عامل «اختلاف» انتقاد نیست٬ یورش به منتقد است.

شما تنوع لذت‌بخش و غنای پايان‌ناپذير طبيعت را می‌ستاييد. از گل سرخ نمی‌خواهيد بوی بنفشه بدهد. پس چرا روح انسان، اين ارزش‌مندترين ثروت، بايد تنها به يک شکل وجود داشته باشد؟ من بذله‌گو هستم اما قانون به من حکم می‌کند که جدی بنويسم. من بی‌پروا هستم اما قانون به من امر می‌کند تا سبک نوشته‌ام ملاحظه‌کارانه باشد. خاکستری، صرفا خاکستری، تنها رنگ قانونی آزادی است. (کارل مارکس، سانسور و آزادی مطبوعات، حسن مرتضوی، نشر اختران، ص ۱۸)

شاید کمتر کسی باشد که نداند این روزها سرنوشت همه‌ی ما به هم گره خورده است و بیش از هر زمانی نیاز به یگانگی داریم. اما در عین حال کمترین چیزی که می‌دانیم شیوه‌های «یگانه شدن» و «وحدت» است.
دیکتاتوری و توتالیتاریانیسم نظام‌هایی هستند که بیشترین وحدت در آن‌ها وجود دارد. «وحدت کلمه» به معنای کامل و خلصش در نظام‌های توتالیتر شکل می‌گیرد همه در خدمت «پیشوا» و «رهبر» هستند و هر کس در خدمت «پیشوا» و «رهبر» نباشد در خدمت دشمن است و باید حذف فیزیکی شود. کوره‌های آدم‌سوزی٬ اردوگاه‌های کار اجباری٬ گورهای دست‌جمعی و… از اجزای جدا نشدنی این نظام‌ها هستند. تمام دیکتاتورها و توتالیترها منطق‌شان این است که برای رفاه و پیشرفت و پیروزی بر دشمنان و نجات و گسترش کشور نیاز به وحدت است و طرفه این که هیچ نظام دیکتاتوری٬ حداقل در تاریخ معاصر٬ را نمی‌توان سراغ گرفت که جز بدبختی و فروپاشی و خسارت‌هایی گاه جبران‌ناپذیر و گاه تجزیه کشور حاصلی در پی داشته باشد. استدلال‌هایی که برای داشتن وحدتی خاموش و گله‌وار می‌شود ظاهری منطقی دارند به حدی که نمی‌توان مردمی که تحت لوای نظام‌های توتالیتر قرار می‌گیرند را نادان نامید. چه کسی می‌تواند بگوید مردم آلمان٬ کمی بیش از نیم‌قرن پیش٬ با آن‌همه فیلسوف و متفکر و هنرمند و کارگر ماهر و صنعت پیشرفته مردمی کوته‌فکر یا جنایت‌کار بوده‌اند؟ به مردمی که برای هیتلر «هایل» می‌کشیدند نگاه کنید! در ظاهر هیچ بهره‌ی از خرد نبرده‌اند؟ اما این ظاهر قضیه است عملا توتالیترها بر موج حقارتی که در مردمی به‌وجود می‌آید سوار می‌شوند و مردم در وحدت احساس قدرت می‌کنند و احساس قدرت پادزهری برای حقارت است. اما دیکتاتوری از سویی خردجمعی را از بین می‌برد و از سوی دیگر خود موجب حقارت می‌شود زیرا انسان موجودی است که با انتخاب کردن موجودیتش تعریف می‌شود. انسانی که نتواند انتخاب کند به ناانسان فروکاسته می‌شود و شراره‌های انسانی دیرزمانی زیر خاکستر دیکتاتوری نمی‌ماند و روزی چون آتش‌فشانی فوران می‌کند و اگر توان سرنگونی دیکتاتور را نداشته باشند کل شیرازه‌ی آن سرزمین به هم می‌ریزد.
رها شدن از دور باطل دیکتاتوری به همین سادگی‌ها نیست. حداقل مردم ما تجربه‌ی دردناک و فاجعه‌باری در این باره دارند. ایران در صد سال گذشته تجارب مختلفی از دوره‌های «آزادی» و «دیکتاتوری» را پشت سر گذاشته است. در سال‌های دهه‌ی پنجاه خورشیدی حکومت ایران به یک‌پارچه‌ترین شکل خودش رسید. درواقع بعد از حذف امینی در سال ۱۳۴۲ و آن‌چه انقلاب سفید نامیده شد روز به روز قدرت شاه بی‌منازعه‌تر شد. تا این که اصولا همان احزاب فرمایشی هم از بین رفتند و نظام تک حزبی شد. شاه سایه خدا شد و انتقاد از او کفر و ارتداد. تقریبا تمام گروه‌های سیاسی سرکوب شدند. گروه‌های چریکی مانند مجاهدین خلق و چریک‌های فدایی که گروه‌های جوانی بودند تقریبا از هم پاشیده شدند. یا به جوخه‌های اعدام سپرده شدند یا حبس‌های درازمدت گرفتند. استدلال این بود که ناخدایی قدرت‌مند سکان کشتی را گرفته است و با تمام توان و سرعت به سوی دروازه‌های تمدن می‌راند و طی کمی بیش از یک دهه به اروپا می‌رسد. دیگر در این شرایط جایی برای نق زدن و انتقاد کردن و تعیین تکلیف نیست. شاه با فرایزدی‌اش از سوی اهورامزدا انتخاب شده است تا ایران را به سوی تمدن بزرگ هدایت کند. اما دیدیم که شاه دون‌کیشوت‌وار بر پوست گردویی سوار بود و خود را سطان جهان می‌دانست و آن همه تجمل به تلنگری بر باد رفت. دیکتاتوری ضد خود را در درونش پرورش می‌دهد اما دریغ و درد که ذهنیت دیکتاتورطلب را هم پرورش می‌دهد. شاه دیکتاتور بود اما «خمینی» که قرار بود مظهر آزادی باشد و کشور را از چنگال دیکتاتوری برهاند خود به آن‌چنان دیکتاتوری تبدیل شد که در صد سال اخیر نظیر نداشت. هرگز در اوج دیکتاتوری محمدعلی شاه و رضا شاه و البته محمدرضا شاه مردم این همه قربانی نداده بودند. شکنجه‌های قرون وسطایی در زندان‌ها٬ اعدام‌های دست‌جمعی و خیل جوانانی که در جنگی بی‌هدف به کام مرگ کشیده شدند تنها یکی از نتایج آن دیکتاتوری بود. پایه‌های نظام ولایت فقیه که بر خون نهاده شده ثمری نداشت جز ویرانی و فساد و عقب‌ماندگی و از هم‌پاشیدگی کامل فرهنگی و اقتصادی و اخلاقی.
اما چرا؟ چه چیز موجب شد «آیت‌الله خمینی» که خلقی بی‌شمار عاشقانه دوست‌ش داشتند و نجات خود را در وحدت حول محور او می‌دانستند به چنین دژخیمی تبدیل شود که دلی نباشد که داغی از او نداشته باشد؟ داغی خفته در گلزار شهدای بهشت‌زهرا٬ با عکس و تفصیل٬ یا در خاوران بی‌گور و نشان٬ آیا چیزی جز این باور نادرست که رسیدن به خوشبختی و پیروزی در گروی «وحدت کلمه» است؟ آیا این همه تجارب اصیل بشری نباید به ما بیاموزد که جامعه‌یی که امکان قوی انتقاد وجود نداشته باشد حتما بدون هیچ شک و شبه و مثال نقضی رو به تباهی می‌نهد. غرض از «وحدت» اگر سریع‌تر و بهتر به هدف رسیدن است نقض غرض است زیرا طبیعت زندگی بشری مانند رودخانه‌یی است که با پیج و خم و آزمون و خطا جلو می‌رود و مهندسی بردار و کانالیزه شدنی نیست.  بی‌شک معنای این حرف این نیست که نباید خردورزانه حرکت کرد و «نظم در بی نظمی است» از این سخن برداشتی تفریطی نباید کرد. مسئله ساده است و نیاز به این همه فلسفه‌بافی ندارد. آزادی بیان بی‌قید و شرط٬ آزادی توطئه کردن اگر توطئه کردن صرفا بیانی باشد و بمب‌گذاری و کشتن مردم نباشد. همه کس آزادند حرف بزنند و انتقاد کنند و این حق بلامنازعه است.
چکیده
کسانی که «وحدت» می‌خواهند برای رهایی باید یاد بگیرند وحدتی که با خفه کردن منتقد به دست می‌آید به هیچ ده‌کوره‌یی راه نمی‌برد و وحدتی گله‌وار است که ما را فقط از دیکتاتوری به دیکتاتوری دیگری می‌برد.  یگانگی بیش از آن که با تشریک مساعی به دست آید با آزادی و جدل و اختلاف به دست می‌آید. اگر انقلاب ۱۳۵۷ یک درس و فقط یک درس برای ما داشته باشد این است که همه چیز را همه‌گان دانند و نباید هر حرفی و هر سخنی برای این که امکان بروز و نمود داشته باشد به نحوی خود را به «رهبر» گره بزند. باید این را بدانیم هیچ بحثی و هیچ انتقادی چه «دلسوزانه» چه حتا «مغرضانه» وحدت را به هم نمی‌زند چیزی که موجب به هم خوردن وحدت می‌شود حمله به منتقد است نه انتقاد. حمله به منتقد آغاز جداسری است. آغاز اختلافات است. وقتی کسی حرفی می‌زند و انتقادی می‌کند٬ با هر زبانی خواه تمسخر و طنز٬ خواه جدی و متین٬ خواه عصبانی و پرخاشگر٬ دو حالت بیشتر ندارد یا این حرف مخاطبانی دارد و مورد پذیرش گروهی قرار می‌گیرد یا نمی‌گیرد. اگر مورد پذیرش کسی نیست که خب اصولا نیازی به پاسخ دادن ندارد باید از آن عبور کرد. اما اگر مورد پذیرش گروهی قرار می‌گیرد پس عملا این حرف به‌طور نهفته وجود دارد و باید مطرح شود تا پاسخ مناسب را بگیرد و البته منظورم این نیست که پاسخ داده شود و حل شود منظورم این است که همه‌ی ما را گامی به جلو ببرد و نکته‌یی را روشن کند. این می‌شود وحدت آگاهانه وحدت در عین تکثر٬ یگانگی در عین چندگانگی. پس وقتی کسی انتقادی می‌کند در مقابل انتقاد او اگر بگوییم آب به آسیاب دشمن می‌ریزد٬ پول گرفته است تا اختلاف بیاندازد٬ مزدور بیگانگان است یا مزدور دیکتاتور است یا مزدور فلان و بهمان است این ما هستیم که داریم اختلاف ایجاد می‌کنیم.  «پاسخ انتقاد» فقط باید «پاسخ انتقاد» باشد همین و بس حتا اگر خود شیطان انتقاد کند. ذات آگاهی رنگارنگ است. آیا تاکنون بهاری تک‌رنگ دیده‌اید؟ زیبایی سرسبزی بهار در سرخی و سفیدی و بنفشی و زردی و رنگارنگی گل‌های آن است نه در تک رنگی برگ‌ها و خارهایش.

ارسال به: Balatarin::Donbaleh::100C::oyax::Mohandes::Del.icio.us::Friendfeed::Twitthis::Facebook::Addthis to other::Subscribe to Comments Feed::Subscribe to Feed

Advertisements

3 دیدگاه »

  1. […] This post was mentioned on Twitter by Saeed, خبر هاي جنبش سبز. خبر هاي جنبش سبز said: بالاترين: عامل «اختلاف» انتقاد نیست٬ یورش به منتقد است.: چکیده کسانی که «وحدت» می‌خواهند برای ر… http://bit.ly/cQ45cy #iran #iranelection […]

  2. hamed said

    benazare man bayad falsafe harchizio dunest bayad falsafe vahdat,azadi,baradari,va eshgh varzidano danest ta barash jangid ta inchenin gereftare khomeiniha va shah ha nashod.

    • balva said

      حامد جان٬
      کاملا حرف درستی است.

RSS feed for comments on this post · TrackBack URI

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: