Posts Tagged انقلاب سبز

سه‌شنبه‌های اعتراضی و چهارشنبه‌ی سوری!

چهارشنبه‌سوری

ای شادی آن شهری کش عشق بود سلطان
هر کوی بود بزمی هر خانه بود سوری
مولوی، دیوان شمس

تحلیل‌گران و سیاست‌پیش‌گان گاه از سکوت می‌گویند و گاه از لگام زدن بر این رهوار شوریده سخن می‌گویند. ساطورِ خونین جلاد را نظاره می‌کنند و از پرهیز از خشونت می‌گویند و مهر خاموشی بر لب‌ها می‌زنند تا حکومت شب و شب‌پرستان را مستدام کنند و بساط عیش و نوش خود را برقرار نگه‌دارند. عبث خیالی‌ست این خیال شوم، مردم به جان آمده دیگر تاب سکوت و خفت زیستن در حکومتی که جز حقارت و فقر هیچ برای‌شان به ارمغان نمی‌آورد ندارد. فاصله‌ی حکومت و مردم آنقدر زیاد شده است که دیگر نه با جماق نه با گردو نه با مشت نه با لبخند… این فاصله پرشدنی نیست و این جدایی تا سرنگون کامل جمهوری اسلامی ادامه دارد.
چهارشنبه‌سوری جشن آتش است و نور و جشن عشق و است و رقص است و شادی و جمهوری اسلامی حکومت تاریکی است و غم و عزا با بیرق سیاه و افکاری مروج ماتم و مرگ. چهارشنبه‌سوری جشن زندگی ست و جمهوری اسلامی حکومت مرگ است. حضور شاد مردم در خیابان‌ها و محله‌ها و میدان‌ها خود به تنهایی آوای کوس مرگ ولایت فقیه است. هر لب که به خنده وا می‌شود تیری است بر قلب ولی شیطان، خامنه‌ای خون‌خوار. در و دیوارهای شهر فردا پر می‌شود از شعار «مرگ بر اصل ولایت فقیه» و «زنده‌باد آزادی و برابری و شادی».
وقتی با هم هستیم و از عشق و زندگی و آزادی و برابری و هم‌زیستی و صلح حرف می‌زنیم و بر حق مشروع و انسانی دفاع در مقابل اعمال خشونت را برای مردم تحت ستم و شکنجه به رسمیت می‌شناسیم پیروز هستیم. آن‌ها آنقدر از مردم می‌ترسند که اخباری موسوی و کروبی را به خانه‌های‌شان برمی‌گردانند و چراغ‌های‌شان را روشن می‌کنند تا اندکی جوانان را آرام کنند و چهارشنبه‌سوری را پشت سر بگذارند… این مغزهای فندقی و جمجه‌های تهی تصور می‌کنند اختلاف مردم با آنان اختلافی موقتی و سطحی و قابل رفع و رجوع است در حالی که کنون قلب هر ایرانی از اعماق پر از نفرت از تمامی این حکومت به تمامی جابر است و هیچ دل‌شان را خنک نمی‌کند مگر آن که ولی‌فقیه جانی‌اش را در بند و خلع‌ید شده نبینند و دین به کلی از حکومت جدا نشود و زمام امور به دست مردم و منتخبین‌شان نیفتد.
سه‌شنبه با دلی پر از عشق و لبی پر از خنده و دهانی که مرگ ولایت فقیه را می‌خواهد و این را عین زندگی می‌داند ایران را سراسر انباشته از آتش عشق به آزادی خواهیم کرد. ضحاک مارهای دوشت را بگو شب پر کابوس دیگر در راه است.

Advertisements

Comments (24)

مردم به جان آمده و جنبشی که مرگ ندارد

۲۵ بهمن نشان داد عزم مردم برای تغییرات اساسی و حذف «ولایت فقیه» و دین‌زدایی از حکومت، عزمی موقتی و احساسی ناگهانی که قابل سرکوب یا فراموشی باشد نیست. عزمی است نهادینه شده در جان اکثریت ایرانی‌ها. امروز ایرانی‌ها دیگر نه فقط «جمهوری اسلامی» را نمی‌خواهند که زندگی تحت لوای نظامی که جز فقر و حقارت و مرگ و جنایات چیزی برای‌شان به ارمغان نیاورد ست را تاب نمی‌آورند. تضاد بین مردم و حکومت به نقطه‌ی بدون بازگشت رسیده است. دیگر «جمهوری اسلامی» حکومت نیست چون نمی‌تواند «حکم» کند. حکمرانی که توان «حکم» کردن نداشته باشد به دلقکی می‌ماند که خود را مضحکه می‌کند اما چون قدرتی در اختیار دارد فقط خنده بر لب نمی‌آورد که زحمت و عذاب را برای خود و دیگران دو چندان می‌کند.
میرحسین موسوی و مهدی کروبی آخرین کسانی بودند که می‌توانستند جمهوری اسلامی را نجات دهند و خامنه‌ای و اتاق بی‌فکر و احمق پیرامونش با یورش به این دو و با حصر و زندانی کردن‌شان دارد با دست خود موجبات حذف‌شان را فراهم می‌کند تا هیچ‌کس نباشد که طناب دار را از گردن این نظام بیمار بردارد. اگر موسوی و کروبی حذف شوند مبارزات مردم حذف نمی‌شود تنها رادیکال‌تر شده و تیزی این خنجر آخته رو به سوی شاهرگشان می‌آورد.
اولین بار که زمزمه‌ی دستگیری میرحسین و کروبی بلند شد در مرداد ۸۸ در مطلبی نوشتم:

خامنه‌ای اکنون در کنار احمدی‌نژاد و فرمانده های کودتاچی سپاه پاسداران و قسمت اعظم جناح موسوم به اصول‌گرا بزرگترین دشمنان جمهوری اسلامی هستند. نماز جمعه‌ی فردا می‌تواند در صورت به سر عقل آمدن خامنه‌ای و نکوبیدن بر طبل حماقتی، که در این چند سال و چند ماه کوبیده است، فرصتی باشد در وقت اضافه تا شاید اندکی مرگ و سرنگونی‌اش را به تاخیر بیاندازد اما دیکتاتور و نخوت دیکتاتور چشم و گوش‌اش را کور و کر می‌کند و بر دلش مهر می‌زند تا نبیند و نشوند و احساس نکند و بوی تعفن خود را استشمام نکند و اسباب سقوط خود را فراهم کند و احتمالا خامنه‌ای فردا چنین خواهد بود و سعی می‌کند جلوی امواج در راه، روز قدس و بازگشایی دانشگاه‌ها و دبیرستان‌ها، را با تهدید و ارعاب بگیرد و با حمایت از دولت کودتا و رای اعتماد مجلس به کودتاچیان خودش را بیش از پیش به لجن کودتا آغشته کند و به دلیل ارزیابی غلطی که از رشد و تعمیق جنبش سبز دارد«دستگیری میرحسین و کروبی آخرین میخ به تابوت ج.ا.ا.»

و این یک سال و اندی نشان داد که خامنه‌ای و نظام سراسر حماقتش با شتاب به سوی نابودی تمام و کمال می‌روند. ۲۵ بهمن به جای این که بیدارشان کند که بدانند مسئله‌ی مردم ایران با ساکت کردن موسوی و کروبی حل نمی‌شود در حماقت بیشتر فورشان برد و دست به دستگیری میرحسین و کروبی زدند. کسانی که شاید و البته شاید تنها روزنه‌یی بودند که «جمهوری اسلامی» بتواند با کمک و و حمایت آنان سرنگونی خود را عقب بیاندازد و دست به جراحی بزند اما نظامی که بر جنایت و نخوت و حماقت بنا شده است همین روزنه را نیز با در آهنی می‌بندد.
به هر حال دفاع از میرحسین موسوی و مهدی کروبی دفاع از آزادی و شرافت انسانی است و باید با تمام توان از اینان که در دو سال گذشته در کنار مردم ایران بودند و خود را به ولی‌فقیه وقیح نفروختند و تن به کودتا ندادند دفاع کرد. بی‌شک امروز دیگر هر کس اندکی شناخت داشته باشد از مردم ایران و تحولات جهانی می‌داند عمر جمهوری اسلامی یا هر نظام دینی دیگر به سر آمده است و آینده‌ی ایران کشوری سکولار است که دین از حکومت جدا باشد. اگر خامنه‌ای و جمهوری اسلامی دست از جنایت بردارند و موسوی و کروبی و سایر مخالفان تازه جدا شده از «جمهوری اسلامی ولایت فقیه» در صحنه باقی بمانند این شانس وجود دارد که خشونت کمتری اعمال شود و در آینده احزاب اسلامی در صحنه‌ی سیاسی باقی بمانند اما اگر روند به همین گونه پیش برود و خامنه‌ای به نام اسلام دست به جنایت بزند و بر ظلم و جورش نظامش بیفزاید کار به جایی می‌کشد که مانند آلمان پس از هیتلر هرگونه حزب اسلامی ممنوع شود و ای بسا چوبه‌های دار راه بیفتد و خشک و تر بسوزد.
دفاع ما از موسوی و کروبی دفاع از انسانیت است و من با تمام وجود آرزو می‌کنم جمهوری اسلامی آخرین نظام ضدانسانی باشد که در کشورمان حکومت می‌کند و با ریشه‌کن شدن جمهوری اسلامی، اعدام و شکنجه و فقر و فساد و نابرابری هم ریشه کند شود.
ده اسفند، چهارشنبه‌سوری نوروز، عید، عزا، هر روز بهانه‌یی است برای اعتراض و گامی به جلو نهادن اراده‌ی مردم ایران بر این قرار گرفته است که آزاد باشند و تمام قدرت‌های بزرگ دنیا هم که پشت خامنه‌ای و نظام استبدای‌اش بیستند نمی‌توانند این اراده را ناکام بگذارند.

Comments (20)

از بام‌های ایران تا خیابان‌های نیویورک: مرگ بر دیکتاتور

پی‌نوشت:
مردم تهران باز ثابت کردند که پیشتازند. امشب زیر چکمه‌های دیکتاتور صدای الله اکبر و مرگ بر دیکتاتور تهران را نور باران کردند و صدای غیورشان بر سفیر گلوله‌ها فایق آمد. امیدوارم دوستان خارج از ایران هم احمدی‌نژاد را در نیویورک رسوا کنند و فریادهای مرگ بر دیکتاتورشان لرزه بر اندام این مزدور کوته‌فکر اندازد.

جنبش مردم ایران که با تمام رنگارنگی‌اش به جنبش سبز شناخته می‌شود جنبشی جهانی است. امروز بسیاری از مردم جهان چشم به مبارزات مردم ایران دوخته ‌اند. مردم جهان که زخم‌خورده‌ی تروریسم و خشونت سازمان‌یافته‌ی تروریسم دولتی هستند کم‌وبیش می‌دانند٬ و ما باید کاری کنیم که بیشتر بدانند٬ مبارزه‌ی مردم ایران مبارزه‌ی فقط برای سعادت و بهروزی خودشان نیست مبارزه‌ی جهانی برای زدودن جنگ و نابرابری است. قدرت‌های بزرگ به طمع اشغال کشورها و منافعی که در پی این اشغال و رقابت بین خود دارند جنگی که زمانی بین خودشان در جریان بود٬ مانند جنگ جهانی اول و دوم٬ به کشورهای پیرامونی کشانده‌اند و مردم جهان باید علیه این جنگ و آدم‌کشی و این نابرابری و فشاری که دارد حلقوم جهانیان را می‌فشارد بپاخیزند. روزی طالبان را مسلح کردند روز دیگر برای خمینی کیک و انجیل فرستاد و زمانی صدام را تشویق کردند که به کویت لشکرکشی کند و الان احمدی‌نژاد است که هر روز در شبکه‌های جهانی صحبت می‌کند و هر چند ماه یک بار هم راهی سازمان ملل می‌شود و برای جهانیان نطق می‌کند و از نبودن هولوکاست تا انکار ۱۱ سپتامبر حرف‌های ابلهانه سر هم می‌کند و تبلیغات گرافه‌گویان راه می‌اندازد که پنداری یا بمب اتمی دارند یا به‌زودی خواهند داشت و همه‌ی این‌ها زمینه‌هایی را فراهم می‌کند که خطر جنگی دیگر در پیش باشد. جنبش مردم ایران که رنگی مترقی و انسان دوستانه دارد نظر جهانیان را نسبت به مردم ایران عوض کرد. آن‌گونه که قبلا در مورد مردم ایران تبلیغ می‌کردند این بود که این مردم عقب‌مانده هستند و به شدت مذهبی‌اند و تروریست هستند و می‌خواهند با تمام دنیا به‌جنگ‌اند و رهبر مذهبی‌شان خامنه‌ای است و نماینده‌ی سیاسی‌شان احمدی‌نژاد اما دلاوران سبزپوش با خون سرخ خود در خیابان‌های تهران و با شعارهای مترقی و انسانی‌شان و استفاده از ابزارهای مدرنی مانند فیس‌بوک و تویتر و یو‌تویپ نشان دادند مردمی پیشرفته و خواهان بهرمندی از تمدن بشری هستند و آماده‌اند مانند روزگاری که مهد علم و تمدن و هنر بودند دوباره در جهان کنار سایر مردم جهان بدرخشد و نشان دادند که احمدی‌نژاد و خامنه‌ای نماینده‌ی آنان نیستند و مردم ایران بسی جلوتر هستند و افکار بلند آزاداندیشانه دارند.
چند ماهی است که به دلیل فشارهای بیش از حد و نوعی بی‌عمل و یاس که در جامعه تزریق شده است اندکی از نمایش بیرونی جنبش کاسته شده است و کار به جایی کشیده شده است که سگ‌های زنجیری‌شان را رها کرده‌اند تا آرامش و آسایش را از میرحسین موسوی و مهدی کروبی بگیرند و میزان تحمل جامعه را بیازمایند تا با زندانی یا ترور آنان به خیال باطل خود پرونده‌ی جنبش مردم ایران را ببندد. هر چند همان‌گونه که یک سال پیش نوشتم. «دستگیری میرحسین و کروبی آخرین میخ به تابوت جمهوری اسلامی» است اما برای نجات پیدا کردن از بن‌بستی که به آن دچار شده‌اند بعید نیست این میخ آخر را هم بکوبند. برای همین امشب در ایران به سر بام‌ها می‌رویم و با فریاد «مرگ بر دیکتاتور» و «الله اکبر» حمایت خود را از جنبش سبز و کروبی و موسوی و تمام زندانیان دربند با هر عقیده و فکر و نظری سرخواهیم داد و در خیابان‌های نیویورک هر جا احمدی‌نژاد و اراذل و اوباش همراهش قدم بگذارند آن‌جا را بر سرشان خراب می‌کنیم.
جلوی سازمان ملل بهترین فرصت است تا به سران تمام جهان نشان دهیم جنبش زنده است و از بام‌های ایران تا خیابان‌های نیویورک و تمام جهان گسترده است. ما چون خورشید به گرد جهان می‌گردیم و فریاد حق طلبانه‌ی‌مان را رساتر از پیش به کرترین گوش‌ها می‌رسانیم. ما زنده‌ایم و زنده می‌مانیم تا مرگ جمهوری اسلامی را جشن بگیرم و جهان را از شر این از گوردرآمدگان قرون وسطایی نجات خواهیم داد. 

ارسال به: Balatarin::Donbaleh::100C::oyax::Mohandes::Del.icio.us::Friendfeed::Twitthis::Facebook::Addthis to other::Subscribe to Comments Feed::Subscribe to Feed

نوشتن دیدگاه

تهران همان قدس اشغالی ست به نیروهای سروپا مسلح نگاه کنید!

فردا روزی است که سی سال است «روز قدس» می‌خوادندش و سال گذشته مردم ایران نامی دیگر برای آن برگزیدند «روز ایران» نه از آن‌جهت که به سرنوشت انسان‌های دیگر بی‌اعتنا هستند بل از آن روی که صلح در «قدس» را در گروی آزادی در «ایران» می‌دانستند. تا ایران آزاد نشود و شر حکومتی٬ که هم‌سو با بسیاری از قدرت‌های جهانی که نمی‌خواهد این منطقه روی آرامش و صلح را ببیند٬ خلاص نشود مردم فلسطین و اسرائیل و مردم لبنان و غزه روی آرامش و صلح را نخواهند دید. تنها ایرانی آزاد که به صلح و معیارهای انسانی می‌اندیشد می‌تواند مروج عدالت و صلح و زندگی مسالمت‌آمیز باشد.
نمی‌دانم فردا چه می‌شود؟ بی‌شک بسیاری در خانه نخواهند نشست و به خیابان می‌روند. شاید بتوانند مانند سال گذشته حضور پررنگ خود را نشان دهند شاید هم نتوانند راستش را بخواهید دیگر چندان مهم نیست مهم این است که منفعلانه از این روزها و رویدادها نگذریم و سعی کنیم رنگ خود را به آن‌ها بزنیم اگر شد با حضور پرهیاهوی خویش و اگر نشد با به میدان کشیدن لشگریان مسلح برای نشان دادن حکومت نظامی در ایران.
سال گذشت درست روزی قبل از «روز قدس» مطلبی نوشتم که ترجیح می‌دهم عینا اینجا کپی کنم٬ بدون هیچ تغییری٬ سال گذشته حضور مردم گسترده‌تر از آن که پیش‌بینی می‌کردیم بود امیدوارم امسال نیز چنان شود. هر چند رژیم نیروهای مسلح خود را به میدان آورده است تا نشان دهد که «تهران» همان «قدس» است و نشانی را اشتباه نگیریم اما به هر حال سال گذشته وحشت سرکوب از این هم بیشتر بود. بیایید نوشته‌ی سال گذشته را که روح و فضای آن روز را دارد یک بار دیگر بخوانیم:

بیایید با خودمون روراست باشیم. همه‌ی آدم‌ها که قرار نیست دل شیر داشته باشن. آدما متفاوت هستن از همه نظر و از نظر شجاعت هم. چه شجاعت در شکستن تابوها و مقدسات و باورهای ذهنی‌شون چه شجاعت در عرصه‌ی عمل اجتماعی. ترسو بودن یا شجاع بودن به خودی خود نه منفیه نه مثبت. یه ویژگیه. بعضی قد بلند هستن، بعضی قد کوتاه، بعضی چاق و بعضی لاغر، بعضی مو دارن بعضیا طاسن، اینا رو بیشتر هورمنای ما تعیین می‌کنه تا اراده‌مون. اما هر انسانی که انسان باشه ته وجودش، دته قلبش نمی‌توانه مدافع ظلم و بی‌عدالتی باشه، نمی‌توانه ساکت بنشینه و ببینه مردمی رو دارن می‌کشن فقط و فقط برای این‌که در سکوت و آرامش رایشونو می‌خوان. می‌خوان آزاد باشن، می‌خوان مث آدم زندگی کنن. تا جایی که من می‌دونم غده‌ای توی بدن نیس که هرمون بی‌شرفی تولید کنه.

و اما روز قدس!
باید اعتراف کنم من مسلمان نیستم. اصلا هیچ دینی ندارم. خود خدا رو هم قبول ندارم، هیچ نوع خدایی! اما روزهایی که مردم غزه زیر بمب و موشک بودن یه چشمم اشک بود یه چشمم خون. وقتی هم خبر یه عملیات انتحاری را می‌شونم و چند تا آدم مظلم اسرائیلی را می‌بینم که تیکه تیکه شدن باز با تمام وجود رنج می‌برم. من از این که در کشوری زندگی می‌کنم و به دولتی مالیات می‌دم که نمی‌ذاره مردم فلسطین و اسرائیل کنار هم تو دو تا کشور همسایه زندگی کنن رنج می‌کشم. همون قدر از جلادای صهیونیست بدم می‌آد که از تروریست‌های مسلمون. می‌دونم توی غزه و جولان و جایی که الان بهش می‌گین اسرائیل مردمی زندگی می‌کنن که صلح می‌خوان که از جنگ بیزارن. راه حلش هم نه نابودی اسرائیله نه نابودی فلسطین، نه رفراندوم نه هیچ طرح خیالی دیگه. فکر می‌کنم بشر متمدن داره به یه راه حل می‌رسه. دو تا کشور مستقل و همسایه. یکی به نام فلسطین یکی به نام اسرائیل تا روزی که بشر همه‌ی مرزها را برداره و انسان‌ها را با کشیدن خطای فرضی و احمقانه تقسیم نکنه.
با خودم فکر می‌کردم روز قدس چه کار کنم: توی خونه بشینم پای «بالاترین» خبر بخوانم و آرزو کنم جمعیت زیادی بیاین و برام آزادی بیارن؟ نه! این زیاد به دلم نمی‌نشینه! همش حرص و جوش می‌خورم و آخر کار دست خودم می‌دم. پس تصمیم گرفتم برم. بالاخره یه چیزی می‌شه. مرگ یه بار شیون هم یه بار. حالا با خودم فکر کردم من که اینقدر می‌ترسم و دست و پام میلرزه تا یه مامور می‌بینم، لازم نیست که پرچم سبز دستم بگیرم. بالاخره جوونای جسوری هستن که سبز هم با خودشون می‌آرن. بعد با خودم فکر کردم. اصلا مگه دفعه‌های قبل که می‌ترسیدم اما پامی‌شدم می‌رفتم تو تظاهرات، وقتی نفس جمعیت بهم می‌خورد سرحال نمی‌آمدم و یه دفعه خودمو نمی‌دیدم با انگشتان وی شده وسط جمعیت.
خلاصه می‌خواهم بگم روز قدس اگر به آینده‌ی کشورم، به آزادی خودم، بچه‌هام، همسایه‌هایم، به مردمی که آن‌طرف اقیانوس زندگی می‌کنن… علاقه‌ دارم باید پاشم برم یه کاری بکنم، یه حرفی بزنم، یه چیزی بگم. اونای که تو ایران یا فلسطین یا اسرائیل به دنیا میان می‌خواهن زندگی کنن می‌خواهن کودکی کنن، نوجوانی و جوانی کنن و عاشق بشن… نمی‌خوان زیر بمب و موشک جزغاله بشن، نمی‌خوان بمب به خودشون ببندن و بِرن جشن تولد یه دختر ۱۶ ساله رو جهنم کنن. که چی بشه؟ نمی‌خوان روی بمبایی رو نقاشی کنن که قرار بخور رو سر بچه‌های انور سیم‌خاردار.
می‌دونید چی می‌خوام بگم؟ می‌خوام بگم روز قدس، یا هر اسمی که می‌خوایم روش بذاریم، پاشیم بریم تو تظاهرات، سبز بپوشیم یا نپوشیم مهم نیست مهم اینه که پاشیم بریم، بریم یه چیزی می‌شه دیگه شاید اصلا اوضاع خوب نبود و نتونستیم کاری کنیم و شعاری بدیم، شایدم اوضاع خوب بود. اگر دل و جراتشو داریم خب، سبز بپوشیم، سبز ببریم با خودمون اما اگه نداریم هم بریم شاید نفس جمعیت خورد بهمون و زیر یه نوار سبز و گرفتیم و یه دستی بالا بردیم با انگشتان وی شده و یه شعاری دادیم و بعد با وجدانی آسوده آمدیم خونه و با خودمون گفتیم آره اینه! ما ساکت نمی‌شنیم که شرافت انسانی‌مونو به مسخره کنن، که خس و خاشاک بهمون بگن.
راستش من فکر می‌کنم با این مخمصه‌ای که توش گیر کردن خیلی نتونن سرکوب کنن. فراموش نکنید دارن می‌رن آمریکا، می‌خوان برن تو جامعه جهانی خیال ندارن منزوی بشن، خیال ندارن محاصره‌ی اقتصادی‌شون کنن. می‌خوان برن پشت میز مذاکره. همین چند روز پیش اومدن بابت کهریزک معذرت خواستن حالا… خوش خیال نیستم، گفتن خرس بچه می‌زاد یا تخم می‌ذاره گفتن از این دم بریده هر چی بگی برمی‌آد… شایدم دوباره آتیش کردن سمت مردم شاید منی که الان دارم اینا را تایپ می‌کنم روز قدس یه باتوم بخوره تو سرم، یا به هم تجاوز کنن، نمی‌دونم. راستش منه ترسو اینا رو که نوشتم باز ترسیدم، اما می‌رم هر چه شد باد باد.. مرگ یه بار شیون هم یه بار…

پارسال رفتم و یکی از بهترین روزهای زندگی‌ام رقم خورد امسال نیستم که بروم اما امیدوارم دوستانی که می‌روند شادی و شعفی را که سال گذشته من تجربه کردم تجربه کنند.

ارسال به: Balatarin::Donbaleh::100C::oyax::Mohandes::Del.icio.us::Friendfeed::Twitthis::Facebook::Addthis to other::Subscribe to Comments Feed::Subscribe to Feed

Comments (11)

مجلس شورای ملی در تبعید. (طرح پیشنهادی)

بیایید واقع بین باشیم و دست به کاری محال بزنیم. چه‌گوارا

مقدمه
کشورمان در وضعیت بسیار خطرناکی قرار دارد. حاکمیت سیاسی فعلی که با نام «جمهوری اسلامی ایران» قدرت سیاسی را در دست دارد پس از تقلب انتخاباتی گسترده و شلیک به سوی مردمی که رای خود را طلب می‌کردند کاملا حقانیت و مشروعیت خود را نزد مردم ایران از دست داده است از سوی دیگر دولت و حاکمانی که ایران را اشغال کرده‌اند٬ و هیچ‌گونه نمایندگی از سوی مردم ایران ندارند٬ با رفتارهای ماجراجوایانه و غیردیپلماتیک موجب شده اند حقانیت خود را در بین سایر کشورها و سازمان ملل نیز از دست بدهند و با تحریم‌های سختی روبه‌رو باشند. اپوزیسیونی متشکل با رهبری واحد هم وجود ندارد تا بتواند به نمایندگی از سوی مردم ایران با جهان وارد گفت‌وگو شود و مبارزات مردم ایران را متشکل و هدف‌مند کند. در واقع در حال حاضر مردم ایران فاقد نماینده‌ی سیاسی هستند. این خلاء بسیار مرگ‌بار و خطرناک است. برای پر کردن این خلاء یگانه راه این است که بخش وسیعی از مردم ایران که اکنون در تبعید به سر می‌برند بتوانند پارلمان در تبعید را تشکیل دهند و به نمایندگی از مردم ایران با جهان وارد گفت‌وگو شوند. در این نوشته سعی شده است اشاره‌وار به این موضوع پرداخته شود و راه‌حلی ارائه شود تا شاید ره‌گشا باشد.

مجلس شورای ملی در تبعید(۱)
نخستین پرسش این است که این مجلس از احزاب تشکیل شود یا افراد؟
از آنجا که بسیاری از مردم ایران عضو هیچ حزبی نیستند عملا مجمعی متشکل از احزاب و گروه‌های سیاسی تمام مردم ایران را نمایندگی نمی‌کند. به همین دلیل بهتر است این مجلس متشکل از افراد باشد. بی‌شک افراد می‌توانند اعضای احزاب مختلف باشند و یا از حمایت حزب یا سازمانی خاص برخوردار باشند.

وطایف و هدف تشکیل
۱- تدوین آیین‌نامه‌های داخلی.
۲- تدوین مرام‌نامه و خط مشی و اهداف مجلس.
۳- انتخاب «شورای اجرایی»(۲) و تعیین مسئولیت‌ها و نظارت بر این شورا.
۴- تشکیل کمیسیون‌های مختلف و ارتباط با پارلمان سایر کشورها و دولت‌ها برای حفاظت از منافع مردم ایران.
۵- ایجاد و نظارت بر رادیو و تلویزیون ماهواره‌یی و سایر رسانه‌های جنبش.

نحوه‌ی انتخاب اعضا
اعضای این «مجلس» با رای مستقیم تمام ایرانیانی که امکان مسافرت به خارج از ایران و رای دادن دارند انتخاب می‌شوند.

شرایط نامزد‌ها
۱- متولد یا تبعه ایران باشد یا دست‌کم یکی از والدینش متولد یا تبعه ایران باشد.
۲- حداقل ۲۵ سال خورشیدی تمام سن داشته باشند و سن آن‌ها از ۷۵ سال خورشیدی تمام بیشتر نباشد.
 3- صد نفر (که متولد یا تبعه ایران باشند یا دست‌کم یکی از والدینشان متولد یا تبعه ایران باشد و حداقل ۲۵ سال خورشیدی تمام سن داشته باشند.) با نامه‌ی کتبی شده‌ی ثبت شده ایشان را دارای صلاحیت نمایندگی «مجلس» بدانند.

شرایط رای دهندگان
۱- متولد یا تبعه ایران باشد یا دست‌کم یکی از والدینش متولد یا تبعه ایران باشد.
۲- حداقل ۱۸ سال خورشیدی تمام سن داشته باشد.

شورای برگزار کننده‌ی انتخابات(۳)
اشخاص سرشناس و معتمدی که خود نخواهند نامزد انتخاب برای «مجلس» باشند به عنوان برگزار کنندگان انتخابات مجلس دعوت نامه‌ی عمومی منتشر کرده و جهت تشکیل این شورا اقدامات لازم را انجام می‌دهند. از سازمان ملل و سایر سازمان‌های حقوق بشری معتبر خواسته می‌شود ناظرانی را به «شورای برگزاری» معرفی کنند تا به هر نحوی که صلاح می‌دانند در تمام مراحل انتخابات نظارت داشته باشند.

نحوه‌ی رای‌گیری
۱- ایجاد وب‌گاهی در اینترنت. در این وب‌گاه مقررات و شرایط و ضوابط نامزد شدن اعلام می‌شود.
۳- فاصله زمانی برای ارائه مدارک نامزدها اعلام می‌شود.
۴- نامزدهای با مدارکی که نشان می‌دهد دارای شرایط نامزدی هستند به اعضای شورا که نام و نشان‌شان در وب‌گاه «شورای برگزاری» آمده است مراجعه می‌کنند.
۵- به محض دریافت مدارک نام ارائه دهنده‌ی مدرک به عنوان نامزد احتمالی ثبت می‌شود و در وب‌گاه منتشر می‌شود.
۶- حداکثر در مدت یک هفته مدارک ارائه شده رسیدگی و در صورت صحت، نام شخص مذکور به عنوان نامزد اعلام می‌شود.
۷- هر شهری که «شورای برگزاری» نماینده داشته باشد حوزه‌ی رای‌گیری تشکیل می‌شود.
۸- یک روز تعطیل به عنوان روز رای‌گیری در سراسر جهان اعلام می‌شود.
۹- ساعت رای‌گیری مشخص می‌شود. زمان رای‌گیری در هر حوزه بهتر است بیش از ۶ ساعت نباشد.
۱۰- اعضای «شورا برگزاری» عملیات رای‌گیری را انجام می‌دهند. نماینده‌ی «نامزدها» و «ناظران» می‌توانند در تمام مراحل رای‌گیری و شمارش آرا حضور داشته باشند.
۱۱- رای دهندگان با در اختیار داشتن مدارکی که دارا بودن شرایط رای‌دادن‌شان را محرز می‌کند به حوزه‌های رای‌گیری مراجعه می‌کنند.
۱۲- برگه‌های رای‌گیری و چگونگی رای دادن به نحوی است که مخفی بودن رای‌گیری را تضمین می‌کند.

رای دادن
۱- هر شرکت کننده در انتخابات می‌تواند در یک برگه‌ی رای‌گیری حداکثر نام سه نفر را بنویسد.
۲- نام نوشته شده باید نام یکی از نامزدهای اعلام شده باشد.
۳- محل سکونت یا تابعیت ثانوی نامزد مهم نیست و هر کس در هر جای دنیا می‌تواند به نامزد مورد نظرش رای بدهد.

شمارش آرا
۱- پس از اتمام ساعت رای‌گیری صندوق یا صندوق‌های رای‌گیری در هر حوزه در حضور تمام اعضا‌ی «شورای برگزاری» و تمام نمایندگان نامزدها لاک و مهر می‌شود. هنگامی که آخرین حوزه‌ی رای‌گیری در غرب‌ترین نقطه‌ی جهان رای‌گیری‌اش به اتمام رسید شمارش آرا آغاز می‌شود. و نتایج مربوطه به هر صندوق پس از تنظیم صورت جلسه و امضای توسط اعضا و نمایندگان بالافاصله روی وب‌گاه قرار می‌گیرد.
۲- اسامی انتخاب شدگان همان‌طور که در وب‌گاه در مقابل دید همگان قرار دارد. توسط شورای برگزاری اعلام می‌شود و رسمیت پیدا می‌کند.
۳- هیات رئیسه‌ی سنی «مجلس» تعیین شده و ابلاغ می‌گردد.
۴- «شورای برگزاری» منحل شده و تمام اسناد و مدارک و پسوردهای مربوط به وب‌گاه به هیئت رییسه سنی مجلس تحول داده می‌شود.

حد نصاب رای برای انتخاب شدن
۱- پس از آنکه تعداد نامزدهای مشخص شد تعداد نمایندگان مجلس براساس درصدی از تعداد نامزدها تعیین می‌شود. این تعداد نباید بیشتر از نصف نامزدها باشد. مثلا اگر ۱۰۰ نفر نامزد شدند تعداد نمایندگان حداکثر می‌توان ۵۰ نفر تعیین شود.

روش‌های دیگر
۱- حد نصابی مشخص شود٬ مثلا هزار رای٬ هر کس این میزان رای آورد به عنوان نماینده‌ی «مجلس شورای ملی در تبعید» انتخاب می‌شود. به عبارت دیگر تعداد نمایندگان از پیش معلوم نیست و شناور است.
۲- تعداد اعضا مجلس مشخص شود. مثلا صد نفر. تمام صد نفری که بالاترین رای را بیاورند انتخاب می‌شوند.
۳- برای این که تعداد دست‌کم پنجاه درصدی زنان در مجلس تضمین شود می‌توان میزان رای زنان را با یک دیگر و رای مردان را با یک دیگر سنجید. یا اگر تعداد زنان انتخاب شده کمتر از پنجاه درصد بود زنانی با رای کمتر جایگزین مردان با رای بالاتر شوند تا نسبت پنجاه درصد برقرار شود.

پانویس:
۱) از این پس در این متن مختصرا «مجلس» نامیده می‌شود.
۲) شورای اجرایی در واقع حکم «دولت در تبعید» را دارد توضیح آن خود نیاز به مقاله‌ی دیگری دارد. اما این شورا جریان مبارزه مردم را سازماندهی می‌کند و با دولت‌ها جهت حفظ منافع مردم ایران وارد مذاکره می‌شود.
۳) از این پس مختصرا «شورای برگزاری» نامیده می‌شود.

تکلمه
این تنها پیش‌نویسی است که بدون هیچ‌گونه ادعایی توسط کسی که در ایران زندگی می‌کند و تجربه‌ی زندگی در خارج از ایران را ندارد تهیه شده است. این را برای این نوشتم که بگویم می‌شود کاری کرد اگر اراده‌ی انجام کاری بزرگ در سر داشته باشیم. ایرانیان خارج از ایران جمعیتی بزرگ و دارای سطح تحصیلی و شغلی بالایی هستند هر چند بسیار متفرق‌اند اما اگر احساس خطر کنند با هم متحد خواهند شد و دست به کارهایی محال می‌زنند چنانچه قبلا هم زده‌اند. امیدوارم این متن بتواند فکر تاسیس نهادی انتخابی برای متحد کردن ایرانیان را در ذهن همه‌ی ما بکارد و انقدر در موردش حرف بزنیم و از زوایای مختلف بررسی‌اش کنیم تا سرانجام به نتیجه برسد. باور کنید من ساده لوح نیستم و پیچیدگی‌های انجام چنین کاری را می‌دانم و می‌دانم حاکمیت فعلی هم آن‌قدر از نفس نیفتاده است که توطئه نکند و اجازه بدهد به سادگی چنین نهادی تاسیس شود اما به هر حال این را هم می‌دانم وضعیت کشورما آن‌قدر بحرانی و خطرناک است که فقط با انجام کاری شگرف ممکن است این وضعیت را پشت سر بگذارد. پس بیایید واقع‌بین باشیم و دست به کاری محال بزنیم.

مطالب مرتبط
* بیایید روایت‌گران نق‌زن تاریح نباشیم سازندگان خردمند و آگاه آن باشیم! (بحث‌های صورت گرفته در بالاترین)

* پارلمان آزاد

ارسال به: Balatarin::Donbaleh::100C::oyax::Mohandes::Del.icio.us::Friendfeed::Twitthis::Facebook::Addthis to other::Subscribe to Comments Feed::Subscribe to Feed

Comments (27)

بیایید روایت‌گران نق‌زن تاریح نباشیم سازندگان خردمند و آگاه آن باشیم!

بعد از تجاربی که از دو خرداد٬ و شکست اعتماد به یکی از جناح «جمهوری اسلامی» برای ایجاد فضای اندکی بهتر از آن‌چه بود٬ کسب کرده بودم٬ قصد نداشتم دیگر در انتحاباتی که شورای نگهبان اداره‌اش می‌کند و ولی‌فقیه حکمش را تنفیذ می‌کند شرکت کنم. اما در مناظره‌های انتخاباتی اتفاقی افتاد که نظر مرا تغییر داد و آن لحظه‌یی بود که مهدی کروبی از میرحسین موسوی پرسید: «آیا می‌داند با چه جریانی درافتاده است؟» و میرحسین موسوی با قطعیت گفت: «آری می‌داند و او یک انقلابی است.» من٬ و شاید بسیاری دیگر٬ همان لحظه تصمیم گرفتیم به موسوی رای دهیم و چنین کردیم و تا جایی که به من مربوط می‌شود از رای خود پشیمان نیستم. اما امروز پس از گذشت یک سال و اندی و ماجراهایی که پشت سر گذاشتیم بیشتر از هر وقتی این سوآل برای‌ام مطرح شده است که آیا واقعا موسوی و خود کروبی می‌دانستند با چه جریانی روبه‌رو هستند؟
گویا همه‌ی ما به خواب خرگوشی فرو رفته‌ایم فراموش کرده بودیم این همان نظامی است که در دهه‌ی شصت با قساوتی باور نکردی فرمان قتل هزاران انسان را صادر کرده بود٬ فراموش کرده بودیم به دختران باکره‌مان تجاوز می‌کردند تا اعدام‌شان مجوز ورودشان به بهشت نباشد. اکنون پس از کهریزک پس از قتل ندا آقاسلطان جلوی دوربین خبری٬ با شلیک به مغز راهپیمایانی که جز دست‌بند سبزشان هیچ سلاح دیگری در کف نداشتند به ما یادآوری شد که با چه نظامی طرف هستیم. نظامی که گروه گروه جوانان این کشور را در تپه‌های اوین و مجنون و دشت‌عباس و فکه به کام مرگ فرستاد تا در آخرتی موهوم به دوزخ یا بهشت روند و پایه‌های «ولایت فقیه» از خدا حکم گرفته‌اش را در زمین تحکیم کند.
اما امروز در کجای تاریخ کشورمان ایستاده‌ایم. از سویی با نظامی طرف هستیم که از مرگ میلیون‌ها انسان هم ککش نمی‌گزد و با توهومی باور نکردی در نقش شعیب بن صالح دلقکی را روانه‌ی میدان کرده است که از صدور چهار هزار قطع‌نامه سازمان ملل باکیش نیست و تصور می‌کند این جمعه یا جمعه‌ی بعد وقتی سرانجام «جمهوری اسلامی» به بمب اتمی دست یافت آقا امام زمان ظهور می‌کند و با شمشیر اتمی‌اش بساط کفر ابوسفیانی را بر هم می‌زند و نظم نوینی برای مدیریت جهان برقرار می‌کند. از سوی دیگر آمریکا٬ به عنوان رهبر نظام سرمایه‌داری٬ را داریم که با بحران‌های کمرشکن اقتصادی دست و پنچه نرم می‌کند و در جنگی ده سال در عراق و افغانستان به گل نشسته است. در این که جمهوری اسلامی حکم آن سگی را دارد که چون پارس می‌کند پاچه نمی‌گیرد شکی نیست. در این که بسیاری از عربده‌کشی‌ها اینان مانند تسخیر سفارت آمریکا در سه دهه‌ی پیش صرفا کارکرد داخلی و حذف مخالفان را دارد نیز لااقل من یکی شک ندارم. این که اینان جام زهر را صیغل می‌دهند تا سر بزنگاه ولی‌فقیه‌شان سر بکشد و دٌم برای دنیا تکان بدهند نیز شکی نیست اما چیزی که شک برانگیز است٬ این است که آیا انفجاری هسته‌یی برای ایجاد نظمی نوین در دستور کار آمریکا قرار ندارد؟ آیا مدال صلح نوبل که بر سینه‌ی باراک اوباما چسبانده‌اند مانع از حمله‌ی اتمی او خواهد شد؟ و اگر بشود٬ تفنگی که به جان اف. کندی شلیک کرد گیر گلوله ندارد؟
کمی بیشتر از نیم قرن پیش وقتی جنگی که برای تقسیم مجدد جهان راه افتاده بود به انتهای خودش نزدیک می‌شد و شکست جبهه‌ی متحدین کاملا واضح و آشکار بود و آلمان و ایتالیا و اسپانیا کاملا در هم شکسته شده بودند و ژاپن تمام توان نظامی‌اش به تحلیل رفته بود دو بمب اتمی با دو کارکرد متفاوت بر هیروشما و ناکازاکی فروافتاد صدها هزار انسان به خاک و خون کشیده شدند تا آمریکا آقایی خود را بر جهان نشان دهد و در تقسیم جهان پشت میز مذاکره دست بالا را داشته باشد. اکنون فیدل کاسترو این چریک پیر با تنی بیمار و دستانی لرزان از بستر بیماری برمی‌خیزد به پارلمان کوبا می‌رود و به جهان هشدار می‌دهد که جنگ اتمی در راه است و این‌بار ایران طعمه این جنگ است. فیدل کاسترو کسی است که در نیم قرن گذشته در مرکز تمام حوادث مهم جهانی بوده است و تجربه‌ی بحران اتمی در دهه‌ی شصت میلادی را٬ که جهان را به یک قدمی جنگ هسته‌یی برد٬ پشت سر دارد او تنها انسان زنده‌ی آن بازی شوم و خطرناک است. بحرانی که ممکن بود موجب نابودی نسل بشر شود و می‌توانست٬ پس از انقراض دایناسورها٬ مهم‌ترین حادثه‌یی باشد که در زمین در شرف وقوع بود.
نمی‌خواهم ایجاد وحشت کنم اما ترسی بخردانه بهتر است از امیدی خوش‌باورانه و احمقانه. ما با نظامی بنهایت سفیه و بی‌رحم روبه‌رو هستم. به یاد آوریم چشمان فروافتاده‌ی ندا در لحظه‌ی مرگ بیش از آن که وحشت‌زده باشد متعجب بود. ما مگر چه می‌خواستیم که سزایمان شکلیک مستقیم تیر به قلب و مغرمان بود؟ مگر جز این بود که به نخست وزیر امام‌تان رای داده بودیم؟ ما که اسلحه در دست نداشتیم٬ ما که حتا شعار سرنگونی نمی‌دادیم٬ حجاب تحمیلی‌تان برسرمان بود وقتی سرمان را به گلوله می‌بستید.
شک نکنید اگر نتوانیم نظام ولایتی خامنه‌ای و دولت دلقکش را خود به دست خود پایین بکشیم سرنوشت بسیار تلخ و اسف‌باری پیش رو داریم. موسوی عزیز٬ کروبی گرامی کار از دادن بیانیه و افشاگری گذشته است٬ کار از شعر و شاعری و شله‌پزان سبز و زرد بسی خطیرتر است. امروز «ما» از دین‌دار و بی‌دین٬ زن و مرد٬ ترک و فارس و کرد و لر و بلوچ و … سبز و سرخ و سفید همه در یک کشتی قرار داریم کشتی که سکانش دست مخبطی مانند خامنه‌ای و شومن یاوه‌گوی عنتری در پوست «لولو» افتاده است. آن «ممه» را «لولویی» مجازی نبرده است٬ سر بچه می‌خواهید گول بمالید؟ لولو با دهانی وقیح و حرصی سیری ناپذیر در کار مکیدن شیره‌ی جان این سرمین است.
خلاصه کنم. فرصت برای اختلاف بسیار است اما زمان برای آشتی اندک است. امروز چیره شدن بر این هیولا نیاز به از خود گذشتگی دارد باید تمام دعواهای گذشته از راست و چپ و میانه را کنار بگذاریم. در کار حذف هم نباشیم. موسوی و کروبی و تمام سران مخالف جناح حاکم توان مقابله با این طاعون را ندارند اپوزیسیون خارج از حکومت هم به‌تنهایی توان مقابله ندارد که اگر می‌داشتند اکنون موسوی و کروبی «سران فتنه» خوانده نمی‌شدند! امروز یک راه نجات داریم و آن وحدتی خردمندان است. بدون حذف هیچ رنگ و مرام و اندیشه‌یی٬ بدون زمین گذاشتن سلاح نقد یک دیگر٬ با برنامه‌یی عملی برای چیره شدن بر این اژدهای هزار سر بی‌مغز. آقای موسوی دست از دوران طلایی امام‌ات بردار از آن شب کلاه چیزی جز خامنه‌ای و احمدی‌نژاد بیرون نمی‌آید! دوستان٬ رفقایی که خواهری یا برادری٬ مادری یا پدری٬ دوستی یا رفیقی٬ در خاوران و در هزاران گورستان بی‌‌نام و نشان٬ دیگر چون گنجی به یادگار گذاشته‌اید فراموش نکنید آن سروهای دلاور٬ سرود آزادی بر لب٬ عزیزترین گوهر جان خویش را فدیه کردند برای آزادی و برابری و رفاه و سرسبزی کشوری که در آن به دنیا آمده بودند و در آن رشد کرده بودند اما باید کشوری٬ باید ایرانی باشد٬ تا بتوان آزاد و برابر و آبادش کرد؟ با از بین رفتن «ایران» چه می‌شویم؟ بیاید هر چند گذشته‌ی خود را فراموش نمی‌کنیم اما با دستانی بخشنده یک دیگر را در آغوش بگیریم و بر این هیولا چیره شویم.
من سرخورده‌یی وحشت‌زده نیستم امیدواری عاشق هستم که با چشمانی خیس و قلبی تپنده به زندگی کودکانی می‌اندیشم که به دنیا می‌آیند تا زندگی کنند نه آن که چشم در این دوزخ بگشایند. اگر امروز خودمان با دستان خودمان تاریخ را ننویسیم برایمان خواهند نوشت چنان که در گذشته نوشتند و چه شوم و تاریک نوشتند! بیایید روایت‌گران نق‌زن تاریح نباشیم سازندگان خردمند و آگاه آن باشیم!

گفت‌وگوهای انجام شده در بالاترین

ارسال به: Balatarin::Donbaleh::100C::oyax::Mohandes::Del.icio.us::Friendfeed::Twitthis::Facebook::Addthis to other::Subscribe to Comments Feed::Subscribe to Feed

Comments (26)

عامل «اختلاف» انتقاد نیست٬ یورش به منتقد است.

شما تنوع لذت‌بخش و غنای پايان‌ناپذير طبيعت را می‌ستاييد. از گل سرخ نمی‌خواهيد بوی بنفشه بدهد. پس چرا روح انسان، اين ارزش‌مندترين ثروت، بايد تنها به يک شکل وجود داشته باشد؟ من بذله‌گو هستم اما قانون به من حکم می‌کند که جدی بنويسم. من بی‌پروا هستم اما قانون به من امر می‌کند تا سبک نوشته‌ام ملاحظه‌کارانه باشد. خاکستری، صرفا خاکستری، تنها رنگ قانونی آزادی است. (کارل مارکس، سانسور و آزادی مطبوعات، حسن مرتضوی، نشر اختران، ص ۱۸)

شاید کمتر کسی باشد که نداند این روزها سرنوشت همه‌ی ما به هم گره خورده است و بیش از هر زمانی نیاز به یگانگی داریم. اما در عین حال کمترین چیزی که می‌دانیم شیوه‌های «یگانه شدن» و «وحدت» است.
دیکتاتوری و توتالیتاریانیسم نظام‌هایی هستند که بیشترین وحدت در آن‌ها وجود دارد. «وحدت کلمه» به معنای کامل و خلصش در نظام‌های توتالیتر شکل می‌گیرد همه در خدمت «پیشوا» و «رهبر» هستند و هر کس در خدمت «پیشوا» و «رهبر» نباشد در خدمت دشمن است و باید حذف فیزیکی شود. کوره‌های آدم‌سوزی٬ اردوگاه‌های کار اجباری٬ گورهای دست‌جمعی و… از اجزای جدا نشدنی این نظام‌ها هستند. تمام دیکتاتورها و توتالیترها منطق‌شان این است که برای رفاه و پیشرفت و پیروزی بر دشمنان و نجات و گسترش کشور نیاز به وحدت است و طرفه این که هیچ نظام دیکتاتوری٬ حداقل در تاریخ معاصر٬ را نمی‌توان سراغ گرفت که جز بدبختی و فروپاشی و خسارت‌هایی گاه جبران‌ناپذیر و گاه تجزیه کشور حاصلی در پی داشته باشد. استدلال‌هایی که برای داشتن وحدتی خاموش و گله‌وار می‌شود ظاهری منطقی دارند به حدی که نمی‌توان مردمی که تحت لوای نظام‌های توتالیتر قرار می‌گیرند را نادان نامید. چه کسی می‌تواند بگوید مردم آلمان٬ کمی بیش از نیم‌قرن پیش٬ با آن‌همه فیلسوف و متفکر و هنرمند و کارگر ماهر و صنعت پیشرفته مردمی کوته‌فکر یا جنایت‌کار بوده‌اند؟ به مردمی که برای هیتلر «هایل» می‌کشیدند نگاه کنید! در ظاهر هیچ بهره‌ی از خرد نبرده‌اند؟ اما این ظاهر قضیه است عملا توتالیترها بر موج حقارتی که در مردمی به‌وجود می‌آید سوار می‌شوند و مردم در وحدت احساس قدرت می‌کنند و احساس قدرت پادزهری برای حقارت است. اما دیکتاتوری از سویی خردجمعی را از بین می‌برد و از سوی دیگر خود موجب حقارت می‌شود زیرا انسان موجودی است که با انتخاب کردن موجودیتش تعریف می‌شود. انسانی که نتواند انتخاب کند به ناانسان فروکاسته می‌شود و شراره‌های انسانی دیرزمانی زیر خاکستر دیکتاتوری نمی‌ماند و روزی چون آتش‌فشانی فوران می‌کند و اگر توان سرنگونی دیکتاتور را نداشته باشند کل شیرازه‌ی آن سرزمین به هم می‌ریزد.
رها شدن از دور باطل دیکتاتوری به همین سادگی‌ها نیست. حداقل مردم ما تجربه‌ی دردناک و فاجعه‌باری در این باره دارند. ایران در صد سال گذشته تجارب مختلفی از دوره‌های «آزادی» و «دیکتاتوری» را پشت سر گذاشته است. در سال‌های دهه‌ی پنجاه خورشیدی حکومت ایران به یک‌پارچه‌ترین شکل خودش رسید. درواقع بعد از حذف امینی در سال ۱۳۴۲ و آن‌چه انقلاب سفید نامیده شد روز به روز قدرت شاه بی‌منازعه‌تر شد. تا این که اصولا همان احزاب فرمایشی هم از بین رفتند و نظام تک حزبی شد. شاه سایه خدا شد و انتقاد از او کفر و ارتداد. تقریبا تمام گروه‌های سیاسی سرکوب شدند. گروه‌های چریکی مانند مجاهدین خلق و چریک‌های فدایی که گروه‌های جوانی بودند تقریبا از هم پاشیده شدند. یا به جوخه‌های اعدام سپرده شدند یا حبس‌های درازمدت گرفتند. استدلال این بود که ناخدایی قدرت‌مند سکان کشتی را گرفته است و با تمام توان و سرعت به سوی دروازه‌های تمدن می‌راند و طی کمی بیش از یک دهه به اروپا می‌رسد. دیگر در این شرایط جایی برای نق زدن و انتقاد کردن و تعیین تکلیف نیست. شاه با فرایزدی‌اش از سوی اهورامزدا انتخاب شده است تا ایران را به سوی تمدن بزرگ هدایت کند. اما دیدیم که شاه دون‌کیشوت‌وار بر پوست گردویی سوار بود و خود را سطان جهان می‌دانست و آن همه تجمل به تلنگری بر باد رفت. دیکتاتوری ضد خود را در درونش پرورش می‌دهد اما دریغ و درد که ذهنیت دیکتاتورطلب را هم پرورش می‌دهد. شاه دیکتاتور بود اما «خمینی» که قرار بود مظهر آزادی باشد و کشور را از چنگال دیکتاتوری برهاند خود به آن‌چنان دیکتاتوری تبدیل شد که در صد سال اخیر نظیر نداشت. هرگز در اوج دیکتاتوری محمدعلی شاه و رضا شاه و البته محمدرضا شاه مردم این همه قربانی نداده بودند. شکنجه‌های قرون وسطایی در زندان‌ها٬ اعدام‌های دست‌جمعی و خیل جوانانی که در جنگی بی‌هدف به کام مرگ کشیده شدند تنها یکی از نتایج آن دیکتاتوری بود. پایه‌های نظام ولایت فقیه که بر خون نهاده شده ثمری نداشت جز ویرانی و فساد و عقب‌ماندگی و از هم‌پاشیدگی کامل فرهنگی و اقتصادی و اخلاقی.
اما چرا؟ چه چیز موجب شد «آیت‌الله خمینی» که خلقی بی‌شمار عاشقانه دوست‌ش داشتند و نجات خود را در وحدت حول محور او می‌دانستند به چنین دژخیمی تبدیل شود که دلی نباشد که داغی از او نداشته باشد؟ داغی خفته در گلزار شهدای بهشت‌زهرا٬ با عکس و تفصیل٬ یا در خاوران بی‌گور و نشان٬ آیا چیزی جز این باور نادرست که رسیدن به خوشبختی و پیروزی در گروی «وحدت کلمه» است؟ آیا این همه تجارب اصیل بشری نباید به ما بیاموزد که جامعه‌یی که امکان قوی انتقاد وجود نداشته باشد حتما بدون هیچ شک و شبه و مثال نقضی رو به تباهی می‌نهد. غرض از «وحدت» اگر سریع‌تر و بهتر به هدف رسیدن است نقض غرض است زیرا طبیعت زندگی بشری مانند رودخانه‌یی است که با پیج و خم و آزمون و خطا جلو می‌رود و مهندسی بردار و کانالیزه شدنی نیست.  بی‌شک معنای این حرف این نیست که نباید خردورزانه حرکت کرد و «نظم در بی نظمی است» از این سخن برداشتی تفریطی نباید کرد. مسئله ساده است و نیاز به این همه فلسفه‌بافی ندارد. آزادی بیان بی‌قید و شرط٬ آزادی توطئه کردن اگر توطئه کردن صرفا بیانی باشد و بمب‌گذاری و کشتن مردم نباشد. همه کس آزادند حرف بزنند و انتقاد کنند و این حق بلامنازعه است.
چکیده
کسانی که «وحدت» می‌خواهند برای رهایی باید یاد بگیرند وحدتی که با خفه کردن منتقد به دست می‌آید به هیچ ده‌کوره‌یی راه نمی‌برد و وحدتی گله‌وار است که ما را فقط از دیکتاتوری به دیکتاتوری دیگری می‌برد.  یگانگی بیش از آن که با تشریک مساعی به دست آید با آزادی و جدل و اختلاف به دست می‌آید. اگر انقلاب ۱۳۵۷ یک درس و فقط یک درس برای ما داشته باشد این است که همه چیز را همه‌گان دانند و نباید هر حرفی و هر سخنی برای این که امکان بروز و نمود داشته باشد به نحوی خود را به «رهبر» گره بزند. باید این را بدانیم هیچ بحثی و هیچ انتقادی چه «دلسوزانه» چه حتا «مغرضانه» وحدت را به هم نمی‌زند چیزی که موجب به هم خوردن وحدت می‌شود حمله به منتقد است نه انتقاد. حمله به منتقد آغاز جداسری است. آغاز اختلافات است. وقتی کسی حرفی می‌زند و انتقادی می‌کند٬ با هر زبانی خواه تمسخر و طنز٬ خواه جدی و متین٬ خواه عصبانی و پرخاشگر٬ دو حالت بیشتر ندارد یا این حرف مخاطبانی دارد و مورد پذیرش گروهی قرار می‌گیرد یا نمی‌گیرد. اگر مورد پذیرش کسی نیست که خب اصولا نیازی به پاسخ دادن ندارد باید از آن عبور کرد. اما اگر مورد پذیرش گروهی قرار می‌گیرد پس عملا این حرف به‌طور نهفته وجود دارد و باید مطرح شود تا پاسخ مناسب را بگیرد و البته منظورم این نیست که پاسخ داده شود و حل شود منظورم این است که همه‌ی ما را گامی به جلو ببرد و نکته‌یی را روشن کند. این می‌شود وحدت آگاهانه وحدت در عین تکثر٬ یگانگی در عین چندگانگی. پس وقتی کسی انتقادی می‌کند در مقابل انتقاد او اگر بگوییم آب به آسیاب دشمن می‌ریزد٬ پول گرفته است تا اختلاف بیاندازد٬ مزدور بیگانگان است یا مزدور دیکتاتور است یا مزدور فلان و بهمان است این ما هستیم که داریم اختلاف ایجاد می‌کنیم.  «پاسخ انتقاد» فقط باید «پاسخ انتقاد» باشد همین و بس حتا اگر خود شیطان انتقاد کند. ذات آگاهی رنگارنگ است. آیا تاکنون بهاری تک‌رنگ دیده‌اید؟ زیبایی سرسبزی بهار در سرخی و سفیدی و بنفشی و زردی و رنگارنگی گل‌های آن است نه در تک رنگی برگ‌ها و خارهایش.

ارسال به: Balatarin::Donbaleh::100C::oyax::Mohandes::Del.icio.us::Friendfeed::Twitthis::Facebook::Addthis to other::Subscribe to Comments Feed::Subscribe to Feed

Comments (3)

Older Posts »