توهین به ادیان در ادبیات فارسی

مسئله توهین و استهزاء به «ادیان» و به «اسلام» موضوعی است که این‌روزها به دلیل قانون آزمایشی بالاترین داغ شده است. طبق قانون جدید بالاترین از ورود لینک‌هایی که توسط مسئولین بالاترین «توهین‌آمیز» و «هزل‌گونه» تشخیص داده شوند به صفحه‌ی اول خودداری می‌شود. از چند قرن پیش تا کنون، و بعد از زوال قدرت کلیسا، به‌خصوص در صد سال گذشته در دنیای پیشرفته و کشورهای مسیحی انواع طنزهای مختلف از فیلم و کاریکاتور و انیمیشن و کتاب و رمان و… درباره‌ی مسیح ساخته شده است و کلیسا تمام تلاش خود را هنوز هم می‌کند که جلوی انتشار این‌ها را بگیرد اما معمولا شکست می‌خورد و مبارزان آزادی بیان پیروز می‌شوند و می‌توانند آثار خود را منتشر کنند. اما در حکومت‌های اسلامی یا تحت تسلط مسلمانان نقد دین به هر شکل و از جمله در اشکال هنری و طنز و سرگرمی ممنوع است و گاه مجازات‌های خشنی مانند کشته شدن انتظار هنرمندان را می‌کشد که با ماجرای قتل تئو ون گوک فیلم‌ساز هلندی و فتوای آیت الله خمینی برای قتل سلمان رشدی و اقدام به قتل کورت وسترگارد کاریکاتوریست دانمارکی آشنا هستید.
چنین به نظر می‌رسد که همیشه اوضاع چنین بوده است و هرگز در ادبیات فارسی طنز و استهزاء علیه اسلام و یا سایر ادیان وجود نداشته است. در این مطلب کوتاه که با عجله و سردستی هم نوشته شده است نمونه‌وار چند حکایت و طنز نقل می‌کنم تا بدانیم ما با عقب‌گردی تاریخی روبه‌رو هستیم. عقب‌گردی که متاسفانه برخی از روشنفکران که خود را مدافع آزادی بیان هم می‌دانند دارد به آن رسمیت می‌ٰدهند.

* عبید زاکانی. خواجه نظام‌الدین عبیدالله زاکانی معروف به عبید زاکانی شاعر و نویسندهٔ طنزپرداز فارسی‌زبان قرن هشتم هجری است. او در حدود ششصد سال پیش با زبانی گزنده، توهین‌آمیز و استهزاگر و تند و تیز به جنگ تقدس‌ها و خرافات و باورهای دینی می‌رود. همین‌جور سردستی چند نمونه را می‌آورم: (۱)

مسیحئی زرتشتی را گفت: از کی درکار کشیدن مادران را به ترک گفته‌اید؟ گفت: از آنگاه که ادعای زائیدن خدا کردند!

اعرابی اقتدا به امامی کرد. امام بعد از فاتحه آیة «لاعراب اشد کفرا و نفاقا» [اعراب کافرترینِ مردمند] برخواند. عرب برنجید و سیلی محکم بر گردن امام زد. امام در رکعت دوم بعد از فاتحه آیة « و من الاعراب من آمن بالله والیوم الآخر»
[در اعراب هستند کسانی که به خدا و روز قیامت ایمان آوردند] خواند. اعرابی گفت: «اصلحک الصفعه یا قرنان» [احمق! پس گردنی درستت کرد.]

ترسا بچه‌ای صاحب جمال مسلمان شد. محتسب فرمود که او را ختنه کردند. چون شب در آمد او را بگائید. بامداد پدر از پسر پرسید که مسلمانان را چون یافتی؟ گفت: قومی عجیبند، هر کس که بدیشان در می‌آید روز کیرش می‌برند و شب کونش می‌درند.

* ایرج میرزا (۱۲۵۱ خورشیدی در شهر تبریز – ۲۲ اسفند ۱۳۰۴ خورشیدی در شهر تهران) ملقب به «جلال‌الممالک» و فخرالشعرا، از جمله شاعران برجسته ایرانی در عصر مشروطیت (اواخر دوره قاجار و اوایل دوره پهلوی) بود. او از شاعرانی است که اشعارش در کتاب‌های درسی به کودکان آموزش داده می‌شود و کمتر ایرانی است که شعری از او در حافظه نداشته باشد. با این حال او با تندترین زبان به جنگ خرافات و آموزه‌های غلط دینی و مذهبی می‌رود.
قبلا در مطلبی «جهاد اکبر: ا.ن کردن خ.ر از زبان ایرج میرزا» شعری از او آورده‌ام که «جهاد اکبر» را این‌گونه توصیف می‌کند:(۲)

«الحق که ریدن ما تریاکیان بدبخت
باشد جهاد با نفس یعنی جهاد اکبر»

یا همه‌ی ما شعر او در نقد حجاب را شنیده‌ایم:

در سردر کاروانسرایی
تصویر زنی به گچ کشیدند
ارباب عمایم این خبر را
از مخبر صادقی شنیدند
گفتند که وا شریعتا، خلق
روی زن بی نقاب دیدند
آسیمه سر از درون مسجد
تا سردر آن سرا دویدند
ایمان و امان به سرعت برق
می‌رفت که مومنین رسیدند
این آب آورد و آن یکی خاک
یک پیچه ز گل بر او بریدند
ناموس به باد رفته‌ای را
با یک دو سه مشت گل خریدند
چون شرع نبی از این خطر جست
رفتند و به خانه آرمیدند
غفلت شده بود و خلق وحشی
چون شیر درنده می‌جهیدند
بی پیچه زن گشاده رو را
پاچین عفاف می‌دریدند
لب‌های قشنگ خوشگلش را
مانند نبات می‌مکیدند
بالجمله تمام مردم شهر
در بحر گناه می‌تپیدند
درهای بهشت بسته می‌شد
مردم همه می‌جهنمیدند
می گشت قیامت آشکارا
یکباره به صور می‌دمیدند
طیر از وکرات و وحش از جحر
انجم ز سپهرمی رمیدند
این است که پیش خالق و خلق
طلاب علوم رو سفیدند
با این علما هنوز مردم
از رونق ملک ناامیدند

حالا شعر دیگری از او را که احتمالا شنیده‌اید چون بسیار مشهور است می‌آورم تا ببیند چگونه هنرمندان در هفتاد سال پیش در ایران و در دنیای واقعی می‌توانستند مقدس‌ترین باورهای مذهبی را به استهزاء بگیرند و امروز در فضای مجازی می‌خواهند آن را محدود و سانسور کنند:

زن قحبه چه می‌کشی خودت را
دیگر نشود حسین زنده
کشتند و گذشت و رفت و شد خاک
خاکش علفو علف چرنده
حالا دگر این کتل متل چیست
وین دسته خنده آورنده
آیا تو سکینه ای که گویی
سو استمیرم عمیم گلنده
تو زینب خواهر حسینی
ای نره خر سبیل گنده
خجلت نکشی میان مردم
از این حرکات مثل جنده
تخم چه کسی برید خواهی
با این قمه‌های نابرنده
در جنگ دو سال قبل دیدی
شد چند کرور نفس رنده
از این همه کشته کم نگردید
یک مو ز زهار چرخ کنده
۱۳ قرن پیش اگر شد
۷۲ سر زتن فکنده
حالا تو چرا می کنی ریش
ای درخور صد هزار خنده
کی مرده شود دوباره زنده
با نفرین تو بر کشنده
باور نکی بیا ببندیم
یک شرط به صرفه‌ی برنده
صد روز دگر برو چو امروز
بشکاف سر و بکوب دنده
هی با قمه زن به کله‌ی خویش
کاری که تبر کند به کنده
هی گو که حسین کفن ندارد
هی پاره بکن قبای ژنده
گر زنده نشد عنم به ریشت
گر شد عن تو به ریش بنده

صادق هدایت (تولد ۲۸ بهمن ۱۲۸۱ در تهران ، مرگ: (خودکشی) ۱۹ فروردین ۱۳۳۰ در پاریس)، نویسنده، مترجم و روشنفکر ایرانی است. از صادق هدایت بسیار خوانده‌اید و شنیده‌اید من فقط می‌خواهم قسمتی از نمایش‌نامه‌ی «افسانه‌ی آفرینش» او را اینجا نقل کنم پیوند دهم به خود نمایش‌نامه که بروید و بخوانید و ببینید بیش از نیم قرن کجا بودیم و اکنون کجاییم:

خیمه شب بازی در سه پرده

پیر ما گفت خطا بر قلمِ صُنع نرفت
آفرین بر نظرِ پاک خطا پوشش باد
(حافظ)

صورت ها :

خالق‌اف
جبراییل پاشا
میکاییل افندی
ملاّ عزراییل
اسرافیل بیک
مسیو شیطان
بابا آدم
ننه حوّا
حوری ها ، غِلمان ها ، فیل ، شتر مرغ .

پرده اول

مجلس یا شکوهی پیداست که میان آن تخت جواهر نگاری گذاشته شده، روی آن خالق‌اف به شکل پیرمرد لهیده با ریش بلند و موهای سفید، لباس گشاد جواهر دوزی پوشیده، عینک کلفت به چشم زده و به متکای جواهر نگاری یله داده است. یک نفر غلام سیاه بالای سر او چتر نگه داشته. پهلوی او، دختر سفید پوستی بادبزن در دست دارد و خالق‌اف را باد می زند.
دو طرف تخت، چهار پیشخدمت مقرّب خالق‌اف دست راست: جبراییل پاشا و میکاییل افندی. طرف چپ، ملا عزراییل و اسرافیلبیک به شکل سربازهای رومی سپر، زره، کلاه خود، چکمه تا سر زانو، شمشیرهای بلند به کمر دارند و بالهای آنها به پشتشان خوابیده. فقط ملا عزراییل صورتش مثل کاسه سر مرده است، لباده سیاه به دوش انداخته و عوض شمشیر هم داس بلندی در دست دارد.
همه آنها به حالت نظام ایستاده اند. پشت سر آنها، دسته ای حوری، با چارقدهای قالبی وسمه کشیده مجلس را تماشا می کنند و غِلمان ها با نگاه های خریداری آنها را بر انداز می کنند. کنار اتاق، مسیو شیطان با قد بلند، کلاه بوقی، شنل سرخ به دوش انداخته و قدداره به کمرش است. ریش بزی زیر چانه دارد و با ابروهای بالا جسته به مجلس نگاه میکند.
میان مجلس دسته ای حور و پری با لباسهای نازک، سرنا و دنبک و دایره می زنند و می خوانند:
«دل هوس سبزه و صحرا ندارد، ندارد،
«میلی به گل گشت و تماشا ندارد، ندارد…»
یکی از پریان با شلیته، آن میان، قر کمر می آید. ساز که تمام می شود، کج کج جلوی خالق‌اف ‏ رفته زنگ خود را با غمزه جلوی او نگهمی دارد. خالق‌اف ‏ هم دست کرده از کمر شالش پولی در می آورد و در زنگ او می اندازد. مطربها و رامشگران که میخواهند دوباره بنوازند، خالق اف یک مرتبه دست را بلند کرده امر به خاموشی میکند و خودش نیمه تنه بلند می‌شود.
خالق‌اف ‏ (تکه کاغذی از بغل خود در آورده ، می‌خواند):
– همانا به درستی که چنین است و جز این نیست که میخواهم شما را به مطلبی آگاه سازم. (آب دهن خود را فرو میدهد). میدانید که با وجود پیری و ناتوانی چند روز است که دست به کار شده ام. روز اوّل روشنایی، بعد زمینها، آسمانها، آبها، سنگها، کلوخها و غیره را درست کردم … ( قدری تأمل می کند) اینک می خواهم یک یادگار پاینده ای از خود بگذارم و قدرت نمایی بکنم. از این رو مشیت و اراده من بر آن قرار گرفت تا روی این زمینی که در منظومه شمسی و در خانواده خورشید است، یک دسته جانور بیافرینم و پادشاهی «آدم» نام به صورت خودم از گل درست کرده بر آنها بگمارم تا بر همه موجودات فرمانروایی داشته باشد. – (به به و آقرین حضّار) – نه تنها پادشاهی روی زمین را داشته باشد، بلکه می خواهم که همه ملائکه، جنها و پریان و حوران و غلمانان بر وی تعظیم کرده، سر فرود بیاورند و…
مسیو شیطان (حرف خالق‌اف ‏ را بریده می آید به میدان) :
– پس من چه کاره هستم؟ پس من کی هستم؟ (پچ پچ حضّار).
خالق‌اف (رنگ شاه توت شده):
– با من یکی به دو می کنی؟ فضولی نکن. خفه شو.
مسیو شیطان (با لبخند):
– دکی سه! من هرگز به آدم کرنش نمی کنم. من از آتشم، او از گل.
خالق‌اف (به جبراییل پاشا):
– این مردکه را بیانداز بیرون.
مسیو شیطان (دهن کجی می کند):
– حالا که این طور شد، منهم بابا آدم را گول میزنم، حالا میبینی..! (هیاهوی حضّار).
(جبراییل پاشا یخه شیطان را کشیده با پس گردنی او را از اتاق بیرون می اندازد و صدای ونگ مسیو شیطان از بیرون بلند میشود).
خالق‌اف (برآشفته به چهار پیشخدمت مقرب خود میگوید):
– شماها بمانید. باقی همه بیرون بروند. بروند پی کارشان.
(همه حوران و پریان با لوچه آویزان سر بزیر از مجلس بیرون میروند. کمی سکوت).

(۳)

پانویس
۱) عبید زاکانی. تمام حکایت‌های مربوط به عبید از رساله‌ی دلگشا فصل حکایت‌های فارسی است. (دانلود رساله دلگشا)
۲) ایرج میرزا. همه‌ی اشعار از دیوان ایراج میرزا نقل شده است. (دانلود دیوان ایرج میرزا)
۳) متن کامل «افسانه آفرینش» نوشته‌ی صادق هدایت.

و سخنی کوتاه با دوستان بالاترین جناب مهدی یحیی‌نژاد و بالایارهایش: حیف است دوستان روشنفکری مانند شما که سال‌هاست برای بسط آزادی بیان تلاش می‌کنید به سانسورچیان، عبید زاکانی و ایرج میرزا و صادق هدایت تبدیل شوید. «آزادی بیان» مانند هر پدیده‌ی دیگری در جهان خیر مطلق نیست و حتما با خود هزینه و شری به همراه دارد و اما تاریخ بشری نشان می‌دهد «شر» و «هزینه‌»ی محدود کردن «آزادی» چون کوهی سر به فلک کشیده است و در مقابلش هزینه‌ی «آزادی» چون غباری خرد. به بهانه‌ی زدودن غبار کوهی را بر گرده‌هایمان هموار مکنید.

مطالب مرتبط
* بالاترین توهین به هر باوری نیاز به «ولی» داشتن آن است
* بالاترین و عینک دودی برای حفاظت از چشم اسفندیار
* من یک بالاترینی شرمنده هستم
* بالاترین و حساب ویژه برای ادیان

* محمود از نگاه عبید

Advertisements

8 دیدگاه »

  1. شفا یافتن یک بسیجی در تجمع110 هزار نفری بسیجیان
    حضرت‌آيت‌الله خامنه‌اي رهبر معظم انقلاب اسلامي، صبح امروز پنج‌شنبه در تجمع 110 هزار نفري بسيجيان در قالب اردوي فرهنگي رزمي «فدائيان ولايت » جهت سخنرانی حضور یا فتند. به محض ورود رهبر معظم انقلاب اسلامی یکی از بسیجیان که از هر دو چشم نا بینا بود به سختی خود را به اقا رساند واز اقا خواست چشمان بیمار اورا شفا دهد با تقا ضای این بسیجی ،همه شگفت زده شدند اقا لحظه ای سکوت کرد سپس به بسیجی نا بینا گفت :سرت را بیار جلو. انگاه اقا زبان مبارک خود را در اوردند وبر روی چشمان نا بینای این بسیجی گذاشتند لحظه ای از این اتفا ق نگذشت که بسیجی نا بینا شفا پیدا کرد وهم اکنون قادر به دیدن می باشد. http://425987.blogfa.com/

    • balva said

      و با دیدن روی آقا صیحه کشید و جان به جان آفرین داد.

      • رامین said

        کل اگر طبیب بودی – سر خود دوا نمودی
        بلوای گرامی باز هم زیبا نوشتی.
        من نیز همچون شما سخنی با پرچمداران بالاترین دارم. البته در سایت خودشان نظرم را به آنها گفته ام اما می خواهم اینجا نیز موارد تازه ای را مطرح کنم.
        می خواستم از جناب یحیی نژاد و همه کسانی که به نوعی با موضوع توهین دست به گریبان شده اند پرسشهایی را بپرسم:
        آیا هرگز از خود پرسیده اید که چرا کسی به » آلبرت اینشتین» یا «ادیسون» توهین نمی کند؟ یا هرگز از خود پرسیده اید که چرا کسی سخن اهانت آمیزی به دانشمند بزرگ ما «پور سینا» یا بزرگمرد تاریخ ما «فردوسی» روا نمی دارد؟
        پرسش ساده ای است و پاسخش بسیار روشن. مردم در همه جای جهان ، فهمشان بیش از آن چیزی است که سیاستمداران و صاحبان قدرت می پندارند و اگر در جایی نفهمی و بی شعوری هست ریشه آن به خود سیاستمداران و صاحبان قدرت باز می گردد.
        اگر دینداران پرونده سپیدی داشتند ، اگر در بلندای تاریخ ستم هایشان فراوان نبود و اگر به راستی به آنچه که ادعایش را می کنند عمل می کردند ، خود را سزاوار توهین نمی یافتند. من آشکارا می گویم که در زمانۀ ما دینداران سزاوار توهین هستند و چرایی آن را باید در رفتار خودشان جستجو کنند. اگر اینان که با دستاویز کردن واژه دشمن سعی در توجیه خود می کنند، دین را وسیله ای برای دست یافتن به منافع دنیوی نمی کردند شاید دینشان هم اکنون آبروی بیشتری داشت. چند شاهد و مدرک باید رو کرد تا بی آبرویی و فریبکاری این دینداران ثابت شود که از هیچ نیرنگی فرو گذار نمی کنند؟ چند هزار قتل و جنایت در تاریخ به واسطه دین باید ثبت شود تا ثابت شود که دین در گذر تاریخ چرخشی وارونه می یابد و ابزاری می شود در دست اهریمنان؟
        اینکه پیامبران انسانهای بزرگی بودند ، ریاکاری و دودوزه بازی پیروانشان را پنهان نمی کند که آنان نیز حتا در زمان خود از پیروان خویش در عذاب بودند.
        اینکه چرا ما درباره دینداران سخن می گوییم تنها به این دلیل است که آنان خود را تافته جدا بافته ای می دانند که همواره در پی نمایش و فخر فروشی هستند وگرنه اگر آنها نیز همچون دانشمندان و نویسندگان و فرهیختگان جهان، بی تعصب و فروتنانه در پی اندوختن دانش و حکمت بودند نه تنها کسی توهینی به آنان نمی کرد بلکه جایگاهی گرامی در میان مردم داشتند.
        هنگامی که آنها به ویژه مسلمانان حتا آیه های کتاب خودشان را قبول ندارند و یک » لا اکراه فی الدین» را هزار جور قمیش می دهند تا تنها چیزی که از آن برداشت نشود آزادی در دین باشد، چه انتظاری می توان از کسانی داشت که ستمگری دینداران زندگیشان را به آتش کشیده است؟ که هر کسی اگر جای آنها باشد کمترین کاری که می کنند توهین و تمسخر است.
        اگر بی تعصب و منصف باشید بهتر است مشکلات دین را در خودش جستجو کنید نه در مخالفین آن. اگر حتا بر این باور هم هستید که دین در آغازِ کار خوب بوده و در طول تاریخ به انحراف کشیده شده است باز هم چیزی را عوض نمی کند زیرا با گذشته دین نمی توان زندگی کرد.
        چگونه می توانید دینی را که اندیشمندان و روشنگرانش را در سیاهچال می اندازد محترم بشمارید؟ پاسخ شما به نسل سوخته جامعه ما چیست؟ که در چنین دینی نه عشق مجاز است و نه موسیقی و نه زیبایی و نه آزادی.
        باز هم آشکارا می گویم که توهین و تمسخر به دین در جامعه ای که دیندارانش سرکوب گر و مستبد هستند و پاسخ هر پرسشی را با شکنجه و گلوله می دهند کمترین و محترم ترین برخوردی است که شایسته است و مسئولیت همه آنچه که ممکن است حتا به فروپاشی جامعه منجر شود به گردن همان کسانی است که ادعای خدایی و نمایندگی خدا را روی زمین دارند.
        پیشنهاد می کنم به جای رای گیری درباره توهین یا توهین نکردن به محتوای دین، یک رای گیری برگزار کنید و از اعضای سایت و بینندگان سایت بخواهید تا آمار و مدارک خود را در مورد فساد و انحراف دینداران و مذهبیون ارائه دهند و هر کسی آزادانه بگوید که چه سودی از دین برده است یا چه لطمه ای از آن دیده است و آنگاه به داوری بنشینید. همچنین باید بگویم به عنوان یک انسان آزاد بر این باور هستم که بسیاری از موضوعات در جامعه انسانی هستند که هر گز نمی توان روی آنها رای گیری کرد و رای اکثریت ملاک هیچ چیز نیست.
        همچنین امیدوارم سرنوشت سایت شما به سانسور کشیده نشود که اگر چنین شود به زودی زود شاهد خواهیم بود که سایت آزاد دیگری جای شما را خواهد گرفت.

        امیدوارم

        و با سپاس از بلوای گرامی که میزبان خوب نظرات ما است

  2. پوینده said

    بسیار زیبا و مستدل. در ضمن بلوا جان سراع عبید نرو که کار به حاهای باریک میکشه!

    • balva said

      پوینده جان٬
      دیگر مدت‌هاست چندان هم باریک نیست 🙂

  3. فرامرز said

    بلوای گرامی را قربان
    مطلب دلنشین و لطیف شما را خواندم و موجب مسرت خاطر گردید .
    ( خالی از شوخی : خیلی با حال بود .)
    به خود خرده میگیرم که با اینهمه مصیبتی که کشیده و میکشیم باز در مواجهه با دیندار دعوت به رعایت و مدارا میکنم . ایا کار من از کارگه گذشته است و در سراشیب عمر افتاده و خود نمیدانم – یا نگرانی من از بابت مردم است ؟ البته در همینجا خاطرنشان کنم که بر خلاف بسیاران من بهیچوجه جامعه ایرانیان را – حداقل تا امدن خمینی – یک جامعه اسلامی و یا بطور کلی» مذهبی» نمیشناسم . این بدین معنا نیست که من از تاریخ اجتماعی ایران و رویدادهائی که در این مرز و بوم بر محور دین رخداده اند اندک پی نبرده ام .
    اکتریت جامعه را – حداقل تا دوران رضا شاه – روستائیان تشکیل میداده اند. بیسوادی تا دهه چهل خورشیدی بیداد میکرد . نماز خواندن رایج نبود . کسی جز اقشار نسبتا مرفه شهرنشین نمیدانست نماز چند رکعت است . برای مزاح : نماز یک چوپان بختیاری : » پشگل بز – پشگل میش – قبله به پیش – الله و اکبر » میبود . روحانیون بطور سنتی در شهرهای بزرگ و در حوالی » اماکن متبرکه » و پایتخت نفوذ داشتند .
    اینکه خمینی به زور بخورد مردم داد حقیقت ندارد . وی مرجع شیعیان ایران نبود .
    خرافات اما بیداد میکرد . و این به اعتقاد من ریشه ای کهنه تر از اسلام دارد . حتی اگر در اینجا ادعا کنم که همامروز خرافات دستی بالاتر از دین ساختگی رسمی در کشور دارد مبالغه نکرده ام . سی و اندی سال تلاش این مثلث شوم اخوند بازاریها و شرخر های چاقوکششان نتوانسته اند تشیع علوی را مستقر کنند . چون حربه خرافات را قویتر یافتند تا دین . از تعصبات ناموسی ایرانیانی که به کرات مورد هجوم و تجاوز اقوام وحشی صحرانشین قرار گرفته و مال و ناموسشان به تاراج و خود به بندگی کشانیده شده بودند تا فریبی چون مظلومنمائی های نوادگان رانده شدگان از صحراهای بی علف – که ایرانیان نجیب – به گواه امامزاده های مختلف در گوشه و کنار مملکت و در بسیاری از روستاهای جنوب غربی کشور – حقیقتا در ماندگی و اوارگی انان را و اینکه از کوه های صعب العبور غرب کشور وارد ایران شده و به ایرانیان پناه اورده بودند را در خاطر دیرپای خود داشتند و ارادتی بینظیر به فرد فرد انان نشانداده ( و میدهند ! ) سو استفاده کرده و نفت و دولت و نیروهای مسلح را بدست گرفتند و بی که بدانند به چه کار میخورد اتش بجان ملت انداختند . که به کجا برند ؟ – به صدر اسلام ! این نابکاران وعده مکه دادند و لی واپستر از ان رفتند که جد مادریشان رفت : به صحرا های یمن و ملک » خرافه » ای که جدشان تکفیرش کرده بود . ( چونه ام درد گرفت . شاد باشید !)
    در ضمن این رامین کیست ؟ که اینقدر زیبا مینویسد ؟ با خودم شرطبندی کرده ام که این قلم را میشناسم !!!

  4. mazdack said

    درود بر شما که کمر به مبارزه با خرافات بسته اید.نه تنها اسلام بلکه تمام اراجیف سامی(یهودی مسیجی اسلام و بهایی ..)ایدیولوژیهایی هستند که به ابزاری در دست قدرتمندان تبدیل شده اند و هدفی جز ابراز قدرت ندارند.با خردورزی و دوراندیشی میتوان و باید از شر این خرافات رها شد.متاسفانه بهترین و صادق ترین فرزندان این آب و خاک قربانی افکار بیهوده و پوچ شدند و با بی رحمی و در تنهایی و غربت بقتل رسیدند.ولی نسل امروز نباید فریب اراجیف اسلامیان را بخورد.

  5. mazdack said

    http://www.jamali.info

RSS feed for comments on this post · TrackBack URI

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: