ضیافت شام زیر چوبه‌‌های دار

کباب قناری
بر اتش سوسن و یاس
روزگار غریب ست، نازنین
ابلیس پیروزْ مست
سور عزای ما را بر سفره نشسته است
خدا را در پستوی خانه نهان باید کرداحمد شاملو، ترانه های کوچک غربت

رژیم حاکم بر ایران تمام معیارهای وقاحت و ریا را درنوردیده است. دلقک کودتاچی‌اش را به آمریکا می‌فرستند و برای قدرت‌های جهانی سفره‌ی شام پهن می‌کنند و ضیافت می‌دهند و بعد به ایران می‌آیند و آروغ‌های ضدامپریالیستی می‌زنند و دلیرترین جوان این کشور را پای قدرت‌های جهانی ذبح می‌کنند.
دنیا را کثافت برداشته است و با هیچ واژه‌ی زیبایی نمی‌توان این کثافت جهانی را توصیف کرد. آنانی که بر سر سفره‌ی شام ضحاک می‌نشینند تا جسورشان کنند به خون جوانان این سرزمین در خون تپیده گوشت تن جوانان ما را می‌خورند و از خون فرزاد و شیرین سیراب می‌شوند. کردستان دلیر باز اسیر زیادخواهی‌های قدرت‌های جهانی شده است و باید قربانی بدهد. فرزاد را سرمی‌برند تا از خونش فرش قرمز پهن کنند برای چپاولگرانی که ایران را چون لقمه‌یی چرب و نرم می‌بینند و این گنجیه تا جلادی چون خامنه‌ای و سفیه رسوایی چون احمدی‌نژاد بر آن حکومت می‌کند لذیذترین و دم‌دست‌ترین لقمه است.
ننگن و نفرین بر کاخ‌نشینان سفید و سیاهی که سی سال است این جمهوری جنایت را سرپا نگه‌داشته‌اند تا پز ضدامپریالیستی بدهد و جوانان آزادی‌خواه این دشمنان سرسخت چپاول ایران را از دم تیغ بگذراند و بعد بیانیه‌های آبکی بدهند و محکوم کنند اما سر سفره‌ی شام و نهارش بنشینند و معترضان را دستگیر و زندانی کنند به جرم این که سنگ بر خانه‌ی جلادان پرتاب کرده‌اند و تف به صورت اهریمن انداخته‌اند.
به احمق‌های نادانی که هنوز تصور می‌کنند خامنه‌ای و میمون دست‌آموزش دشمن آمریکا هستند باید گفت آخر کمی شعور هم چیز خوبی است. چطور می‌شود که بعد از برگشتن احمدی‌نژاد از آمریکا و بعد از ضیافت شام با پانزده کشور شواری امنیت این‌ها پنج جوان دلاور را به دار می‌کشند چه گفتند و چه شنیده‌اند که این‌چنین جسور شده‌اند؟
یک سال است دارند لاس می‌زنند و هی فرصت تعیین می‌کنند و بهانه‌های مسخره در مورد نیروی هسته‌یی می‌آورند و بعد فرش قرمز برای احمدی‌نژاد پهن می‌کنند و بر ضیافت شامش می‌روند و قوی‌ترین رسانه‌هایشان را در اختیارش می‌گذارند تا خزعبلات سر هم کند.
خیال باطلی است اگر تصور کنیم آمریکایی‌ها و اروپایی‌ها ذره‌یی علاقه دارند ما دموکراسی و آزادی داشته باشیم. دموکراسی داشته باشیم تا نماینده‌های حقیقی‌مان به پارلمان بروند، رسانه‌های آزاد داشته باشیم که چه شود؟ که جلوی چپاول ایران و به تارج رفتن منابع و نیروی کارش بایستیم!؟
مردم ایران نمی‌تواند تا ابد صبر کند و شاهد این خیمه‌شب بازی باشند. دیر نیست روزی که شعار «مرگ بر اوباما» شنیده شود. تف بر این شوراهای رنگ و وارنگ حقوق بشرتان که نمی‌تواند جلوی اعدام معلمی را بگیرد! ننگ ابدی بر آنانی باد که بر سرسفره‌ی کودتاه می‌نشینند و با کودتاچیان خوش‌وبش می‌کنند!
مردم ایران باید بدانند هیچ کس را جز خودشان ندارند. دل بستن به هر نیروی چه ماورای ابرها چه ماورای دریاها آب در هاون کوبیدن است. ما فقط یک راه نجات داریم اتحاد و هم‌بستگی کنار گذاشتن سلیقه‌های رنگ و وارنگ و متحد شدن علیه این ضحاک خون‌آشام. این روزها سرنوشت قرن‌های آینده‌ی‌مان رقم می‌خورد خواب‌های بدی برایمان دیده‌اند این رجاله‌ها اگر در قدرت بمانند ایران را به جنگ و نابودی می‌کشانند این‌ها نه شرف دارند نه اندکی و سرسوزنی عاطفه‌ی انسانی این‌ها حاضرند تمام ایران نابود شود اما گردی بر عبای‌شان ننشیند.
نسل‌های آینده ما را نمی‌بخشند اگر خودخواهی‌هایمان را کنار نگذاریم و متحد و یک‌پارچه نشویم. اگر نتوانیم با اتحاد و همبستگی زیر یک چتر بیایم و خواهان پایان بخشیدن به این حکومت فاسد و جبار و جائر نباشیم. رنگ‌ها را فراموش کنید فرصت اندک است و خطر بیخ‌گوشمان است. حکومتی که ضیافت شام می‌دهد به شورای امنیت بعد می‌آید پنج انسان بی‌گناه را بر دار می‌کشد دارد تمام تمدن بشری را به سخره می‌گیرد. از اسپارتاکوس تا فرزاد کمانگر هزاران و میلیون‌ها انسان جان خود را برای «آزادی» داده‌اند و در هیچ زمانی مانند امروز این واژه چنین به مضحکه گرفته نشده بود.
باید وجدان بشری را علیه این رژیم ضدبشری بیدار کرد باید خون تازه‌یی به‌رگهای جهان در خواب غفلت فرورفته روان ساخت. نباید بگذاریم چنین ساده و به سادگی انسان‌ها را قصابی کنند و بعد راست راست در دنیا بگردند و پشت تریبون‌های مختلف بروند.
کار از صبر و استقامت گذشته است نوبت به بی‌قراری و یورش رسیده است این موریانه دارند تمام پایه‌های این سرزمین را می‌جوند دیر بجنبیم جویده شده‌ایم و دیگر نام و نشانی ازمان در دنیا باقی نمی‌ماند.
کردستان اعلام اعتصاب کرده است هر طور که می‌توانیم از این اعتصاب حمایت کنیم زمان زمان همدلی و اتحاد است با دشمنان دیروز و فردایمان نبرد نکنیم دشمن امروزمان سیدعلی خامنه‌ای است او را و نظام ننگ‌آورش را هدف قرار دهیم.
خون این انسان‌های شریف هدر نخواهد شد از هر قطره خونشان دلاوری سربرمی‌دارد که منادی آزادی و شرافت انسانی است. سرزمینی که چنین دلاورانی در دامن خود پرورش می‌دهد بی‌شک روی سعادت و نیک‌بختی را خواهد دید.

Advertisements

13 دیدگاه »

  1. نامۀ مهدي كروبي به دادستان تهران: اگر من در نامۀ اول خود صرفاً احتمال تجاوزها را مطرح کردم، اینک اطمینان یافته ام که این اعمال صورت گرفته اند! said

    نامۀ مهدي كروبي به دادستان تهران: اگر من در نامۀ اول خود صرفاً احتمال تجاوزها را مطرح کردم، اینک اطمینان یافته ام که این اعمال صورت گرفته اند!

    جناب آقای عباس جعفری دولت آبادی
    دادستان محترم تهران
    با سلام
    مدتي بود كه اخبار متواتري در باب تحت فشار قرار دادن آقای محمد داوری سردبیر سایت سحام نیوز كه بیش از هشت ماه است در بازداشت به سر می برد، براي اعتراف گيري عليه اينجانب و پروندۀ تجاوزهاي پس از انتخابات مي شنيدم. تا اينكه چند روز پيش در خبرها به نقل از خانم مينا جعفري وکیل آقاي داوري نيز خواندم كه موكلشان را تحت فشار قرار داده اند تا علیه من اعتراف کند و ماجرای تجاوزهای پس از انتخابات در زندان ها را دروغ بخواند و مستندات آن تجاوزها را تکذیب کند بلکه این ماجرا ختم به خیر شود و قبای آقایان که پیشتر هم گفته بودم لای در گیر کرده است، آزاد شود و نفسی راحت بکشند! ای عجب از کسانی که می خواهند آن لکۀ ناپاک را با دروغی پاک کنند و چه خوش خیال که انگار با چنین ترفندها و اعتراف گیری هائی می توان عقل از مردم برد و آفتاب حقیقت را زیر خاک کرد!

    جناب آقای دادستان!

    اعتراف گيري و تواب سازي چه سودي دارد؟ برای اطلاع شما و دیگران اعلام می کنم که مسئولیت تمام اسناد و مدارک و فیلم هائی که من از تجاوزها و شکنجه ها ارائه کرده ام تنها با خودم است و نه آقای داوری و نه هیچ کس دیگری دخیل در این ماجرا نبوده است که اکنون ضرورتی برای اعتراف گیری از آنها وجود داشته باشد و بدین ترتیب اعتراف گیران زحمت خود می برند و بر خستگی خود می افزایند. آیا این همه سیاهکاری که رخ داد کافی نبود که اکنون ماشين ترور شخصیت، همچنان به کار خود ادامه می دهد و به دنبال قربانی کردن افرادی دیگر است؟ آن هم فردی که تنها یک فیلمبردار بوده است؟ آن هم در شرائطی که من خود مسئولیت تمام آن مستندات را بر عهده می گیرم؟ نمی دانم که شما دربارۀ ماجرای تجاوزها از آغاز تا به امروز و مستنداتی که من ارائه کرده ام تا چه حد در اطلاعید؟ مقام شما ایجاب می کند که از عمق ماجرا با خبر باشید. اما باز هم صرفاً برای اطلاع جنابعالی و ثبت در تاریخ بازگو می کنم که: بعد از حوادث انتخابات ریاست جمهوری و شروع دستگیری ها خبرهائی شنیدم از اشخاص معتبر و شناخته شده دربارۀ شکنجه های هولناک و وحشت آمیز در بازداشتگاه ها که بعضاً منجر به قتل نیز شده و جنازه های آنها نیز به خانواده هایشان تحویل داده نشده بود. همچنین خبرهائی می شنیدم از تجاوز به برخی بازداشت شدگان که تا چندین شب خواب را از چشمان من ربوده و آرامش را از من برده بود. این چنین بود که نامه ای نوشتم خطاب به آقای هاشمی رفسنجانی رئیس مجلس خبرگان و اظهار امیدواری کردم که اگر چنین اعمالی توسط برخي نیروهاي خطاكار صورت گرفته است مسببین آن مجازات شوند و درصورت کذب بودن، همگی در دفاع از نظام و تکذیب چنین شایعاتی برآئیم. از این نامه دونسخه وجود داشت، یکی نزد من و یکی نزد آقای هاشمی. ابتدا تصور می کردم که ایشان با من تماس می گیرند و جویای حقیقت مطلب می شوند. اما ده روز گذشت و هیچ گونه تماس و اقدامی صورت نگرفت. در چنین موقعیتی من نیز راهی ندیدم جز انتشار آن نامه. البته بعد از انتشار نامه متوجه شدم که آقای هاشمی رونوشت نامه را پیشتر برای ریاست وقت قوه قضائیه ارسال کرده اند. پس از این نیز به جای پیگیری ماجرا، آنچه ما دیدیم ائمه جمعه ای بودند که به صورتی سازماندهی شده همگی به میدان آمدند و حملات آغاز کردند، احتمالاً از آن روی که جای خالی پیگیری قضائی پر شود! حال که می نگرم رجاء واثق دارم که تمام آن هجمه ها برای آن بود که مجرمین مجازات نشوند و تزلزلی ایجاد نشود در اراده مأمورانی که وظیفه شان کشتار و سرکوب مردم تعریف شده بود. می خواستند با رعب و وحشت سرپوشی بگذارند بر فاجعه ای که رخ داده بود. اگر من در نامۀ اول خود صرفاً احتمال تجاوزها را مطرح کرده بودم، اینک اما به صورت عقلی و منطقی اطمینان یافتم که این اعمال پلید صورت گرفته است. تشت رسوایی اما از بام افتاد آنگاهی که هویدا شد چندین نفر در کهریزک زیر شکنجه به شهادت رسیده اند. به ياد داريد كه ابتدا می خواستند با پوشش مننژیت روی این جنایت را بپوشانند اما خداوند نخواست و آنها نتوانستند. هجمه ها اما مرا مصمم تر کرد بر پیگیری جدیتر ماجرا. پای سخن قربانیان نشستم تا عمق جنایت را دریابم که البته عده ای از مراجعان و شاهدان به دلیل همان فضای ارعاب بریدند و از ظلمی که بر آنها رفته بود به حکم مصلحت شان گذشتند و راه سکوت را برگزیدند بلکه آسیب بیشتری نبینند. اما افرادی هم مراجعه می کردند و بر سخنان خود می ایستادند که من در همان زمان از آقای داوری سردبیر سایت سحام نیوز که فردی جانباز و معلم و دلسوز نیز بود خواستم تا از گفته هایشان و شرحی که از مظالم رفته بر خود می دهند – در مقام یک فیلم بردار- فیلمبرداری کند تا اگر زمانی مراجعین توسط نیروهای امنیتی مرعوب شدند اسناد ما موجود باشند. بعدا به صائب بودن تصمیم خود پی بردم وقتی که پیش بینیم متأ سفانه درست از آب درآمد و برخی از قربانیان و شاهدان از ترس جان خود از کشور گریختند. آري، نقش آقاي داوري در آن اسناد و تهيۀ سي دي ها صرفاً در مقام فيلمبردار بود و معرفي شاهداني كه براي شرح مظالم رفته بر خود به حزب اعتماد ملي مراجعه مي كردند پس اعتراف گيري از ايشان چه سودي دارد و چه واقعيتي را تغيير مي دهد؟

    آقاي جعفري دولت آبادي!

    آنچه اما بر سر آن اسناد رفت و توجهی که به آنها شد خود حدیث مفصلی است که شما باید از آن باخبر باشید. ابتدا ایة الله دری نجف آبادی دادستان وقت کل کشور توسط ایة الله شاهرودی به عنوان مسئول پیگیری این ماجرا و بررسی اسناد ما تعیین شد. اگرچه رفتار ایشان در این سمت بسیار معقولانه و منطقی بود اما با باز شدن پای دادستان وقت تهران به این ماجرا اوضاع به کلی متحول شد و حقیقت یابی جای خود را به ارعاب و لاپوشانی داد! چندی بعد در جلسه ای با حضور هیأ ت سه نفره منصوب ایة الله لاریجانی، من بخشی از سی دی ها و اسناد خود از شکنجه ها و تجاوزها را ارائه دادم. منتظر بررسی اسناد بودم که به یکباره اما با هجوم نیروهای امنیتی به دفتر شخصی و دفتر حزبی خود مواجه شدم و تمام اسناد و مدارک حزبی و وسائل و مدارک شخصی ام را توقیف و ساختمان را نیز پلمپ کردند. طرفه آنکه اگرچه مدت قرارداد اجارۀ آن ساختمان ها پس از گذشت هشت ماه تمام شده اما همچنان مقامات قضایی از تحویل آن ساختمان ها به مالکین شان پرهیز می کنند! حال آنکه چنین رویه ای از سوی قوۀ قضائیه را مطابق هیچ قانون و شرع و عرفی نمی توان توضیح داد. الله اعلم بالذات الامور.

    جناب آقاي دادستان!

    با پلمپ دفتر شخصی من، سردبیر سایت سحام نیوز جناب آقای محمد داوری را نیز با خود بردند و بنا به اخبار رسیده و مطابق قول وکیل آقای داوری، اکنون ایشان زیر فشار برای مصاحبه و اعتراف گیری علیه اینجانب و اظهار ندامت است! اما سؤال من این است که چطور در زمان شاه خائن وقتی ساواک افرادی را زیر فشار و شکنجه مجبور به تمجید از شاه و اظهار ندامت می کرد این حاکمیت بود که مورد تمسخر ما و مردم قرار می گرفت اما حالا خودمان به همان سرنوشت دچار شده ایم و توقع داریم که مردم سخن اعتراف گونه و ندامت خواهانۀ یک زندانی زیر فشار را قبول کنند و اعتراف گیران را مورد تمسخر قرار ندهند؟ زندانیان را برای تمرین اعترافات از چند روز پیش از موعد به محل مقرر می برند و از آنها می خواهند که اعترافات خود در برابر مردم را تمرین کنند مبادا که به هنگام نمایش عمومی خللی در اجرای آن نمایش پیش آید و آن گاه آن چنان از اعترافات سخن می گویند که انگار خودشان نمی دانند این اعترافات در چه فرایندی تولید شده اند! افراد را وادار می کنند تا بگویند که در انتخابات تقلبی صورت نگرفته گوئی با اعتراف آنها واقعیت تغییر می کند. زندانیان را تحت فشار قرار می دهند تا بگویند که به ولایت فقیه آن هم از نوع مطلقه اش اعتقاد دارند، حال آنکه مشخص نیست که این چه اعتقادی است که باید در گذر از زندان و تحمل فشار زندان انفرادی و مصائب دیگر، بر زبان بیاید؟ ماجرای این اعترافات شبیه داستان و مثلی طنزآمیز است: می گویند که پیرزنی از فرزند خود به هنگام سفر از روستا به شهر خواست برای او کفنی حلال به سوغات بیاورد و فرزند که در راه بازگشت پولی برایش نمانده و فرمان مادر را اجابت نکرده بود شیخی را در بیابان دید و از او خواست که عمامۀ خود را بدو ببخشد بلکه کفن مادرش باشد؛ آن روحانی از آن رو که درخواست آن پسر را نمی پذیرفت با ضربات چوب و چماق وی مواجه شد که عمامه را طلب می کرد؛ شیخ که اوضاع را چنین دید، عمامۀ خود را بخشید اما این نیز گویی تکافو نمی کرد چرا که مادر، کفن حلال طلب کرده بود و بنابراین پسر از شیخ خواست که علاوه بر بخشیدن عمامۀ خود با صدای بلند نیز بگوید حلال است و آن شیخ مال باخته فریاد برآورد: حلال است، حلال است! آن پسر آن عمامه را به هديت و از بابت پارچۀ كفن براي مادر خود آورد و ضمن شرح ماجرا براي مادر توضيح داد كه اين پارچه را چگونه با زور از آن شيخ ستانده و از او حلاليت نيز گرفته است.
    وقتی فکر می کنم مي بينم كه ماجراي اعترافات و تواب سازي هاي اخير نيز به مانند همين داستان است و به واقع مثلی از این رساتر در توصیف ماجرای اعترافات اخیر به ذهن نمی آورم؛ از خود می پرسم این چه اراده ای است که قصد بردن آبرو از روحانیت دارد و می خواهد خطی سیاه بکشد بر پروندۀ هزار سالۀ آنها و رنج فراوانشان براي حفظ معارف اسلامي و بسط فقه محمدي؛ نمي دانم اين چه اراده اي است كه مي خواهد با چنین اعمالی و برای دو روز حکومت دنیا، آبروی حکومت دینی و ولايت فقيه در این کشور را كه امام بنيانگذار آن بود ، بر باد دهد.

    جناب آقای جعفری!

    از شما می خواهم که در مقام دادستان تهران یک بار برای همیشه پروژه اعتراف گیری و تواب سازی را پایان بخشید و بررسی آن اسناد تجاوزها كه در اختيار مقامات قضايي قرار گرفته است را در دستور کار خود قرار دهید و مشخص فرمائید که چرا ماجرای سعیده پورآقایی که هیچ ربطی به اسناد ارائه شده توسط من نداشت آنقدر مورد اشارۀ دادستان کل کشور و صدا وسیما قرار گرفت اما آن اسنادی که ما داده بودیم در بایگانی ماند و به یکی از میان آنها نیز رسیدگی نشد و کسی سراغی از مجرمان نگرفت؟ بگذريم از اينكه مشخص نيست اين خانم پورآقايي نيز اكنون در چه شرائطي و در كجا به سر مي برد؟! آري، اسنادي كه ما ارائه كرده بوديم همگي در بايگاني ماندند و اكنون من از باب نمونه از شما دربارۀ آن خواهر نجیب و محترمی می پرسم که درون اتومبیل ون حوادث تلخی بر او رفته بود و یک نسخه از سی دی اسناد آن مظالم را نیز به هیات سه نفرۀ منصوب رئیس قوۀ قضائیه ارائه کرده بودم و نسخه دیگر آن هم توسط وزارت اطلاعات پس از یورش به دفتر اینجانب توقیف شد. آیا می دانید که او پس از احضار توسط وزارت اطلاعات چه سرنوشتی پیدا کرده است؟ من از شما به عنوان دادستان تهران می خواهم به حکم وظیفه تان پیگیری کنید و آگاه شوید از رفتارهائی که با ایشان شده است و اقرارهائی که از ایشان خواسته اند بلکه پیش از نمایش احتمالی آن اعترافات، از پشت پرده نیز باخبر باشید. آیا قبول ندارید که پیگیری چنین پرونده هائی بسی مهم تر و ضروری تر است تا اعتراف گیری و تواب سازی؟

    آقاي دادستان!

    چرخ تواب سازي را متوقف كنيد. از شما مي خواهم نه تنها اعتراف گيري از آقاي داوري را پايان دهيد بلكه حقوق معوقه و پرداخت نشده ايشان در كسوت معلمي را نيز پرداخت كرده و زمينۀ آزادي ايشان و بازگشتشان به كار را هم فراهم آوريد و از اتهاماتي كه هيچ ارتباطي با ايشان ندارد تبرئه شان كنيد.

    والسلام – مهدی کروبی – نوزدهم اردیبهشت ماه 1389

    http://www.sahamnews.org/?p=2338

  2. گرین said

    این بهترین نوشتاری بود که بعد از نوروز خواندم . دست مریزاد

  3. Korush said

    بهترین تفسیر و توضیح را دادی. عالی عالی بود

  4. نسوان said

    ضرورت مبارزه ، مبارزان مرده ،مردم ترس خورده…
    من چه چیزی می توانم اضافه کنم جز شرمندگی فرار..

  5. از شیرین درس زندگی یاد گرفتم said

    از شیرین درس زندگی یاد گرفتم

    (سیلوا هارتونیان) زندانی که نزدیک شش ماه با شیرین علم هولی در زندان عمومی زندان اوین و یک ماه در بند ۲۰۹ هم سلول بود درگفت وگوئی با کمپین بین المللی حقوق بشر درایران گفت که از شیرین درس زندگی یادگرفته است و از شنیدن خبراعدامش شوکه است:‌ «بعد ازمرگ پدرم این بدترین خبری است که تا به حال شنیده ام.»
    او با اشاره به وضعیت پروندۀ خود و شیرین علم هولی گفت: « قاضی که برای شیرین حکم اعدام داد همان قاضی بود که برای من حکم سه سال زندان را داد یعنی قاضی صلواتی ، صلواتی از اول هم می گفت که این پرونده مشکلی ندارد. نه! هیچ مشکلی نیست، بعد یک حکم اعدام دادند و اصلاً حکم یک حکم بدوی بوده است. حتی تأ یید و تجدید نظر هم نشده بود… شیرین محکومیت دو ساله داشت. یعنی باید طبق قوانین ، محکومیت دوساله اش را می کشید بعد اگر دادگاه تجدید نظر تأ ییدش می کرد ، اعدامش می کردند. شیرین ۶ خرداد ۱۳۸۷ دستگیر شده است. یعنی یک ماه قبل از من.»
    وی با اشاره به ویژگی مرحوم علم هولی که روز یکشنبه اعدام شد گفت: « من چیزی که از شیرین در این مدت دیدم و همیشه و همه جا خواهم گفت ، شیرین دراین مدت ۱۱ ماه اسارت من ، فرشته نگهبان من بود. آدمی که به من امیدواری می داد و می گفت: دنیا جای خوبی است و آدم ها اینقدر بد نیستند واگر اشتباهی شده یک چیزی تغییر خواهد کرد. امیدوار باش و اگر بازجویت نمی فهمد یک کس دیگری می فهمد. خیلی امیدوار بود. در مدت کم ، هم سواد یاد گرفت هم به دیگران کمک می کرد. ما یک ماه بیشتر در ۲۰۹ نبودیم، از هم جدا شدیم. یعنی من ماندم و شیرین رفت به زندان عمومی. وقتی وارد زندان عمومی شدم باز همان بود. شیرین آدمی بود که همه دوستش داشتند.»
    وی با اشاره به وضعیت زندگی شیرین علم هولی گفت: «‌خیلی بچه تو دار وساکتی بود. این شخص هیچ وقت هیچگاه قبول نمی کرد ومی گفت این جوری نیست. هیچ وقت راجع این قضایا صحبت نمی کرد… منهای این وضعیتی که داشت زندگی پر از رنجی داشت. او در منطقه ای محروم به دنیا آمده بود ، درشهرستان. جایی که حق وحقوق زنان ضایع می شود. اگر ازمرز بیرون رفته و بازگشته خیلی اتفاقی بوده است. شیرین یک قربانی است ، به وضوح این را بگویم.»
    هارتونیان درمورد احساس خود پس از شنیدم خبر مرگ شیرین علم هولی گفت: « نمی تونم دقیقا بیان کنم، من ۱۱ سال پیش پدرم رو از دست دادم و دردناک ترین روز زندگی ام بود حتی روزهای سخت زندانم هم اینقدر تلخ نبود که خبر مرگ شیرین، هنوز هم باور ندارم این اتفاق افتاده است.»
    او با اشاره به خاطراتی از زمان هم سلولی با علم هولی در زندان گفت: « من خیلی بهش امیدواری می دادم، پر از انرژی بود، همیشه زندان را مسخره می کرد و می گفت: حتما یک جایی عدالتی وجود خواهد داشت واینطور نخواهد ماند. من هم خیلی به او امیدواری می دادم اما واقعا نمی دانم چه بگویم. خاطره زیاد دارم. خیلی درس از او یاد گرفتم. درعین حال دختری بود که سواد آکادمیک نداشت اما خیلی خیلی مقاوم بود، خیلی آزاده بود، به همه همان طور که بودند احترام می گذاشت. من فکر می کردم که مثلاً من در دانشگاه درس خوانده ام و کلی سفر رفته ام و این دختر ازیک منطقه محروم به من درس زندگی داد. هیچ کس در زندگی به من مثل شیرین درس زندگی نداد. حیف است که یک چنین آدمی که بودنش می توانست دنیا را جای بهتری برای زندگی کند امروز نفس نمی کشه. نمی دونم خیلی ناامیدم از عدالت الهی. خشم خدایان ، فرشته های نگهبان ، گریبان گیر آدم های زمینی خواهد شد.»

    زمینۀ خبر:

    سیلوا هارتونیان؛ ۳۳ ساله ، ایرانی – ارمنی برای سازمان بین المللی آریکس در حوزۀ روش های زایمان در ایران کار می کرده است. مأموران امنیتی خانم هارتونیان را حدود ساعت ۶ بعدازظهر روز پنجم مرداد ماه ۱۳۸۷همزمان با آرش علائی بازداشت کردند. مأموران پس از تفتیش منزل سیلوا، برای بازجوئی او را به هتل استقلال تهران بردند و از او در مورد پروژۀ بهداشتی که در آن مشغول به کار بود سؤ ال کردند و به او فشار آوردند که اقرار کند که این پروژه یک پوشش برای فعالیت های سیاسی از طرف دولت آمریکا بوده است. مخالفت سیلوا برای چنین اقراری منجر به این شد که دو بازجوی او، که خود را “حاج آقایی” و”آقای دکتر” معرفی می کردند، او را به بند ۲۰۹ اوین منتقل کنند.

    http://jahanezan.wordpress.com/2010/05/12/tanin-226/#more-1883

  6. نامه ای از (مهدیه گلرو) به یاد هم بندی اعدام شده اش؛(شیرین علم هولی) said

    نامه ای از (مهدیه گلرو) به یاد هم بندی اعدام شده اش؛(شیرین علم هولی)

    (با ما بودی ، بی ما رفتی – چو بوی گل، به کجا رفتی؟)
    ما شنبه شب را در حالی گذراندیم که در نبود شیرینمان تلخ ترین لحظه های زندان را سپری کردیم، شبی تاریک و بیم افزا که هر ثانیه اش برای ما که در حسرت دیدار شیرین بودیم به بلندای قرن ها می گذشت. تلفن بند نسوان از عصر شنبه قطع بود و این بر نگرانی ما می افزود، همه کنار هم در اتاقی بودیم که از آن خود ما بود و شیرین که از همه ما بیشتر رنج حبس را چشیده بود، بیشتر مشتاق این تفکیک اتاق بود، اما اولین آزادی از این اتاق با کلیه وسایل شیرین بود! آن شب کسانی که سال های دور نیز روزگاری را در اوین گذرانده بودند، از خاطراتشان می گفتند، از عزیزانی که به ناگاه در تاریکی گم می شدند و به نور ابدی آزادی می رسیدند، ساعتی را با خاطرات تلخ کسانی گذراندیم که روزی ناباورانه رفقایشان را به مسلخ گاه اعدام فرستاده و تا پشت درهای آزادی بدرقه شان کرده بودند و تحسین می کردیم، مقاومت آهنین زنانی که زیر بار مرگ یاران و غروب دوستی هایشان شجاعانه ایستاده اند تا روزهای خوبی را برای نسل های بعد به ارمغان آورند و اما زهی خیال باطل که دور تسلسل ظلم ادامه دارد و دیری نگذشت که عیار صبوری ما محک خورد، وقتی سراسیمه شیرین را بدون خداحافظی از ما جدا کردند گوئی طناب دار او را فریاد می زد و امید داشت کورسوئی از ترس در چشمان همچون عقابش ببیند اما نیک می دانم که شجاعت شیرین، تاریکی نیمه شب اوین و سختی طناب دار را به سخره گرفته بود. هر ثانیه به سختی می گذشت و ما در انتظار بودیم تا خبری از شیرین بگیریم، وقتی ۱۰ دقیقه قبل از خاموشی (۹:۵۰) به بهانه اشتباه گفتن نام پدر، شیرین را بردند، حتی لحظه ای به گمانمان نیامد که شاید دیگر دیداری در پی این جدائی نباشد. اشتیاق شیرین به زندگی و پیشرفت و تلاش او در مطالعه شبیه کسی بود که تنها چند روز از بازداشتش گذشته و بزودی هم آزاد خواهد شد! ای وای که چه شبی گذشت! آمار صبح یکشنبه بر دوش ما سنگینی می کرد که دیگر اطمینان یافته بودیم که دست قساوت ، بار دیگر مبارزی، آن هم شیرزنی از خطه کردستان را به طناب دار سپرد که کوه های کردستان در برابر مقاومتش به ستوه می آمدند، اما باورش سخت بود و غیر ممکن، از اخبار ساعت ۱۴ شنیدیم که طناب دار بر گردن شیرین بوسه زده است و باورمان شد که آری دیگر شیرین باز نخواهد گشت و ما که تنها در خاطرات و تاریخ شفاهی حس از دست دادن دوستی را تنها شنیده بودیم، با تک تک سلول هایمان، تلخی از دست دادن شیرینمان را حس کردیم. در شبی که مجموع همه شب های عمرمان بود، چیزی را آرزو می کردیم که ۲۰ سال پیش هم اتاقی هایمان بارها و بارها آرزو کرده بودند و آن چیزی نبود غیر از آرزوی پایان ظلم و این که شاید نسل بعد از ما این حس را درک نکند. حالا ۴ روز از آن فاجعه می گذرد و شالی سیاه به رنگ روزهایمان بر تختش نشان عزایمان و من که کف خواب ( کسی که تخت ندارد و بر روی زمین می خوابد) اتاق سیاسی ها هستم با وجود اصرار دیگران حاضر نیستم جای معلم سفالم را بگیرم، چون جای او پر شدنی نیست.
    مهدیه گلرو – زندان اوین

    http://www.rhairan.biz/archives/12124

  7. بازداشت مادر و خواهر شیرین علم هولی (مسیح علی نژاد) said

    بازداشت مادر و خواهر شیرین علم هولی (مسیح علی نژاد)

    خلیل بهرامیان در گفتگو با خبرنگار جرس می گوید: برادر شیرین علم هولی به وی خبر داده است که مادر پیر و خواهر جوان شیرین را در منزلشان دستگیر کرده اند. وی در پاسخ به این پرسش که آیا پیگیر بوده اید تا دریابید چرا خانواده شیرین علم هولی را دستگیر کرده اند، گفت پرسش اولیه و مهمتر من هنوز بی جواب مانده است؟ به چه جرمی خود شیرین را دستگیر کرده بودند؟ به چه جرمی شیرین را اعدام کردند؟

    پرسش های مادر و خواهر شیرین

    وی ادامه داد: همین پرسش های ساده را مادر داغدار شیرین هم پرسیده و خواهرش هم اعتراض کرده و حالا به جرم همین پرسشگری و گریه و اعتراض ، زندانیشان کرده اند.

    حرف آخر با نهادهای امنیتی

    وی با بیان این نکته که آقای کرمی نمایندۀ سنندج هم پیگیر وضعیت بوده اند و با این استدلال که این یک حکم انسانی و شرعی است که پیکر اعدام شدگان را تحویل خانواده هایشان بدهند، موافقت هایی را هم دریافت کرده اند اما متأسفانه در کشور ما حرف آخر را نهادهای امنیتی می زنند و آنها هم که تا کنون مخالفت کرده اند.

    انتظار دو روزه خانواده ها

    بهرامیان با اشاره به انتظار دو روزه خانواده های اعدام شده در برابر اوین می گوید: دو روزاست که همه جا رفته ام و پیگری کرده ام ، اما همچنان پیکر ها را تحویل نمی دهند و جواب منفی می شنوم. وی در پاسخ به این سؤال که توصیۀ شما به خانواده ها چیست در این شرائط که دو روز چشم به راه مانده اند و هنوز هم با مخالفت نهادهای امنیتی در تحویل پیکرها روبرو هستند، گفت: فعلاً باید سکوت کرد تا ببینیم که دیو خشم کی از این سرزمین کنار می رود و خورشید تابناک بر این سرزمین می تابد؟

    دلیل مخالفت نهادهای امنیتی

    بهرامیان در پاسخ به این پرسش که گفته می شود دلیل مخالفت نهادهای امنیتی ایجاد نا آرامی و ملتهب شدن کردستان است، گفت: کشوری که در آن قانون حاکم باشد اگر کسی را اعدام کرده باشند دیگر از چه چیزی نگران هستند؟ این از بدبختی و کوچکی خودشان است که از جنازه ها هم می ترسند. وی همچنین یادآور شد نماینده های مجلس و دیگران تنها تصویری از پرونده های فرزاد کمانگر، شیرین علم هولی و مهدی اسلامیان دارند ولی من در دل این پرونده ها زندگی می کنم، با خانوادۀ این عزیزان زندگی کرده ام و کاملاً در جریان زندگیشان هستم.

    وای به روزی که این فریادها بر سر قانون شکنان خالی شود

    بهرامیان گفت: خانواده ها این روزها مصاحبه هائی که می کنند، حرف هائی که می زنند، تند صحبت می کنند، در گلوی این خانواده ها بغض بزرگتری است، فریاد بزرگتری نهفته است. وای به روزی که این فریاد را بخواهند بر سر قانون شکنان خالی کنند.

    وضعیت مادران داغدار ، بسیار بحرانی

    بهرامیان وضعیت مادران داغدار را بسیار بحرانی توصیف کرد و گفت: من دو روز است که با خانواده های زندانیان در بهت هستم اما مادران را که می بینم شرمنده می شوم. مادر مهدی اسلامی که بهت زده به من نگاه می کند و نقش زمین می شود.

    کسی را کشتند که تکثیرش در جامعه ناگزیر است

    به مادر فرزاد کمانگر گفته ام که فرزندش یک معلم نمونه، شاعر بزرگ و صاحب قلم بوده است که در همین کشور تکرار خواهد شد، آنها اشتباه کردند کسی را کشتند که تکثیرش در جامعه ناگزیر است. وی تاکید کرد آدم های کوچک انسان های بزرگ را انکار می کنند، آینده را انکار می کنند و دست به اشتباهات بزرگی می زنند که جبران آن دشوار خواهد بود.

    عدالت در دستگاه قضایی گم شده

    بهرامیان با بیان اینکه مدار جهان بر پایه عدالت است، گفت: این روزها عدالت در دستگاه قضائی گم شده است برای همین گاهی جفتک می زنند، گاهی قانون می شکنند و گاهی طوفان برپا می کنند اما ایمان دارم که آفتاب به این سرزمین می آید. وی با اشاره به اینکه خطاب من به دستگاه قضائی است تا حرمت انسانی را مصلحت و اولویت خود بدانند، گفت متأسفانه چیزی را آرزو می کنم که در دستگاه قضائی کشور اصلاً وجود ندارد.

    این مرگ قشنگ است

    وی در پاسخ به این پرسش که ظاهرا پیگیری های نماینده سنندج در مورد اوضاع زندانیان کردستان او را با مشکلاتی مواجه کرده و استانداری نیز شکایتی از ایشان تنظیم کرده است آیا شما نگران نوع موضع گیری های خودتان نیستید؟ گفت: چه کار می خواهند بکنند؟ آخرش همین است که می کشند، این مرگ قشنگ است. بهتر از زندگی کسانی است که حرمت انسان را نگاه نمی دارند و به مادران داغدار کشور خودشان هم رحم نمی کنند. مگر ما باور نداریم که: (در ره منزل لیلی که خطرهاست به جان – شرط اول قدم آن است که مجنون باشی) وقتی مجنون شدی دیگر از خار مغیلان نخواهی ترسید.

    مسئولیت همه کارهای خود را هم بپذیرند

    وی در پایان تأکید کرد: کسانی که در دستگاه قضائی با ادعای رعایت ضوابط اسلامی چنین احکامی را صادر می کنند و حتی سر انسان های بی گناه را بر دار می برند، باید مسئولیت همۀ کارهای خود را هم بپذیرند نه اینکه از جنازه ها بترسند، از گریه ها و ضجه زدن ها هم بترسند و خانواده های اعدام شدگان را هم بازداشت کنند!

    http://www.rahesabz.net/story/15280

  8. شیرین نمی خواست برود(نوشته فرشته قاضی) said

    شیرین نمی خواست برود(نوشته فرشته قاضی)

    رسم است وقتی می خواهند کسی را اعدام کنند، شب قبل به او اطلاع می دهند تا وصیت کند و با خانواده اش خداحافظی؛ اما ساعت ده شب وقتی سراغ شیرین رفتند به او گفتند: «بیا بیرون نام پدرت را اشتباه گفته ای!» شیرین مشکوک شده بود، اما تا پا را بیرون گذاشت درها را پشت سر او قفل کردند و او را کشان کشان بردند.
    شیرین نمی خواست برود. می خواست حداقل به او بگویند چرا و به کجایش می برند؟ چرا حتی به او مهلت نمی دهند مقنعۀ زندان را بر سر کند؟ چرا او را با بلوز و شلوار، بدون مانتو و روسری بردند؟…
    و روز بعد زندانیان بند پائین، از ضجه های زنی حکایت کردند که فریاد می زد: «من که در دستان شما هستم بگذارید حداقل با خانواده ام خداحافظی کنم. بگذارید برای آخرین بار با دوستانم خدا حافظی کنم. من که نمی توانم فرار کنم . اما بگذارید محض رضای خدا برای آخرین بار صدای مادرم را بشنوم و …..»
    حکم اعدام را نه به شیرین و نه به وکیلش ابلاغ نکردند. او را در حالی با دروغ و فریب از بند بیرون کشیدند که سرگرم حل مسأله ریاضی بود. آخر دو روز دیگر امتحان ریاضی سال پنجم را داشت و در زندان درس می خواند؛ در کلاس نهضت سوادآموزی. مگر نه اینکه قول داده بود به دانشگاه برود و حقوق بخواند و روزی در قامت وکیل از حقوق فرزندان دیارش دفاع کند؟
    هم بندان شیرین که تا صبح بیدار و منتظر او نشسته بودند، روز بعد وقتی مسئولان زندان وسایل شخصی شیرین را بردند، مطمئن شدند که شیرین دیگر نفس نمی کشد.
    شیرین زندان اوین، در حالی بر بالای دار رقصید که هم بندانش از او به عنوان نماد عشق و آزادیخواهی یاد می کنند؛ از مقاومت و تشنج های هر شبه اش می گویند؛ تشنج هائی که محصول شکنجه های قرون وسطائی انسان نماهائی است که شیرین ایران را تروریست می نامند و خود را نمایندۀ خدا بر روی زمین!
    هم بندانش از زنی سخن می گویند که در بدو ورود آنها به بند نسوان اوین، پول کم و لباس هایش را با تازه واردان تقسیم می کرد؛ و از وقت تلفنش می گذشت تا تنها دارائی و امکانش را ارزانی زندانیانی کند که بدان نیاز داشتند.
    شیرین به همراه فرزاد، مهدی، علی و فرهاد بر طناب دار بوسه زدند و حاکمیت اسلامی ماند و وحشت از 5 پیکر. حق قانونی فرزندان ایران زمین برای خداحافظی از آنها و خانواده هایشان دریغ شد و اکنون پیکرهای بی جانشان از خانواده هایشان دریغ می شود. حکومتی که ادعای نمایندگی خدا بر زمین و جانشینی امام زمانش را دارد، از اجسادی می ترسد که ناجوانمردانه و در اوج قساوت و بی عدالتی جان از کالبدشان ربوده شد؛ ستاره هائی که به زمینشان کشیدند.
    آری؛ چنین حکومتی باید هم بترسد؛ مگر نه این است که صدای فرو ریختن کاخ های سلطنت را شنیده اند؟ و همۀ دعواها، اعدام همۀ شیرین ها ،فرزادها ،برای ماندن است؟ حتی اگر دو روزی بیش در پیش نباشد؟
    روایت تلخی دارد سرزمین دردکشیده ما، روایت ضحاک که در مدارس جمهوری اسلامی بارها خواندیم و آن رااز بر شدیم. ضحاک این سرزمین این بار اما با لباس دین برمسند قدرت نشسته است. او این بار در پس جاری ساختن خون پاک ترین و آزاده ترین جوانان ایران زمین، به بقایش می اندیشد غافل از اینکه این بار ما اجازه نخواهیم داد این اعدام ها ، صباحی دیگر به اعدام چند کرد دیگر منتهی شود؛ چند کردی که حکومت آنها را تروریست میخواند. ما از اعدام شیرین و فرزاد ایران سخن خواهیم گفت، از اعدام فرزندان کرد ایران و همۀ شیرین ها و فرهادهائی که دسته جمعی بر دار شدند؛ از ترک و لر و کرد و فارس و سگزی
    امروز فرزاد مرا بر دار کردند
    شیرین و فرهاد مرا بر دار کردند
    کرد و لر و سگزی، جنوبی، آذری را
    ایران آزاد مرا بر دار کردند

    http://www.roozonline.com/persian/opinion/opinion-article/article/2010/may/12//-aa0f07d400.html

  9. چرا اعدامشان کردند؟ چامه ای از هوشنگ ابتهاج (سایه) said

    چرا اعدامشان کردند؟ چامه ای از هوشنگ ابتهاج (سایه)

    خروش‌ دخترک‌ برخاست‌
    لبش‌ لرزید
    دو چشم‌ خسته‌اش‌ از اشک‌ پر شد
    گریه‌ را سر داد
    و من‌ با کوششی‌ پر درد
    اشکم‌ را نهان‌ کردم‌

    چرا اعدامشان‌ کردند؟
    می‌پرسد ز من‌ ، با چشم‌ اشک‌آلود

    عزیزم ‌، دخترم‌
    آنجا شگفت‌انگیز دنیائیست‌
    دروغ‌ و دشمنی‌ فرمانروائی‌ می‌کند آنجا
    طلا، این‌ کیمیای‌ خون‌ انسان‌ها
    خدایی‌ می‌کند آنجا

    شگفت‌انگیز دنیائیست‌
    که‌ همچون‌ قرن‌های‌ دور
    هنوز از ننگ‌ آزار سیاهان ‌، دامن‌ آلودست‌
    در آنجا حق‌ و انسان‌ حرف‌های‌ پوچ‌ و بیهود‌ست‌
    در آنجا رهزنی‌، آدم‌کشی‌، خون‌ ریزی‌ آزادست‌
    و دست‌ و پای‌ آزادی‌ در زنجیر

    عزیزم‌، دخترم‌
    آنان‌ برای‌ دشمنی‌ با من‌
    برای‌ دشمنی‌ با تو
    برای‌ دشمنی‌ با راستی‌ اعدام‌ شان‌ کردند
    و هنگامی‌ که‌ یاران‌
    با سرود زندگی‌ بر لب‌
    به‌ سوی‌ مرگ‌ می‌رفتند
    امید آشنا می‌زد چو گل‌ در چشمشان‌ لبخند
    به‌ شوق‌ زندگی‌، آواز می‌خواندند
    و تا پایان‌ به‌ راه‌ روشن‌ خود با وفا ماندند

    عزیزم‌
    پاک‌ کن‌ از چهره‌ اشکت‌ را، ز جا برخیز
    تو در من‌ زنده‌ای‌، من‌ در تو
    ما هرگز نمی‌میریم‌
    من‌ و تو با هزارانِ دگر
    این‌ راه‌ را دنبال‌ می‌گیریم‌
    از آن‌ ماست‌ پیروزی‌
    از آن‌ ماست‌ فردا
    با همه‌ شادی‌ و بهروزی‌

    عزیزم‌
    کار دنیا رو به‌ آبادیست‌
    و هر لاله‌ که‌ از خون‌ شهیدان‌ می‌دمد امروز
    نوید روز آزادیست‌

  10. گزارشی از پرونده (عبدالرضا قنبری) آموزگار محکوم به اعدام said

    گزارشی از پرونده (عبدالرضا قنبری) آموزگار محکوم به اعدام

    کمیته گزارشگران حقوق بشر – (عبدالرضا قنبری) در روز ۱۴ دی‌ماه در منزل شخصیش در پاکدشت بازداشت و راهی بند ۲۰۹ زندان اوین شد.
    وی در بازجوئی‌های «مکرر و پرفشار» مجبور به امضای اعتراف شد. او در جواب بازجو تنها قادر به گفتن بلی یا خیر بوده است! این در حالیست که به گفته نزدیکان این زندانی سیاسی ، او در روز عاشورا در پاکدشت حضور داشته و در این باب عده ای از ساکنین محل نیز گواهی می‌دهند.
    در طول بازجوئی‌ها، ایمیل‌های سال ۸۶ به قبل را نیز به پرونده این دوره‌اش اضافه کردند در حالی که وی محکومیت آن پرونده را گذرانده بود. قنبری، زمانی که سعی کرده بود در جواب سوالات بازجو از عبارت «این ایمیل‌ها مربوط به سال ۸۶ است که من محکومیت آن را گذرانده‌ام» استفاده کند، برگه‌های بازجویی پاره شد!
    نکته دیگر، فشار برای قبول ایمیل‌هائی است که وی در زمان ارسال آنها در بازداشت به سر می‌برده است. برای مثال او در ۱۴ دی بازداشت شده و مجبور به پذیرش ایمیل‌هائی می شود که در ۳۰ دی برایش ارسال شده است.
    (حمید بابایی) وکیل این زندانی سیاسی در پی دو بار حضور در دادسرای اوین هنوز موفق به مطالعه پرونده نشده است و این در حالیست که بنابر قرار قبلی، سه شنبه ۷ اردیبهشت دادگاه تجدید نظر وی در شعبه ۳۶ به ریاست قاضی (زرگر) برگزار شده است.
    (عبد الرضا قنبری) استاد دانشگاه و کارمند آموزش و پرورش و نویسنده پنج جلد کتاب است. وی در بازه زمانی ۸۰ تا ۸۳ در کانون نویسندگان گرمسار عهده دار مسئولیت بوده است. وی استاد دانشگاه آزاد گرمسار و دانشگاه پیام نور پاکدشت، استاد دانشگاه عالی کشاورزی گرمسار و نیز به عنوان معلم در مدارس برتر گرمسار و پاکدشت تدریس کرده است.
    در حال حاضر وی به همراه سه معلم دیگر به نام‌های (رسول بداغی) (امیدعلی مهرنیا) و (محمد داوری) در بند ۳۵۰ به سر می‌برد.
    بعد از وعده‌هائی که به (عبدالرضا قنبری) مبنی بر آزادی داده شد، در همان پرونده روز قبل از دادگاه بدوی (88/11/9) احضار شد و در حضور دادستان (دولت آبادی) و (قاضی صلواتی) و بازجو، تشویق به انجام مصاحبه‌ای شد که از طرف ایشان تنظیم شده بود. به این زندانی سیاسی گفته شد: «ایراد این متن به نفع تو خواهد بود و موجبات آزادی تو را فراهم می‌نماید!»
    بعد از اخذ مصاحبه و فیلمبرداری، روز بعد ()88/11/10 دادگاه بدوی تشکیل و وی محکوم به اعدام شد! این در حالیست که وکیل تسخیری وی در آن دادگاه در چند ثانیه تنها به تایید کیفرخواست پرداخت!
    (عبدالرضا قنبری) هم اکنون در سلول ۹ بند ۳۵۰ و در شرایط بد روحی به سر می‌برد. پرونده وی نیز در شعبه اول دادسرای اوین به ریاست بازپرس (حاج محمدی) است که از ابتدا وی را بارها به اعدام تهدید کرد!

    http://chrr.us/spip.php?article9626

  11. […] و نظام منحطش پوشالی و درهم شکستنی است. نوشته های مرتبط * ضیافت شام زیر چوبه‌‌های دار * بر این «فرزاد» کش فریاد! * اعدام زینب جلالیان و خشونت […]

  12. […] موسوی این هم آب زلالی که می‌خواستید! جوانان بر سر دار! * ضیافت شام زیر چوبه‌‌های دار * بیایید روایت‌گران نق‌زن تاریح نباشیم سازندگان […]

  13. […] موسوی این هم آب زلالی که می‌خواستید! جوانان بر سر دار! * ضیافت شام زیر چوبه‌‌های دار * بیایید روایت‌گران نق‌زن تاریح نباشیم سازندگان […]

RSS feed for comments on this post · TrackBack URI

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: