علی کریمی دروازه‌ی «روزه» را فتح کرد!

ریاکاری و دین‌فروشی و تزویر دیگر شده است یکی از بنیادی‌ترین پایه‌های «جمهوری اسلامی». نمی‌شود «جمهوری اسلامی» را بدون ریاکاری تصور کرد. هر کاری مجاز است به شرط آن که خبر از مجلس به بیرون نرود. همه باید دو شخصیتی و چند شخصیتی باشند. شخصیتی در خانه٬ شخصیتی در خیابان٬ شخصیتی در محل کار… از کودکی خانواده‌ها مجبور هستند بچه‌های خود را دورو بار بیاورند. حرفی در خانه می‌زنند و بلافاصله باید به بچه بگویند این را جایی نگو. بچه‌ها می‌بینند چگونه پدر و مادرها جلوی هر فامیلی یک جور هستند. گاهی با چادر٬ گاهی با روسری گاهی بدون حجاب… تزویر مبانی فقهی و مذهبی پیدا کرد است و این از کودکانی آموزش داده می‌شود. می‌گویند روزه هستید یا نه مهم نیست٬ جوری وانمود کنید که روزه هستید! تباکی در روضه‌خوانی سفارش موکد شده است. یعنی اگر گریه‌تان نمی‌گیرد خود را به گریه کردن بزنید!
این نخوردن و نیاشامیدن در حضور دیگران را به احمقانه‌ترین شکل ممکن توجیه می‌کنند. صریحان‌شان رک و راست می‌گویند می‌خواهیم نشان دهیم که کشور ما اسلامی است و همه پیرو اسلام هستند اگر روزه‌خواری علنی شود آن‌وقت معلوم می‌شود چه درصدی از مردم روزه نمی‌گیرند و اعتقادی به روزه ندارند. ماله‌کش‌هایشان می‌گویند برای احترام به روزه‌دارها نباید در پیش آنان و در منظر عمومی روزه‌خواری کرد! یکی نیست بگوید کدام کار بی‌احترامی است٬ خود را به دروغ روزه نشان دادن یا این که مشخص باشد که کیست که روزه است و کیست که روزه نیست. چند وقت پیش با خانمی با حجاب صحبت می‌کردم٬ در تظاهراتی٬ سر یکی از خیابان‌های فرعی کریم‌خان٬ حرف جالبی زد گفت این قانون حجاب اجباری بیشترین ضررش برای ماست چون من دوست دارم مشخص شود که من این نوع لباس پوشیدن را بر اساس اعتقاد دینی‌ام انتخاب کرده‌ام نه به دلیل اجبار حکومتی. هم او می‌گفت در سفری به مالزی رفته بودم و آنجا لذت می‌بردم چون معلوم بود چه کسانی به دلیل علاقه‌ی‌شان حجاب اسلامی پوشیده‌اند و چه کسانی نه.(۱) حرف خیلی درستی می‌زد. کسی که برای اعتقادی عملی را انجام می‌دهد دوست دارد تشخص اعتقادی‌اش مخدوش نشود.
در مهمانی دوستی از سال‌های سیاه دوران ۶۰ تعریف می‌کرد و می‌گفت برای این که کسی متوجه نشود ما روزه نمی‌گیریم سحر بیدار می‌شدیم و چراغ‌هایمان را روشن می‌کردیم و صدای رادیو را هم بلند می‌کردیم تا همسایه‌ها تصور کنند برای روزه گرفتن بیدار شده‌ایم. دوست دیگری در همان مهمانی که مهندس برق است می‌گفت ما دانشجو بودیم و تایمر درست کرده بودیم وقت سحر چراغ‌ها روشن می‌شد و بعد از اذان صبح خاموش! واقعا این جمهوری اسلامی چه نکبتی بود که گریبان این مردم را گرفت. حالا هم صحبت از جامعه دینی می‌کنند! آقایان! خانم‌های محترم! این فقط عقاید شما نیست که محترم است ما هم انسان هستیم و عقایدی برای خودمان داریم. برخی اساسا به هیچ‌گونه خدا و مذهب و دینی باور نداریم٬ مانند من٬ برخی وجود خدا را باور داریم اما خود را مقید به دینی خاص یا انجام تکالیف اسلامی نمی‌دانیم٬ مانند برادر من٬ برخی خدا را باور داریم و مسلمان هستیم اما شیعه نیستیم٬ برخی مسلمان و شیعه هستیم اما جمهوری اسلامی را قبول نداریم و خامنه‌ای را ولی‌فقیه نمی‌دانیم برخی بهایی هستیم یا یهودی یا مسیحی یا هر چیزی به جز آن‌چه شما می‌خواهید. احترام به عقیده‌ی شما گذاشتن یعنی لگدمال‌کردن اعتقاد من؟ چرا من باید روزه بگیرم یا ادعای روزه گرفتن در بیاورم؟
دلیل‌اش البته کاملا واضح و آشکار است. دیکتاتورها با هر چیزی که نشان دهد مردم تحت سلطه با دیکتاتور متفاوت هستند و او را قبول ندارند سر جنگ دارند. هر چیزی یک رفراندوم است. ماه رمضان اگر با چماق و باتوم و سرکوب بر سر مردم نزنند آنوقت معلوم می‌شود چند درصد واقعا و از روی اعتقاد روزه می‌گیرند. اگر با فشار و ارعاب حجاب سر زنان نکنند معلوم می‌شود چند درصد به احجاب عقیده دارند. کسانی که انتخابات را با تقلب برنده می‌شوند مجبور هستند با چوب و چماق و قتل و شکنجه وانمود کنند که همه آنان را قبول دارند.
به هر حال اخراج علی کریمی به جرم روزه‌خواری حقایق پنهان بی‌شماری را آشکار کرد. دروازه‌ی ریا فروریخت و پرده‌ها کنار رفت. نه این که این اتفاقا نادر بود و تا کنون پیش نیامده بود مسئله این است که امروز شرایط اجتماعی و سیاسی متفاوت است و هر جرقه‌یی در این دشت خشک آتشی برمی‌افروزد و آتش به خرمن ریاکاری ولی فقیهی مزور می‌زند. مردمی که پشت یک دیگر ایستاده‌اند و پشتیبان هم هستند بساط تظاهر را برخواهند چید.

پانویس
۱) البته من برایش توضیح دادم در جاهایی مانند مالزی و یا حتا اروپا بسیاری از زنان مسلمان از ترس خانواده‌شان حجاب دارند. هر چند در مورد ایرانیان این خیلی کمتر صادق است و اگر قوانین احجاب اجباری یا تظاهر به روزه‌خواری برداشته شود درصد عظیم از بار اجباری که بر دوش مردم است برداشته می‌شود و درصد کمی باقی می‌ماند که به مرور زمان درست می‌شود و البته قانون هم باید حمایت کند از زنانی که مایل هستند پوشش اسلامی نداشته باشند اما به اجبار خانواده مجبور به استفاده از آن می‌شوند.

ارسال به: Balatarin::Donbaleh::100C::oyax::Mohandes::Del.icio.us::Friendfeed::Twitthis::Facebook::Addthis to other::Subscribe to Comments Feed::Subscribe to Feed

Advertisements

17 دیدگاه »

  1. thexzy said

    سلام بلواي عزيز، مانند هميشه از خواندن مطالب زيباي وبلاگ شما لذت بردم. يک عده از مردم هستند که براي خودشيريني نزد قدرتمندان حاضر هستند همنوعان خود را با قيمتي نازل بفروشند و اين موضوع هم از ديگر عللي است که سبب روي آوردن افراد به رياکاري ميشود. مثلا کسي که سحر بلند ميشود چراغ ها را روشن ميکند حتما ميداند اگر اين کار را نکند دير يا زود يکي از همسايه ها خبر را به مسجد محل ميرساند و همينطور کارمند يک اداره اگر عدم اعتقاد خود به روزه را علني کند ميداند که يکي از همکاران دير يا زود براي چاپلوسي از ارباب قدرت خبر را به حراست خواهد برد. فکر ميکنم تداوم اينطور مسائل در طول زمان از دلايل ايجاد فرهنگ رياکاري بين ما مردم بوده است.

    • balva said

      سلام بر تو دوست خوب و سپاس از محبتی که داری.
      خوش‌بختانه آن دوران دیگر سپری شده است و اکنون دیگر اکثریت مردم در مقابل حکومت ایستاده‌اند و تفییرات عمده‌ی زمانه کرده است. می‌بینید که مثلا افتخاری٬ احمدی‌نژاد را بغل می‌کند بعد مجبور می‌شود به توضیح و توجیه! در صورتی که قبلا افتخار می‌کردند برای این کارهایشان!

  2. persianspectre said

    درود
    سخن من نیز نزدیک به این است.

  3. اصل حرف خوبه ولی دروغ نگید دیگه said

    مطالب مربوط به دهه 60 کاملا دروغه. اتفاقا توی دهه 60 آزادی خیلی بیشتر بود و ریاکاری خیلی کمتر. چون به خاطر جنگ ، پولی توی بساط دولت نبود که یه عده بخوان با ریاکاری بالا بکشنش. اگرم تندرویی بود ، صرفا اعتقادی بود و نه نمایشی.

    اینکه مردم مجبور باشن تایمر بذارن و چراغشونو الکی روشن کنن و اینا … مزخرفه. اصلا چنین چیزی نبود. دیگه اینکه 100 سال پیش نبوده که . خودمون دیدیم. لطفا تاریخو تحریف نکنید

    • balva said

      دوست عزیز٬ شما احتمالا جزو آن گروهی بودید که اعتقاد داشتید برای همین یادتون رفته. این‌ها دروغ نیست زندگی ملتی است که سال‌های سیاهی را پشت سر گذاشتند. روزی که واقعیت اعدام‌های وحشت‌ناک دهه‌ی شصت را بشنوید بی‌شک به خود خواهید گفت: چقدر غافل بودیم. لطفا سری به گورستان خاوران که اکنون پارک شده بزنید تا یادتان بیاید چه جنایت‌هایی در این کشور شده است.
      البته من حرف شما را قبول دارم که در آن هنگام بسیاری از جنایت‌ها و آدم‌فروشی‌ها بر اساس اعتقاد انجام می‌شد و مانند امروز ساندیسی‌خورهای بی‌اعتقاد نبودند اما در اصل مزاحمتی که برای مردم ایجاد می‌کردند و البته تعدادی فرصت‌طلب بی‌اعتقاد هم در بینشان بود تفاوتی حاصل نمی‌شود.

  4. مژده said

    واقعا چقدر مسائل ایرانیها پیچیده است…خیلی پیچیده تر از اونکه بشه اونها را به اسلام یا رژیم اسلامی تحویل و فرافکنی کرد…نه تنها رژیم اسلامی، بلکه حتی خود اسلام (بعنوان دینی که نه در طی 23 سال، بلکه حداقل تا دورانی که فقه آن شکل گرفت؛ چه تسنن که بیشتر عالمان و فقیهان و نویسنده های اصلی کتب حدیث؛ و هم شیعه و 2 تا نایب امام زمان و علمای اصلی معاصرشان و… ایرانی بودند) محصول ایرانیان است… پس چرا فرافکنی می کنیم؟
    مثلا آیا در دورانی که زرتشتی بودند تعصب و فشار مذهبی و ریاکاری نبوده است؟؟… و البته و طبیعتا بمرور زمان بیشتر شده است تا امروز؛ و نمی توانیم خوشبین باشیم که دین فردایشان (البته نه واقعا دین به معنی واقعی کلمه؛ ولی مثلا اعتقاد متعصبانه به «حقوق بشر» و «دموکراسی») بهتر از این دربیاید. اصلا شما بهترین چیزی را که می دانید به ایرانیها (بعنوان عقیده) بدهید و کاملا آزادشان بگذارید…خودشان بهتر می دانند (و خودمان بهتر می دانیم!) که نتیجه چه چیز پیچیده و چندوجهی و دست و پاگیری خواهد شد!! وسیله ای می شود 1- برای تحقیر دیگران 2- وسیله ای برای تفاخر و 3- نهایتا وسیله ای برای ریاکاری و تظاهر…
    آیا مشکل ما استبداد است یا اینکه استبداد را می سازیم؟ آیا مشکل ما رهبران متفرعن است یا رهبران متفرعن را می سازیم؟ آیا مشکل ما ظلم برماست یا ظلم بر خودمان را خودمان تولید می کنیم؟ (و به آنهم اعتیاد داریم – و چقدر از گفتن جمله ترجیع بند «ماچقدر بدبختیم که…» لذت می بریم) آیا مشکل ما حکومت یکنفر است؟ یک اندیشه است؟ یک دین است؟ یا اگر قدرت دست جمع و عامه مردم هم باشد، مشکل در شیوه اعمال آن است؟ درواقع شاید درتاریخ اینقدر چنددستگی و تقسیم قدرت (البته نه به شکل کاملا دموکراتیک) که الان داریم، در ایران نداشته ایم… حتی مسلما دموکراتیکترین (بطورنسبی) رژیم هم بوده… شاید مثلا دورانی کوتاه از مشروطه یا اواخرقاجارکمی بهتر بوده… ولی درمجموع و در این 30 سال، بازهم باید گفت این رژیم بطورنسبی، دموکراتیک ترین بوده….پس می توانیم توضیح بدهیم که چرا وضعمان چندان بهتر از گذشته ها نیست؟ آیا چون با برخی کشورهای دیگر خود را مقایسه می کنیم؟ یا مشکل اینست که دین وارد حکومت شده؟ ولی آیا نمی شود گفت که دین اصلا برای این وارد حکومت شد و تناورشد که از دموکراسی می ترسیدیم؟…یا درواقع به قدرت مطلقه اعتیاد و نیاز داشته ایم…و اگر دین نبود، مثلا یک ایدئولوژی (مثلا کمونیست) را می پذیرفتیم، یا نوعی ملی گرایی افراطی…بالاخره یه چیزی را پیدامی کردیم..که همین کارکرد را داشته باشد.بنابراین وقتی ما دین را «برای خودمان» و «بعنوان محافظ خودمان» برگزیده ایم، آیا مشکل از دین است که اگر برود دیگر تظاهر نخواهیم داشت؟؟…البته ممکنست گفته شود، «عده ای» این لباس استبداد را دوختند… ولی واقعا اگر شرایط اجتماعی چیز دیگری می خواست، اصلا این عده پیدامی شدند که چنین قدرتی داشته باشند و بعد هم توسط عموم پذیرفته شود؟ اگر مردم «رهبری پیامبرگونه» نمی خواستند، چطور ممکن بود ولایت فقیه اصلا طرح شود؟
    زهی خیال خام…ایرانی بدون تظاهر؟!!! اصلا چنددرصد تظاهرهایمان بخاطر رژیم دینی است؟ از دین می آید، یا اصلا به دین مربوط می شود؟ آیا تعارف کردن ما، دروغ گفتن ما، چشم و همچشمی کردنمان، بازیهای فامیلی و خانوادگی، فرهنگ اداری ما و … به دین مربوط می شود؟ و آیا در آنها، تظاهر کمتری از تظاهرهای دینی مستتر و مندرج است؟
    بنظر من چیزی که درواقع اصلا اینجا اصلا مهم نیست (درحالیکه بخودی خود، چیز مهمی است یا محسوب می شود) دین است…
    آیا درواقع دنبال چند عقیدگی هستیم، یا از این چندگانگی احساس زجر و ناامنی و اضطراب می کنیم و می خواهیم «یکی» باشیم…آنهم به فرم: «فقط و فقط یک عقیده برای همه آحاد اجتماع» چه بخواهیم دیگران را به زور با خود همعقیده کنیم و یا آنکه خود به یک عقیده شناخته شده بپیوندیم…و خودمان را در آن حل کنیم.. فقط یک لحظه به این فکر کنید که چقدر یک ایرانی دوست دارد (دیوانه وار) که دیگران را باخود همرای کند…نه چندان برای اینکه خودخواه است…بلکه برای اینکه از چندگانگی وحشت دارد…چرا یا عاشقیم یا متنفر؟ چرا احساساتی و زودرنج و دیرباورهستیم و درعین حال زودباور به عقیده ای که همه می پذیرند؟؟؟!! چرا فکر می کنیم همه دارند به ما کلک می زنند ولی بازهم براحتی کلک می خوریم؟ چرا اشخاص مشهور، چه سیاسی، چه هنری، چه ورزشی و فرهنگی، یا «ایده آل» هستند یا «کثیف، خائن و غیرقابل تحمل» یا «بی ارزش و بی اهمیت»؟؛ و درواقع، آدم «متوسط و کمی خوب»، اصلا در فرهنگ ایرانی وجود ندارد!! یا نباید داشته باشد؟؟؟ براستی چرا؟ ما از تفرق می ترسیم…شاید بخاطر تاریخمان باشد..به قدرت چنگ می زنیم…قدرت (بت) را می سازیم تا بالا برویم و از حس حقارتی که حس می کنیم خلاص شویم…و تظاهر در این میان وسیله بسیار خوبی است… شاید تنها ایرانیان باشند که بت را می سازند…نه تنها برای اینکه بپرستندش، بلکه برای اینکه بهش کلک بزنند!!!! جلویش تظاهرکنند و …. و درعین حال فردیت خود را (یا اگرشد، دیگران را، برحسب مورد) بکوبند تا بنوعی «یگانگی» برسند. واقعا خارق العاده است…اگر خودمان خودمان را بعنوان سوژه و درمقایسه با ملل دیگر بنگریم…

    آیا فرمولهای دیگر نقاط جهان (چه غربی؛ و یا اگر باشد، غیرغربی) برای جامعه ما کاربرد دارد؟ یا ما (با همین طبیعتی که بهش اشاره کردم) از تمام آن فرمولها قویتریم؟ بله شاید راه حلی باشد، ولی آیا احتمال نمی دهیم که هنوز کشف نشده باشد؟ یا اصرارداریم که هست و فقط ما باید از آن استفاده کنیم؟ درحالیکه اینکه مثلا اگر شما از آنتی بیوتیک استفاده نکرده و مشکلتان هم اصلا معلوم و قابل تشخیص (حداقل برای آن کسانیکه «آنتی بیوتیک تجویز می کنند») نیست، چه تضمینی وجود دارد که مشکل با آن حل شود…آیا اصلا تابحال فکر کرده ایم که شاید اصلا مشکل ما این چیزها نباشد؟ درحالیکه ما پاسخ این ساده ترین سوالات را نیز از خودمان نمی دانیم….ما تب داریم، ولی بیماریمان چیست؟ تب و لرز و غیره تنها نشانه است…تظاهر و ریاکاری تنها نشانه ایست…استبداد نشانه ایست… ولی مشکل چیست؟ که دوباره تب تولید نشود؟ ما تبمان را که نمی توانیم «عمل کنیم»….
    مثلا یک نظر (یک فرضیه) اینست که ایران مراحل مختلف تمدنی، کشورسازی و ملت سازی را طی کرده که دیگران چنین پروسه کاملی را اصلا طی نکرده اند و طبیعتا راه حلهایشان بسیار ابتداییتر از آن هستند که بدرد ایرانیان بخورند…یا اصلا مراحل تطور آنها متفاوتتر از آن بوده که راه حلشان به ما بخورد…

    فکرمی کنید چرا ایرانیان خارج هرجاکه زیادشده اند و توانسته اند اجتماعات نسبی تشکیل دهند (مثلا درآمریکا) درحالیکه آزادند، و به معنی مصطلح سنتی و مذهبی نیستند و یا کمترهستند؛ در عمل بنوعی و به لحاظاتی متعصب تر و دوروتر هستند … و چرا از همه جالبتر، درحالیکه از لحاظ سیاسی آزادند، کمتر می توانند باهم کنار بیایند و در فقدان یک رژیم سیاسی و مذهب متمرکز، کمتر دموکرات و آسانگیر و پذیرای عقاید همدیگر هستند؟ دراینصورت خود قضاوت کنید، یک رژیم متمرکز مطلوب ایرانیهاست یا مطرود آنها؟ چرا آنها سعی می کنند بر قدرتهایی که عملا فاقد توان اعمال قدرت برآنهاست (عموما)، یعنی دولت ایران استفاده کنند و درواقع آنرا بعنوان پدرخوانده بپذیرند…که چه؟ برای اینکه بشدت به آن بتازند!!!!… و یا مثلا برعلیه «تلویزیونها»ی ایرانی عمل کنند؛ یعنی آنها چون رسانه هستند، پس باید بدل از یک دولت فرضی و موهوم هم باید باشند و کسی نمی تواند بپذیرد که آنها صرفا شرکت خصوصی هستند… همه فکر می کنند آنها اهریمنهای پلیدی هستند که می خواهند از هرچه پول درآورند…خب مگر شرکتهای خصوصی قرارست چه کنند؟
    یا چرا چنددستگی و «زیرآب زدنهای» ایرانیها درخارج بطرز محسوسی بیشتر از جریانات داخل ایران است؟ مگر خارج چه دارد؟ یا چه ندارد؟ جز آنکه قدرت متمرکز مستبد ندارد، که خودشان سعی می کنند نقشش را بازی کنند و آنرا بسازند؛ و درواقع «ناراحتند که چرا نیست»…البته بدیهی است که نمی گویند «ما ناراحتیم چون…» بلکه واقعا احساس «ناراحتی بیشتری» (نسبت به مردم داخل کشور) می کنند چون آزادترند!! – مشابه نمونه ای که مردمی که از یک جنگ و سازمان جنگی خارج می شوند (بخصوص بعد از آن جنگ) احساس اضطراب بیشتری می کنند…
    (البته طبیعی است ایرانیهایی که نوع کارشان منحل در خارجیهاست، تاحد زیادی از این موارد مستثنی هستند)
    درواقع اصلا مشکل اسلام و حتی رژیم اسلامی نیست…مسئله خلق و خوی ایرانیهاست که برای قرنها و هزاره ها به این ورطه افتاده اند… اگر دینشان را عوض کنید یه چیز دیگه پیدا می کنند…بالاخره باید آبروداری کنند!!!! و آبروداری را هم که همه بهتر می دانیم درواقع یعنی چه!!! – دورویی به معنی کامل کلمه –
    ولی بعنوان یک پیچیدگی که، آنچنان است که مارا از هر تحلیل و بخصوص نتیجه گیری (حتی ساده ای) عاجز می کند، مثلا همین گفته قبلی را ببینید؛
    در دهه 60 بنوعی ریاکاری کمتر بود…قطعا کمتر بود…چون بمرور بیشتر شده است و طبیعتا اگر بعدا بیشتر شده (و مثلا الان به منتهای اعلای خود رسیده)، یعنی اینکه عقلا و جبرا آن زمان کمتر بوده است… ولی درعین حال نوع احساس اختناقی که از لحاظ محدودیت فرهنگی بود (با استفاده از جو رسانه ای آنزمان و اکثریت نسبی که حزب اللهی ها داشتند – حالا در شهرستانها و حتی نه همه صادق و خالص، بالاخره فرصت طلبها هم بودند و کسانیکه بنای بازار سیاه را گذاشته بودند) بیشتر بود. یادمان باشد حتی ویدئو آنزمان وجود نداشت و بتدریج پیدایش شد. همه (غیرحزب اللهی ها) مجبور بودند تظاهرکنند؛ اتفاقا چون حزب اللهیها یا اکثریت بودند (و یا اقلیت قابل توجه بوده) و به قول کامنت قبلی، به نسبت تظاهر کمتری هم داشتند (یعنی چون صادقتر بودند)، مردم عادی اجبار و فشار بیشتری برای دورویی داشتند…ولی الان چون مردم بیشتر یکدست شده اند و پرده ریاکاری به اصطلاح «مسئولین» بیشتر کنار رفته، مردم راحتتر و ربلکس تر هستند. یعنی خود «صداقت» (درآن زمان) تولید ریاکاری کرده بوده!…شوخی نمی کنم…دقیقا مطلب را مرور کنید؛ وقتی عده ای صادقانه (یا نسبتا صادقانه) بگویند باید رفت در ادارات نماز جماعت، یا روزه خواری نکرد؛ دیگران فشار بیشتری برای تظاهر را حس می کنند!!! چون راه دیگری ندارند و باید اطاعت کنند؛ درعین حالکه عقیده شان هم که تغییرنمی کند.. و از همه جالبتر برای اینکه، حس می کنند راحتتر می توانند سر حزب اللهی های «مخلص» را کلاه بگذارند.. و لذت بیشتری هم ببرند….
    و اما دلیل اصلیش هم که همان ترس از این برادران مخلص (درآن دوران) بود که بعدها بدلایل مختلفی و بخصوص گذشت زمان و افتادن تب انقلابی و لجبازی و «زیرزیرکی کارخود را کردن» مردم (که درهرصورت همان تظاهر است یا حداقل با آن رابطه واضحی دارد) این ترس تاحد زیادی ریخت…مسئله ای که برای حجاب و بطورکلی نوع پوشش، موسیقی مجاز و … خیلی خیلی چیزها دیگر اتفاق افتاد…
    الان علی کریمی این داستان روزه خواریش پیش آمده و معدنچی هم آن حرف را زده که من اصلا اول داشتم شاخ در می آوردم، ولی بعد دیدم نه خیلی هم خبری نشد..روزه خواری کرد، کرد…البته شاید در دوران احمدی نژاد این بیشتر هم شده…
    برای این مورد (دهه 60 به نسبت حالا) یک نتیجه گیری اینکه، درواقع صداقت اون اکثریت (یا اقلیت قابل توجه) حزب اللهی های اولیه فشار ریاکارانه بیشتری را برمردم وارد می کرد!! درحالیکه الان چون پرده های ریاکارای بیشتر فروافتاده، این ریاکاریها بیشتر به چشم می خورد (نه اینکه واقعا بیشتر شده است!)
    و دوم اینکه؛ تظاهرها و ریاکاریهای آن زمان به مرور به کمترشدنشان انجامید (مردم بنوعی کمی از آزادیهایی که آن زمان می خواستند را کسب کردند) ولی درعوض مردم به دنبال تظاهر در چیزهای دیگر هستند و شده اند، تا مشکلشان (فقدان آزادی) در آن زمینه ها هم حل شود؛ ولی غافل از اینکه این جریان همیشه ادامه دارد….و همیشه راه جدیدی را می یابند…
    جامعه قوانین و سنت و رسوم می خواهد (درهرصورت و حالتی)؛ ولی ایرانیها استاد آنند که اول این قوانین و سنن را بسازند و بعد نسبت به آنها تظاهر کنند؛ حال هرچه که می خواهند باشند..
    ولی باز از این هم نمی شود نتیجه خاصی گرفت که اوضاع بهتر شده یا بدتر…چون الان با شرایط فعلی، ریاکاری و یا درواقع اصلا گیج شدن که چه چیزی خوب است و چه چیزی بد، دایره بسیار بسیار وسیعتری گرفته؛ و بازهم قضاوت ممکن نیست که آیا بهتر شده یا بدتر…
    یعنی دورویی کمتر شده یا بیشتر.. آخرش؟ بستگی دارد چطوری نگاه کنید!!!
    همین تلویزیون، آن زمان برنامه هایش بسیار ساده تر و خالصتر بود…پس بهتر بوده و تظاهر کمتر بوده…ولی از طرف دیگر بمرور و درطی سالها، بسیار بسیار بازتر شده (از لحاظ موسیقی و بازترشدن معیار برای صحنه های قابل نمایش، حرفها و ادبیات قابل بکارگیری و، نوع اخبار و … ) ولی بازهم، الان (البته بهتر است جریانات بعد از انتخابات را کنار بگذاریم که گیج نشویم) که نوع ارائه برنامه که خیلی پیچیده تر شده، باز هم امکان بالقوه ریاکاری را بیشتر فراهم کرده است؛ و همینطور هم هست، الان تلویزیون بالقوه دروغ بیشتری «می تواند» بگوید (صرفنظر از این از این استعداد بالقوه، چقدر هم بطورکامل و حتی بیش از حد در یکسال اخیر، استفاده کرده است).
    یک نمونه دیگر؛ چرا وقتی ما در کارمان رشوه می دهیم (مثلا در همین ایام، چندهزار تومن می دهیم پلیس) ، اسمش زرنگی است و همه هم تایید می کنند و یا حداقل اکثریت می پذیرند که زرنگی بهتر از در پس معرکه بودن است…ولی وقتی همین کار را افتخاری می کند تا کارش راه بیفتد خوب نیست…درحالیکه بواقع تنها تفاوتش اینست که کار او بازتاب گسترده دارد و به اصطلاح آبرویش رفته است…و همان کسیکه منتقد اوست، برای اینکه ماشینش نخوابد و «چند روز از کار و زندگی نیفتد» کارش را با هزار تومان و تازه آنهم با نهایت التماس (شاید پیش یک سرباز یا درجه دار ساده) راه می اندازد و بعد که برگشت خانه از پستی آنها و «زرنگی» خودش لاف می زند؟ (البته من ابدا این کار را از لحاظ اخلاقی قضاوت نمی کنم؛ اصلا بحث دراینجا، این نیست). حال اگر برای همان شخص و درهمان لحظه، خبرنگاری از راه برسد؛ بدست و پا می افتد که آبرویم را نبرید… یا حداقل درحالیکه این کار را مجاز می داند و مردم هم مجاز می دانند، مجبور است با نهایت شرمندگی «واکنش نشان دهد» و «تظاهر کند» (درحالیکه اگر بگوییم مردم می دانند که او در این مورد بی تقصیر است؛ دیگر چرا «شرمنده» جلوی دوربین تلویزیون ظاهر می شود؟؟ یعنی اصلا چه نیازی هست که خود را «شرمنده» نشان دهد درحالیکه بواقع نیست!!؟)

    نتیجه ایکه می خواهم بگیرم، اینست که ایرانی تغییرشکل می دهد، ولی جوهرش درست نمی شود (و بلکه فاسدتر می شود، آنهم نه در عرض امسال و سال دگر، بلکه در طی دههاسال و صدها سال…حالا به این ترتیب، این 30 سال کمی بیشتر از یک لحظه است)

    ولی یک سرنخ می توانم بدهم، هروقت ما توانستیم به فرزندانمان بطورهمزمان دوحس کاملا متناقض یعنی خودبزرگ بینی جنون آمیز و حقارت شدید را القانکنیم…گام بزرگی خواهد بود تا این ویژگیها – بلکه؛ تاحدودی – در نسلهای آتی تعدیل شود….درغیراینصورت فقط ویژگیهای خودمان را بازتولید کرده ایم و درحالیکه مداوما آنها را به عوامل خارجی (عربها، انگلیسیها، آمریکاییها، اسلام، فلان شخص و بهمان گروه و غیره) فرافکنی کرده ایم و می کنیم.

    • گورزاد said

      موافقم هوار تا!
      استبداد در وجود ما نهادینه شده. همه‌ی مشکلات ایران، در آینه‌ قابل دیدن است.

      • balva said

        حالا اینجا که استبدای نیست و هر کس می‌تواند حرف خودش را بزند! ظاهرا من ایرانی نیستم! عجیبه‌ها این‌همه در دنیا دیکتاتورهای وحشت‌ناکی وجود داشته هیچ‌کس نمی‌گه دیکتاتوری در ما نهادینه شده آنوقت این دوستان برای تبرئه کردن خامنه‌ای و احمدی‌نژاد دارن همه‌ی مردم ایران را دیکتاتور و مستبد می‌کنند!

  5. balva said

    مژده‌ی گرامی٬
    نویسنده‌ی این متن بلندبالا دقیقا به همان چیزی دچار است که آن را نقد می‌کند. یعنی دارای دو حس متناقض «خودبزرگ‌بینی» و «حقارت شدید» خودبزرگ‌بین است چون تصور می‌کند چند هزار سال تاریخ ایران را شناخته‌٬ راه‌حل مشکل فرهنگی آن را یافته‌ است٬ دچار حقارت شدید است چون به هر حال به عنوان یک ایرانی دارد این‌همه ناسزا بار خودش و تمام تاریخ‌اش می‌کند.
    کسی که اینقدر از «ما ایرانی‌ها» حرف می‌زند و برای آن ویژگی‌هایی قایل می‌شود٬ که از زمان غارنشینی تا کنون ثابت مانده است٬ درواقع هیچ تفاوتی با کسی که عوامل خارجی را عامل بدبختی این «ما» می‌داند ندارد! یعنی دو روی یک سکه هستند. هر دو عاملی موهومی را در توجیه پدیده‌هایی که اتفاق می‌افتد مقصر می‌داند٬ یکی عرب‌ها را دیگری انگلیسی‌ها را و یکی هم ایرانی‌ها را… نوع منطق ثابت است نام‌ها تغییر می‌کند.
    به هر حال نتیجه‌گیری بحث نشان می‌دهد خواسته یا ناخواسته این همه حرف زده شده است تا در نهایت خامنه‌ای و احمدی‌نژاد را تبرئه کند و بیندازد گردن «مردم» و حاصل این حرف‌ها هم انفعال سیاسی است. بروید در خانه‌هایتان یا روی نیمکت پارک‌هایتان بنشیند و «و نق بزنید» و سعی کنید فرزندانتان را خوب تربیت کنید! متاسفانه وقتی سرکوب رژیم‌ها زیاد می‌شود این‌گونه حرف‌ها خریدار پیدا می‌کند چون راه میان‌بری است برای آسودگی وجدان و در خانه‌نشستن و از موضع بالا و در برج عاج به حماقت مردم خندیدن و خود را تافته‌ی جدابافته دانستن.
    البته این گونه افراد صادق‌اند اما شهامت درافتادن با دیکتاتوری آدم‌کش را ندارند برای آسودگی وجدان خود چنین حرف‌هایی می‌زنند و چنین نتایجی می‌گیرد. اما گروهی هم هستند که در سایه این تئوری بافی‌ها به دست‌بوسی دیکتاتور می‌روند و به ناز و نعمت می‌رسند. پایه فکری‌شان هم همین است که «هر که خر شد ما سوارش می‌شویم» و «مردم لایق همین حکومت هستند و فرقی بین آن‌ها و دیکتاتورشان نیست پس چرا من با دیکتاتور همکاری نکنم.»
    به هر حال ما مردمی هستیم که در یک صد سال گذشته برای به دست آوردن آزادی‌های مدنی تلاش کرده‌ایم و موفقیت‌هایی هم به دست آورده‌ایم. در بین کشورهای منطقه از این نظر از بعضی‌ها جلوتریم و از بعضی‌ها عقب‌تر. از نظر فرهنگی ممکن است نشانه‌هایی از تاریخ گذشته بر خود داشته باشیم اما بسیاری از خصوصیات منفی برشمرده شده در این متن کم و بیش در کشورهای موسوم به جهان سوم دیده می‌شود. بعضی از خصوصیات در کشورهای توتالیتر وجود دارد و من سعی کردم در این متن به طور گذرا به آن‌ها اشاره کنم. ربط مستقیمی هم به اسلام یا ایران ندارد به ساختار سیاسی دارد که آنهم برمی‌گردد به شرایط تاریخی و البته تلاش و مبارزه‌ی مردمی امیدوارم در میدان عمل اجتماعی و مبارزه‌یی آگاهانه در عین حال که تلاش می‌شود حاکمیت سیاسی برداشته شود و بسیاری از موانع رشد فرهنگی برچیده شود همیشه و همه وقت باید در آگاهی بخشی و بالابردن سطح فرهنگی جامعه هم تلاش کرد.
    خلاصه یک سرنخ بدهم کمی تاریخ کشورهای دیگر را هم بخوانیم و تصور نکنیم ما ملتی هستی استثایی (نه در عظمت نه در حقارت) ما مردمی هستیم با ویژگی‌هایی که هر چند برخی ریشه‌های عمیق تاریخی دارند اما بیشتر حاصل همین شرایط و دروان تاریخی است که در آن به‌سر می‌بریم شباهتمان به کشورهای جهان سومی دیگر حیرت‌انگیز است. بسیاری این چیزهایی که نویسنده‌ی محترم یادداشت بالا سعی کردن است ویژگی منحصربه‌فرد ایرانی‌ها بداند تا کشورهای آمریکای لاتین هم دیده می‌شود. دوران خود را بشناسیم و برای زندگی بهتر و انسانی تلاش کنیم و به نقش قدرت‌های سیاسی و حکومت‌ها در شکل‌دهی به افکار عمومی و نسلی توجه کنیم و سعی در براندازی حکومتی داشته باشیم که اگر چند سال دیگر دوام آورد معلوم نیست چه بر سر این سرزمین می‌آورد.

  6. مژده said

    قطعا چنین است…البته که من دچار این حالت هستم…صد البته … و خیلی عجیب است که کسی (ورای نمود منطقی که از خود می سازد) دچار آن نباشد…
    و دقیقا و صد البته بهمین خاطر هم هست که ایرانیها استثنایی هستند…تاریخ چندهزارساله و نابودیها چندهزارساله و عوارض آن…آیا هرگز مشابه آنرا خواهید یافت؟ درمورد «مشابهتها» شکی ندارم…مقصود نسخه عینی آن… و جالبتر اینکه ما چگونه «تعمیم می دهیم» درحالیکه حتی دونفر مشابه نیستند… و راه درمانشان مشابه نیست…علیرغم تمام شباهتهای تمام مردمان در تمام طول تاریخ با یکدیگر…هرکس مسائل (مهم) خاص خود را دارد (وقتی از این دیدگاه بحث می کنیم و می گوییم؛ دیگر «مهم بودن» مطرح نیست، مسئله اصلا این نیست که کسی/جامعه ای مهم است یا نیست؛ منحصربفرد بودن آن مهم است؛ چه ایرانیها و چه غیرآنها)
    ولی دقیقا همین مشکل است…براحتی قابل استدلال است که پذیرفتن وجود چنین مشکلی که برای یک فرد است (که بخودی خود مهم نیست) اگر بتواند برای جمع هم باشد؛ دراینصورت خب مشکل عام است (برای ایرانیها) و خاص است نسبت به سایر ملل. آیا واقعا ما شرایط مشابهی با آمریکای لاتین داریم؟ (شباهتها که همیشه هست؛ شباهتها فرهنگی، مقاومت سنتها، مراحل توسعه). آیا آنها واقعا احساس خودبزرگ بینی دارند؟ هندیها چطور؟ چینیها؟ آمریکاییها؟ اعراب یا اروپاییها؟ آیا دقیقا چنین ترکیبی را دارند؟ باید بحث کرد..دقیقا باید بحث کرد نسبت به هرکدام از ملل… باید دید که تفاوتها و تشابهات دقیقا در چیست… ما ابدا نمی توانیم خودمان را در این مورد گول بزنیم…یک راه بسیار ساده پیشنهاد می کنم…بروید در اینترنت و نوع بحثهایی که سر یک موضوع می شود (چون «ناخودآگاه» بیشتر اینجا موردنظر است، چیزهای احساسی، مثلا نظرات درباره یک آهنگ و یا طرز برداشت از یک خبر سیاسی که چاشنیهای ژورنالیستی و تعصبگرایانه شدیدی دارند) و برای نظرات مردم از کشورهای مختلف بخوانید؛ یک آینه دقیق (البته دیگر نه خیلی کامل!) از آن جامعه بدست می دهد، برای اعراب بخوانید، هندیها،انگلیسیها، ترکیه ایها،سکنه آمریکای لاتین…حیرت خواهید کرد که چقدر متفاوت است اگر حس انتقال یافته و میزان غیظ و غضب و اینکه از چه عصبی و یا خشنودند را درنظربگیرید بین ملل مختلف نسبت به یکدیگر و خصوصا نسبت به ایرانیها… چه داخل ایران و چه خارج… و اگر دقیقا تحلیل کنید، خواهید دید که نظمی برای دیگران قابل تصوراست، جز برای ایرانیها (البته این گفته را تقریبی و نسبی فرض کنید)؛ چون آنها (ایرانیها) ذاتا ضد نظم هستند..آنها به استبداد برای این علاقه دارند که این حالتشان را کنترل کند و چون دیگر هیچ استبدادی این روزها در جهان قادر به اینکار نیست (یا حداقل خود ایرانیها این کار را دیگر نمی توانند برای خودشان انجام دهند) وضع بسیار پیچیده است..مسئله عجیب در این تحلیل اینست که شما باید روشی ارائه دهید، البته غیر از استبداد (که درهرصورت دیگر راهگشا نیست) که این مشکلات را حل کرده و نظم به ارمغان بیاورد..ولی هرچه که باشد براحتی می توان اثبات کرد که آن روش، اضطراب (دراینجا به معنای تنش درونی یا انرژی روانی مهارنشده) را افزایش می دهد و چون ذاتا ایرانیها ضد نظم هستند (یعنی بعبارت دقیقتر، در طول قرنها شده اند) کار بسیار دشوار خواهد بود. بمحض اینکه قدرت بوجودآید (بهرصورت و بهرمنشاء ولو بصورت دموکراتیک) عده ای در دورآنها متبلور می شوند (بادنجان دور قاب چینها) و کارکردشان صرفا تقدیس قدرت نیست، بلکه هجو قدرت هم هست و مهمتر از همه اکثریت متظاهر. درعین حالکه آنانیکه قدرت را هم تقدیس می کنند دنبال منافعشان هستند. یا منافع معنوی ارضایشان می کنند (حس چسبیدن به قدرت لایزال که ممکنست به آن نام الهی را هم بدهند) یا باید دنبال منافع باشند. ولی درهرصورت، همانطور که درمطلب قبلی گفتم، چه خالص باشند و چه ریاکار، نهایتا به فساد قدرت منجر می شود. حالا برای این راه حل بدهید…دموکراسی.؟!..بسیار خوب!…من بعدا برایتان سناریوی نسبی اینکه چطورایرانیها با دموکراسی رفتار می کنند و چه بلایی برسرش می آورند را خواهم آورد…!
    شاید بعنوان راه حل بتوان ساختارهایی را در دنیای مجازی بوجود آورد (اکنون وجود ندارند) که بتوانند قدرت را در خود مندرج کنند (قدرت نه در فرد و یا گروه خاصی باشد؛ بلکه در ساختارهای انتزاعی مستتر شده باشند) که بعد براساس آن نوعی رژیم (سیاسی) را طراحی کرد. معیار اینست: هرگاه ایرانیها توانستند در بحث آزاد (و یا غیرآزاد!) «با حرص فحش ندهند» یعنی انرژی مخرب (تاحدودی) مهار شده است. آفت اینست که اصولا ما ایرانیها نباید خوب یا بد را تئوریزه کنیم…(خب باید عملگرا باشیم، اینکه معلومست) ولی مشکل اینست که باید «انگیزه» دیگری بیابیم («منطقی بودن و ماندن» انگیزه روانی نیست یا انگیزه بسیار ضعیفی است) . بنظر من باید نوعی اراده معطوف به قدرت و بزرگی را جایگزین کنیم. باز مشکل اینست که ایرانیها دراینحالت بسیار شدید به قطب مخالف روی می آورند، یعنی بجای اینکه به قدرت توجه کنند، به ضعف و اینکه چگونه ضعیف نباشند (یعنی آبرویشان نرود، کار درست انجام دهند، «رسم» چیست و …) که این خود منجر به تمایل شدید برای قربانی کردن دیگران می شود که بسیار مخرب است…شاید باید اراده معطوف به قدرت را واقعا معطوف به قدرت ساخت نه ضعف. یک نشانه؛ هرگاه ما یک شخص ضعیف را قابل توجه ندانیم (یعنی دست از عیبجویی برداریم) و فقط به اشخاص قوی توجه کنیم، یک گام روبه جلوست. این بحث ادامه دار است… فعلا تنها نکته مهم اینست که این مسائل ناخودآگاه است، و درنتیجه 1-بسیار قوی است 2- بسیار پنهان است 3- بسیار فریبنده است و هر لحظه برنگی درآید و درنهایت اینکه بسیار منعطف و مقاوم است دربرابر تغییر.
    این نوشته البته بسیار پراکنده است و بیسر وته، که ببخشید؛ و درواقع حکم یادداشتهایی را دارند که باید بعدا تدوین شوند؛ که وقت بسیار می خواهد. ولی نظرات دیگران برای اینکار ذیقیمت است.

    من نگفتم استبداد در ما نهادینه شده؛ البته این یک نتیجه است…ولی مسئله اصلی همین تناقض است بزرگی و کوچکی …هزاران سال می گذرد؛ ولی رفتارهای ما در تولید نسل دقیقا نارضایتی و خودبزرگ بینی را به نسلهای بعدی انتقال داده. وقتی شما خارج از ایران هستید و هنوز «حل» نشده اید؛ گاهی اوقات متعصبترید…چون دیگر رژیم مستبدی نیست که به شما در تربیت فرزندان و بپاداشتن سنتها کمک کند…بنابراین خود نقش آن را برعهده می گیرید..ممکنست آگاهانه این کار را نکنید؛ ولی فشارش را حس می کنید و همان را هم منتقل می کنید…این اضطراب (به معنی کلی، نه نگرانی صرف) و احساس گناه غیرقابل تحمل است و باید آنرا بگونه ای منتقل کنید…من واقعا می ترسم اگر وارد جزئیات بشوم هرگز نتوانم این مطلب را تمام کنم….معیارهایشان کاملا متغیراست، رسم و سنتهایشان و حتی بشدت، در طول زمان تغییر میکند؛ ولی هرچه که هست نسبت به آن وفادار و متعصبند…درواقع متظاهرانه متعصبند.. (یک مثال، در مراسم عروسی دوطرف روی رسمها بشدت متاکدند؛ ولی تقریبا اصلا مهم نیست که محتوای این رسمها چه باشد؛ بخصوص جزئیات – منظورم مسائل قانونی اصلا نیست – رسوم خانوادگی است؛ بلکه اینست مفهوم ایرنیت؛ رسوم مهمند؛ ولی مهم نیستند؛ مهمند که باشند، ولی مهم نیست که چه باشند) این مسئله کاملا قابل بحث است…مثلا چرا ادبیات افراد چه طرفدار دیکتاتوری باشند چه دموکراسی، چه مذهبی و چه ضدمذهب و چه حتی طرفدار آزادی مذاهب، اینقدر شبیه است (صرفنظر از کلمات و تکیه کلامها، یکی از مقدسین شاهد می آورد و دیگری از فلاسفه غربی)..چرا بشدت سعی می کنند که طرف مقابل را محکوم کنند..چون حس بی کفایتی شدیدی که نسل قبل (مستقل از اینکه والدینشان چقدر مبادی آداب بوده اند یا خشن، پولدار بوده اند یا فقیر، تحصیلکرده بوده اند یا بیسواد) در ایشان نهادینه کرده به دیگران منتقل کنند و ثابت کنند مقصر دیگری است…نه برای آنکه او بد است، برای آنکه فرد احساس خلاصی کند…
    تظاهر دقیقا محصول اینست که ما از آن چه که هستیم ناراضی هستیم… و لاغیر..حال چطور می توان این معادله را عوض کرد…اصلا کار ساده ای نیست…برای اینکه این یکنوع تعادل است…مکانیزمهای تعادلی که مقاومت می کند و با نهایت انعطاف از جایی دیگری سردر می آورد…مانند حالت کسیکه هرکار می کند زود برسد سرکار نمی تواند؛ و روزی که واقعا بموقع بیرون می آید، تصادف می کند؛ آنهم درحالیکه «مقصر» کس دیگری است…
    و اصلا چون ناخودآگاه است (عمده مکانیزم) بسیار سخت تر است و همین که کسانیکه فکر می کنند از آن رها هستند؛ درواقع اسیرترند، و بهمین دلیل هم هست که شخصیت ظاهری متضادتری می گیرند..
    مشکل از ایرانیهاست…خوب معلوم است…پس از کجاست؟ کره ماه؟ ما یا می پذیریم که ناخودآگاه ما درگیر است یا نه..اگر نه که با یک فرضیه تنها وجود خواهد داشت.. و آن اینکه بمرور هر مشکل به مشکل دیگر بدل می شود، و مرتبا ما باید مشکلات منطقی را حل کنیم که ماهیت کاملا «انسانی» دارند»…حالا یا این فرضیه درسالهای آتی اثبات می شود یا نه.
    اما اگر بپذیریم، دیگر نمی توانیم از آن بگذریم.
    …برای پیچیدن نسخه دموکراسی هم بهتر است صبر کنیم و نتیجه اینرا (دموکراسی در ایران) هم ببینیم… یادمان باشد خود دموکراسی در شیفت قدرت از خارج از فرد (پدرسالار/مادرسالار) به فرد است که هزاره ها طول کشیده…و مشکل اصلی اینست که انسان «ناتوان» بدنیا می آید؛ و برای همین هم هست که اضطراب و تنهایی را در فرد بوجود می آورد تا جاییکه او را مستاصل می کند…البته درحال حاضر ناگزیر بنظر می رسد و بهترین … ولی بهرحال تغییر می کند و کدام نسخه اش به ما برسد؛ باید صبر کنیم…
    یک استدلال بسیار واضح اینست که اکنون کارآیی دموکراسی تاحدودی بهتراست. البته مثلا اگر چین جلو بیفتد از غرب، تا حدودی این کارایی بهتر زیرسوال می رود،حداقل بصورت موقت (که ممکن است چنددهه طول بکشد، یعنی برای چنددهه چین الگوی بهتری باشد؛ مثلا…فرض کنید از 10 سال دیگر تا 30 سال 40 سال…براساس رشداقتصادی فعلی می گویم)
    ولی آیا واقعا کارایی نسبتا بهتر نظام سیاسی مشکل ماست؟ خیلی نظامها استبدادی است ولی تا این درجه فاسد نیست!! و خیلی مشکلات اجتماعی دیگر. اصلا خیلیها از فقیرترند، ولی اینقدر احساس بدبختی که ما می کنیم (و از پیشینیان گرفته ایم، یعنی ما به آن اندازه باید بزرگ باشیم نیستم و نشانه بدبختی ماست..مثلا می گوییم اگر 19/5 گرفته بچه من نیستی و بهتره بری زیر ماشین) نمی کنند. نتیجه اینکه تمام مشکلات را به نظام سیاسی فرافکنی کردن و بعد گفتن زودباشید الان ایران نابود می شود، یک سفسطه رایج است.. ایندو اصولا از هم جداست…
    رژیم ایران دارد ایران را نابود می کند؟! قبول… ولی ما حالت کسی را داریم که می خواهیم بخودمان ضربه بزنیم ولی (خوشبختانه) جراتش را نداریم و حکومت ایران یک وسیله است. ولی با اینحال من قبول دارم که باید رژیم فعلی را بهرصورت از این کار منصرف کرد…هرچه کم هزینه تر باشد، بهتر است.. حالا اگر هم نتوانست، که خب عوض می شود… ولی مشکل منحصر به آن نیست.
    درهرصورت اگر تنها مشکل نظام سیاسی نیست، چرا همه چیز را از آن می دانیم؟ و اگر هست یعنی ما در رژیم خودمان استثنائا چیزی می یابیم که ویرانگر است اما این رژیم نهایتا محصول خودمان است… پس اگر چیز عجیبی هست به خودمان برمی گردد. مثلا صدام هم خودش را نابود کرد و نظامش عوض شد، بزحمت کسی می تواند بپذیرد عراقیها وضعشان بهتر است یا بهتر خواهد شد (بزودی حداقل). گرچه آنها هم قطعا شرایط منحصربفرد خودشان را خواهند داشت.
    فکر می کنید چرا امروزه همه وحشت از تبرئه شدن حکومت را دارند…البته یک جنبه اش آشکار است؛ اگر حکومت تبرئه شود، دیگر کسی شورش نمی کند. ولی جنبه دیگرش اینست که ما احساس ناخوشایند درونی خود را به حکومت فرافکنی کرده ایم و احساس رضایت نسبی یافته ایم…البته چون حکومت دقیقا همان نقشی را که اکنون به او محول کرده ایم را ایفا می کند…سعی می کند یک هیولا را برای مجسم کند. درواقع از لحاظ روانشناسی برای آنها ایفای نقش سرکوب بسیار آسان است (دارم دراین شرایط بحث می کنم؛ البته شباهتش با هر نظام توتالیتر دیگر قابل انکار نیست) چون این نقش به او داده شده است. چرا می خواهیم این نقش توسط حکومت ایفا شود، چون از اضطراب و حس بی کفایتی خلاص می شویم…مانند کسیکه سعی دارد همه چیز را به مهاجم بد نسبت دهد.
    چرا ما اینقدر باهم خوب شده بودیم…چون فشار بیکفایتی را به حکومت فرافکنی کرده ایم..چرا تفرقها گاهی بیشتر می شود، چون حکومت قادر نیست تمام نفرت از خودمان را دوباره جذب کند..درواقع ملت بازیچه مقام عظمی نیست؛ بلکه کاملا بالعکس است…ما داریم مثل گربه که با موش بازی می کند، با او بازی می کنیم…ولی دیگر چندان برایمان جالب نیست…نمی تواند آنقدر قوی باشد که ما می خواستیم…بنابراین احتمال دارد که بزودی عوضش کنیم…ولی آیا مشکل ما (در یافتن بازیچه دیگری) حل خواهد شد؟
    دیدم یکی برای زیباکلام کامنت گذاشته بود که وقتی دارد از رضاخان طرفداری کند، یعنی می خواهد رژیم فعلی را «تبرئه» کند!!!…البته که ممکنست این کار را با این پوشش انجام دهد…ولی چرا چنین چیزی را به تبرئه تعبیر می کنیم و از آن تعبیر مثبت تری نمی دهیم.
    این احساس گناه ماست که می خواهیم از شرش خلاص شویم و بنابراین می گوییم یا حکومت بداست یا ما!! و طبیعتا دومی را انتخاب می کنیم و حتی حس تبرئه آن برای ما غیرقابل تحمل است…حکومت ابزاری برای تسکین ماست…او می کشد و بنابراین ما او را مقصر می دانیم و تاحدودی تسکین می یابیم..اما این سیکل معیوب است… او از خود ماست… و او ما را تحقیر می کند..این یعنی حکومت ناکاراست (در حل احساسات منفی ما) و مشکل ما را باز هم بیشتر می کند…
    مانند دانشجویی که شیطنت می کند تا استاد به او تشر بزند و بعد براحتی می نشیند سرکار خودش و احساس آرامش می کند…ولی اگر بحالت طغیان برسد دیگر از تشر استاد احساس رضایت نمی کند…بیشتر می خواهد… ولی دیگر استاد نمی تواند (من در خارج از ایران هم درس داده ام درکلاسهای چندملیتی، اصلا این حالت ایرانیها بهیچوجه قابل قیاس بادیگر ملل نیست…حداقل با اکثریت ملل دیگر؛ یعنی میل به سرکوب شدن برای داشتن احساس مثبت و بعد نهایتا طغیان کردن) … و الان رژیم ایران نمی تواند..می تواند، ولی دیگر کافی نیست..ارضا کننده نیست..من فکر می کنم رژیم (اصالتا یا ماهیتا) تغییر خواهد کرد…ولی مشکل باقی خواهد ماند…خواهیم دید…

  7. balva said

    مژده‌ی عزیز٬
    تا مسئله‌ی اصلی در گفت‌وگوی ما حل نشود پرداختن به مسائل دیگر راه به جایی نمی‌برد. من اصولا با این تز شما که «ما» ایرانی‌ها چنین و چنان هستیم موافق نیستم. از زاویه‌ی دید دیگری به مسایل نگاه می‌کنم. برای همین وقتی با «واقعیات» سروکار داریم هر دو یک‌چیز را می‌گوییم. اما زاویه دیده شما مشکل را «منحصربه‌فرد» و «غیرقابل حل» می‌داند زاویه دید من مشکل را جهانی و کم‌وبیش تجربه شده در جاهای دیگر و قابل حل می‌داند.
    اگر هدف‌مند صحبت نکنیم حرف‌هایمان می‌شود حرف‌های بزمی و محفلی و همین‌جور یک‌ریز هم می‌شود حرف‌زد و مثال آورد بدون این که مبتنی بر تحقیقی تحلیلی یا میدانی باشد.
    به هر حال مسلما با تغییر رژیم‌های سیاسی تمام مشکلات حل نمی‌شود و بسیاری از نارسایی‌ها فراتر از رژیم‌های سیاسی هستند. اما این که تصور کنیم کشوری مثلا مانند آلمان تفاوتی نمی‌کند هیتلر بر آن حکومت کند یا نه تصوری بسیار نادرست است. جمهوری اسلامی بیماری مادرزادی نیست٬ همان‌طوری که «نازیسم» بیماری مادرزادی آلمانی‌ها نبود. «جمهوری اسلامی» ویروسی است که البته به دلیل شرایط مساعد درونی وارد این بدن شده است و قابل درمان است. مانند «نازیسم» در آلمان. (لطفا به قید «سرایط مساعد درونی» توجه کنید.)
    برای این که ببنید بسیاری از مسائلی که شما مطرح می‌کنید و منحصربه ایرانی‌ها می‌دانید شباهت شگفت‌انگیزی به مسائل کشورهای دیگری هم دارد توجه شما را را به این انیمیشن کوتاه برونو بوزتو جلب می‌کنم. ببیند چقدر مسائلی که در مورد ایتالیا می‌گوید شبیه مسائلی است که ما در ایران داریم. شباهت پرچم‌ها ممکن است این توهم را ایجاد کند که اساسا منظور ایران بوده است.
     

  8. گورزاد said

    balvaی عزیز، شما هنوز هم پوینت حرف مژده‌ی گرامی رو نگرفتی، از بس که غرق در مسائل سیاسی روز هستید از ریشه‌ها و گره‌های در هم تنیده‌ و پیچیده‌ی روحی-روانی و اجتماعی قضیه غافلید…
    ضمنا اینکه ایشون رو متهم به تبرئه‌ کردن سلطان‌علی و اه.MADی‌نژاد نمودید هم بسیار مضحک بود!

    • balva said

      گورزاد گرامی٬
      با مضحک خواندن حرف کسی و این که بگویم نکته را نگرفتی و غرق در فلان و بهمان هستی نمی‌توان گفت‌وگو کرد. من خیلی کوتاه و مختصر٬ نسبت به متن بلند مژده‌ی عزیز٬ نظر خودم را نوشتم هم نکته را گفته‌ام هم نشان داده‌ام چرا این حرف‌ها دارد خامنه‌ای و جمهوری اسلامی را تبرئه می‌کند. اگر دلیل و استدلال دارید که حرف من نادرست است بفرمایید.

      • گورزاد said

        والا اینکه شما در پاسخ، اتهام می‌زنی که طرف داره ایکس و ایگرگ رو تبرئه می‌کنه، بیشتر از جنس حرف‌های کیهانی می‌مونه.
        مطالب و نظرات شما رو در بالاترین مدت‌هاست که کمابیش پیگیرم و لذا با دغدغه‌های شما هم ناآشنا نیستم.
        و اما بعد:

        «جمهوری اسلامی بیماری مادرزادی نیست٬ همان‌طوری که «نازیسم» بیماری مادرزادی آلمانی‌ها نبود. «جمهوری اسلامی» ویروسی است که البته به دلیل شرایط مساعد درونی وارد این بدن شده است و قابل درمان است. مانند «نازیسم» در آلمان.»

        این قیاس شما مع‌الفارقه؛ تاریخ، خلقیات مردم‌، وضعیت اجتماع آلمان، و… تمام اینها متفاوت هست با آنچه که در مورد ایران وجود داشته و داره.
        در ثانی، فکر می‌کنید ویروس مذکور چیز نو-ظهوری در بدن ایران هست؟ تا بوده همین بوده عزیز. چند هزار سال سابقه‌ی استبداد داریم ماشالله… جمهوری اسلامی با تموم ویژگی‌هاش یک‌شبه از زیر بته سبز نشده؛ پدیده‌ای‌ست برآمده از مردم و ریشه‌دار در تار و پود اجتماع و در ادامه‌ی راه منحوس استبدادهای گذشته‌ی این مملکت، هرچند که روی همه‌ی اونها رو هم سفید کرده.

        «به هر حال مسلما با تغییر رژیم‌های سیاسی تمام مشکلات حل نمی‌شود و بسیاری از نارسایی‌ها فراتر از رژیم‌های سیاسی هستند.»

        یک کشور مثل یک تصویر کامپیوتری می‌مونه؛ متشکل از تعداد کثیری پیکسل که همانا تشکیل‌دهنده‌ی اون تصویر هستند.
        قویا معتقدم که دگرگونی اساسی و تغییر بنیادی در نظام سیاسی ایران مستلزم دگرگونی اساسی و تغییر بنیادی در ما ایرانیان هست و جز این نهایتا خر همین خر باقی خواهد ماند و پالانی بیش عوض نخواهد شد، همان‌طور که پس از قرون متمادی، دستاورد ما شد جایگزینی تاج با امامه!

  9. balva said

    گورزاد گرامی٬
    الان به نظر شما باید علیه دیکتاتوری علی خامنه‌ای مبارزه کرد یا نه؟ یا به جای مبارزه با رژیم باید برویم حامله شویم و بچه درست کنیم بعد بچه‌هایمان را تربیت کنیم که خب بار بیایند؟
    من به شما یا کس دیگری افترا نمی‌زنم که مثلا مزدور رژیم هستید من می‌گویم نتیجه و ثمره‌ی حرف شما این است که باید مبارزه با جمهوری اسلامی را تعطیل کرد چون فایده‌یی ندارد و مشکل از این حکومت نیست مشکل خود مردم ایران هستند که دیکتاتوری را بازتولید می‌کنند.
    اما از نظر من «جمهوری اسلامی» مانند «نازیسم» (البته نیاز به توضیح نیست که نه «ایران»٬ «آلمان» است نه «نازیسم» «جمهوری اسلامی») است یک عارضه است باید با آن مبارزه کرد و حذفش کرد و البته انتظار هم ندارم با حذف آن تمام مشکلات حل شود.

    • گورزاد said

      «ثمره‌ی حرف شما این است که باید مبارزه با جمهوری اسلامی را تعطیل کرد چون فایده‌یی ندارد و مشکل از این حکومت نیست مشکل خود مردم ایران هستند که دیکتاتوری را بازتولید می‌کنند.»

      پنجاه درصد درست گفتید! به این معنا که سامان گرفتن اوضاع ما بلا شک از مجرای اصلاح شدن مردم می‌گذره… ولی این به معنای تعطیل شدن مبارزه با بساط اهریمنی «سلطان‌ علی» نیست، بلکه اگر نگم بر اون تقدم داره حداقل الزاما باید به موازاتش پیش بره. در غیر این صورت آش همین آش خواهد بود و کاسه همین کاسه.
      مشکل ما در «فرد» خلاصه نشده که با رفتن علی خامنه‌ای یا سید محمود به ناگاه همه‌چی OK بشه، گرفتاری از سیستم هست؛ سیستمی شدیدا فاسد و مولد استبداد.

      / به امید آزادی \

      • balva said

        «گرفتاری از سیستم هست؛ سیستمی شدیدا فاسد و مولد استبداد.»
        گورزاد عزیز٬
        خب تمام حرف من هم همین است. که تا «جمهوری اسلامی» هست آش همین است و کاسه همین! این آش و این کاسه باید برود و البته بعد ما می‌مانیم و کوهی از مشکلات که باید حل شود اما تا این رژیم وجود دارد هرگز هیچ رشد و اصلاحی صورت نمی‌گیرد.

RSS feed for comments on this post · TrackBack URI

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: