگران رنگ تازه‌یی به «جنبش سبز» می‌دهد و پیروزی‌اش را قطعی و نهایی و عمیق می‌کند.

پانویس
۱) متن کامل و ترجمه‌ی دقیق و خط به خط این منشور را می‌توانید در ویکی‌پدیای فارسی در مقاله‌ی «منشور حقوق بشر کوروش بزرگ» بخوانید.
۲) خط ۲۶ منشور. این نقل و تمام نقل‌های بعدی از این منشور از مقاله‌ی ویکی‌پدیای فارسی آورده شده است.
۳) خط ۳۲ منشور.
۴) خط ۲۶ منشور.
۵) طرفه آن که پس از توفق اسلام بر ایران دوباره برده‌داری را رایج کردنند و اکنون کسانی که در پی توجیه احکام صریح اسلام در مورد برده‌داری هستند می‌گویند:«اسلام می‌خواسته به تدریج برده‌داری را برچید.» به عبارت ساده اسلام هزار سال پس از لغو برده‌داری توسط کوروش دوباره برده‌داری را زنده می‌کند و بعد قصد داشته به تدریج بر‌اندازد!
۶) طرفه این که از هم اکنون می‌گویند بعد از سقوط «جمهوری اسلامی» باید برای پنجاه سال کمربندها را محکم‌تر ببنددیم و صد البته کسانی که باید کمربندها را محکم‌تر ببندند کارگران هستند!

درباره‌ی کارگران و روز کارگر
× کارگران و فرودستان و «جنبش سبز». (استقبالیه‌یی بر روز کارگر)

ارسال به: Balatarin::Donbaleh::100C::oyax::Mohandes::Del.icio.us::Friendfeed::Twitthis::Facebook::Addthis to other::Subscribe to Comments Feed::Subscribe to Feed

Comments (16)

بطلان عملی مرجعیت خامنه‌ای در حکم حرمت چهارشنبه سوری

حال «آقا» این روزها خیلی خراب است. به عنوان رهبر مذهبی و ولی‌فقیه مسلمین جهان خواب‌نما می‌شوند و فتوا صادر می‌فرمایند علیه چهارشنبه سوری و بعد مجبور می‌شوند برای عملی کردن فتوای خود با سرنیزه و باتوم و چماق و گلوله جلوی شادی مردم در چهارشنبه‌سوری را بگیرند. قرار بود رهبران مذهبی بر قلب‌ها حکومت کنند و وقتی چیزی را حرام اعلام می‌کنند هواداران و مقلدین‌شان از روی باوری درونی از آن اجتناب کنند نه از ترس سرنیزه. طرفه آن که باید جریانی معکوسی را شاهد می‌بودیم. علما چیزی را حرام اعلام ‌کنند و مردم از آن اجتناب کنند و قدرت حاکم به زور سرنیزه بخواهد حکم خود را براند اما عشق و باور دینی و مذهبی مردم جلوی آن سرنیزه بیستد و خواهان اجرای حکم شود. دوران طلایی مرجعیت که فتوای تحریم تنباکو می‌داند و شاه دیگر در خانه‌اش نمی‌توانست قلیان چاق کند به سرآمده است. وقتی رهبران مذهبی آشکارا و مستقیم قدرت را در دست می‌گیرند و صاحبان «تزویر» مسلح به «زور» و «زر» می‌شوند دیگر تیغ «تزویرشان» برنده نیست. علمایی که با سیب‌زمینی سد جوع می‌کردند اکنون تبدیل به سرمایه‌دارهای جهانی شده‌اند با میلیاردها دلار سرمایه، کسانی که قاعدتا باید مراقب مورچه‌های زیر پای‌شان باشند تا به ناحق جان جانداری را نگیرند و زور و بازوی‌شان بیش از آن هم نباشد کمر به قتل مردم خود بسته‌اند با تفنگ و چماق و شکنجه و تجاوز و زندان! و شاید این بزرگ‌ترین خدمتی باشد که آیت‌الله خمینی و جانشین او علی خامنه‌ای به مردم ایران کردند آنان روحانیت را به عنوان ابزاری که مغز را تعطیل می‌کند و مقلد می‌خواهد و «شیعه تنوری» که چشم به دهان «آقا» بسپارد تا فتوای شرعی دهد عملا نابود کردند. مراجع تقلید همیشه حواس‌شان جمع بود تا مانند، پادشاه شهریار کوچک اگزوپری به گونه‌یی فرمان دهند که فرمان‌شان متاع باشد همیشه با زیرکی نبض جریان دستشان بود و حرفی نمی‌زدند که عملی نباشد و اقتدار خود را از دست ندهند برای همین همیشه برگی به نام «جهاد» در آستین داشتند که رو نمی‌کردند یا حکم به حرمت اموری نمی‌دادند که طبع مردم با آن سازگار نباشد. خامنه‌ای با نابخردی تمام وقتی حکم به حرمت چهارشنبه سوری می‌دهد و ایرانیان در ایران و سراسر جهان با شکوه تمام این جشن ملی را برگزار می‌کنند و او در حیطه‌ی قدرت نظامی خود مجبور می‌شود با حکومت نظامی جلوی برگزاری مراسم را بگیرد یعنی آخرین میخ را به تابوت مرجعیت شیعه کوبانده است. از این نظر انصافا دست‌مریزاد دارد.
اما این تمام خدمت خامنه‌ای به ایران نیست او خدمت بزرگ دیگری هم در پرونده‌ی خود ثبت کرد او اقتدار سلطانی را نیز نابود کرد. او اکنون به عنوان سلطان و شاه ایران شخص اول مملکت است و طبق قانون اساسی قدرتی بی‌حدوحصر دارد اما تبدیل به چه شده است؟ موشی در پوست پلنگ! برای حرفش حتا کنیزمطبخیش هم تره خرد نمی‌کند. مترسکی شده است که گنجشکان و سره‌ها و بلبلان روی سروروی‌‌اش بزم گرفته‌اند فضله نثارش می‌کنند و او اخم می‌کند و شیهه می‌کشد و موجبات تفریح پرندگان را فراهم می‌آورد.
نکته‌ی ارزنده‌ی که خامنه‌ای و «جمهوری اسلامی» به مردم ایران آموخت این بود وجود شخصی به عنوان مرکز ثقل سیستم حکومتی که حرف آخر را بزند و باورش بشود که اوست که باید حرف آخر را بزند همواره موجب نابودی کشور می‌شود. مهم نیست آن فرد خوب است یا بد مهم این است که اصولا وقتی یک نفر قرار باشد جای خرد جمعی را بگیرد، گیرم این خرد جمعی جمع خودمانی‌های یک سیستم حکومتی باشد، کار به فاجعه ختم می‌شود.
خلاصه این که دو دستاورد مهم «جمهوری اسلامی» و ولایت فقیه علی خامنه‌ای برای مردم ایران داشت:
۱- مردم ایران آموختند هیچ‌چیز نمی‌تواند جای «خِرد» آنان را بگیرد، تقلید حتا اگر از آگاه‌ترین و صالح‌ترین ابنای بشر باشد کاری انسانی نیست. انسان تنها تفاوت اساسی‌اش یا سایر حیوانات در داشتن قوه‌ی تفکر و توان تصمیم‌گیری فردی است و انسانی که به تقلید روی می‌آورد و «عقل» را تعطیل می‌کند در واقع انسانیت خود را تعطیل کرده است. به عبارت ساده‌تر مردم ایران عملا و در طی فرایندی دردناک آموختند که «دین» باید از حکومت جدا باشد! «دین» امری شخصی و فردی است و «حکومت» نهادی جمعی. نمی‌توان احساسات و عواطف فردی که به کار سروسامان دادن روح و خلوت و تنهایی آدم‌ها می‌خورد را مبنای حکومت قرار دارد. حکومت به تمامی باید از «دین» و «بی‌دینی» جدا باشد. به عبارت ساده و روشن مردم سیستم حکومتی می‌خواهند که «سکولار» باشد.
۲- چیزی که نظام گذشته را به سقوط کشاند و دارد «جمهوری اسلامی» را هم سرنگون می‌کند وجود نهاد و شخصی است که بالاتر و والاتر از قانون قلمداد می‌شود. حکومت شاه سقوط کرد چون دچار این نخوت شد که یک نفر به تنهایی می‌تواند جای احزاب و رسانه‌ها و مجلس و تمام ارکان‌های قدرت را بگیرد. همین نخوت و خودبزرگ‌بینی سبب شد خود را در دروازه‌های طلایی تمدن ببیند و تصور کند کوروش و داریوش است و ابرقدرتی جهانی که دیدیم چون حبابی یک شبه ترکید. پس از انقلاب با جایگزین شدن «خمینی» و سپس «خامنه‌ای» در نقش «شاه» و برای پر کردن چیزی که بسیاری از مردم فکر می‌کردند وجودش لازم است کار را به جایی کشاند که امروز دیگر مردم کاملا باور دارند دیکتاتوری حتا در بهترین شکلش راه‌حل مناسبی برای اداره‌ی زندگی جمعی نیست. وجود احزاب، رسانه‌های و پارلمان و مجلسی که نمایندگان مردم در آن حضور داشته باشند و رئیس دولتی که انتخابی باشد برای اداره‌ی کشور کفایت می‌کند و نیاز به مرجع و شخصی بالاتر نیست. به عبارت ساده و روشن مردم سیستم حکومتی می‌خواهند که دموکراتیک باشد.
بی‌شک سال آینده سالی است با افقی روشن برای دموکراسی و سکولاریسم در ایران. اوضاع سیاسی ایران روزهای پرالتهابی را پیش رو دارد و فراز و نشیب‌های بسیار پیش خواهد آمد اما سرانجام مردم ایران با این رشد آگاهی که در فرایندی جانکاه با پوست و گوشت و استخوان خود به دست آورده‌اند به چیزی کمتر از نظام سیاسی «سکولار» و «دموکراتیک» رضایت نخواهند داد. تمام کسانی که سودای دیگری در سر دارند و ابرقدرت‌هایی که نقشه‌های دیگری برای ایران کشیده‌اند مطمئن باشند اگر به این حداقل رضایت ندهند مردم ایران به حداکثرهای جدیدی خواهند رسید.

ارسال به: Balatarin::Donbaleh::100C::oyax::Mohandes::Del.icio.us::Friendfeed::Twitthis::Facebook::Addthis to other::Subscribe to Comments Feed::Subscribe to Feed

Comments (17)

دموکراسی دینی: آب یا سراب؟

اگر به‌طور تصادفی در گوشه‌یی از دنیا، شهر یا روستا، پیشرفته یا در حال توسعه، شخصی را کنار بکشید و بگوید: «دموکراسی چیست؟» اگر از بخت بدتان گرفتار یکی از معدود فلاسفه در میان چند میلیارد جمعیت بشر نشده باشید، به هر زبان که بداند خیلی ساده حتما چیزی، کم و بیش، شبیه این خواهد گفت که: «دموکراسی یعنی مردم خودشان اداره‌ی امور کشورشان را به عهده داشته باشند.» آدم نباید فیلسوف باشد تا این چیز ساده و بدیهی را درک کند، اتفاقا، ظاهرا، باید فیلسوف نباشد تا چنین چیز ساده و بدیهی‌یی را درک کند، چون فیلسوفان روزی کارش «تفسیر» جهان بود و بعد مارکس آمد گفت: «تفسیر جهان نه تغییر جهان» و ویتگنشتاین(۱) نشان داد فیلسوفان با چرب‌زبانی در واقع در حال «توجیه» جهان هستند. البته آن‌ها با فلاسفه‌ی بنیانگذار بنیادهای فلسفی جمهوری اسلامی آشنا نبودند وگرنه اصولا در پی کسب و کار دیگری می‌رفتند و عطای این شغل شریف را به لغایش می‌بخشیدند که هر چیز این «جمهوری یأجوج و مأجوج» به شکل مضحکی مضحک است!
جناب آقای سروش به عنوان فیلسوف روشنفکران دینی ایرانی در گفت‌وگویی با فرزانه بذرپور(۲) به خوبی و بیشتر از هر لائیک یا سکولاری نشان می‌دهند که آن چیزی که به نام «دموکراسی دینی» خوانده می‌شود همان «استبداد دینی» است و بدون «ولایت فقیه» و «کهریزک» دست نیافتنی است. شاید بگوید دارم غلو می‌کنم پس با حوصله بیانات ایشان را بخوانیم:

«استبداد، دينی و غير دينی ندارد ولی عده‌ای با ابزار دين می‌توانند استبداد به وجود ‌آورند که اين نه تنها امکان، بلکه حقيقت و فعليت نيز در جامعه ما يافته است.
دموکراسی دينی هم به همين اندازه امکان دارد، عده‌ای به نام دين و ابزار دين و بنا به تکليف دينی بکوشند تا در کشور خودشان يک نظم دموکراتيک برپا کنند.»

جنب سروش دارند می‌گویند همان‌طور که «استبداد دینی» ممکن است «دموکراسی دینی» هم ممکن است! عجیب نیست دو «چیز» که مبانی وجودی متفاوتی دارند متناظر هم قلمداد می‌شوند. مثل این می‌ماند که بگویم: «همان‌طور که خورشید در روز وجود دارد در شب هم می‌تواند وجود داشته باشد.» بله خورشید در شب وجود دارد اما در سرزمینی که روز است! مبنای نظری استبداد این است که شخص مستبد و حکومت استبدادیی از منبعی مستقل از شهروندان معیارهایی برای «خوب و بد» دارد و اعمال شهروندان بر اساس آن معیارها تنظیم می‌شود. حالا این معیارها می‌خواهد تراوشات «صدرهیئت‌رئیس فلان حزب» باشد، یا «خون و نسب پادشاهی» یا «ولی‌فقیه» مهم این است که بر پایه‌های «ایدئولوژی» و «دین» نمی‌تواند دموکراسی بنا کرد. زیرا وقتی بین رای و نظر مردم و آن «ایدئولوژی» یا «دین» تضادی وجود داشته باشد طبیعتا باید نظر آن «دین» و «ایدئولوژی» را بر نظر مردم ترجیح داد وگرنه دیگر آن پسوند «ایدئولوژیک» و «دینی» به چه کار می‌آید.(۳)
حالا بیاید ببینم آقای سروش چگونه مشخصات این موجود نشدنی این «ماهی پرنده» و «موش‌کور عقابی»! را معرفی می‌کنند:

«دموکراسی دينی هيچ تفاوتی با دموکراسی ندارد و تنها چون مسئوليتش بر عهده دينداران است ميتواند نامش دموکراسی دينی باشد. در يک دموکراسی دينی حداکثر سعی ميشود قانونی که منافات با قوانين قطعی دينی دارد به تصويب نرسد،…»

سوآل اول: «مسئولیتش بر عهده‌ی دینداران است» یعنی چی؟ مگر مسئولین اداره‌ی کشور در نظامی دموکراتیک توسط مردم انتخاب نمی‌شوند؟ اگر مردم مسئول غیردین‌دار انتخاب کردند چه؟ تازه چه کسی و چه مرجعی می‌خواهد «دین‌دار بودن» یا «دین‌دار نبودن» نامزد پذیرش مسئولیت را تعیین کند؟ شورای نگهبانی تشکیل شده از روشنفکران دینی؟! تازه به قول معروف سرگنده زیر لحاف است! منظورتان از «دینداران» کیانند؟ چرا نمی‌گوید «مسلمانان» و از آن هم محدودتر «شیعیان»(۴) و باز هم محدودتر «شعیان دوازده امامی» و از آن هم محدودتر «شیعیان دوازه امامی که معتقد هستند می‌توان در غیاب امام معصوم حکومت اسلامی تشکیل داد!» می‌بنید فیل هوا می‌کنند تا واژه‌ی مورد نفرت «جمهوری اسلامی» را به «جمهوری دینی» تغییر دهند و در نهایت همان محتوا را به‌خوردمان دهند.
سوآل دوم: «حداکثر سعی» یعنی چه؟ این که در نظامی دموکراتیک معتقدین به دین یا فرقه‌ یا صنف و طبقه‌یی خاص سعی، و حداکثر تلاش، دموکراتیک‌شان را بکنند تا قوانینی که با عقاید آنان منافات ندارد تصویب نشود که خب امری عادی در نظام‌های دموکراتیک است. دینداران بهایی می‌توانند، اگر بخواهند، تلاش کنند قانونی تصویب نشود که منافع آنان را در برنداشته باشد یا با عقاید دینی آنان منافات داشته باشد، شیعیان، هر چند امامی‌شان، و اهل تسنن و بی‌دینان یا هم‌جنس‌گرایان، صنف کشک‌سابان و پشم‌ریسان… همه می‌توانند «حداکثر سعی» خود را بکنند تا «قانونی که منافات با قوانین قطعی» مورد نظرشان دارد به «تصویب نرسد» البته اگر برای «دموکراسی» خود پسوندی انتخاب کنیم طبیعتا نیاز به «شورای نگهبانی» داریم که از آن پسوندمان حراست کند و این حداکثر سعی به این معنا می‌شود که تلاش می‌کنیم قانونی تصویب نشود اما اگر می‌خواست بشود آن‌وقت مجبوریم جلویش را بگیریم وگرنه پسوندی که بعد از «دموکراسی» آورده‌ایم بی‌معنا می‌شود و خود به خود می‌افتد!
مهم‌ترین ریاکاری که در لفظ «دموکراسی دینی» نهفته است این است که اصولا حتا اگر بپذیریم چیزی به نام «دموکراسی دینی» قابل حصول است نخستین سوآل و مبرم‌ترین سوآل این است که کدام دین؟ پس از آن می‌بنیم ترجمه‌ی دموکراسی به حکومتی خاص می‌شود «جمهوری» و ترجمه «دین» هم می‌شود «اسلامی» که تازه در ترجمه‌ی «دین» به اسلامی هم ریاکاری وجود دارد زیر جمهوری اسلامی از بنیادش جمهوری مبتنی بر اعقاید گروه کوچکی از شیعیان اثناعشریه بود که خود شاخه‌ایی از شیعیان است که آن نیز شاخه‌یی کوچک و بسیار کم جمعیت از کل مسلمانان است. در واقع به جای این که نام حکومت را بگذارند «حکومت خمینی» گذاشتند «جمهوری اسلامی» که نه «جمهوری» است نه «اسلامی». حالا گروهی از کسانی که در همین نظام پرورش یافته‌اند و فیلسوف و مجتهد و فرهنگ‌مدار شده‌اند و می‌بینند دیگر حنای این «جمهوری» و این «اسلامی» رنگی ندارد با واژه‌سازی‌های جدید همان محتوا را بازیافت(۵) می‌کنند.
در ادامه‌ی سخن جناب سروش می‌فرمایند:

«…اين قوانين قطعی و ضروری در اسلام هم بسيار محدود هستند. فتاوی زيادی ممکن است وجود داشته باشد اما ميتوان به مهمترين آنها اکتفا کرد و حتی در صورت لزوم اجتهاد تازه کرد.»

می‌بنید اولا «اسلام» آمد جای «دین» نشست! بعد «فتوا» آمد جای «عقل» و «رای» و در آخر هم «اجتهاد» آمد که کار مجتهد «جامع الشرائط» است و بعد اکتفا کردن به مهمترین فتاوی که کار کیست؟ احتملا «خبرگان جامع شرایط»! «شورای نگهبان» و بالاخره «ولی‌فقیه»!

در مقابل سوآل دقیق فرزانه بذرپور که می‌پرسد:«آيا منابع حقوقی و قانون گذاری همچنان بر پايه فقه اسلامی و فقه جعفری خواهد بود؟»
چون شناگری ماهر زیرآبی می‌روند و می‌گویند:

«فقه اسلامی و به تبع آن فقه جعفری، محدودتر از آن خواهد بود که بتوانيم همه قوانين را از آن استخراج کنيم، کافی است که ما قوانينی را بنويسيم که با قطعيات و ضروريات اسلامی منافات نداشته باشد و ضمن اينکه می‌توان در همه‌ی اينها کسب اجتهاد کرد . جامعه دينی بنابر خواست اکثريت دينداران هويت و شکل خواهد گرفت که فرهنگ دينی آن باعث تمايز با ديگر جوامع است.»

محدود بودن «فقه اسلامی» و «فقه جعفری» که مخالف و معاندی ندارد. دم و دستگاه روحانیت و مرجع تقلید برای همین است و چاپ رساله‌ی عملیه هم برای رفع همین محدودیت‌ها و متناسب کردن فقه با زمان است. تا اینجا جناب سروش حرف تازه‌یی نزدند در ادامه هم حرف تازه‌یی نمی‌زنند چون قرار است قوانیی نوشته شود که با قطعیات و ضروریات اسلامی منافات نداشته باشد و ضمنا با اجتهاد هم سایر مسائل حل شود و در نهایت جمله‌ی جالبی می‌گویند و آن این است که «جامعه دینی بنابر خواست اکثریت دیدنداران هویت و شکل خواهد گرفت.» توجه داشته باشید اکثریت دین‌داران که البته منظور از این دینداران قبلا معلوم شده است که گروه خاصی از شیعیان منظور است. مسلما منظور جناب سروش این نیست که «بهاییان» و «ارامنه» و «وهابیان»… هم جزو این دینداران که قرار است «هویت و شکل» جامعه‌ی مورد نظر ایشان را تعیین کنند به حساب می‌آیند. منظور ایشان به زبان فارسی این است که اکثریت شیعیان دوازده امامی ایرانی با هم به اجماع دینی برسند قانون را مبتنی بر دید خود تصویب کنند! و البته این تقریبا مانند این است که بگویند: «جمهوری اسلامی و ولایت فقیه‌اش خوب است و فقط بدیش این است که چند سالی است ما را سر این سفره راه نمی‌دهند و خب باید خامنه‌ای و احمدی‌نژاد بروند و این سفره دوباره پهن شود و همه با هم بنشینیم دور سفره و جامعه دینی خود را شکل دهیم!»
شاید کسی بگوید «منظور جناب سروش از اکثریت دینداران» این است که جامعه‌یی مانند ایران اکثریتش مسلمان شیعه هستند پس در دموکراسی که آنان تشکیل بدهند نظر این اکثریت قالب می‌شود.» خب اگر منظور این است که دیگر این‌ همه صفرا و کبرا ندارد. و نیاز به پسوند و پیشوند نیست. اگر روابط انسانی به صورت دموکراتیک تعریف شود و منبع قوانین خود انسان‌ها شمرده شوند نه فلان مذهب یا بهمان مجتهد در آن صورت اگر اکثریت جامعه‌یی قانونی را دارای تضاد با حکم دینی مجتهدی خاص که در بیرون از چارچوب مناسبات قدرت محبوبیت پیدا کرده است بداند آن قانون توسط نمایندگان این مردم تصویب نمی‌شود و اگر شد خود مردم خلع یدشان می‌کنند! می‌بنید اگر فلسفه را کنار بگذاریم و نخواهیم با دودوزه‌بازی گنجشک را رنگ کرده به جای قناری غالب کنیم. این هم بحث و فحث نیاز نیست.
جامعه آزاد قوانین خود را بر اساس خرد جمعی خود ابداع و اعمال می‌کند. حال در این جامعه عنوان دینداران مختلف و بی‌دینان مختلف حضور دارند و باید بتوانند با آزادی بیان کامل عقاید خود را ترویج کنند و در نهایت آن‌چه مردم پذیرفتند قانون شود و اجرا گردد. هویتی که این جامعه آزاد بگیرد همان هویتی است که اکثریت جامعه دارند. پس «دموکراسی» و «جمهوری» بدون پیشوند و پسوند ما را ممکن است به جامعه‌یی آزاد با فرهنگ دین و مذهبی خاص برساند اما «دموکراسی» دینی سرانجام به استبداد شاخه و دین و مذهبی خاص منجر می‌شود.
تکمله
قبل از آن که آقای سروش، آقای سروش شوند آقای مهندس بازرگان کتابی نوشتند به نام «راه طی شده» و بعد حنیف‌نژاد وقتی مجاهدین خلق را با دو دوست دیگرش سازمان می‌داد بر مبنای کتاب مهندس بازرگان کتابی نوشت تحت نام «راه انبیا راه بشر» خلاصه‌ی حرف این کتاب‌ها این است که «بشر خود به خود راه انبیا را می‌رود فقط انبیا زودتر آنان را هدایت می‌کنند.» به عبارت دیگر اگر «راه بشر» را برویم «راه انبیا» را رفته‌ام. درست بودن یا نادرست بودن این تز مورد مناقشه نیست. مسئله این است که بعد چهل پنجاه سال روشنفکرانی که خود را «روشنفکر دینی» می‌خوانند دارند به عقب بازمی‌گردند. مهندس بازرگان خود را مسلمانی می‌دانست که خواهان دموکراسی بود و تصور می‌کرد در جامعه دموکراتیک انسان‌هایی که بر اساس فطرتشان رو به خدا و اسلام، که آخرین فرمان‌های خدا برای بشر است، می‌روند پس «دموکراسی» همان «حکومت اسلامی» است!(۶)
مسلما من لائیک و بی‌خدا با این حرف مهندس بازرگان موافق نیستم اما تصور می‌کنم این حرف چارچوب درستی برای وحدت ایجاد می‌کند و قواعد بازی را درست تعیین می‌کند. اگر واقعا غل و غشی در کار نیست همه‌ی ما می‌توانیم حول محور «دموکراسی سکولار»(۷) متحد شویم.

پانویس
۱- این اسامی را برای پز دادن، و این که ما هم کتاب خواندیم، آورده‌ام زیاد جدی نگیرید!
۲- ما امضاکنندگان بيانيه همگی سکولار سياسی هستيم، گفت‌وگوی فرزانه بذرپور با عبدالکريم سروش کلیه نقل‌قول‌های آمده از دکتر سروش از همین مصاحبه است.
۳- شاید این سوآل مطرح شود که آیا حکومت دموکراتیک هیچ پیش‌فرضی ندارد؟ باید در پاسخ گفت: چرا حتما پیش‌فرض‌هایی دارد اما این پیش‌فرض‌ها هم در روندی تاریخی و دموکراتیک توسط جامعه‌ی جهانی به دست آمده است و هنوز بخشی از آن به‌دست هم نیامده است. مثلا یکی از این پیش‌فرض‌ها این است که:«اکثریت نمی‌تواند در جامعه‌یی دموکراتیک حقوق اقلیت را پایمال کند.» مثلا اکثر مردم یک کشور نمی‌توانند «نماز خواندن»، یا «دین‌نداشتن» را غیرقانونی اعلام کنند.
۴-«مذهب شیعه پنج فرقه داشته است ، یکی زیدیه و آنان پنج صنف بوده اند. دوم ، کیسانیه و آنان چهار صنف بوده اند. سیم ، عباسیه و آنان دو صنف بوده اند.چهارم ، غالیه و آنان نه صنف بوده اند. پنجم امامیه ، و آنان شش صنف بوده اند. (مفاتیح ).» (لغت‌نامه دهخدا)
۵- این «بازیافت» دقیقا همان‌گونه است که در شهرداری‌ها انجام می‌شود. شی که یک‌بار مصرف شده است را برای مصرف دوباره بازیافت می‌کنند.
۶- نمی‌خواهم قبرستان کهنه بشکافم اما فراموش نکنیم اول انقلاب چه کسانی مخالف ولایت فقیه بودند و در آن هنگام آقای سروش و کدیور و مهاجرانی کجا بودند و چه می‌کردند؟
۷- «سکولار» پسوندی برای «دموکراسی» نیست. تاکیدی بر «دموکراسی» است که این روزها دارد معنایش قلب می‌شود.

مطالب مرتبط
* آیا تشکیل «حکومت ولایت فقیه» در سال ۵۸ اجتناب‌ناپذیر بود؟
* آیا «جمهوری اسلامی» برآمده از فرهنگ دینی مردم ایران است؟
* آیا ج.ا. می‌تواند مانند دهه‌ی ۶۰ جنایت کند؟
* پاسخی آسیموفی به فحاشان مذهبی

بالاترین

ارسال به: Balatarin::Donbaleh::100C::oyax::Mohandes::Del.icio.us::Friendfeed::Twitthis::Facebook::Addthis to other::Subscribe to Comments Feed::Subscribe to Feed

Comments (16)

آیا تشکیل «حکومت ولایت فقیه» در سال ۵۸ اجتناب‌ناپذیر بود؟

وقتی «حادثه»یی اتفاق می‌افتد برای گریز از مسئولیت، یا حل کردن معمایی حل شده، تحلیل‌گران آسمان را به ریسمان می‌بافند تا نشان دهند آن حادثه «اجتناب‌ناپذیر» بوده است. پس از پیروزی «انقلاب ۵۷» و بعد از گذشت چند ماه با تشکیل «جمهوری اسلامی» و «حکومت ولایت فقیه» و به میدان آمدن میلیون‌ها ایرانی با شعارهای اسلامی و فدا کردن جان برای رهبر و شهادت طلبی و راه افتادن بساط خرافه‌پرستی و سیاه‌پوشی، اسلام‌پناهی و حجاب اجباری، ریش اجباری، کروات قیجی کردن و… قتل هزاران روشنفکر و آزادی‌خواه ایرانی و سرکوب وحشیانه‌ی طبقه‌ی متوسط شهرنشین؛ روشنفکران مایوس و شکست‌خوردگان از پای افتاده یا وابستگان و دلبستگان به رژیم پیشین این نوای ناکوک را سردادند که «این حکومت حق این مردم عقب‌مانده است.»، «حکومت اسلامی زایده‌ی فرهنگ و سنت ریشه‌دار در ایران است.» همه فراموش کردند تا یک سال قبل از بهمن ۵۷ نه در تهران و شهرهای بزرگ که حتا در شهرهای نسبتا کوچک زنان با پوششی اروپایی به مدرسه و دبیرستان می‌رفتند، دانشگاه که جای خود دارد، در تهران برخی از شهرهای بزرگ حتا استخر مختلط وجود داشت، سینماها فیلم‌های روز دنیا را نمایش می‌دادند، زنان سپاهی دانش در دورافتاده‌ترین روستاها بدون روسری و چیزی که بعدها حجاب نامیده شد بر سر کلاس درس حاضر می‌شدند. همه فراموش کردند در تمام راه‌پیمایی‌ها ضد شاه زنانی بدون پوشش اسلامی حضور داشتند و حتا تا چند ماه پس از پیروزی انقلاب هم حجاب اجباری نشده بود. آیا سراغ دارید در سال‌های منتهی به سال پنجاه و هفت کسانی دست به شورش مردمی علیه بی‌حجابی زده باشند؟ آیا آیت‌الله خمینی در اعلامیه‌ها و بیانیه‌هایی که در سال ۵۶ و ۵۷ هر روزه ارائه می‌داد صحبتی از حجاب و این که می‌خواهند حکومت اسلامی برقرار کنند می‌کرد؟ آن‌ها که منتظر منجی‌شان بودند تا با شمشیر و اسب از راه برسد و حکومت علی برقرار کند و اساسا در فقه‌شان در غیاب معصوم جایی برای حکومت دینی نبود. مردم هم اگر مشکل با مسائل دینی داشتند که باید دست به شورش‌های خود به خودی یا ترور نامسلمانان می‌زدند، چیزی شبیه اتفاقاتی که در افغانستان یا پاکستان می‌افتد اما من یاد ندارم حتا یک مورد در ایران اتفاق افتاده باشد و اگر مواردی هم وجود داشت باشد آنچنان شاذ است که نمی‌توان به جریانی اجتماعی و فرهنگی تعبیرش کرد. پرسش ساده این است که جامعه‌ی ایرانی در سال ۴۲ مذهبی‌تر و سنتی‌تر بود یا سال ۵۶؟ چگونه است که در سال ۴۲ مرجع تقلیدی را تبعید کردند اما به جز شورشی محدود اتفاق مهم دیگری نیفتاد اما در سال ۵۶ با انتشار مقاله‌یی در روزنامه‌ی اطلاعات مردم مسلمان به رگ غیرتشان برخورد و انقلاب اسلامی به پا کردند؟ اصلا خمینی در خواب هم نمی‌دید که رژیم شاه سقوط کند در پی سرنگونی رژیم شاه هم نبود. این نقل قول از محمدباقر دشتیانه را احتمالا شنیدید:

زمانی كه مدرسه علوی بودند من و آقای جمی و مطهری خدمت ایشان رسیدیم. هنوز انقلاب نشده بود. آن شب نمایندگان مجلس زمان شاه برای استعفا آمده بودند. امام گفتند: اگر شاه حرف ما می‌شنید ما به كمترین از این هم قانع بودیم.(۱)

حتا بعد از سقوط رژیم شاه هم این‌ها فکرش را نمی‌کردند که روحانیت بتواند قدرت را به عنوان دولت و نظام بروکراتیک در دست بگیرد. مگر بعد از پیروزی انقلاب آقای خمینی به قم نرفت و روحانیون را از این که وارد سیاست شوند منع نکرد؟ آیا نخستین رئیس دولت «جمهوری اسلامی»، مهدی بازرگان، روحانی بود؟ آیا در نخستین انتخابات «جمهوری اسلامی» حتا یک روحانی نامزد ریاست جمهوری شد؟ اگر جامعه ایرانی دنبال انقلاب اسلامی بود پس چرا از مجانی شدن آب و برق و اتوبوس حرف زده می‌شد؟ چرا «لاکن والاکن اتم هم کارگر است» گفته می‌شد؟
چیزی که دیده نمی‌شود و به فراموشی سپرده می‌شود این است که در شرایط بحرانی که طبقات تعیین کننده‌ی اجتماعی (بورژوازی و طبقه کارگر) ضعیف و غیرمتشکل هستند حکومت‌های بحران قدرت را در دست می‌گیرند. این حکومت‌ها بناپارت باشد در فرانسه یا نمودی توتالیتر داشته باشند مانند هیتلر و موسولینی و استالین وقتی می‌خواهند مزرعه‌ی حیوانات خویش را تشکیل دهند شعارهایی دست‌وپا می‌کنند تا بتوانند به طبقات بی‌هویت، اما از حیث کمیت در اکثریت نسبی، هویتی تازه ببخشند و بعد سایر طبقات اجتماعی از بورژوازی تا طبقه‌ی کارگر را به دنبال خود بکشند. سپس دستگاه تبلیغاتی مخوفشان به کار می‌افتد و مردم را الینه می‌کنند و به دوزخ می‌فرستند تا تمام پتانسیل انقلاب اجتماعی را بخشکانند. تحلیل‌های استاتیک آن مردم الینه و مسخ شده را می‌بینند و تصور می‌کنند این مردم همیشه همین‌گونه بوده‌اند و قرن‌ها طول می‌کشد تا متحول شوند. آیا قرن‌ها طول کشید تا مردمی که به صورت میلیونی به خیابان‌ها می‌آمدند و هایل هیتلر می‌گفتند و کوره‌ی آدم‌سوزی راه می‌انداختند دوباره همان مردم متمدنی شوند که بودند؟ چرا در مورد مردم ایران که بخشی از آن‌ها در یک دهه مسخ شدند و حکومتی واپس‌گرا و عقب‌مانده را حمایت کردند و تحت تبلیغات شبانه روزی توسط دستگاه عریض و طویلی که به شیوه‌های گوبلزی اداره می‌شد مانند خوابگردها دست به اعمالی ناشایست یا پذیرش این اعمال زدند به عنوان مردمی که اساسا و ریشه‌یی متحجر هستند قضاوت می‌کنید؟
نگاهی سطحی به آمار و اعداد به خوبی نشان می‌دهد که میزان تحصیلات، اشتغال زنان، رشد شهرنشینی، استفاده از تکنولوژی مدرن مانند اینترنت، ماهواره، موبایل… مسافرت به خارج از ایران حتا میزان مصرف مشروبات الکلی یا تماشای فیلم‌های روز دنیا به صورت دی‌وی‌دی آنچنان رواجی در جامعه‌ی ایرانی دارد که به هیچ‌وجه با قوانین و ساختار حکومتی و رادیو تلویزیون رسمی جمهوری اسلامی هم‌خوانی ندارد. جمهوری اسلامی لباس بسیار تنگی برای جامعه‌ی فربه‌ی ایرانی است. به محض برداشته شدن این سقف کوتاه این جنگل بالنده با رشدی حیرت‌انگیز سربرخواهد داشت و قامت راست می‌کند.
آیا این بدان معناست که از نظر فرهنگی و اجتماعی و مذهبی هیچ مشکلی وجود ندارد و قشری‌گرایی و خرافات در جامعه ایرانی نیست؟ مسلم است که هست. در کدام جامعه نیست. مردم انگلستان خرافاتی نیستند یا مردم ایتالیا و آمریکا؟ اما آیا این دلیلی می‌شود که کلیسا بر اروپا و آمریکا حکومت کنند و حکومت‌های متعارف لائیک وجود نداشته باشد؟
مردم ایران کم و بیش به اندازه‌ی مردم آمریکا مذهبی هستند اگر نگوییم مردم ایران با تجربه‌ی تلخی که پشت سرگذارده‌اند لائیک‌تر از مردم آمریکا شده‌اند. روی دلارهای آمریکایی چه نوشته است؟ اصلا بگذارید یک مثال بزنم. نوشته زیر را بخوانید و حدس بزنید در چه کشوری و چه سالی نوشته شده است:

در برابر ناشران بزدل، اعضای گوسفند مآبِ هیئت امنای مدارس و افراد جاهل و متعصب که کاری از دست آدم برنمی‌آید. تنها راه این است که قلم به دست بگیریم و ضدخرافات و ارجیف مربوط به جهانی تنها به قدمت شش تا ده هزار سال یا پیدایش همزمانِ گونه‌های متفاوت حیات مقاله بنویسم.(۲)

این حرف‌ها را نویسنده‌یی ایرانی نزده است. آیزاک آسیموف نویسنده‌ی آمریکایی در زندگی‌نامه‌اش که در سال ۱۹۹۱ یعنی حدود بیست سال پیش نوشته است، نقل می‌کند. خوب است قسمتی دیگر از کتاب را که مربوط به همین موضوع می‌شود بخوانیم.

… یکی از دلایل عدم موفقیت مجموعه این بود که در آن به انسان‌میمون‌های ساکن تگزاس اشاره شده بود و همین موجب شده بود که انتشار آن در برخی از ایالت‌ها تحریم شود. از نظر آن‌ها دانش دیرین‌شناسی در سِفِر آفرینش خلاصه شده.
همان‌طور که می‌دانیم، شجاعت و تهور ناشرانِ آمریکاییِ کتابِ کودک زبان‌زد خاص و عام است. آن‌ها حاضرند هر بلایی سر کتاب‌ها بیاورند، بچه‌های آمریکایی را بی‌سواد بار بیاورند و مهملات را به جای واقعیت به خوردشان بدهند که فقط سه‌شاهی پول اضافه به جیب بزنند.(۳)

این حرف‌ها مربوط به سال ۱۹۶۶ است یعنی حدود چهل سال پیش و البته اوضاع خیلی هم فرق نکرده است می‌توان هزاران دلیل و نشانه آورد از باورهای مذهبی، خرافی و عقب‌مانده‌ی مردم اروپا و آمریکای شمالی اما این‌ها موجب نمی‌شود که کسی ادعا کند مردم این کشورها حکومت مذهبی بدهکار هستند! یا از رشد لازم برای داشتن حکومت‌های لائیک برخوردار نیستند. اما متاسفانه در مورد مردم ایران که هنوز زیر نعلین حاکمان خرافه‌پرست هستند و صبح تا غروب دستگاه‌های تبلیغاتی حکومت خرافات و مزخرفات در ذهنشان فرو می‌کند با این حالا توانسته‌اند در بدترین شرایط دیش ماهواره بر پشت‌بام‌هایشان بگذارند و فیلترشکن دست و پا بکنند و از هزار طریق با جهان مدرن ارتباط برقرار کنند مردمی سنتی، مذهبی و خواهان قوانین قرون وسطایی سنگسار و دست‌قطع‌کردن و حکومت مذهبی شمرده می‌شوند.
گویا بخشی از روشنفکری ایران باید همیشه غافل‌گیر شود یک‌روز تصور می‌کرد رژیم شاه آن‌چنان با ثبات و مقتدر است که سقوط ناکردنی است و حالا هم تصور می‌کند اسلام سیاسی آنچنان در مردم ریشه دارد که آن‌ها سقوط «جمهوری اسلامی» و تشکیل «جمهوری لائیک» را نمی‌خواهند! گویا مردم ایران مازوخیست هستند و از سعادت و رفاه و آزادی بیزارند. نه دوستان گرد و خاکی که به چشمتان نشسته است را بتکانید از وحشت شکست دهه‌ی شصت خلاصی پیدا کنید و واقعیت را ببنید. مردم ایران گام به راهی نهادند که سرانجامی جز آزادی و بهروزی ندارد دلشان را خالی نکنید به یاریشان بشتابید.

پانویس
۱- سفرنامه حج رسول جعفریان
۲- آسیموف، آیزاک، من آیزاک آسیموف ترجمه‌ی مهرداد تویسرکانی انتشارات کاروان ۱۳۸۸
۳- همان ۴۳۰.

مطالب مرتبط
× آیا «جمهوری اسلامی» برآمده از فرهنگ دینی مردم ایران است؟
× آیا ج.ا. می‌تواند مانند دهه‌ی ۶۰ جنایت کند؟
× پاسخی آسیموفی به فحاشان مذهبی

پیوند در بالاترین

ارسال به: Balatarin::Donbaleh::100C::oyax::Mohandes::Del.icio.us::Friendfeed::Twitthis::Facebook::Addthis to other::Subscribe to Comments Feed::Subscribe to Feed

Comments (5)