گرسنگی‌ی تشنگان آزادی

در آوارِ خونینِ گرگ‌ومیش
دیگرگونه مردی آنک،
که خاک را سبز می‌خواست
و عشق را شایسته‌ی زیباترینِ زنان

که این‌اش
به نظر
هدیّتی نه چنان کم‌بها بود
که خاک و سنگ را بشاید.

چه مردی! چه مردی!
که می‌گفت
قلب را شایسته‌تر آن
که به هفت شمشیرِ عشق
در خون نشیند
و گلو را بایسته‌تر آن
که زیباترینِ نام‌ها را
بگوید.
و شیرآهن‌کوه مردی از اینگونه عاشق
میدانِ خونینِ سرنوشت
به پاشنه‌ی آشیل
درنوشت.ــ
رویینه‌تنی
که رازِ مرگش
اندوهِ عشق و
غمِ تنهایی بود.

«ــ آه، اسفندیارِ مغموم!
تو را آن به که چشم
فروپوشیده باشی!» احمد شاملو. ابراهیم در آتش

سرنوشت را چنین مقدر کرده بودند که «نواله‌ی ناگزیرشان» را گردن کج کنیم و بت بزرگ‌شان را ستایش و ما سرنوشت را دگرگونه کردیم و بر روی بت اعظم تف انداختیم. اکنون تشنگاه و شیفتگان آزادی در سلول‌های کوچکشان گرسنگی می‌کشند برای آزادی ما.
مجید توکلی که جرمی به‌جز آزاداندیشی ندارد باید با مرگ دست و پنجه نرم کند تا دیو خون‌آشامِ خودفرزانه‌خوان شهوت جوان‌کشی‌اش فرونشیند و مادری دیگر رخت عزا بپوشد و شادی دیگری از خانه‌ی و کوی و برزنی برچیده شود که این داس‌به‌دست سیاه دل جز سیاهی و ویرانی هیچ برای این سرزمین نمی‌خواهد.
جرم مجید توکلی این جوان در آستانه‌ی بیست و سه سالگی چیست؟ جهان را فراخ‌تر از دیدگان تنگ رهبری کم‌خرد و خودبین دیدن؟ فکر کردن٬ نظر داشتن شمع شدن در سرزمینی که گرد مرگ بر آن پاشیدن… چه هست جرم او؟ ای نایبان خدا! به خدایتان می‌گفتید فرشته‌وار چاپلوس و تسبیح‌گو می‌آفریدمان تا مجیزگوی تکیه‌زنندگان بر قدرت می‌شدیم و چین مادرانمان اشک‌بار در سوگمان نمی‌نشستند!
مجید تولکی‌ها تنها نمونه و نمادی از شرافت و آزادگی جوانان و پیران دربندی هستند که ایران را و جهان را بی‌بند می‌خواهند…
مجید توکلی گرسنه و تشنه به مسلخ عشق قدم گذاشته است٬ مسلخی که در آن جز نکویان را نشکند…. مجید به مسلخ می‌رود و گویی تمام جوانی و سرزندگی و هوش و شهامت این سرزمین است که به مسلخ می‌رود… یاد آن شاعر بزرگ ایرالند٬ بابی ساندز٬ افتادم که با ده هم‌رزمش گرسنگی کشید و بعد از ۶۶ روز رنج و عذاب مرد و آن دیکتاتور خبث انگلیسی٬ مارگارت تاچر٬ مرگ این شاعر بزرگ ایرالندی و ده هم‌رزمش را یکی پس از دیگری شاهد بود و زیر بار خواسته‌ی ساده‌ی آنان که می‌خواستند زندانی سیاسی شمرده شوند و لباس زندانیان جنایی و بزه‌کاران بر آن پوشیده نشود نرفتند. اینان در مکتب تاچرها درس دیکتاتوری و آدم‌کشی آموخته‌اند. خامنه‌ای سگی از سگ‌های نظام هار و آدم‌کشی است که بر جهان سایه‌انداخته است.
پریشان می‌نویسم و دل‌خسته… مجیدمان دارد پرپر می‌شود… کاری کنید… نگذاریم این خون‌آشام جرعه‌یی دیگر سرکشد و مست خون جوانانمان شود… مجید توکلی‌ها با خون جگر پرورده شده‌اند اینان حاصل هوشمندی و جسارت مردمی بی‌پناه هستند که تمام امیدشان به شرافت و آگاهی جوانان‌شان است و این کفتار پیر این خون‌آشام حقیر جوانان را هدف قرار داده است از قلب ندا تا مغز سهراب و اکنون لب تشنه‌ی مجید… 
فدای لب تشنه‌ات مجید که فرات آزادی از لب‌های تشنه‌ی تو جاری است…

در بالاترین

ارسال به: Balatarin::Donbaleh::100C::oyax::Mohandes::Del.icio.us::Friendfeed::Twitthis::Facebook::Addthis to other::Subscribe to Comments Feed::Subscribe to Feed

Advertisements

6 دیدگاه »

  1. طاهری said

    از قدیم گفتن خونه ظالم خراب بعد از همه خرابیها…
    ولی من به این شعر اخوان خیلی علاقه دارم که میگه:
    گاهگه بیدار میخواهیم شد زین خواب جادویی
    همچو خواب همگنان غار
    چشم میمالیم ومیگوییم
    انک طرفه قصر زرنگار صبح شیرینکار
    لیک بی مرگ است دقیانوس. وااای وااای افسووووووس

    یه سری هم به ما بزن تازه وارد شدیم

    • balva said

      طاهری عزیز!
      وب‌لاگ خوبی دارید اما به هر حال دقیانوس هم مرد…

  2. پدر جان خواهش می کنم که دیگر چشم به در ندوز که محبوبه ات بر گردد said

    پدر جان خواهش می کنم که دیگر چشم به در ندوز که محبوبه ات بر گردد

    نامه (محبوبه کرمی) به پدر و برادر، پس از 85 روز بازداشت در سلول انفرادی:
    پدر عزیزم، سلام. می دانم که منتظر برگشتن من هستی. به تو گفتند که من در مأموریتم، ولی نمی دانی که دخترت در گوشۀ سلول های انفرادی فقط به جرم فعالیت های انسان دوستانه و تلاش برای تغییر وضعیت زنان باید ماه ها و سال ها زندانی باشد. دیگر سلول های انفرادی هم از گریه های من خسته شدند.
    پدر عزیزم، مقاومت کن و صبور باش. دخترت، تنها محبوبه ات، به سفری دوردست رفته است. سفری که نه رفتنش با تصمیم من بود و نه برگشتنش با ارادۀ من ممکن است.
    پدر عزیزم، یادش به خیر آن روزها که از خواب برمی خواستی و من با صمیمیت و عشق صبحانه را برایت آماده می کردم. داروهایت را می دادم و تو می گفتی «خدا را شکر که تو در کنارم هستی» اما حالا در انفرادی فقط نگران تو هستم. هرگز فراموش نمی کنم زمانی را که مادرم در لحظات آخر عمرش برای آخرین بار چشمانش را گشود و به من با اشاره گفت «پدرت را به تو می سپارم» و دیگر برای همیشه با من وداع کرد. چه وداع سخت و دردناکی بود. اما باید این مسئولیت را می پذیرفتم.
    پدر عزیزم، هر وقت در خانه دلتنگ مادرم می شدم در گوشه ای از خانه به حال خود می گریستم. تو با آن عصای دستی، آهسته آهسته راه می رفتی و مرا در گوشه ای از خانه پیدا می کردی. با آن دست های پیر و فرسوده ات موهایم را نوازش می کردی و می گفتی «محبوبه جان می دانم دلتنگ مادرت هستی، اما اگر تو گریه کنی قلب من به درد می آید» و من فوری اشک هایم را پاک می کردم و با محبت و نوازش تو را به بسترت باز می گرداندم. ولی حالا در سلول های انفرادی برای دوری از پدر و مادرم گریه می کنم و دیگر کسی را نمی یابم که به من آرامش دهد. دیوارهای اوین آنقدر بلند است که صدای ناله های مرا نمی شنود.
    پدر جان، چه لذتی داشت آن روزها که آفتاب درخشان، حیاط را نورانی می کرد تو با آن کمر خمیده و عصا به دست در حیاط قدم می زدی و من تماشاگر این لحظات شیرین تو بودم.
    پدر جان، توان صحبت تلفنی با تو را ندارم، چون هر وقت صدایم را می شنوی از من می خواهی که به خانه بازگردم اما بدان که به این زودی ها برای من بازگشتی نخواهد بود و ماه ها باید در سلول انفرادی تنها زندگی کنم.
    پدر جان خواهش می کنم که دیگر چشم به در ندوز که محبوبه ات بر گردد. این ناجوانمردان مادرم را از ما گرفتند و حالا نیز زمانی که تو در خواب بودی حتی فرصت ندادند با تو خداحافظی کنم.
    ******************************
    نامه به برادم محسن:
    و حالا می خواهم کمی با برادرم خلوت کنم.
    محسن جان فراموش نمی کنم آن روز که مأمورین در ساعت 11 شب به درب منزل ما آمدند تو گفتی «مأمور برق آمده!» و هر دو از این خبر شوکه شدیم. مأمورین را به داخل منزل هدایت کردی و با صبوری و استقامت همیشگی خود، مرا به آرامش دعوت کردی. مدام به یکی از آقایان می گفتی «مطمئن هستم اشتباه می کنید، خواهرم در هیچ تجمعی نبوده» آنها هم می گفتند اگر این گونه باشد زودتر باز می گردد. لحظه ای که مرا تا دم در بدرقه کردی با اشاره می گفتی «نگران نباش، به خاطر من صبور باش» حتی یادآوری می کردی که داروهایم را فراموش نکنم و مأمورین از این همه عشق و محبت بین ما مات بودند.
    آری برادرم می دانم که روزهای سختی را می گذرانی. اما هر بار که در ملاقات حضوری می بینمت، صورتت لاغرتر و نحیف تر شده، ولی عزم و اراده ات محکم تر و استوارتر گردیده. هرگز در ملاقات کابینی ضعف و سستی از تو ندیدم. هرگز از مشکلات و دلتنگی هایت کلامی به زبان نیاوردی.
    محسن جان، آنقدر صبور و مقاومی که کوه های البرز در مقابلت سر تعظیم فرود آورده اند و زمین به گام های استوارت آفرین می گوید.
    محسن جان می دانم مسئولیتت صدچندان شده است. اما مثل گذشته صبور و مقاوم باش و مطمئن باش که این روزهای سخت و پرمشقت ما به پایان می رسد.
    برادر عزیزتر از جانم، بدان که سر قول هایی که بتو داده ام خواهم ماند و ضعف و سستی را از خود دور می کنم. هر وقت که دلتنگ تو می شوم، بغض گلویم را می فشارد و برای دوری از عزیزترین برادرم آرام آرام اشک می ریزم. تصویرت در جلوی چشمانم حاضر می شود که می گویی «خواهرم گریه نکن. این روزها به پایان خواهد رسید»
    محسن جان به اندازۀ تمام دنیا دوستت دارم و مشتاق دیدارت هستم.

    http://jahanezan.wordpress.com/2010/05/27/tahmin-54/#more-2277

  3. نامه سرگشاده جمعی از فعالان کمپین یک میلیون امضا به ریاست قوه قضائیه said

    نامه سرگشاده جمعی از فعالان کمپین یک میلیون امضا به ریاست قوه قضائیه

    ریاست محترم قوه قضائیه ایة الله صادق آملی لاریجانی – با سلام

    حدود سه ماه هست که از بازداشت محبوبه کرمی، یکی از فعالان حقوق زن در کمپین یک میلیون امضا می گذرد اما تاکنون هیچ پاسخ روشنی از وضعیت وی به وکلا یا خانواده ایشان داده نشده است. محبوبه کرمی در تاریخ 11 اسفند 88 بازداشت شد. از آن زمان تا کنون وکلای وی نه به پرونده دسترسی داشته اند و نه اجازه ملاقات با موکلشان را داشته اند. هیچ مرجع قانونی نیز توضیحی در مورد اتهامات وارده به وی ارائه نداده است. این درحالیست که بر طبق آئین دادرسی کیفری متهم باید ظرف 24 ساعت اول پس از بازداشت تفهیم اتهام شود. همچنین افراد بازداشت شده باید از حق تماس و ملاقات با خانواده برخوردار باشند. محبوبه کرمی امروز پس از حدود 20 روز در تماس با خانواده اش اعلام کرده که علیرغم وضعیت مبهم پرونده اش وی را به بند عمومی نسوان زندان اوین منتقل کرده اند.

    ریاست محترم قوه قضائیه شما بارها در سخنرانی های خود به «لزوم قانونمندی دستگاه قضایی» و «تسهیل فرآیند دادرسی» اشاره نموده اید، اما موقعیت بلاتکلیف فعالان حقوق زن و خبرهای ناگواری که از صدور حکم های سنگین برای این فعالان می رسد از این منظر برنگرانی های ما افزوده است. از آن جمله می توان به صدور حکم سنگین برای بهاره هدایت فعال دانشجویی و فعال کمپین (نه و نیم سال) و بلاتکلیفی شیوا نظرآهاری از فعالان دانشجویی و حقوق زن اشاره کرد.

    ریاست محترم قوه قضائیه، تاکنون بسیاری از فعالان حقوق زن، از جمله عالیه اقدام دوست (محکوم به3 سال حبس تعزیری) و زینب بازیدی (محکوم به 4 سال حبس تعزیری) در حال سپری کردن حبس های ناعادلانه خود در زندان هستند و بسیاری دیگر با احکام تعلیقی و یا بدوی و همچنین محرومیت از کار یا تحصیل هزنیه های گزافی پرداخته اند.

    اکنون با عنایت به این نکته که مسئولیت دستگاه قضا در مقطع کنونی امانتی خطیر است در دستان شما، امیدواریم شاهد بازگشت روند قانونی به کلیه پرونده های فعالین کمپین یک میلیون امضا و دیگر فعالان اجتماعی و سیاسی و به طور خاص روشن شدن وضعیت محبوبه کرمی باشیم.

    جمعی از فعالان حقوق زن در کمپین یک میلیون امضا

    پروین اردلان – زهره اسدپور – نفیسه آزاد – جمشید آئین دار – ستاره هاشمی –الناز انصاری – آزاده فرامرزیها – دلارام علی – رها عسگری زاده – هدا امینیان – سمانه عابدینی – کاوه مظفری – جلوه جواهری – فروغ سمیع نیا – ژینا مدرس گرجی – محمد شوراب – آرش نصیری اقبالی – امیر یعقوبعلی – خدیجه مقدم – ناهید میرحاج – ناهید جعفری – سوسن طهماسبی – مریم زندی – مریم مالک – نسیم سرابندی – سمیه رشیدی – زینب پیغمبرزاده – نوشین کشاورزنیا – سیما حسین زاده – تارا نجد احمدی – نیلوفر گلکار – نیلوفر انسان – نگار انسان – محبوبه حسین زاده – مریم حسین خواه – نیکزاد زنگنه – پرستو الله یاری – افروز مغزی – امیر رشیدی – شهاب الدین شیخی – بلال مرادویسی – فرناز کمالی – حمیده نظامی – هایده تابش – مهرنوش اعتمادی – نسیم خسروی – نازلی فرخی – رزیتا رجایی – مونا محمد زاده – زهره ارزنی – لیلا نظری – سحر روان – فاطمه پیغمبر زاده – بهاره بهبودی – یاشار گرمستانی – مرضیه شکیبا – سیما شاه عباسی – زهره امین – سمیه فرید – مارال فرخی – ریحانه جدید – ریحانه رجایی – ماهرخ روستایی صفت – سولماز احمری – علی عبدی – ظریفه نصیری – مریم عامری – طیبه مونسان – زانیار احمدی – هما مداح – نینا وباب – فیروزه مهاجر – نرگس طیبات – بهناز شکاریار – عشا مومني – نگار سماک نژاد – اميد کوهي – روجا بندري – سودابه فرخ نيا – کاوه رضایی.

    http://jahanezan.wordpress.com/2010/05/25/tanin-254/#more-2228

  4. پگاه said

    آقا حالا چرا فرات؟ زاینده‌رودی، سپیدرودی، کارونی، ارسی، چیزی…

RSS feed for comments on this post · TrackBack URI

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: