نوکران گستاخ!

خبرها را مرور می‌کنم جهان جهان ما نیست٬ جهان گروگان‌گیرها٬ جهان تروریست‌ها٬ جهان سیاست‌مداران حقه‌باز، جهان جلادان و اعدام کنندگان است.
قاتل «شاپور بختیار» را آزاد می‌کنند تا دختر بی‌گناهی که گروگان گرفته شده بود٬ «کلوتید رایس»٬ آزاد شود. داغداری مادران ایرانی را کتمان می‌کنند تا مادران آمریکایی به ملاقات فرزندانشان بیاید.
دنیای وارونه‌یی شده است. هنرمندان در زنجیر و بی‌هنران بر سکوی افتخار! همه چیز روبه قهقرا می‌رود و با سیاست می‌شود هر چیزی را خرید و هر بنجلی را فروخت.
در این دنیای وارونه تنها و تنها روزنه‌ی امید مردمی هستند از جان گذشته که در گوشه و کنار جهان از جان و مال و زندگی خود می‌گذرند٬ برای آزادی و کرامت انسانی٬ از سبزپوشان ایرانی تا سرخ‌پوشان تایلندی٬ ندای بیدار وجدان بشری هستند که برای گریز از این منجلاب ریا و دیکتاتوری و تحقیر سربرمی‌دارند، جان می‌دهند تا زندگی برقرار ماند و آزادی بی‌پناه نباشد.
دیکتاتوران حقیری چون خامنه‌ای جوانان کشورشان را می‌کشند و بر مردم سروری می‌کنند و در جهان دست‌بوس قدرت‌ها هستند و مجیزشان را می‌گویند و سرزمینشان را تکه تکه می‌فروشند تا روزی و ساعتی بیشتر بر قدرت پوشالی‌شان درنگ کنند.
از زمانی که وابسته بودن به قدرتهای جهانی٬ نزد جهانیان٬ امری مذموم شد و دوران «نوکران حلقه به گوش» سرآمد، نیرنگ تازه‌یی در سیاست جهان باب شد. نیرنگی که می‌توان نامش را «نوکران گستاخ» گذاشت. این حقه‌بازان شعبده‌باز در عمل و در سیاست‌ها نوکری قدرت‌های بزرگ را می‌کنند اما در زبان گستاخی می‌کنند و جفتک‌ می‌پرانند. این سیاست به جایی کار را کشانده است که جناب کرزای هم علیه آمریکا حرف می زند!
به خامنه‌ای و احمدی‌نژاد و دیکتاتوران کوتوله ی دیگر نگاه کنید! کارشان این است که انقلابیون و منتقدین قدرت‌های بزرگ را زندانی کنند و اعدام کنند و بعد ژست «ضدامپریالیست» و ‍«استکبار بودن» بگیرند و مردم بی‌پناهی که به هر حال دشمن قدرت‌های بزرگ هستند را بفریبند.
به سی سال کارنامه‌ی جمهوری اسلامی نگاه کنید! به فهرست اعدام شدگان! نزدیک به تمام اعدام شدگان منتقدان آمریکا و قدرت‌های امپریالیستی بوده‌اند. نه فقط اعدام شدگان که کسانی که هوادار «جمهوری اسلامی» بودند و ضدآمریکا٬ در جنگی فرسایشی و احمقانه به قتل رسیدند. کاری که «شاه» توان انجامش را نداشت چون دوست آمریکا محسوب می‌شد و هر اعدامی که می‌کرد موجی از مخالفت علیه آمریکا را در جهان و جامعه‌ی آمریکایی برمی‌انگیخت خمینی و جمهوری اسلامی انجام داند.
«فرزاد کمانگر»٬ کم و بیش٬ همان حرف‌های «خسرو گلسرخی» و «صمد بهرنگی» را می‌زند. شاه گلسرخی را که اعدام کرد جهانی علیه او و آمریکا شورید اما اکنون «فرزاد کمانگر» اعدام می‌شود و دیگر هیچ‌کس این را به چشم آمریکا و امپریالیست‌ها نمی‌بیند و برعکس به گردن دشمنان آمریکا می‌اندازند! بازی مضحکی است این‌طور نیست؟
شاید هنوز ساده‌اندیشانی باشند که تصور می‌کنند «جمهوری اسلامی» مستقل است و با قدرت‌های بزرگ درافتاده است برای منافع مردم، اما حقیقتا دیگر این ساده‌اندیشی نیست که تنه به حماقت می‌زند. تمام پرونده‌ی «جمهوری اسلامی» نشان می‌دهد که خواسته و ناخواسته٬ آشکار و پنهان٬ سیاست و منافع آمریکا و اسرائیل را در منطقه پیش‌برده است. گاهی هم که خط را دیر گرفته است و بازی را بعد از سوت داور ادامه داده است٬ مانند جنگ با عراق٬ با گوش‌مالی مختصری گوشی دستش آمده است و جام‌زهر سرکشان به خط خود بازگشته است.
به هر حال حضور مردم ایران در صحنه‌ی مبارزه تنها روزنه‌ی امیدی است که وجود دارد. تنها چیزی که موجب شد کشور را نتوانند به ثمن بخس بفروشند همین حضور مردم بود و امیدوارم این حضور رنگ‌تر تداوم پیدا کند و این شعبده‌ی وارونه افشا شود.

در بالاترین

ارسال به: Balatarin::Donbaleh::100C::oyax::Mohandes::Del.icio.us::Friendfeed::Twitthis::Facebook::Addthis to other::Subscribe to Comments Feed::Subscribe to Feed

Advertisements

7 دیدگاه »

  1. سبز said

    بسیار شیوا بود و پر معنا ادامه دهید .

  2. IRANI said

    در حالی که هموطنان فرهیخته ای مثل بازیگران ما که طبیعتا باید در صف اول مبارزه با این نظام آزادی ستیز باشند و جز اولین کسانی باشند که شیوه مبارزه منفی را بکار گیرند و آنرا باز نشر کنند مینیم نه تنها این کار را نمیکنند بلکه در سریالهایی بازی میکنند که مشکل ساز نیز هست. .وقتی هموطن ایرانی که احتیاج مبرمی به کار در سیمای دروغ و تحریف ندارد و از طرفی از نزدیک شاهد جنایتها و مظالم و مفاسد و دروغ پردازیهای اینها است و ککش نمیگزد و انگار که نه انگار جنایت و اعدام و شکنجه وتجاوزی بغل گوشش ااتفاق افتاده از کشور خارجی که منافع مشترکی هم با ملت ایران ندارد چه توقعی می توان داشت.اگر فردی از این قشر محترم نزدیکان خودش به این مشکل گرفتار میشد باز هم بی تفاوت می ماند؟

    به نقل ازZ8UN:
    از عزت الله ضرغامی و مسعود ده نمکی و سلحشور و ورزی و… انتظاری جز این خزعبلات ندارم, اما از بازیگرهایی که برای اینا کار می کنن واقعا دارم ناامید می شم. علیرضا خمسه و شهره لرستانی و فتحعلی اویسی( و بقیه اونایی که در اخراجی های 1 و 2بازی کردن) اینقدر بدبخت شدن که مجبورن در فیلم افتضاح دارا و ندار ده نمکی بازی کنن. لابد فردا میان میگن برای یه لقمه نون بوده. مگه اونایی که تن به این رذالت نمی دن نون نمی خورن؟ ماشالله اینقدر همه شون راههای پول درآوردن بلدن و اینطور که شنیدم حتی بازیگرهای درجه دو و سه شهریه های میلیونی برای تدریس بازیگری می گیرن که فکر نکنم گشنه بمونن. شاید هم ما داریم اشتباه می کنیم که از پول می گذریم و برای اینا کار نمی کنیم .

  3. برای مادرم که آمریکائی نیست! said

    برای مادرم که آمریکائی نیست! (ژیلا بنی یعقوب)

    مادرم! دیدم که با دقّت زیاد به تصاویر مادران آمریکائی نگاه می کنی که با شور و شوق زیاد فرزندان زندانی خود را در آغوش می کشند، به آنها گل و دیگر هدایائی را که با خود آورده اند هدیه می دهند، با آنها میوه و غذا می خورند و حرف می زنند و می خندند.
    خیلی بیشتر از معمول به این تصویرها روی صفحۀ مونیتور خیره شده ای؟ به چه می اندیشی؟
    به چه می اندیشی مادر؟
    پاسخت ساده است:
    «به این فکر می کنم که اگر من هم یک مادر آمریکائی بودم ،موقعی که به ملاقات تو در اوین می آمدم احترام می دیدم، شاید مأموران تحقیرم نمی کردند، شاید مجبور نمی شدم ساعت ها در برابر مأموران و نگهبانان اشک بریزم تا بتوانم دخترم را برای چند دقیقه ببینم.»
    مادرم! به یاد می آوری که عکس امیرکوچولو را برایم آورده بودی که می دانستی دلتنگش هستم؟ می خواستی عکس را از دور نشانم بدهی و خوشحالم کنی و مأمور زندان با بی ادبی به تو گفته بود: این عکس اصلاً به چه درد می خورد که با خودت آورده ای؟
    مادرم! به یاد می آوری که دلت می خواسته یک سیب کوچک برای من بیاوری تا بتوانی آن را پوست بگیری و با هم بخوریم؟ به یاد می آوری که همسر یکی از زندانی ها با خودش کمی میوه و لواشک آورده بود و می گفت که عزیزش که ماه هاست در انفرادی است خیلی میوه و لواشک دوست دارد و شاید با خوردنش لحظه ای رنج انفرادی را فراموش کند ؟ اما مأمورها با عصبانیت همه چیز را به طرفشان پرتاب کرده بودند و گفته بودند :»اینجا زندان است و فرزندان شما زندانی! انگار یادتان رفته !»
    به مادر شیوا نظرآهاری فکر می کنی که در روزهای عید می خواست برای عزیز دربندش شیرینی نخودی ببرد؟ چون که این نوع شیرینی را دوست دارد و دلش نمی آمد روی سفرۀ هفت سینش شیرینی بگذارد بی اینکه قبلش شیوا شیرینی مورد علاقه اش را خورده باشد؟
    مادر! مکث کردی و با بغضی فروخورده گفتی :
    «مادر است دیگر! دلش به همین خوش است که دخترش بعد از این همه وقت چند تا شیرینی نخودی بخورد.»
    مادر! به یاد می آوری که اجازه ندادند برای شیوا شیرینی ببرند و پدرش توی جیب هایش شیرینی را پنهان کرده بود و وقتی می خواست مخفیانه شیرینی را از جیبش در بیاورد و به دخترش بدهد چیزی جزخمیر و پودر از شیرینی باقی نمانده بود؟
    مادر! به صحنۀ میوه خوردن و غذا خوردن مادران آمریکائی با عزیزان دربندشان نگاه می کنی و می گوئی «خدا را شکر که بالاخره بچه هایشان را دیدند.»
    مادر! به مبل هائی که مادران آمریکائی در هتل استقلال روی آن نشسته اند، نگاه می کنی و صندلی های کثیف سالن ملاقات اوین را به یاد می آوری. به یاد می آوری که به صندلی ها نگاه کرده و به من گفته بودی که ای کاش سالی یکبار این میز و صندلی ها و کف پوش های سالن را تمیز می کردند که این زندانی ها و خانواده هایشان در فضائی کمی دلچسب با هم ملاقات کنند. گفته بودی اگر خودشان تمیز نمی کنند کاش به تو و دیگر مادران اجازه بدهند که مواد شوینده بیاورید و سالن ملاقات را خوب بشوئید و برق بیندازید.
    مادر! به تلویزیون نگاه می کنی و به لباس های زندانی های آمریکائی و زیرلب می گویی: خدا را شکر! لباس هایشان مرتب است و خیلی زود لباس های من و شیوا و بقیۀ زنان زندانی را در روز ملاقات به یاد می آوری که نامرتب بودند و دلت برای ما سوخته بود و به مادر شیوا گفته بودی: دیدی بچه ها را با چه سر و وضعی آورده بودند؟
    مادر! به دمپائی بزرگ مردانه که پایم بود نگاه کرده و گفته بودی که چرا نمی گذارند لااقل برای ملاقات کفش های خودتان را بپوشید ؟ اگرمجبورید دمپائی بپوشید چرا اینقدر باید برایتان بزرگ باشد که نتوانید راحت با آن راه بروید؟
    مادر! تو به لباس هائی که به تنم زار می زد و چادری که سرم کرده بودند و چندان تمیز نبود، نگاه می کردی و غصه می خوردی و من دلداریت می دادم که مادر من! این چیزها که غصه ندارد، خوشحال باش که در بند 209 زندانی هستم، بندی که نسبت به سایر بندهای اوین بهتر و تمیزتر است!
    مادر! بارها و بارها روزهای خودت و دیگر مادران زندانی ها را در اوین برایم مرور می کنی و می پرسی:
    «گناه ما این بود که مادرانی ایرانی بودیم و نه مادرانی آمریکائی؟»
    مادر! نمی دانم گناهت همین بود یا نه؟ فقط می توانم بگویم به خاطر همۀ بی حرمتی هائی که به خاطر زندانی بودن فرزندت دیده ای، شرمنده ات هستم .

    http://www.zhila.org

  4. فرید said

    این همه خون دادیم و انقلاب سی ساله شده حالا به خاطر شما سبزهای هوسباز راحت از دست بدیمش !!!!!!!

  5. mohammad said

    azizam shoma khun nadadi in pedare man bud ke khun dad hala man mikham pasesh begiram.

  6. II said

    با توجه به جو سازیهای اخیر پیرامون حجاب پیشنهاد من این است که روز شهادت ندا روز حق انتخاب پوشش نامگذاری شود و در زمانی مشخص در شب یا روز خانمها حجابشان را بردارند

    =============
    و 22 خرداد ساعت 9 شب بیاد شهیدان و بخصوص شهدای اخیر تمام لامپهای خانه هایمان را بمدت 5 دقیقه روشن کنیم و این رسمی بشه برای همه 22امین روز ماههای دیگر.

  7. نامه دکتر عبدالکریم سروش خطاب به روحانیون said

    نامه دکتر عبدالکریم سروش خطاب به روحانیون:
    .
    واعظ ما بوی حق نشنید، بشنو کاین سخن / در حضورش نیز می گویم نه غیبت می کنم
    چون صبا افتان و خیزان می روم تا کوی دوست / وز رفیقان ره استمداد همت می کنم
    به مشایخ و مراجع کرام درود می گویم و از آنان اذن ورود می طلبم.
    سالروز قیامت صغرای خلق و نهضت کبرای سبز نزدیکتر می شود و انتظار مردم از روحانیان راستین بیشتر. زندانیان این جنبش و شهیدان این شورش پیامی برای شهسواران عرصه دین و دانش دارند:

    می دانیم که شما اقطاب و ارکان دین خود از مظلومان مظالم جمهوری اسلامی هستید و از این که معاصی و مفاسد این حکومت جائر نام نیک شما و دامان پاک شریعت را آلوده کرده ظاهری دژم و باطنی نژند دارید و سینه پر آتش خود را به آب صبوری ساکن می کنید و “زبان بریده به کنجی نشسته” زیر لب لاحول می گوئید و ربٌ یسٌر می خوانید و از نگاه ها و پرسش های سرزنش آلود مریدان و محارم می گریزید که چرا وعده عسل دادید و اکنون سرکه می فروشید و چون به خلوت می روید با خدا شکوه می کنید که خدایا مرجعیت و قطبیت دادی، صد شکر، اما چرا در این عصر و در این احوال؟ که نه مجال انتقاد هست نه نشاط اجتهاد. حتی در نوشتن رساله عملیه هم آزادی نیست و فتوا و فرمان حکومت مقدم است! نه حرمت و اعتباری برای فقه مانده، نه قداست و استقلالی برای حوزه. حجت ها آیت و آیت ها آلت قدرت گشته اند.
    و چرا خونین دل و خسته جگر نباشید که مغلوب و مرعوب، در گذرگاه تنگ عافیت و بر مسند خطیر مسئولیت نشسته اید و نظاره می کنید که استبداد دینی چوب حراج بر اخلاق و ایمان خلایق زده است و شریعت را به خدمت سیاست گرفته است و کمر عدالت را شکسته است. شکم اقتصاد فربه از حرام است و چهره دین عبوس و جویبار فرهنگ گل آلود و هوای سیاست مرگ زا و آسمان آزادی تیره و چشم هنر گریان و دل دانش بریان و جان و آبرو ارزان است و ریاکاری و رشوه خواری و دروغ زنی و مداحی و دهان دوزی و قلم سوزی و آبروریزی و عالم ستیزی و جاهل پروری و خرافه گستری و قانون شکنی و وحشت افکنی و تهمت پراکنی و تملق و تزویر و تقلب و تبعیض، سکه دارالضرب ولایت و قوت غالب حکومت است.
    دیگر نه در قضا انصاف و عدالتی مانده است، نه در مجلس تدبیر و شجاعتی، نه در دولت توان و لیاقتی. و به تعبیر فصیح پیشوای پارسایان: “بارض عالمها ملجم و جاهلها مکرٌم: جاهلان قدر می بینند و بر صدر می نشینند و عالمان لجام به دهن دارند”(نهج البلاغه).
    جاهلان سرور شدستند و ز بیم / عاقلان سرها کشیده در گلیم
    می دانیم که شما هم بر این مردم نیک سیرت رحمت می آورید که همچنان در چنگال دیو استبداد اسیرند، نه لبخند بر لب دارند نه شادی در دل، نه نان در سفره نه دانش در دفتر، نه نشاط عیشی نه درمان دلی. به جز قلبی غمناک و چشمی نمناک برایشان چه مانده است؟ محتسبان لبخندشان را ربوده اند و واعظان شحنه شناس ایمانشان را. مفسدان نانشان را بریده اند و جاهلان دفتر معرفتشان را دریده اند. نه رنگ دادگری می بینند نه چهره عدالت. گران از تکالیف و تهی از حقوق. رهبرانشان شب و روز ارجوزه عدالت می خوانند و به دنیا درس مهر و مدیریت می دهند اما خود زندان ها را از شقاوت و قساوت انباشته اند و جامعه را به عفونت دروغ و ریا آغشته اند. قاتلان بی باک حقیقت اند و سارقان چالاک حریت. هر بانگ نصیحتی را صدای دشمن و هر ندای مخالفتی را ندای اهریمن می شمارند. گویی خود طاووسان عالم غیبند و دیگران جاسوسان عالم غرب. منکر معروفند و معروف به منکر. شما روحانیان راستین با رفتار ستم ستیزانه خود می توانید چهره متبسم اسلام باشید و پیام روح نواز دیانت را به خلقی خسته از خشونت برسانید تا بدانند که همواره در کنار مردمید و بنام اسلام نه چاهی برای کسی می کنید نه جاهی برای خود طلب می کنید.
    رطب خوردگان ولایت و ثناگویان قدرت نه منزلتی نزد خالق دارند نه محبوبیتی نزد خلق، اما شما حاملان امانت دین و وارثان سنت سید المرسلین بر سر پیمان خود با خلق و خالق بمانید که از شما همین انتظار می رود و بس. مطمئن باشد که نه اسلامیت این سرزمین، نه استقلالش، هیچکدام در گروی بقاء مشتی طراران حاکم نیست و پشتیبانی از این “طالبان نامطلوب” نه خشنودی ملت را در پی دارد نه آبروی روحانیت را.
    انسداد و استبداد کم بود، سپاهیان گستاخ و دراز دست، مرجع تراشی و مرجع کوبی هم می کنند. “هیچ ندانی” را که رسما خبط دماغ دارد، مسند مرجعیت داده اند تا در ثنای رهبر مد یحه بخواند وسینه بزند واو را “کوثر” بنامد واز آن طرف در فجر تصدی ولایت که مقام رهبری دماغ مرجعیت می پخت، فقیه نزیهی را که بر او دلیری و خرده گیری کرد و او را از “افتاء بغیر علم” بر حذر داشت به عذاب الیمی دچار کردند که همه سرها در گلیم کشیدید و بر حرمت ضایع شده فقاهت و مرجعیت خون خوردید و خاموش نشستید. نگذارید بیش ازین نام و ناموستان فدای هوس های سیاه سپاهیان شود ونا خواسته در زمره حامیان استبداد دینی به قلم روید.
    دلیران عرصه جهاد اکبر، تیغ زبان آختند وبر دولت غاصب تاختند. ارادتی به خلق نمودند و سعادتی بردند. اکنون نوبت شما خاموشان نا خرسند است. توقع محرومان و مظلومان از شما بسی بیش از آن است که افسرده دل وپریشان حال بنشینید و در عیان از ملامت جباران تن زنید و در نهان شکوه به درگاه قاصم الجبارین برید، یا مخفیانه “بر در ارباب بی مروت دنیا” پیامی بفرستید و جوابی نشنوید. کار از اعوذ و لاحول نمی رود و خواهش و سفارش از اثر افتاده است و سکوت در مقابل جباران صدای آنها را بلندتر کرده است. و حال که نه رای موافقت دارید نه یارای مخالفت، مصلحت در مهاجرت است. جهاد اصغر کنید. “خاطر بدست تفرقه دادن نه زیرکی ست.” اگر دهانها را بسته اند پای ها را که نشکسته اند. الفرار مما لایطاق من سنن المرسلین. “باید برون کشید ازین ورطه رخت خویش”.
    گرچه راهیست پر از بیم زما تا بر دوست / رفتن آسان بود ار واقف منزل باشی
    بلی کاری پرهزینه و راهی پر مخاطره است اما شما یسر پس از عسر را ببینید و به فرج بعد از حرج بیندیشید وفلاح وصلاح خلق را که نگاهش به رفتار شماست پاس دارید وعتاب فرشتگان با ستم پذیران مستضعف را دوباره در قرآن بخوانید که: ” چون فرشتگان جان ظالمانی را می ستانند که بر خود ستم کرده اند، ازآنان می پرسند درچه حال بودید؟ می گویند مستضعف ودرمانده بودیم و در دیار خود رخصت انجام وظیفه نداشتیم. فرشتگان درپاسخ می گویند: زمین خدا که فراخ بودومهاجرت که ممکن بود”. (ان الذین توفاهم الملائکة ظالمی انفسهم….نساء97 )
    و مباد که حضرت ربٌ الارباب در روز جزا با فقیهان مستضعف خطاب قهر کند و راه عذر را بر آنان ببندد و به سوء عاقبت محکوم شوند.
    راهی به سوی عاقبت خیر می رود / راهی به سوء عاقبت، اکنون مخیری
    مهاجرت چون یک رهنمود دینی و قرآنی و یک شیوه اعتراض مدنی و انسانی و به منزله جستن راهی برای رستن از زندان و رسوا کردن زندانبانان، در سیره عالمان دین ثبت افتاده است و مهاجرت عالمان از ایران به عراق و از عراق به ایران در دوران مشروطه و معاصر سنت نیکو و آزادیخواهانه ای بوده ست. “سرهنگان شاه” که بر سر شما نشسته اند سکوت مظلومانه تان را به مسالمت و حمایت تفسیر می کنند. بانگ بلند مهاجرت قفل این سکوت شبهه ناک را خواهد شکست و توهٌم تسلیم ننگین را خواهد زدود.
    حوزه فقهی شیعی نجف پس از رکود و توقف کوتاه، اینک به سابقه هزار ساله خود رجوع می کند و در اندیشه بالندگی دوباره است. نجف اکنون می تواند قم را آزاد کند و نفس فروبردگان و ترس خوردگان قم و مشهد را به فراخنای حوزه فقاهت خود راه دهد تا رسالت دینی و تاریخی شان را با شجاعت بگزارند و
    به بانگ چنگ بگویند آن حکایت ها / که از نهفتن آن دیگ سینه می زد جوش
    و بی واهمه از جنود حرامیان و آدمی خواران و تبه کاران و ظلمه و قتله و عمله استبداد دینی و”سربازان بد نام امام زمان”، داستان یوسفان افتاده در چنگال گرگان را باز گویند. هم از قبح استبداد بگویند هم از حسن آزادی؛ و دین ورزی را در هوایی آزاد و پر رقیب تجربه کنند و اجتهادات نوین خود را با تشنگان معنویت در میان بگذارند. والبته “عراق ونجف” نام هرجاست که آزادگان در آن امن و آزاد وگشاده دست و گشاده زبان باشند که “این وطن مصروعراق و شام نیست”.
    لیمیز الله الخبیث من الطیٌب و یجعل الخبیث بعضه علی بعض… (انفال 37): “اینگونه خداوند پاک را از ناپاک جدا می کند و ناپاکی ها را بر هم می نهد و یکجا به آتش جهنم می سپارد.”
    آنگاه رطب خوردگان ولایت می مانند و وعاظ السلاطین و خدام الشیاطین و “مشایخ بی نشان از عشق” و سفلگانی که هرصبح و شام بر در سرای سلطنت سجده می برند و پشت بر قبله نماز می کنند و با غاصبان می نشینند و دست در خون مغصوبان می برند و عهد خالق را می شکنند که “بر سیری ظالم و گرسنگی مظلوم آرام ننشینند” (نهج البلاغه خطبه شقشقیه: و ما اخذ الله علی العلماء الا یقارٌوا علی کظٌة ظالم و لا سغب مظلوم)
    مردم هم، غربال بصیرت بدست، می مانند تا خادمان را از خائنان باز شناسند و نگین سلیمان را از دست اهریمنان بیرون کنند و دیوان را از مسند خدیوان فرو کشند.
    “آنروز ستم گران انگشت ندامت به دندان می گزند که چرا با رسول همراهمی نکردند و چرا فلان کس را به دوستی بر گرفتند.” (و یوم یعضٌ الظالم علی یدیه یقول یا لیتنی اتخذت مع الرسول سبیلا… فرقان: 27 و 28 ).
    می دانیم که مشاطگان قدرت و فراشان ولایت و پندارپروران بنگاه بانگ و رنگ و عمله استبداد دینی، گوشها را پر و دلها را خالی کرده اند که اگر خیمه خواجگی خودکامکان فرود آید معاصی و مفاسد از یک سو و اعادی و اجانب از سوی دیگر خاک ایران را فتح خواهند کرد و تنها دولت شیعی جهان را بر خواهند افکند. اما این فریبی فرسوده و دروغی کهنه بیش نیست. نظام شقاوت بنیاد استبداد خود بدترین مفسدت و معصیت است و شجره خبیثه ای است که بر آن اصناف حشرات رذائل جمع می آیند و فقط بهار فرخنده مردم سالاریست که بر خزان خشک خشونت و رذیلت مهر خاتمت خواهد زد.
    بلی مزاج دهر تبه شده است و راهزنان و حرامیان در کمینند اما علمای اسلام دل قوی دارند و آسوده خاطر باشند که عرق ملی و غیرت دینی و همت مصلحانه و تعهد وطن دوستانه زنان و مردان و دانایان و روشنفکران این دیار هرگز این عزیز نگین را به دست اهریمنان نخواهند سپرد وایران را برای ایرانیان نگاه خواهد داشت.
    حدیث حکومت شیعی و خطر زوال آن هم بهانه ای و افسانه ای بیش نیست. این حکومت چه شباهتی به سیره و سنت و شیوه و شریعت سردار عدالت، علی(ع) دارد تا لاف از شیعی و علوی بودن زند؟ علی کجا و اکرام جاهلان و الجام عالمان کجا؟ علی خود از پیامبر اکرم می آورد که بارها فرمود “جامعه ای که در آن ضعیفان نتوانند حق خود را بی لکنت زبان از قدرتمندان بگیرند جامعه ای ناپاک است” (نهج البلاغه، نامه به مالک اشتر) و حقا که نظام ولایت مطلقه جز این جامعه ناپاک دست پختی نداشته است که در آن قوه قضائیه پاک هیچ کاره است و قصابان همه کاره. امروز جانی تاوان انتقادی است. نقادان غدر می بینند و مداحان قدر.
    سرتاسر دشت خاوران سنگی نیست / کز خون دل و دیده بر او رنگی نیست
    و باری مگر مشروعیت حکومت وابسته به عنوان شیعی و سنی است؟ مشروعیت یک قائمه بیشتر ندارد و آن عدالت است و بقیه هر چه هست فرع آن است. جمهوری اسلامی ایران به گفته آن فقیه فقید(آیت الله منتظری رضوان الله علیه) اینک نه جمهوری است نه اسلامی. دینی و شیعی انگاشتنش عین قلب حقیقت و جفا بر طریقت است.
    و اگر چه نظام ولایت مطلقه واسلام عبوسش، قاطبه دینداران را شرمنده از مسلمانی کرده است، چهره متبسم و انسان نواز و حق مدار و خرافه گریز و خرد پذیر روشنفکری دیندار وعالمان پارسا چندان دلرباست که کسی از آن نگریزد و کفر را بر ایمان نگزیند. و “برغم مدعیانی که منع عشق کنند” اینجا هم سخن آن فقیه فقید حجت موجه ماست که در غیبت استبداد دینی، ایران از آن همه ایرانیان و شهروندان متساوی الحقوق خواهد بود و هر کس و هر قوم به اندازه قدر خود بر صدر می نشیند و اقبال می بیند.
    از “هجمه کفر” هم باک ندارید. دینداران برهان های قاطع دارند. فطرت و تاریخ با آنهاست. دلیل و علت در خدمت آنان است. چهار قرن است که در مغرب زمین گزنده ترین و کوبنده ترین حمله ها را به دین کرده و می کنند اما چراغ کلیسا هنوز روشن است و “رونق این کارخانه کم نشده است” و دینداری معرفت اندیش در بالندگی است و کتاب های محققانه در تاریخ و فلسفه و تفسیر دین بسی بهتر و بیشتر از کشورما به بازار می آیند. بلی، روحانیان دیگر سروری نمی کنند و سقف حکومت را بر ستون شریعت نمی زنند. دین در جای خود نشسته است. نه در راس امور است نه در ذیل امور. و مردم به قدری که علم و هنر و فلسفه و نقد جدید رخصت می دهد پای اعتقاد را در گلیم دیانت دراز می کنند. کافران کفر می ورزند و مومنان ایمان. “مومنان ز اقرار مست و منکران ز انکار مست” و نهایتا ماندنی ها می مانند و رفتنی ها چون کفی بر آب می روند.
    دشمنان با انبیا بر می تنند / پس ملائک ربٌ سلٌم می زنند
    کاین چراغی را که هست او نور دار / از دم و پف های دزدان دوردار
    بهار مردم سالاری و خزان خودکامگی حوالت تاریخی ماست و فردا که قیامت صغرای خلق قائم شود و فردولت فرادینی فرا رسد و آفتاب مردم سالاری طلوع کند وافسر فرومایگان فروافتد و جشن زوال استبداد دینی برپا شود و داغ دیدگان انسداد و استبداد، زنجیر بر پای زنجیربافان نهند و تبانی نهانی خرقه پوشان و ولایت فروشان و مثلث تیغ و طلا و تسبیح را آشکار کنند، روز شرمساری خودکامگان و دریوزگان آنها خواهد بود.
    سخنی هم با عابدان و صالحان
    غاصبان حاکم، خود آب و خاک میهن را از عفونت استبداد (که اکبر گناهان کبیره است) انباشته اند و سلسله جور بر دست و پای خلایق نهاده اند، آنگاه خطیبان خناس، وسوسه و غلغله در افکنده اند که زلزله در پیش است و “پیراهن چاک ماهرویان” دامن زمین را چاک خواهد کرد. خرقه پوشان هم دام تزویر نهاده اند و سر حقه باز کرده اند و خواب و خرافه می پراکنند و دعا و تعویذ تعلیم می کنند و بر رونق بازار شیادی می افزایند. زلزله ای را که در ارکان ولایت افتاده می بینند و می پوشند و در عوض برای زلزله طبیعت و گناهان موهوم مردم می جوشند و می خروشند.
    تاریخ اما نشان نمی دهد که پیامبر علیه السلام مردم را از زلزله ترسانده باشد یا دعای ویژه زمین لرزه به آنان آموزانده باشد! در عوض به گواهی روایات و ماثورات، آنچه پیامبر از آن می هراسید و پیروان خود را از آن می هراساند “چیرگی حاکمان بی رحم” بود و کمتر می شد که از مجلسی برخیزد و این دعا را نخواند: اللهم اقسم لنا من خشیتک ما یحول بیننا و بین معصیتک… ولا تسلط علینا من لا یرحمنا :”خدایا از خشیتت چندان نصیب ما کن که گناه نکنیم… و کسانی را که به ما رحم نمی کنند بر ما چیره مکن”( جامع الاحادیث، جلا ل الدین سیوطی).یعنی از نگاه باطن بین آن آموزگار بزرگ تقوا و توحید، سلطه ظالمین صد بار از لرزیدن زمین هراس آورتر بود. و به حقیقت اگر به دعا از خدا چیزی را باید خواست همانا برافتادن حاکمان بی رحم است، حاکمانی که از قتل و غصب و نهب و تجاوز و تطاول و چپاول و تقلب و تزویر و افترا و شکنجه و اعدام، مغولان و طالبان را شرمنده كرده اند.
    نیکوست که همه نمازگزاران و خداخوانان از هر کرانه تیر دعا روان کنند و به پیروی افتخار آمیز از رسول اکرم این کلمات را بر لوح جان و صفحه زبان نقش کنند و در عیان و نهان، در شب و روز، در خانه و خیابان، در صلوات و مناجات و در سجده و قنوت، به هر لهجه و هر زبان، از صمیم جان بخوانند و از خدای رحیم رحمان بخواهند تا سایه سلطه سفلگان بی رحم را از سر امت مرحومه کم کند و چشم نمناک و دل غمناکشان را روشن و خرم کند.
    شاعران و هنرمندان و خوش نویسان نیز وام هنرمندی را بگزارند و این کلمات پر برکات را بر الواح و صحائف، بر دیوان و ایوان و بر رسانه ها و رایانه ها رقم زنند و به شهد عبارت و سحر بلاغت بیامیزند و دل مظلومان را مسرور و چشم ظالمان را کور کنند.
    چو غنچه گرچه فروبستگی است کار جهان / تو همچو باد بهاری گره گشا می باش
    چو پیر سالک عشقت به می حواله کند / بنوش و منتظر رحمت خدا می باش
    خرداد ۱۳۸۹- عبدالکریم سروش
    .

RSS feed for comments on this post · TrackBack URI

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: