Posts Tagged آمریکا

پیشنهادی به میرحسین موسوی

انسان‌ها در زندگی کارهای درست و نادرست زیاد انجام می‌دهند اما معمولا تاریخ آدم‌ها را با آخرین کارهای‌شان قضاوت می‌کند. برای همین است که دعای مادربزرگ‌ها برای فرزندان و نوه‌های‌شان عاقبت به‌خیری است. میرحسین موسوی این شانس و اقبال را داشته است که با تمام نقاط تاریکی که در زندگی اوست و هشت سال نخست‌وزیری یکی از سیاه‌ترین حکومت‌های معاصر جهان را به عهده داشته است اما در قلب میلیون‌ها زن و مرد ایرانی جای بگیرد و در چشم جهانیان به عنوان انسانی که برای «آزادی» مبارزه می‌کند شناخته شود و اکنون وقت آن است که آخرین گام‌ها را بردارد.
ایران در شرایط بسیار خطرناکی به‌سر می‌برد. اگر جمهوری اسلامی و دولت احمدی‌نژاد ادامه پیدا کند اوضاع بسیار تیروتاری در انتظار مردم ایران است. از نظر اقتصادی و فرهنگی هر روز که می‌گذرد خسارات عمیق‌تر و جبران‌ناپذیرتری به این سرزمین وارد می‌شود. از نظر بین‌المللی مردم ایران که در دو سال گذشته با آغاز جنبش سبز به مردمی پیشرو و مترقی و آزادی‌خواه در جهان معروف شدند اکنون دوباره کم‌کم، در نگاه جهانیان، دارند به ملت احمدی‌نژاد تبدیل می‌شوند. بقای جمهوری اسلامی ممکن است به تجزیه و فروپاشی ایران به عنوان یک کشور منجر شود. اختلافات قومی و ملی و فرهنگی روزبه‌روز در حال گسترش است و اقوام مختلف روزبه‌روز دارند بیشتر به این باورنادرست رسانده می‌شوند که جدایی برای‌شان بیشتر خوش‌بختی می‌آورد تا هم سرنوشت شدن با سایر ملت‌ها و اقوامی که تا کنون زیر نام کشوری به نام ایران زندگی می‌کردند. از آن‌سوی هیچ بعید نیست آمریکا برای حل یا سرپوش گذاشتن روی بحران‌های اقتصادی خودش جنگ تازه‌یی راه بیاندازد و ایران مقصد خوبی باشد برای این جنگ.
اکنون مردم مصر و تونس نشان دادند ما در ۲۵ خرداد ۱۳۸۸ چه باید می‌کردیم و نکردیم و جالب است که موسوی خود در آغاز این طرح را داد اما بعد وقتی میلیون‌ها نفر به خیابان آمدند آنقدر شگفت‌زده شد که پیروزی را نزدیک و ساده دید و طرح اولیه را دنبال نکرد. دارم در مورد «تحصن در مرقد» صحبت می‌کنم. اگر خاطرتان باشد موسوی که انتظار نداشت مردم برای مقابله با تقلب به خیابان‌ها بریزند گفت می‌رود در «مرقد» متحصن می‌شود. اما میلیون‌ها نفر به خیابان ریختند و ماجرا به سمت سوی دیگری رفت.
آقای میرحسین موسوی!
اکنون چه لایقش باشی و چه لایقش نباشی، چه بخواهی و چه نخواهی، سرنوشت کشوری در دستان توست. تنها تو هستی که هنوز می‌توانی کاری صورت دهی و نور امید در دل‌ها برافروزی، دادن بیانیه، حتا دعوت به راهپیمایی دیگر نمی‌تواند کاری صورت دهد. می‌بیند حتا مشروع‌ترین در خواست‌ها هم با پاسخ منفی روبه‌رو می‌شود. به نظر می‌رسد شما و آن شیخ شجاع مهدی کروبی تنها کاری که می‌توانید بکنید این است که به خیابان بیاید و تحصن کنید. بی‌شک حلقه‌ی اولیه دوستان و بستگان و آشنایان‌تان با شما خواهند آمد دیگر ۷۲ نفر که هم‌راه دارید؟! بروید در یکی از میدان‌های شهر، میدان آزادی، میدان انقلاب یا میدان کاج (سعادت آباد) چادر بزنید و تحصن کنید. ممکن است جان خود را بر سر این کار بگذارید. اما گمان نمی‌کنم اکنون بعد از آن که صدها جوان رشید و رعنا جان‌شان را برای دفاع از «رای که به تو» داده بودند از دست دادند، ده‌ها هزار جوانی که در سال شصت تحت تاثیر سخنرانی‌های تو به جبهه و جنگ رفتند و جان باختند، تو به فکر جان خود باشی… از جان مردمان نیز بیم نداشته باش که این مرگ تدریجی و هرروزه بدترین سرنوشت است. اگر کاری صورت نگیرد زندگی در انتظار مردم نیست مرگ خفت بار است. بیش از یک میلیون عراقی کشته شدند و خفت تحت اشغال بودن کشورشان را نیز تحمل کردند در صورتی که اگر رژیم صدام توسط خود مردم ساقط شده بود هم تعداد کشته‌ها کمتر بود هم کشورشان توسط نیروی بیگانه اشغال نمی‌شد.
شاید ۲۵ بهمن مناسب‌ترین روز برای این کار باشد و شاید روز دیگری با بررسی دقیق‌تر محل و گردآوری همراهان بیشتر اما اگر بیرون بروید و در جایی تحصن کنید شک نکنید کانون و جبهه‌ی جدیدی می‌گشاید و این بن‌بست مبارزه را شکسته و فصل جدیدی می‌گشاید. همه‌ی انسان‌ها روزی می‌میرند اما انسان‌های کمی هستند که مرگ‌شان میلاد هزاران جان تازه است برخیزید کاری کنید که مرگ و زندگی در آن حیات است و زندگی کاری که شکست ندارد به تمام پیروزی ست.

Advertisements

Comments (10)

کمانگری دیگر زیر تیغ، حبیب‌الله لطیفی‌پور را دریابید.

حبیب‌الله لطیفی‌پور
هنوز داغ آن جوان رعنا، «فرزاد کمانگر»، در دل تب‌دارمان غوغا به پا می‌کند و نگاه مظلوم و ژرفش خواب را از چشمان اشک‌بارمان می‌رباید که ولی‌فقیه تشنه‌ی خونی تازه فرمان قتل «حبیب‌الله لطیفی‌پور». هر سیستمی برای حرکت و بقا نیاز به منبع انرژی دارد و منبع انرژی «جمهوری اسلامی» خون است، خون جوانان و گویی دارد افسانه‌ی ضحاک را زنده می‌کند این ماربه‌دوش عمامه برسر.
نمی‌دانم چه می‌توان کرد رژیم و حکومتی که از پرنسیپ حداقلی برخوردار باشد با فشار افکار عمومی جهانی احتمال دارد گامی پس بنشیند اما این رژیم سراسر رسوا که در هیچ زمینه‌یی از کمترین پرنسیپ ممکن برخوردار نیست گویی با دنیای متمدن سرلج دارد و چرا نداشته باشد در دهه‌ی شصت حمام خون راه انداخت و دنیای متمدن در سکوت پوزخند زدند که خونی که ریخته می‌شد خون انسان‌های آزادی‌خواهی بود که که استقلال و برابری می‌خواستند. جمهوری اسلامی یاد گرفته است از بالای «مرگ بر آمریکا» بگوید و در پشت آن کیک و صلیب و اسلحه و نفت معامله کند و ریاکاری حکومت‌هایی که خود را آزادی‌خواه می‌دانند موجب شده است این غول روزبه‌روز فربه‌تر شود و معلوم نیست اگر جنبش مردم ایران و یورش آزادی‌خواهانه و مترقی‌شان نبود اکنون کار مذاکره و معاشقه با آمریکا و شرکای اروپایی‌اش به کجا کشیده بود.
جمهوری اسلامی یک‌بار توانست در سکوت و حمایت قدرت‌های بزرگ کردستان را به خاک و خون بنشاند و با دروغ‌پردازی زیر سایه جنگ با عراق بخشی از مردم ایران را هم به سرکوب کردستان فرابخواند و چند سالی برای خود زمان بخرد و ظاهرا دوباره می‌خواهند با دشنه فروکردن در آن زخم خون‌فشان احساسات ملی را علیه کردستان تحریک کند اما زهی خیال باطل که این بار ایران تمامی کردستان است و کردستان دیگر تنها نیست.
کردستان نمادی از شرافت انسانی ایران است. در تاریک‌ترین شب‌های این سرزمین در خونین‌ترین سال‌هایی که پشت سر گذاشتیم «کردستان» چون مشعلی همیشه فروزان امید آزادی و رهایی را در دل‌هایمان زنده نگه‌داشت و زیر توپ و تانک و خمپاره و مرگ این کردستان بود که می‌مرد تا ایران زنده بماند تا انسانیت و شرافت انسانی زنده بماند.
هر کردی که توسط این رژیم به نام ایران به قتل می‌رسد لکه‌یی ننگ بر دامن تمام ایرانیانی می‌نشاند که سکوت می‌کنند. نه فقط برای نجات جان حبیب‌الله لطیفی‌پور که برای نجات شرافت و انسانیت کاری بکنید هر چه باشد. چیزی بنویسید، فریادی بزنید، نجوایی بکنید در نانوایی در بقالی محل، توی تاکسی و اتوبوس، در محل کار بگذارید همه بدانند جان انسان بی‌گناهی را دارند می‌گیرند بگذارید بدانند فرزاد دیگری زیر تیغ اعدام است و ضحاک و ولی‌فقیه خون‌آشام قصد مکیدن خون دیگری را کرده است. از مظلومیت و بی‌پناهی لطیفی‌پورها بترسید که قتل اینان عذابی دشوار را در پی دارد. برای نجات جان خودتان برای زدودن این لکه‌های ننگ کاری بکنید هر چه باشد.

ارسال به: Balatarin::Donbaleh::100C::oyax::Mohandes::Del.icio.us::Friendfeed::Twitthis::Facebook::Addthis to other::Subscribe to Comments Feed::Subscribe to Feed

Comments (6)

تحریم جهانی فرصتی که می‌تواند از دست برود

این‌روزها خبرهای پشت‌سر همی در باره‌ی تحریم اقتصادی «جمهوری اسلامی» شنیده می‌شود. اصل خبر از این جهت که جمهوری اسلامی در فشار قرار می‌گیرد خوش‌حال کننده است اما نگرانی در مورد ضربه‌یی که به مردم ایران و زیرساخت‌های اقتصادی آن می‌خورد هم نگرانی کمی نیست. از سویی نمی‌توان موافق «تحریم» نبود زیرا وقتی رژیم حیثیت بین‌المللی ندارد و به جنایت و سرکوب مردم ادامه می‌دهد باید از هر راهی آن را در تنگنا قرار داد تا در مقابل خواست مردمش سرفرودآورد. از سوی دیگر معمولا این تحریم‌ها در نهایت باری می‌شود بر دوش مردمی که رژیمی حجیم را بر دوش خود سوار دارند و انصاف نیست باری بر این بار گران افزوده شود. اما مسئله‌ی اصلی این نیست زیرا مردم ایران نشان داده‌اند برای رسیدن به آزادی و رها شدن از دست این رژیم جانی و بی‌کفایت حاضر به هر گونه تحمل رنجی هستند. وقتی عزیزترین فرزندان آنان جان خود را فدا کرده‌اند وقتی گوهرهای ناب و دوردانه‌ی‌شان در زندان‌ها زیر شکنجه هستند و با این حال دست به اعتصاب غذا نیز می‌زنند و بر رنج خود می‌افزایند کمترین همراهی با آنان و کمترین هزینه تحمل همین مشکلات ناشی از تحریم است. اما مسئله چیز دیگری است. مسئله برمی‌گردد به جنبش مردم ایران. اگر مردم در صحنه‌ی سیاسی باشند این تحریم‌ها در نهایت به سرنگونی جمهوری اسلامی منجر می‌شود همان‌گونه که در مورد رژیم آپارتاید آفریقای جنوبی موثر افتاد اما اگر جنبش مردم پراکنده و بدون رهبری باقی بماند و همین روند مضمحل کننده ادامه یابد. تحریم‌ها حاصلی ندارند مگر به عنوان اهرم فشاری برای چانه‌زنی و امتیازخواهی پشت میز مذاکره. آمریکا و متحدان اروپایی‌اش نشان داده‌اند که کاری به حقو بشر در جمهوری اسلامی ندارند سی سال است که کاری به حقوق بشر ندارند. در دهه‌ی شصت هزار هزار این‌ها آدم کشتند آقای ریگان٬ مک‌فارلین به ایران می‌فرستاد٬ با کیک و انجیل٬ و اسلحه به ایران می‌فروخت تا جنگی احمقانه ادامه پیدا کند و «جمهوری اسلامی» بنیادهای خود را بر استخوان و خون جوانان ایرانی پایه‌ریزی کند. اروپا شده بود حیاط خلوت سعید امامی و وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی که راست راست بروند و ترور کنند و بیایند و آب هم از آب تکان نخورد. حالا قصدم از این نوشته این نیست که آمریکا یا اروپا را مورد نکوهش قرار دهم این که آمریکا دنبال منافع خودش هست که بر کسی پوشیده نیست مسئله‌ی مهم این است که مردم ایران چگونه می‌توانند از موقعیت پیش آمده به عنوان عاملی برای آزادی و رهایی خود از جمهوری اسلامی استفاده کنند.
وقتی مردم در صحنه‌ی سیاسی حضور دارند برگ‌های برنده دست آنان است اما وقتی جنبش فروکش می‌کند لاشخورها از راه می‌رسند. تن مجروح ایران شده است جولانگاه لاشخورها. حکومت‌ها وقتی پشتیبانی مردمی خود را از دست می‌دهند برای حفظ خود به هر چیزی متوسل می‌شوند و چوب حراج می‌زنند به هر چه هست و وای به وقتی که مردم هم از صحنه غایب باشند. اکنون مبرم‌ترین و اصلی‌ترین نیاز مردم ایران داشتن رهبری در مبارزه و داشتن سخنگو ست فقدان رهبری جمعی و پشتیبانی ایرانیان سراسر جهان از این رهبری موجب می‌شود مردم ایران بی‌پناه رها شوند.
خلاصه‌ی حرف این است وقتی جنبش و انقلاب در جریان است و مردم در صحنه هستند و رهبری مشخصی دارند می‌توانند از هر اتفاقی به سود جنبش استفاده کنند اما وقتی جنبش سرکوب شده است و بدون رهبری و پراکنده است مثبت‌ترین اتفاقات سرانجامی جز به هرز رفتن ندارند. امروز تمام توان را باید به کار بست برای وحدت و برای متشکل شدن برای خواستی مشخص و دست‌یافتنی تفرقه و تشتت و این که هرکس خود را رهبر جنبش بداند و هر کس و هر چند نفر بقیه را در خطی اشتباه بدانند کاری از پیش نمی‌برد. سرگرم کرده‌اند همه را به هم دیگر.
تحریم‌ها٬ بی‌کافیتی دولت و اقتصاد ویران شده احتمالا موج جدیدی از اعتراضات را برمی‌انگیزاند و این‌بار طبقات اجتماعی جدیدی وارد کارزار می‌شوند باید دید آیا بین جنبش در جریان که به جنبش سبز شناخته می‌شود و جنبش پیش‌رو وحدت ایجاد می‌شود؟ آیا سرانجام ایرانیان می‌توانند نهادی متشکل و متمرکز و فراگیر که نقش سخنگویی و رهبری جنبش را داشته باشد ایجاد کنند؟ همه چیز در این مرحله به این موضوع بستگی دارد. بقیه چیزها بازی سیاسی است و نمی‌توان به آن دلخوش کرد تنها دل‌خوشی برای آزادی حضور مردم در صحنه است که وقتی صحنه از مردم خالی می‌شود کار به دست شیادان و لاشخورها سپرده می‌شود.

Comments (4)

اعدام هم برچیده خواهد شد همان‌گونه که برده‌داری برچیده شد.

تابلوی «سوم ماه مه ۱۸۰۸» اثر فرانسیسکو گویا

تابلوی «سوم ماه مه ۱۸۰۸» اثر فرانسیسکو گویا


خوش‌بختانه این روزها بسیار در مذمت اعدام می‌نویسند و کمتر کسی را می‌توان پیدا کرد که سرش به تنش بیارزد و مدافع اعدام باشد. من که کسی را نیافتم. همان طور که بشر روزی عزمش را جزم کرد تا بیماری‌های همه‌گیری مانند آبله و تاعون را ریشه کن کند اکنون نیز مدتی است تلاشی جهانی برای ریشه‌کنی اعدام در جریان است. درواقع شباهت «اعدام» به «طاعون» شباهتی تنها در هراسناکی نام نیست بلکه از این نظر هم شبیه هستند که برای نابودی هر دو تلاشی جهانی طلبیده می‌شود. یک کشور نمی‌تواند بگوید نمی‌خواهم با تاعون مبارزه کنم یا ابله را ریشه‌کن کنم.
ما در یک سیاره زندگی می‌کنیم و سرنوشتمان به هم گره خورده است. نسبی دانستن حقوق جهان شمول انسانی فریب‌کارانه‌ترین دفاعی است که با ظاهری انسان‌گر علیه انسایت به کار برده می‌شود. این که شیوه‌ و باورهای بخشی از مردم کره‌ی زمین به عنوان شیوه‌ی زندگی و باورهای تمام مردم کره‌ی زمین برشمرده نشود حرف درستی است. اما این که برای ابتدایی‌ترین حقوق انسانی مرزهای عقیدتی و عرفی قایل شویم تبه‌کارانه‌ترین اندیشه‌ی خیرخواهانه‌یی است که متاسفانه در بین بعضی از انسان‌های آزادی‌خواه و خیرخواه بشریت وجود دارد.
این که هیچ موجود جان‌داری، چه رسد به انسان، نباید زجر داده شود حکمی نیست که بشر به سادگی به آن دست یافته باشد. از آن‌هنگام که پای از غار بیرون نهاد تا اکنون که بر ماه قدم گذاره است راهی بس طولانی را در پیموده است، با فرازها و فرودهایی و امروز به مرحله‌یی از رشد رسیده است که دیگر می‌داند «شکنجه» و «زجر» داد موجودات زنده مذموم است و باید از سراسر زمین برچیده شود و برچیده نمی‌شود مگر با مبارزه‌یی پی‌گیر و مستمر و مداوم و استفاده از زور و قدرت. هیچ پیشرفتی بدون اعمال قدرت به دست نمی‌آید.
«قدرت» را با «قدرت» می‌توان خلع ید کرد. هیچ صاحب قدرتی حاضر به ترک قدرت خود نیست مگر آن که چاره‌یی جز آن نداشته باشد. البته این سخن بدان معنا نیست که باید با «روش‌های ضدانسانی» علیه «روش‌های ضدانسانی» مبارزه کرد. «هدف شریف وسیله‌ی شریف می‌طلبد» نمی‌توان با «شکنجه» به جنگ «شکنجه» رفت٬ نمی‌تواند با «اعدام» لغو «اعدام» را خواست اما از آن‌سوی بام هم نباید افتاد و تصور کرد با حرف و صرفا حرف می‌توان با این غول هراسناک به مقابله برخواست. خواستی جهانی توام با اعمال قدرتی مردمی و فراگیر می‌تواند عادت‌های ضدانسانی انسان متمدن را از بین ببرد. گروهی در دنیا منافع‌شان در «اعدام» دیگران است باید این منافع را از بین برد باید علیه این منفعت‌داران قیام کرد.
متاسفانه اکنون «آمریکا» بزرگ‌ترین مانع برچیده شدن «اعدام» است. «آمریکا» و «چین» به عنوان تنها اعضای دايمی شورای امنیت سازمان ملل که هنوز اعدام را لغو نکرده‌اتند. موانع جدی بر سر راه ریشه‌کن کردن اعدام در جهان هستند. در این میان «آمریکا» که ادعای بسط حقوق بشر در جهان را دارد نقش تعیین کننده‌تری ایفا می‌کند. همان‌طور که بشر علیه برده‌داری و آپارتاید یک‌پارچه قیام کرد باید علیه اعدام هم یک‌پارچه قیام کند. اعدام باید آن‌چنان عمل پست و حقیری قلمداد شود که در هر کشوری وقتی اعمال می‌شود تمام جهان آن حکومت اعدام‌گر را هو کنند و بر در سفارت‌خانه‌هاشان تظاهرات راه بیاندازند انگشت اشاره به سوی‌شان برند. اما وقتی هنوز در کشوری مانند آمریکا اعدام وجود دارد، گیرم سخت‌گیرانه اعمال شود، اعدام محکومیتی جهانی پیدا نمی‌کند.
حکومت‌هایی مانند جمهوری اسلامی زیر سایه‌ی توحشی که هنوز در کشورهای متمدن اعمال می‌شود به وحشی‌گری خود ادامه می‌دهند.
اعدام، شکنجه، سنگسار و هر قانون ضدانسانی دیگری که هنوز در گوشه‌یی از دنیا اعمال می‌شود باید با جدیت تمام مورد بازخواست جهانی قرار گیرد. تمام انسان‌های باوجدان و باشرف باید بدون هیچ مکث و درنگی علیه این توحش قرن بیست و یکمی بپاخیزند. امروز باید همه‌ی نگاه‌ها متوجه‌ی آمریکا باشد. باید مردم آمریکا را تحت فشار قرار داد تا برای لغو اعدام کاری بکنند. باید به آن‌ها فهماند که هر یک نفری که در آمریکا اعدام می‌شود مجوزی صادر می‌شود برای اعدام ده‌ها و صدها‌ نفر به بدترین شکل در حکومت‌هایی مانند «جمهوری اسلامی» آن‌ها فقط مجرمان خود را اعدام نمی‌کنند حکم اعدام زندانیان و کودکان ما را نیز امضا می‌کنند.
جهان به سوی انسانی‌تر شدن حقوق گام برمی‌دارد. برده‌داری و آپارتاید برچیده شد. اعدام هم برچیده خواهد شد تلاش ما باید این باشد که هر چه زودتر برچیده شود که هر ساعتی که این عمل جنایتکارانه‌ی ننگین زودتر برچیده شود جان انسان‌های بی‌شماری نجات پیدا می‌کند.

اعتراض ایرانی در سراسر جهان علیه اعدام
* سخنراني محمد مصطفايي در کانون وکلاي فرانسه عليه اعدام به مناسبت روز جهاني مبارزه با اعدام.
* گزارشات تصويرى از آکسيونهاى روز جهانى عليه اعدام در شهرهاى مختلف
* گزارش تصویری از اعتراض ایرانیان مقابل کنسولگری جمهوری اسلامی در فرانکفورت
* برلين: فراخوان به مناسبت ۱۰ اکتبر روز جهانی مبارزه برای لغو مجازات اعدام! ٩ اکتبر
* فراخوان به مناسبت ۱۰ اکتبر روز جهانی مبارزه برای لغو مجازات اعدام!
* گزارش کوتاهی از تجمع علیه اعدام در فنلاند

تعدادی از مطالب بلوا علیه اعدام
* همه با هم علیه اعدام
* آیا ج.ا. می‌تواند مانند دهه‌ی ۶۰ جنایت کند؟
* آقای موسوی این هم آب زلالی که می‌خواستید! جوانان بر سر دار!
* ضیافت شام زیر چوبه‌‌های دار
* بیایید روایت‌گران نق‌زن تاریح نباشیم سازندگان خردمند و آگاه آن باشیم!
* شرمنده‌ام که گرسنه و تشنه نیستم و کف پاهایم را شلاق شیار نداده است.
* جعفر کاظمی٬ شاهد زنده‌ی کشتار تابستان ٬۶۷ زیر تیغ اعدام.
* خامنه‌ای! نفرین بر تو باد که از جوانان جسورمان می‌کاهی و بر مادران داغدارمان می‌افزایی!
* بر این «فرزاد» کش فریاد!
* اعدام زینب جلالیان و خشونت علیه زنان
* احسان فتاحیان و جنبش سبز

Comments (5)

بعد از آن مرداد گران!

به این دو عکس نگاه کنید:

افغانستان دهه‌ی پنجاه میلادی

دو خانم افغان در حال خرید در فروشگاه محصولات موسیقی در کابل پنجاه سال پیش


این تصویر مربوط به پنجاه سال پیش است و دو خانم افغان را در حال خرید صفحه‌ی گرامافون در فروشگاهی که محصولات موسیقی را در کابل عرضه می‌کرده است نشان می‌دهد.(۱)
سنگسار زن و مردی عاشق در افغانستان ۲۰۱۰ (عکس تزئینی است)

عکس تزئینی است


زن و مرد جوانی را طالبان در افغانستانی که حدود یک دهه در اشغال آمریکا ست سنگسار کردند و به این روش فجیع به قتل رساندند.(زن و مرد متهم به زنا در افغانستان سنگسار شدند)

نزدیک به یک دهه از روزی (۷ اکتبر ۲۰۰۱) که آمریکا و متحدانش به افغانستان حمله‌ی نظامی کردند و آن کشور را به اشغال خود درآورد می‌گذرد. هنگامی که آمریکا در حال اشغال افغانستان بود نور امید در دل ایرانیان به تنگ آمده از «جمهوری اسلامی» روشن شد. به شوخی و جدی صحبت از افغانستانی آباد و آزاد می‌کردند که به زودی خواهند دید. حدود دو سال بعد در ۲۹ اسفند ۱۳۸۱ (۲۰ مارس ۲۰۰۳) که آمریکا٬ سرمست فتح ساده‌ی افغانستان٬ به عراق حمله نظامی کرد و در مدت سه هفته توانست صدام را شکست دهم و عراق را اشغال کند امید ایرانیان برای رهایی‌شان توسط ارتش آمریکا دو چندان شد. در عیددیدنی‌های سال ۸۲ نقل همه‌ی مجالس حمله‌ی آمریکا و متحدانش به عراق بود به خبرهایی که صدا و سیما پخش می‌کرد و دلالت بر مقاومت ارتش صدام و شکست سنگین ارتش آمریکا داشت می‌خندید و لطیفه‌ی آن روزهایشان حرف‌های محمد سعید الصحاف وزیر اطلاع رسانی و فرهنگ صدام بود.(۲) تک و توک بودند کسانی که در این مهمانی‌ها و دیدوبازدید‌های نوروزی باور نداشته باشند که بعد از صدام نوبت جمهوری اسلامی است و آمریکا به‌زودی خاورمیانه‌یی دموکراتیک برپا خواهد کرد بعضی‌ها هم با شوخ‌طبعی می‌گفتند خودشان آوردنشان خودشان هم دارند می‌برندشان!
به هر حال آمریکا خیلی زود و سریع عراق را فتح کرد اما به همان سرعت یاس و ناامیدی مردم ایران را فراگرفت. وضعیت در عراق فاجعه‌بار بود. آمریکا نشان داد تنها هنرمندی‌اش انداختن بمب و موشک بر سر مردم است و توان اداره کردن کشوری اشغال شده را ندارد و گویا اساسا هدفی هم برای اسقرار دموکراسی در این‌کشورها ندارد. اکنون حاصل اشغال افغانستان و عراق برای مردمی این کشورها چیست؟ بیش از یک میلیون عراقی طی این چند سال کشته شده‌اند و روزی نیست که خبر کشته شدن تعدادی از مردم بی‌گناه شنیده نشود. آمریکا که با فیلم‌های هالیوودی‌اش قدرتی افسانه‌یی و شگرفت از ماهواره‌ها و تجهیزات نظامی از خود نشان می‌دهد در باتلاق عراق گرفتار شده است و نمی‌تواند جلوی حمله‌های تروریستی را بگیرد. اکنون بعد از نزدیک به یک دهه که از اشغال افعانستان می‌گذرد باز طالبان قدرت خود را حفظ کرده است و دست از جان مردم افغانستان نمی‌شوید.
پنجاه و هفت سال پیش در چنین روزی وقتی دولتی مورد وثوق مردم در ایران سرکار بود و ایرانیان راه صعبی را که از انقلاب مشروطه پا در آن نهاده بودند٬ گیرم لنگان و خون‌چگان و دردناک٬ می‌پیمودند آمریکا با کودتای دخالت‌گرانه‌اش مسیر تاریخ ایران را تغییر داد. دیکتاتوری هرگز برای هیچ مردمی سعادت نمی‌آورد و برای مردم ایران هم نیاورد و برآیند ۲۵ سال حکومت شاه بعد از کودتای ۲۸ مرداد٬ «خمینی» و «جمهوری اسلامی» بود. نسل ما با «شعار مرگ بر آمریکا» بزرگ شده است و این شعار را از دهان کسانی می‌شنیدم که مرگ ما را می‌خواستند برای همین آنکه مرگش را می‌خواستند برایمان عزیز شد! متاسفانه دیکتاتورها به شکلی معکوس دارند سرنوشت ما را می‌نویسند. شاه حاصل کودتای آمریکایی بود برای همین نسلی که انقلاب کرد دشمن آمریکا بود و با هم هر اختلافی داشتند در دشمنی با آمریکا اختلافی نداشتند بسیاری در نسل حاضر هم آمریکا را قبله‌ی آمال خود می‌دانند و تصور می‌کنند فعال مایشا است و برای مردم ایران آزادی و دموکراسی و رفاه می‌خواهد. البته اکنون بعید است بعد از اتفاقاتی که در افغانستان و سپس عراق افتاد کسی حمله‌ی نظامی آمریکا را به «جمهوری اسلامی» بخواهد و سعادتی در آن ببیند اما وضعیت «جمهوری اسلامی» هم وضعیت بغرنجی شده است. «جنبش سبز» که امید فراوانی به آن می‌رفت اکنون در بلاتکلیفی به سر می‌برد و مدتی است که ابتکار تازه‌یی از خود نشان نداده است هر چند این وضعیت موقتی است و به زودی شاهد خیزش تازه‌یی خواهیم بود اما جمهوری اسلامی وقتی پس از هشت سال دوران موسوم به اصلاحات احمدی‌نژاد را از قوطی عطاری‌اش بیرون آورد نشان داد که اصلاح‌پذیر نیست و به‌طور تدریجی هیچ اتفاقی در آن نمی‌افتد یک شبه آمده است یک شبه هم خواهد رفت مانند کابوس می‌ماند.
اکنون مردم ایران بیش از هر وقتی باید بدانند که همه چیز بستگی به خود آن‌ها دارد. اگر متحد باشند و بدانند چه می‌خواهند و خواستی معقول و مبتنی بر ارزش های انسانی قرن بیست و یکمی داشته باشند بقیه دنیا هم چه خوش‌شان بیاید چه خوش‌شان نیاید٬ چه بخواهند و چه نخواهد٬ مجبور می‌شوند به خواست آنان احترام بگذارند و تن دهند اما اگر نداند چه می‌خواهند و اسیر حوادث باشند و با امواج بالا و پایین بروند آینده‌ی نیکویی انتظارشان را نمی‌کشد.
هرگونه امید به بقای جمهوری اسلامی وضعیت مردم را بغرنج‌تر و پیچیده‌تر می‌کند و بعید نیست سرانجام کار به اشغال نظامی کشیده شود و معلوم نیست پس از آن چه می‌شود. خوب است ۲۸ مرداد را فراموش نکنیم ۵۷ سال پیش همین روحانیون بودند که موجب شدند شکاف بین مردم بیفتد و پای آمریکا به ایران باز شود و اکنون نیز دارند دقیقا همین کار را می‌کنند هر چند این بار مسئله وخیم‌تر است و ممکن است موجبات اشغال ایران توسط آمریکا را فراهم آورند. اکنون ما باید بدانیم وقتی نمی‌توانیم حول خواستی دموکراتیک متحد شویم دموکرات‌ها هم که برایمان نسخه می‌پیچند نسخه‌یی جز دیکتاتوری نخواهند پیچید. امروز بیش از هر روزی نیاز به خود داریم به باور کردن خود و به فشردن دست‌هایمان و تحمل اختلافاتمان. سال گذشته در این روزها روزی که روز قدس می‌خواندندش شعار «جمهوری ایران» که چیزی نیست جز جمهوری متعارف و بدون پیش‌وند و پس‌وند بر سر زبان‌ها افتاد. اکنون مسلمان و بی‌دین باید بدانند تا «جمهوری اسلامی» هست اوضاع همین است که می‌بینید و روز به روز وخیم‌تر هم خواهد شد پس تا دیر نشده به فکر چاره‌یی باشیم و «جمهوری ایران» را پایه‌گذاری کنیم و نگذاریم که ایران کنام درندگان و چرندگان شود چنین که شده است.

پانویس
۱) Once Upon a Time in Afghanistan…
۲) هنوز احمدی‌نژاد ظهور نکرده بود تا شهرت الصحاف را به تاریخ بسپارد.

مطالب مرتبط
* مجلس شورای ملی در تبعید. (طرح پیشنهادی)
* بیایید روایت‌گران نق‌زن تاریح نباشیم سازندگان خردمند و آگاه آن باشیم!

ارسال به: Balatarin::Donbaleh::100C::oyax::Mohandes::Del.icio.us::Friendfeed::Twitthis::Facebook::Addthis to other::Subscribe to Comments Feed::Subscribe to Feed

Comments (2)

بیایید روایت‌گران نق‌زن تاریح نباشیم سازندگان خردمند و آگاه آن باشیم!

بعد از تجاربی که از دو خرداد٬ و شکست اعتماد به یکی از جناح «جمهوری اسلامی» برای ایجاد فضای اندکی بهتر از آن‌چه بود٬ کسب کرده بودم٬ قصد نداشتم دیگر در انتحاباتی که شورای نگهبان اداره‌اش می‌کند و ولی‌فقیه حکمش را تنفیذ می‌کند شرکت کنم. اما در مناظره‌های انتخاباتی اتفاقی افتاد که نظر مرا تغییر داد و آن لحظه‌یی بود که مهدی کروبی از میرحسین موسوی پرسید: «آیا می‌داند با چه جریانی درافتاده است؟» و میرحسین موسوی با قطعیت گفت: «آری می‌داند و او یک انقلابی است.» من٬ و شاید بسیاری دیگر٬ همان لحظه تصمیم گرفتیم به موسوی رای دهیم و چنین کردیم و تا جایی که به من مربوط می‌شود از رای خود پشیمان نیستم. اما امروز پس از گذشت یک سال و اندی و ماجراهایی که پشت سر گذاشتیم بیشتر از هر وقتی این سوآل برای‌ام مطرح شده است که آیا واقعا موسوی و خود کروبی می‌دانستند با چه جریانی روبه‌رو هستند؟
گویا همه‌ی ما به خواب خرگوشی فرو رفته‌ایم فراموش کرده بودیم این همان نظامی است که در دهه‌ی شصت با قساوتی باور نکردی فرمان قتل هزاران انسان را صادر کرده بود٬ فراموش کرده بودیم به دختران باکره‌مان تجاوز می‌کردند تا اعدام‌شان مجوز ورودشان به بهشت نباشد. اکنون پس از کهریزک پس از قتل ندا آقاسلطان جلوی دوربین خبری٬ با شلیک به مغز راهپیمایانی که جز دست‌بند سبزشان هیچ سلاح دیگری در کف نداشتند به ما یادآوری شد که با چه نظامی طرف هستیم. نظامی که گروه گروه جوانان این کشور را در تپه‌های اوین و مجنون و دشت‌عباس و فکه به کام مرگ فرستاد تا در آخرتی موهوم به دوزخ یا بهشت روند و پایه‌های «ولایت فقیه» از خدا حکم گرفته‌اش را در زمین تحکیم کند.
اما امروز در کجای تاریخ کشورمان ایستاده‌ایم. از سویی با نظامی طرف هستیم که از مرگ میلیون‌ها انسان هم ککش نمی‌گزد و با توهومی باور نکردی در نقش شعیب بن صالح دلقکی را روانه‌ی میدان کرده است که از صدور چهار هزار قطع‌نامه سازمان ملل باکیش نیست و تصور می‌کند این جمعه یا جمعه‌ی بعد وقتی سرانجام «جمهوری اسلامی» به بمب اتمی دست یافت آقا امام زمان ظهور می‌کند و با شمشیر اتمی‌اش بساط کفر ابوسفیانی را بر هم می‌زند و نظم نوینی برای مدیریت جهان برقرار می‌کند. از سوی دیگر آمریکا٬ به عنوان رهبر نظام سرمایه‌داری٬ را داریم که با بحران‌های کمرشکن اقتصادی دست و پنچه نرم می‌کند و در جنگی ده سال در عراق و افغانستان به گل نشسته است. در این که جمهوری اسلامی حکم آن سگی را دارد که چون پارس می‌کند پاچه نمی‌گیرد شکی نیست. در این که بسیاری از عربده‌کشی‌ها اینان مانند تسخیر سفارت آمریکا در سه دهه‌ی پیش صرفا کارکرد داخلی و حذف مخالفان را دارد نیز لااقل من یکی شک ندارم. این که اینان جام زهر را صیغل می‌دهند تا سر بزنگاه ولی‌فقیه‌شان سر بکشد و دٌم برای دنیا تکان بدهند نیز شکی نیست اما چیزی که شک برانگیز است٬ این است که آیا انفجاری هسته‌یی برای ایجاد نظمی نوین در دستور کار آمریکا قرار ندارد؟ آیا مدال صلح نوبل که بر سینه‌ی باراک اوباما چسبانده‌اند مانع از حمله‌ی اتمی او خواهد شد؟ و اگر بشود٬ تفنگی که به جان اف. کندی شلیک کرد گیر گلوله ندارد؟
کمی بیشتر از نیم قرن پیش وقتی جنگی که برای تقسیم مجدد جهان راه افتاده بود به انتهای خودش نزدیک می‌شد و شکست جبهه‌ی متحدین کاملا واضح و آشکار بود و آلمان و ایتالیا و اسپانیا کاملا در هم شکسته شده بودند و ژاپن تمام توان نظامی‌اش به تحلیل رفته بود دو بمب اتمی با دو کارکرد متفاوت بر هیروشما و ناکازاکی فروافتاد صدها هزار انسان به خاک و خون کشیده شدند تا آمریکا آقایی خود را بر جهان نشان دهد و در تقسیم جهان پشت میز مذاکره دست بالا را داشته باشد. اکنون فیدل کاسترو این چریک پیر با تنی بیمار و دستانی لرزان از بستر بیماری برمی‌خیزد به پارلمان کوبا می‌رود و به جهان هشدار می‌دهد که جنگ اتمی در راه است و این‌بار ایران طعمه این جنگ است. فیدل کاسترو کسی است که در نیم قرن گذشته در مرکز تمام حوادث مهم جهانی بوده است و تجربه‌ی بحران اتمی در دهه‌ی شصت میلادی را٬ که جهان را به یک قدمی جنگ هسته‌یی برد٬ پشت سر دارد او تنها انسان زنده‌ی آن بازی شوم و خطرناک است. بحرانی که ممکن بود موجب نابودی نسل بشر شود و می‌توانست٬ پس از انقراض دایناسورها٬ مهم‌ترین حادثه‌یی باشد که در زمین در شرف وقوع بود.
نمی‌خواهم ایجاد وحشت کنم اما ترسی بخردانه بهتر است از امیدی خوش‌باورانه و احمقانه. ما با نظامی بنهایت سفیه و بی‌رحم روبه‌رو هستم. به یاد آوریم چشمان فروافتاده‌ی ندا در لحظه‌ی مرگ بیش از آن که وحشت‌زده باشد متعجب بود. ما مگر چه می‌خواستیم که سزایمان شکلیک مستقیم تیر به قلب و مغرمان بود؟ مگر جز این بود که به نخست وزیر امام‌تان رای داده بودیم؟ ما که اسلحه در دست نداشتیم٬ ما که حتا شعار سرنگونی نمی‌دادیم٬ حجاب تحمیلی‌تان برسرمان بود وقتی سرمان را به گلوله می‌بستید.
شک نکنید اگر نتوانیم نظام ولایتی خامنه‌ای و دولت دلقکش را خود به دست خود پایین بکشیم سرنوشت بسیار تلخ و اسف‌باری پیش رو داریم. موسوی عزیز٬ کروبی گرامی کار از دادن بیانیه و افشاگری گذشته است٬ کار از شعر و شاعری و شله‌پزان سبز و زرد بسی خطیرتر است. امروز «ما» از دین‌دار و بی‌دین٬ زن و مرد٬ ترک و فارس و کرد و لر و بلوچ و … سبز و سرخ و سفید همه در یک کشتی قرار داریم کشتی که سکانش دست مخبطی مانند خامنه‌ای و شومن یاوه‌گوی عنتری در پوست «لولو» افتاده است. آن «ممه» را «لولویی» مجازی نبرده است٬ سر بچه می‌خواهید گول بمالید؟ لولو با دهانی وقیح و حرصی سیری ناپذیر در کار مکیدن شیره‌ی جان این سرمین است.
خلاصه کنم. فرصت برای اختلاف بسیار است اما زمان برای آشتی اندک است. امروز چیره شدن بر این هیولا نیاز به از خود گذشتگی دارد باید تمام دعواهای گذشته از راست و چپ و میانه را کنار بگذاریم. در کار حذف هم نباشیم. موسوی و کروبی و تمام سران مخالف جناح حاکم توان مقابله با این طاعون را ندارند اپوزیسیون خارج از حکومت هم به‌تنهایی توان مقابله ندارد که اگر می‌داشتند اکنون موسوی و کروبی «سران فتنه» خوانده نمی‌شدند! امروز یک راه نجات داریم و آن وحدتی خردمندان است. بدون حذف هیچ رنگ و مرام و اندیشه‌یی٬ بدون زمین گذاشتن سلاح نقد یک دیگر٬ با برنامه‌یی عملی برای چیره شدن بر این اژدهای هزار سر بی‌مغز. آقای موسوی دست از دوران طلایی امام‌ات بردار از آن شب کلاه چیزی جز خامنه‌ای و احمدی‌نژاد بیرون نمی‌آید! دوستان٬ رفقایی که خواهری یا برادری٬ مادری یا پدری٬ دوستی یا رفیقی٬ در خاوران و در هزاران گورستان بی‌‌نام و نشان٬ دیگر چون گنجی به یادگار گذاشته‌اید فراموش نکنید آن سروهای دلاور٬ سرود آزادی بر لب٬ عزیزترین گوهر جان خویش را فدیه کردند برای آزادی و برابری و رفاه و سرسبزی کشوری که در آن به دنیا آمده بودند و در آن رشد کرده بودند اما باید کشوری٬ باید ایرانی باشد٬ تا بتوان آزاد و برابر و آبادش کرد؟ با از بین رفتن «ایران» چه می‌شویم؟ بیاید هر چند گذشته‌ی خود را فراموش نمی‌کنیم اما با دستانی بخشنده یک دیگر را در آغوش بگیریم و بر این هیولا چیره شویم.
من سرخورده‌یی وحشت‌زده نیستم امیدواری عاشق هستم که با چشمانی خیس و قلبی تپنده به زندگی کودکانی می‌اندیشم که به دنیا می‌آیند تا زندگی کنند نه آن که چشم در این دوزخ بگشایند. اگر امروز خودمان با دستان خودمان تاریخ را ننویسیم برایمان خواهند نوشت چنان که در گذشته نوشتند و چه شوم و تاریک نوشتند! بیایید روایت‌گران نق‌زن تاریح نباشیم سازندگان خردمند و آگاه آن باشیم!

گفت‌وگوهای انجام شده در بالاترین

ارسال به: Balatarin::Donbaleh::100C::oyax::Mohandes::Del.icio.us::Friendfeed::Twitthis::Facebook::Addthis to other::Subscribe to Comments Feed::Subscribe to Feed

Comments (26)

آیا تشکیل «حکومت ولایت فقیه» در سال ۵۸ اجتناب‌ناپذیر بود؟

وقتی «حادثه»یی اتفاق می‌افتد برای گریز از مسئولیت، یا حل کردن معمایی حل شده، تحلیل‌گران آسمان را به ریسمان می‌بافند تا نشان دهند آن حادثه «اجتناب‌ناپذیر» بوده است. پس از پیروزی «انقلاب ۵۷» و بعد از گذشت چند ماه با تشکیل «جمهوری اسلامی» و «حکومت ولایت فقیه» و به میدان آمدن میلیون‌ها ایرانی با شعارهای اسلامی و فدا کردن جان برای رهبر و شهادت طلبی و راه افتادن بساط خرافه‌پرستی و سیاه‌پوشی، اسلام‌پناهی و حجاب اجباری، ریش اجباری، کروات قیجی کردن و… قتل هزاران روشنفکر و آزادی‌خواه ایرانی و سرکوب وحشیانه‌ی طبقه‌ی متوسط شهرنشین؛ روشنفکران مایوس و شکست‌خوردگان از پای افتاده یا وابستگان و دلبستگان به رژیم پیشین این نوای ناکوک را سردادند که «این حکومت حق این مردم عقب‌مانده است.»، «حکومت اسلامی زایده‌ی فرهنگ و سنت ریشه‌دار در ایران است.» همه فراموش کردند تا یک سال قبل از بهمن ۵۷ نه در تهران و شهرهای بزرگ که حتا در شهرهای نسبتا کوچک زنان با پوششی اروپایی به مدرسه و دبیرستان می‌رفتند، دانشگاه که جای خود دارد، در تهران برخی از شهرهای بزرگ حتا استخر مختلط وجود داشت، سینماها فیلم‌های روز دنیا را نمایش می‌دادند، زنان سپاهی دانش در دورافتاده‌ترین روستاها بدون روسری و چیزی که بعدها حجاب نامیده شد بر سر کلاس درس حاضر می‌شدند. همه فراموش کردند در تمام راه‌پیمایی‌ها ضد شاه زنانی بدون پوشش اسلامی حضور داشتند و حتا تا چند ماه پس از پیروزی انقلاب هم حجاب اجباری نشده بود. آیا سراغ دارید در سال‌های منتهی به سال پنجاه و هفت کسانی دست به شورش مردمی علیه بی‌حجابی زده باشند؟ آیا آیت‌الله خمینی در اعلامیه‌ها و بیانیه‌هایی که در سال ۵۶ و ۵۷ هر روزه ارائه می‌داد صحبتی از حجاب و این که می‌خواهند حکومت اسلامی برقرار کنند می‌کرد؟ آن‌ها که منتظر منجی‌شان بودند تا با شمشیر و اسب از راه برسد و حکومت علی برقرار کند و اساسا در فقه‌شان در غیاب معصوم جایی برای حکومت دینی نبود. مردم هم اگر مشکل با مسائل دینی داشتند که باید دست به شورش‌های خود به خودی یا ترور نامسلمانان می‌زدند، چیزی شبیه اتفاقاتی که در افغانستان یا پاکستان می‌افتد اما من یاد ندارم حتا یک مورد در ایران اتفاق افتاده باشد و اگر مواردی هم وجود داشت باشد آنچنان شاذ است که نمی‌توان به جریانی اجتماعی و فرهنگی تعبیرش کرد. پرسش ساده این است که جامعه‌ی ایرانی در سال ۴۲ مذهبی‌تر و سنتی‌تر بود یا سال ۵۶؟ چگونه است که در سال ۴۲ مرجع تقلیدی را تبعید کردند اما به جز شورشی محدود اتفاق مهم دیگری نیفتاد اما در سال ۵۶ با انتشار مقاله‌یی در روزنامه‌ی اطلاعات مردم مسلمان به رگ غیرتشان برخورد و انقلاب اسلامی به پا کردند؟ اصلا خمینی در خواب هم نمی‌دید که رژیم شاه سقوط کند در پی سرنگونی رژیم شاه هم نبود. این نقل قول از محمدباقر دشتیانه را احتمالا شنیدید:

زمانی كه مدرسه علوی بودند من و آقای جمی و مطهری خدمت ایشان رسیدیم. هنوز انقلاب نشده بود. آن شب نمایندگان مجلس زمان شاه برای استعفا آمده بودند. امام گفتند: اگر شاه حرف ما می‌شنید ما به كمترین از این هم قانع بودیم.(۱)

حتا بعد از سقوط رژیم شاه هم این‌ها فکرش را نمی‌کردند که روحانیت بتواند قدرت را به عنوان دولت و نظام بروکراتیک در دست بگیرد. مگر بعد از پیروزی انقلاب آقای خمینی به قم نرفت و روحانیون را از این که وارد سیاست شوند منع نکرد؟ آیا نخستین رئیس دولت «جمهوری اسلامی»، مهدی بازرگان، روحانی بود؟ آیا در نخستین انتخابات «جمهوری اسلامی» حتا یک روحانی نامزد ریاست جمهوری شد؟ اگر جامعه ایرانی دنبال انقلاب اسلامی بود پس چرا از مجانی شدن آب و برق و اتوبوس حرف زده می‌شد؟ چرا «لاکن والاکن اتم هم کارگر است» گفته می‌شد؟
چیزی که دیده نمی‌شود و به فراموشی سپرده می‌شود این است که در شرایط بحرانی که طبقات تعیین کننده‌ی اجتماعی (بورژوازی و طبقه کارگر) ضعیف و غیرمتشکل هستند حکومت‌های بحران قدرت را در دست می‌گیرند. این حکومت‌ها بناپارت باشد در فرانسه یا نمودی توتالیتر داشته باشند مانند هیتلر و موسولینی و استالین وقتی می‌خواهند مزرعه‌ی حیوانات خویش را تشکیل دهند شعارهایی دست‌وپا می‌کنند تا بتوانند به طبقات بی‌هویت، اما از حیث کمیت در اکثریت نسبی، هویتی تازه ببخشند و بعد سایر طبقات اجتماعی از بورژوازی تا طبقه‌ی کارگر را به دنبال خود بکشند. سپس دستگاه تبلیغاتی مخوفشان به کار می‌افتد و مردم را الینه می‌کنند و به دوزخ می‌فرستند تا تمام پتانسیل انقلاب اجتماعی را بخشکانند. تحلیل‌های استاتیک آن مردم الینه و مسخ شده را می‌بینند و تصور می‌کنند این مردم همیشه همین‌گونه بوده‌اند و قرن‌ها طول می‌کشد تا متحول شوند. آیا قرن‌ها طول کشید تا مردمی که به صورت میلیونی به خیابان‌ها می‌آمدند و هایل هیتلر می‌گفتند و کوره‌ی آدم‌سوزی راه می‌انداختند دوباره همان مردم متمدنی شوند که بودند؟ چرا در مورد مردم ایران که بخشی از آن‌ها در یک دهه مسخ شدند و حکومتی واپس‌گرا و عقب‌مانده را حمایت کردند و تحت تبلیغات شبانه روزی توسط دستگاه عریض و طویلی که به شیوه‌های گوبلزی اداره می‌شد مانند خوابگردها دست به اعمالی ناشایست یا پذیرش این اعمال زدند به عنوان مردمی که اساسا و ریشه‌یی متحجر هستند قضاوت می‌کنید؟
نگاهی سطحی به آمار و اعداد به خوبی نشان می‌دهد که میزان تحصیلات، اشتغال زنان، رشد شهرنشینی، استفاده از تکنولوژی مدرن مانند اینترنت، ماهواره، موبایل… مسافرت به خارج از ایران حتا میزان مصرف مشروبات الکلی یا تماشای فیلم‌های روز دنیا به صورت دی‌وی‌دی آنچنان رواجی در جامعه‌ی ایرانی دارد که به هیچ‌وجه با قوانین و ساختار حکومتی و رادیو تلویزیون رسمی جمهوری اسلامی هم‌خوانی ندارد. جمهوری اسلامی لباس بسیار تنگی برای جامعه‌ی فربه‌ی ایرانی است. به محض برداشته شدن این سقف کوتاه این جنگل بالنده با رشدی حیرت‌انگیز سربرخواهد داشت و قامت راست می‌کند.
آیا این بدان معناست که از نظر فرهنگی و اجتماعی و مذهبی هیچ مشکلی وجود ندارد و قشری‌گرایی و خرافات در جامعه ایرانی نیست؟ مسلم است که هست. در کدام جامعه نیست. مردم انگلستان خرافاتی نیستند یا مردم ایتالیا و آمریکا؟ اما آیا این دلیلی می‌شود که کلیسا بر اروپا و آمریکا حکومت کنند و حکومت‌های متعارف لائیک وجود نداشته باشد؟
مردم ایران کم و بیش به اندازه‌ی مردم آمریکا مذهبی هستند اگر نگوییم مردم ایران با تجربه‌ی تلخی که پشت سرگذارده‌اند لائیک‌تر از مردم آمریکا شده‌اند. روی دلارهای آمریکایی چه نوشته است؟ اصلا بگذارید یک مثال بزنم. نوشته زیر را بخوانید و حدس بزنید در چه کشوری و چه سالی نوشته شده است:

در برابر ناشران بزدل، اعضای گوسفند مآبِ هیئت امنای مدارس و افراد جاهل و متعصب که کاری از دست آدم برنمی‌آید. تنها راه این است که قلم به دست بگیریم و ضدخرافات و ارجیف مربوط به جهانی تنها به قدمت شش تا ده هزار سال یا پیدایش همزمانِ گونه‌های متفاوت حیات مقاله بنویسم.(۲)

این حرف‌ها را نویسنده‌یی ایرانی نزده است. آیزاک آسیموف نویسنده‌ی آمریکایی در زندگی‌نامه‌اش که در سال ۱۹۹۱ یعنی حدود بیست سال پیش نوشته است، نقل می‌کند. خوب است قسمتی دیگر از کتاب را که مربوط به همین موضوع می‌شود بخوانیم.

… یکی از دلایل عدم موفقیت مجموعه این بود که در آن به انسان‌میمون‌های ساکن تگزاس اشاره شده بود و همین موجب شده بود که انتشار آن در برخی از ایالت‌ها تحریم شود. از نظر آن‌ها دانش دیرین‌شناسی در سِفِر آفرینش خلاصه شده.
همان‌طور که می‌دانیم، شجاعت و تهور ناشرانِ آمریکاییِ کتابِ کودک زبان‌زد خاص و عام است. آن‌ها حاضرند هر بلایی سر کتاب‌ها بیاورند، بچه‌های آمریکایی را بی‌سواد بار بیاورند و مهملات را به جای واقعیت به خوردشان بدهند که فقط سه‌شاهی پول اضافه به جیب بزنند.(۳)

این حرف‌ها مربوط به سال ۱۹۶۶ است یعنی حدود چهل سال پیش و البته اوضاع خیلی هم فرق نکرده است می‌توان هزاران دلیل و نشانه آورد از باورهای مذهبی، خرافی و عقب‌مانده‌ی مردم اروپا و آمریکای شمالی اما این‌ها موجب نمی‌شود که کسی ادعا کند مردم این کشورها حکومت مذهبی بدهکار هستند! یا از رشد لازم برای داشتن حکومت‌های لائیک برخوردار نیستند. اما متاسفانه در مورد مردم ایران که هنوز زیر نعلین حاکمان خرافه‌پرست هستند و صبح تا غروب دستگاه‌های تبلیغاتی حکومت خرافات و مزخرفات در ذهنشان فرو می‌کند با این حالا توانسته‌اند در بدترین شرایط دیش ماهواره بر پشت‌بام‌هایشان بگذارند و فیلترشکن دست و پا بکنند و از هزار طریق با جهان مدرن ارتباط برقرار کنند مردمی سنتی، مذهبی و خواهان قوانین قرون وسطایی سنگسار و دست‌قطع‌کردن و حکومت مذهبی شمرده می‌شوند.
گویا بخشی از روشنفکری ایران باید همیشه غافل‌گیر شود یک‌روز تصور می‌کرد رژیم شاه آن‌چنان با ثبات و مقتدر است که سقوط ناکردنی است و حالا هم تصور می‌کند اسلام سیاسی آنچنان در مردم ریشه دارد که آن‌ها سقوط «جمهوری اسلامی» و تشکیل «جمهوری لائیک» را نمی‌خواهند! گویا مردم ایران مازوخیست هستند و از سعادت و رفاه و آزادی بیزارند. نه دوستان گرد و خاکی که به چشمتان نشسته است را بتکانید از وحشت شکست دهه‌ی شصت خلاصی پیدا کنید و واقعیت را ببنید. مردم ایران گام به راهی نهادند که سرانجامی جز آزادی و بهروزی ندارد دلشان را خالی نکنید به یاریشان بشتابید.

پانویس
۱- سفرنامه حج رسول جعفریان
۲- آسیموف، آیزاک، من آیزاک آسیموف ترجمه‌ی مهرداد تویسرکانی انتشارات کاروان ۱۳۸۸
۳- همان ۴۳۰.

مطالب مرتبط
× آیا «جمهوری اسلامی» برآمده از فرهنگ دینی مردم ایران است؟
× آیا ج.ا. می‌تواند مانند دهه‌ی ۶۰ جنایت کند؟
× پاسخی آسیموفی به فحاشان مذهبی

پیوند در بالاترین

ارسال به: Balatarin::Donbaleh::100C::oyax::Mohandes::Del.icio.us::Friendfeed::Twitthis::Facebook::Addthis to other::Subscribe to Comments Feed::Subscribe to Feed

Comments (5)

Older Posts »