بر این «فرزاد» کش فریاد!

فرزاد کمانگر، علی حیدریان، فرهاد وكیلی، شیرین علم‌هولی و مهدی اسلامیان
حکومتی که ادعای ثبات و اقتدار دارد و برای مدیریت دنیا طرح و نقشه می دهد آنوقت از زنده ماندن معلمی در زندان وحشت دارد و او را ناجوانمردانه قصابی می کند و به قتل می رساند. این اسامی را به خاطر بسپارید: فرزاد کمانگر، علی حیدریان، فرهاد وكیلی، شیرین علم‌هولی و مهدی اسلامیان! اینان ستاره هایی هستند که به زیر کشیده شدند تا این شب تار تاریک تر و مخوف تر شود غافل از این که فقط اراده ما را قویتر می کنند و سرنگونی خود را به جلو می اندازند.
قتل های دهه ی شصت داشت به حادثه یی در تاریخ تبدیل می شد و بیم آن می رفت که به فراموشی سپرده شود که اینان با اعدام های اخیر دوباره خاطرات آن روزها را زنده کردند. وقتی ملتی حافظه ی تاریخی خود را از دست می دهد اتشتباهاتش را تکرار می کند و مصایبش پایان ندارد. کشتارهای های دهه ی شصت را فراموش نکنیم این اعدام ها را به خاطر بسپاریم. خاوران را گورهای بی نام نشانی که در سراسر کشورمان کننده اند بنش کنیم. این ها که رفتنی هستند و در دریای خون ما غرق خواهد شد به فکر آینده باشیم و با هم هم قسم شویم اولین قانون ضدانسانی که در «جمهوری ایران» لغو می کنیم قانون اعدام باشد.
کردستان، کردستان خونین همیشه پیشمرگ ایرانیان بوده است در دهه ی شصت که کشتارها بیداد می کرد کردستان خانه ی همه ی آزادیخواهان ایرانی شد. بسیاری از آزادی خواهانی که حکم اعدام داشتند به کمک کردهای قهرمان جان سالم بدر بردند و اکنون در کشورهای مختلف زندگی می کنند. کردستان چون نگینی در سرزمین ایران می درخشد و این حکومت سراسر جنایت می خواهد این نگین را از ایران جدا کند و با اعدام و کشتار کردها می خواهد آنقدر به ستوه شان بیاورند که جدایی از ایران را بخواهند! اما زهی خیال باطل ایران سراسر کردستان است. کردهایی ایرانی پیوندی عمیق با سایر اهالی ایران دارند و تمام مردم ایران مصمم و یک پارچه خلع ید از حکومتی را خواستاراند که دارد فروپاشی ایران را مقدمه می چیند.
تا «جمهوری اسلامی» هست شکنجه و زندان و اعدام هم هست. فقر و فساد و خودکامگی هم هست. جمهوری اسلامی بدون اعدام معنا و مفهومی ندارد این نظام سروپای وجودش آغشته به خون است. اگر سودای زندگی انسانی و بهتری را در سر می پرورانید اولین قدم سرنگونی جمهوری اسلامی و حذف دین از حکومت است تا این قدم را برنداریم رنگ خوشبختی و سعادت را نمی بینیم.
معلم جوانمان امروز با خون خود بر تخته ی سیاه جمهوری اسلامی نوشت: یا «آزادی» یا «مرگ»!

نوشته های دیگران
از آخرین نامه به جا مانده از فرزاد کمانگر

اما امروز که قرار است زندگی را از من بگیرند با عشق به همنوعانم تصمیم گرفته ام اعضای بدنم را به بیمارانی که مرگ من میتواند به آنها زندگی ببخشد هدیه کنم و قلبم را با همه عشق و مهری که در آن است به کودکی هدیه نمایم.
فرقی نمیکند که کجا باشد بر ساحل کارون یا دامنه سبلان یا در حاشیه کویر شرق و یا کودکی که طلوع خورشید را از زاگرس به نظاره می نشیند، فقط قلب یاغی و بیقرارم در سینه کودکی بتپد که یاغی تر از من آرزوهای کودکیش را شب ها با ماه و ستاره در میان بگذارد و آنها را چون شاهدی بگیرد تا در بزرگسالی به رویاهای کودکی اش خیانت نکند،
قلبم در سینه کسی بتپد که بیقرار کودکانی باشد که شب سر گرسنه بر بالین نهاده اند و یاد حامد دانش آموز شانزده ساله شهر من را در قلبم زنده نگهدارد که نوشت: «کوچکترین آرزویم هم در این زندگی برآورده نمیشود» و خود را حلق آویز کرد.
بگذارید قلبم در سینه کسی بتپد مهم نیست با چه زبانی صحبت کند یا رنگ پوستش چه باشد فقط کودک کارگری باشد تا زبری دستان پینه بسته پدرش ، شراره طغیانی دوباره در برابر نابرابریها را در قلبم زنده نگهدارد.
بگذارید قلبم در سینه کودکی بتپد تا فردایی نه چندان دورمعلم روستایی کوچک شود و هر روز صبح بچه ها با لبخندی زیبا به پیشوازش بیایند و او را شریک همه شادی ها و بازیهای خود بنمایند شاید آن زمان کودکان طعم فقر وگرسنگی را ندانند و در دنیای آنها واژه های زندان ، شکنجه ، ستم و نابرابری معنا نداشته باشد.

وبلاگ حمایت از شیرین علم هولی
شیرین علم هولی متولد سال 1360 در روستای دیم قشلاق در حوالی ماکو پس از گذراندن یک سال و 9 ماه حبس در زندان اوین تهران در روز هشتم آذر ماه به اتهام ارتباط با گروه پژاک دادگاهی شده و به اعدام محکوم گردید و در تاریخ 19 اردیبهشت 1389 بدون اطلاع خانواده و وکلایش در زندان اوین اعدام شد.
وی در تاریخ ششم خرداد ماه سال 1387 در تهران توسط سپاه پاسداران بازداشت شده بود و پس از تحمل 21 روز حبس و شکنجه در محلی نامعلوم به زندان اوین منتقل شد. او در نامه ای که از زندان به دست خانواده اش رسانده، شرح کامل آنچه در طول سه ماه بر او رفته را توصیف نموده بود. شیرین در طول دوران بازجویی بارها تحت فشارهای جسمی و روانی شدید قرار گرفته و در آخرین نامه خود خطاب به بازجوهایش نوشته، آنچه در طول سه ماه اول بازداشت بر او گذشته است، کابوس شب هایش شده و عوارض جسمی و روانی ناشی از آن همچنان او را آزار می دهد.
شیرین علم هولی در آخرین نامه خود نوشته بود، که در حالی بازجویی شده و به دادگاه برده شده که حتی زبان فارسی را به خوبی نمی دانسته است. اکنون وی در تاریخ 19 اردیبهشت ماه در حالی در زندان اوین به همراه 4 نفر دیگر اعدام شد که دیوان عالی کشور هیچ رایی را مبنی بر تایید حکم اعدام او به خانواده یا وکلایش ابلاغ ننموده و بر خلاف آیین نامه اجرایی زندان ها، وی را حتی بدون اطلاع به خانواده و وکلایش اعدام نموده است.
وی روز جمعه 17 اردیبهشت طی آخرین تماسی که با خانواده خود داشت، هیچ خبری مبنی بر ابلاغ حکم اعدام از طرف دیوان عالی کشور به خانواده اش نداده است. خانواده شیرین علم هولی روحیه او را در آخرین ملاقات و آخرین تماسی که با وی داشته اند، بسیار خوب توصیف کرده اند. هر چند که وی طی دو هفته گذشته برای انجام مصاحبه تلویزیونی و اعتراف گیری به شدت تحت فشار بوده است.
شیرین علم هولی یکی از قربانیان خشونت در دستگاه قضایی ایران است که از بدو دستگیری همواره با او به روالی ناعادلانه برخورد شده و در نهایت نیز در کمال ناباوری و بدون هیچ اطلاع قبلی و بر خلاف تمام موازین قانونی اعدام گردید.

من گروگانم
آخرین نامه شیرین علم هولی

دوران زندانیم وارد سه سالگی خود شده است، یعنی سه سال زندگی زجر آور پشت میله های زندان اوین، که
دو سال از آن دوران زندان را بلاتکلیف بدون وکیل و بدون وجود داشتن حکمی مبنی بر قرار بازداشتم را گذراندم. در مدت بلاتکلیفیم روزهای تلخی را در دست سپاه به سر بردم و بعد از آن هم دوران بازجویهای بند 209 شروع شد. بعد از دوران 209 بقیه مدت را در بند عمومی گذراندم . به در خواستهای مکرر من برای تعین تکلیفم پاسخ نمیداند. در نهایت حکم ناعادلانه اعدام را برایم صادر کردند.
من بابت چه چیزی حبس کشیده ام، یا باید اعدام شوم؟ آیا جواب به خاطر کرد بودنم است؟ پس میگویم: من کرد به دنیا آمده ام و به دلیل کرد بودنم زحمت محرومیت کشیده ام.
زبانم کردی است، که از طریق زبانم با خانواده و دوستان و آشنایانم رابطه بر قرار کرده ام و با آن بزرگ شده ام و زبانم پل پیوندمان است. اما اجاز ندارم با زبانم صحبت کنم و آن را بخوانم و تحصیل بکنم و در نهایت هم اجاز نمیدهند با زبان خودم بنویسم.
به من میگویند بیا و کرد بودنت را انکار کن، پس میگویم: اگر چنین کنم خودم را انکار کرده ام.
جناب قاضی محترم، آقای بازجو!!
در آن زمان که من را بازجویی میکردید حتی نمیتوانستم به زبان شما صحبت کنم و من در طی دو سال اخیر در زندان زنان زبان فارسی را از دوستانم آموختم، اما شما با زبان خود بازجوییم کردیت و محکمه ام کردید و حکم را برایم صادر کردید. این در حالی بوده که من درست نمیفهمیدم در اطرافم چه میگذرد و من نمیتوانستم از خود دفاع کنم.
شکنجه هایی که بر عیله من به کار گرفته اید، کابوس شبهایم شده، درد و رنجهای روزانه ام در اثر شکنجه های که شده بودم با من روزی را سپری میکنند. ضربهای که در دوران شکنجه به سرم وارد شده، باعث آسیب دیدگی در سرم شده است. بعضی از روزها دردها ی شدید هجوم میاورند. سر دردهایم آنقدر شدید میشود، که دیگر نمیدانم در اطرافم چه میگذرد، ساعاتها از خود بیخود میشوم و در نهایت از شدت درد، بینییم شروع به خونریزی میکند و بعد کم کم به حالت طبیعی برمیگردم و هوشیار میشوم.
هدیه دیگر آنها برای من ضعف بینایی چشمانم است که دائم تشدید میشود و هنوز هم به درخواستم برای عینک پاسخ نداده شده. وقتی وارد زندان شدم موهایم یک دست سیاه بود، حال که سومین سال را میگذرانم، هر روز شاهد سفید شدن بخشی از آنها هستم.
میدانم که شما نه تنها این کار را با من و خانواده ام نکرده اید، بلکه این شکنجه ها را برعلیه تمام فرزندان کرد و از جمله با کسانی مانند زینب (جلالیان) و روناک (صفارزاده) و ….. به کار برده اید. چشم مادران کرد هر روز در انتظار دیدن فرزندانشان اشک باران است، دائم نگرانند از اینکه چه اتفاقی در پیش است، با هر زنگ تلفنی وحشت شنیدن خبر اعدام فرزندانشان را دارند.
امروز 12 اردیبهشت 89 است (2/5/2010) و دوباره بعد از مدتها مرا برای بازجویی به بند 209 زندان اوین بردنند و دوباره اتهامات بی اساسشان را تکرار کردند. از من خواستنند، که با آنها همکاری کنم تا حکم اعدمم شکسته شود. من نمیدانم این همکاری چه معنی دارد، وقتی من چیزی بیشتر از آنچه که گفته ام برای گفتن ندارم.
در نتیجه آنها از من خواستند تا آنچه را که میگویند تکرار کنم و من چنین نکردم. بازجو گفت: ما پارسال میخواستیم آزادت کنیم اما چون خانواده ات با ما همکاری نکردند به اینجا کشید. خود بازجو اعتراف کرد که من فقط گروگانی هستم در دست آنها و تا به هدفهای خود نرسند مرا نگاه خواهند داشت، یا در نتیجه اعدام خواهم شد، اما آزادی هرگز.
شیرین علم هولی
13/2/89 –

وصیتنامه مهدی اسلامیان یکی از اعدام شدگان روز یکشنبه
متن زیر پیاده شده از یک فایل صوتی است که توسط 0مهدی اسلامیان خطاب به جوانان گفته است و نسخه ای از آن در اختیار ما قرار دارد در آینده نزدیک آن را در اختیار عموم قرار خواهیم داد.

ایران سرزمین ماست،ایران سرزمین ما ست،ایرانی که آب و خاک و ناموسش و ثروتش 30 سال است که به تاراج می رود. عربزاده هایی که لباس اسلام و روحانیت بر تن دارند و خود را زاده ایران می نامند.عرب زاده هایی که نقاب بر چهره کریه و پلید گذاشته اند و به اصطلاح قیام حسینی سرلوحۀ خود قرار داده اند.آیا قیام امام حسین علیه السلام ظلم بر ظلم بود؟
و با شعار مردم سالاری دروغین و با استفاده از احساسات دینی مردم مسلمان کشورمان ایران را به اسارت برده اند. و در حال جنگ سرد با مردمند و حقوق حقه مردم و جوانان این مرز و بوم را با توسل شکنجه و زور با اهرم های فشار و به اصطلاح سربازان گمنام امام زمان عج الله زیر پا گذاشته اند. و بزرگترین دیکتاتوری مذهبی جهان را در کشور کاملا مسلمان پیاده کرده اند.و به راستی خود را نهاد بر حق خدا و امام زمان می دانند و بانوشتن سناریوهای کثیف و توطئه های وحشتناک سعی در از بین بردن آرمانها و آرزوهای حقیقی نسل جوان مملکت هستند.
با توطئه های همچون انفجار حسینیه سید الشهدای شیراز و با توسل به اشخاصی به اصطلاح اپوزیسیون خارجی رقم زدند.و با ابزارهایی از خانواده هایی کاملا مذهبی و شناخته شده این پازل خود را تکمیل می کنند. و اشخاصی مثل من که پی به اعمال ننگین آنها برده اند به نابودی کشاندند.
در این مدت که من بی گناه در انفرادی بودم و در قفسهای بی رنگ و لعاب و دیوارهای خسته از خون درس آزادگی و آزادمردگی را زیر سایه مربوط خود یاد گرفتم و ناله های زنده مردان آزاده را که از لابلای ترک های دیوارها به عنوان یک رسالت بزرگ بر دوش شما نهادم. تا کشور و دین مبین اسلام را که در چنگال علفهای هرز که ریشه در منجلاب دارند نجات دهید و بدانید من و امثال من که پی به توطئه شومی که علیه مردم ایران است بردیم.
خون خود را فدای وطن و ناموس و دین و راه حقیقت کردیم تا شاید باری دیگر دستهای پلید و خون آلود خفاشان که نبض و رگهای حیاتی مملکت را در دست دارند برای شما پدران و برادران و آیندگان روشن شودو بدانید هر کس در برار ظلم سر سجده فرود آرد همرزم ظالم است .
من به جوانها توصیه می کنم دستهای گرم و پر محبت خود را در هم گره زنید و دنباله روی کسانی که جان و مال و ناموس خود را فدای این مرز و بوم کرده اند و سینه خود را سپر نیزه های دروغین ظالمان و کافران واقعی کرده اند باشید تا شاید تاریخ بار دیگر سرنوشت را به نفع مردم آزاده ایران رغم زند.
دز آینده نزدیگ کتابی چاب خواهد شد به نام سفر سنگ این کتاب گوشه ای از شکنجه و اسارت و اتهامات بی پایه و اساس من در قفس برای شما بازگو خواهد کرد. تا اهداف شوم این مزدوران رژیم دیکتاتوری بار دیگر برای شما روشن شود. من مسلمانم و مسلمان خواهم ماند.
مهدی اسلامیان
بند1 سالن 1 زندان رجائی شهر کرج

Advertisements

10 دیدگاه »

  1. پاییز در چشمان میدیا (نوشتاری از فرزاد کمانگر آموزگار محکوم به اعدام) said

    پاییز در چشمان میدیا (نوشتاری از فرزاد کمانگر آموزگار محکوم به اعدام)

    پائیز با همه ی زیبائیش مهمان طبیعت شده بود و طبیعت شبیه عروس مغروری بود که خیاط آفرینش برای آراستنش از هیچ رنگی کم نگذاشته بود. در میان باغ ها و مزارع که بسان تابلویی زیبا راه باریک و پر پیچ و خم روستا در آن گم می شد محو این زیبایی ها می شدم.
    همیشه این راه باریک را برای برگشتن به روستا به جاده بی روحی که دل مزارع را بی رحمانه و ناشیانه شکافته بود ترجیح می دادم. سه روز تعطیلی و دوری از مدرسه و اشتیاق دیدار دوباره ی بچه ها بر سرعت گام هایم می افزود. رابطه ی من و دانش آموزانم تنها رابطه معلم و شاگردی نبود. برای من آنها اعضای خانواده ام بودند. انگار سال ها با هم زندگی کرده بودیم. هر روز با کلاس اولی ها روبوسی می کردم. برای صبحانه بوی روغن محلی و آش و نان تازه ای که بچه ها با خودشان می آوردند تا مهمانشان شوم در مدرسه می پیچید.از ساعت هشت صبح تا پنج بعد از ظهر در مدرسه بودم. در بین کلاس اولی ها دختری بنام میدیا بود که چشمان زیبا و موهای بلند طلایی و شیرین زبانی اش از او فرشته ای معصوم ساخته بود تا برای من و همه ی روستا دوست داشتنی باشد.
    هر روز میدیا زنگ تفریح همراه با دوستانش مرا به اجبار از دفتر مدرسه به حلقه عمو زنجیر باف کلاس اولی ها می کشاند و من ناخواسته تسلیم بازی کودکانه آنها می شدم. مادر میدیا زن جوان و مهربانی بود که به تحصیل و تربیت فرزندش اهمیت بسیار می داد. هفته ای یک بار به مدرسه می آمد، و اما پدر میدیا مردی بود خشن که سایه ی هولناکش زیادی بر زندگی آن زن سنگینی می کرد. هرگاه میدیا مادرش را در مدرسه می دید مانند پروانه ای به دور او می چرخید و او نیز محو تماشای دخترش می شد. گاهی به دور دست ها خیره می شد و آه سوزناکی از اعماق وجودش می کشید. رفتار او و عشقش نسبت به میدیا برایم به صورت معما در آمده بود. همیشه در چشمانش درد یا غصه ای جا خوش کرده بود.
    آن روز مزارع خلوت بود، از کنار چشمه گذشتم، خبری از عطر چای تازه دم نبود، اصلاَ بر خلاف همیشه کسی مشغول کار نبود. دلهره ای عجیب به سراغم آمده بود. از کنار قبرستان روستا گذشتم، قبر جدیدی توجهم را به خود جلب کرد. با خودم گفتم طبق قانون نانوشته طبیعت، سال خورده ای ساکن جدید این مکان شده است. به مدرسه که رسیدم کسی از سر و کولم بالا نرفت. یک راست وارد کلاس شدم، سلام کردم، چند نفری به آرامی جواب دادند، می خواستم علت را جویا شوم که در کلاس بواسطه سنگی که پشت آن گذاشته بودیم تا باز نشود با سر و صدا باز شد و میدیا وارد کلاس شد. من که متوجه غیبت او نشده بودم لبخندی زدم و میدیا سرش را پایین انداخت و با چشمانی پر از اشک سلام کرد و سر جایش نشست. پرسیدم چی شده میدیا؟ به من هم بگین. کژال دوست و همسایه میدیا گفت : آقا مگه نمی دونی دادا خیال خودسوزی کرده؟ گفتم خیال؟ گفت بله، مادر میدیا.
    با دیدن چشمان گریان میدیا من بی اختیار به گریه افتادم و همه کلاس با اشک های میدیا گریستند. میدیا مادرش را در حال سوختن دیده بود. از آن روز به بعد نه من و نه هیچ کس دیگری خنده های کودکانه میدیا را ندید. چشم های او شباهت عجیبی به چشمان مادرش پیدا کرد، یک زن ، یک درد در چشمانش جا خوش کرد و کلاس شاد ما تا آخر سال به رنگ چشم های خزان زده میدیا در آمد.
    فرزاد کمانگر / زندان اوین – اردیبهشت ماه ۱۳۸۹

    http://hra-news.org/685/1389-01-27-05-27-21/995-1389-02-08-23-33-23.html

    http://www.rhairan.biz/archives/11027

  2. مادر فرزاد کمانگر: در مقابل زندان ها کفن بپوشیم said

    مادر فرزاد کمانگر: در مقابل زندان ها کفن بپوشیم

    http://jahanezan.wordpress.com/2010/05/02/tahmin-28/#more-1550

  3. ***قوی باش رفیق*** (نوشته فرزاد کمانگر آموزگار محکوم به اعدام) said

    ***قوی باش رفیق*** (نوشته فرزاد کمانگر آموزگار محکوم به اعدام)

    یکی بود یکی نبود ماهی سیاه کوچولویی بود که با مادرش در جویبار زندگی می کرد ، ماهی از ۱۰۰۰۰ تخمی که گذاشته بود تنها این بچه برایش مانده بود بنابراین ماهی سیاه یکی یک دانه مادرش بود، یک روز ماهی کوچولو گفت: مادر من می خواهم از اینجا بروم. مادرش گفت کجا؟
    می خواهم بروم ببینم جویبار آخرش کجاست.
    هم بندی، هم درد ، سلام،
    شما را به خوبی می شناسم. معلم، آموزگار، همسایه ستاره های خاوران، همکلاسی ده ها یار دبستانی که دفتر انشایشان پیوست پرونده هایشان شد و معلم دانش آموزانی که مدرک جرمشان اندیشه های انسانیشان بود. شما را به خوبی می شناسم، همکاران صمد و خان علی هستید.
    مرا هم که به یاد دارید؟
    منم، بندی بند اوین،
    منم دانش آموز آرامِ پشت میز و نیمکت های شکسته روستاهای دورافتاده کردستان که عاشق دیدن دریاست،
    منم به مانند خودتان راوی قصه های صمد اما در دل کوه شاهو،
    منم عاشق نقش ماهی سیاه کوچولو شدن،
    منم، همان رفیق اعدامیتان،
    حالا دیگر کوه و دره تمام شده بود و رودخانه از دشت همواری می گذشت. از راست به چپ رودخانه های کوچک دیگری هم به آن پیوسته بودند و آبش را چند برابر کرده بودند… ماهی کوچولو از فراوانی آب لذت می برد… ماهی کوچولو خواست ته آب برود. می توانست هرقدر دلش خواست شنا کند و کله اش به جایی نخورد ناگهان یک دسته ماهی را دید، ۱۰۰۰۰ تایی میشدند، که یکی از آنها به ماهی سیاه گفت: به دریا خوش آمدی رفیق.
    همکار دربند، مگر می توان پشت میز صمد شدن نشست و به چشمهای فرزندان این آب و خاک خیره شد و خاموش ماند؟
    مگر می توان معلم بود و راه دریا را به ماهیان کوچولوی این سرزمین نشان نداد؟ حالا چه فرقی می کند از ارس باشد یا کارون، سیروان باشد یا رود سرباز، چه فرقی می کند وقتی مقصد دریاست و یکی شدن، وقتی راهنما آفتاب است. بگذار پاداشمان هم زندان باشد.
    مگر می توان بار سنگین مسئولیت معلم بودن و بذر آگاهی پاشیدن را بر دوش داشت و دم برنیاورد؟ مگر می توان بغض فروخورده دانش آموزان و چهره نحیف آنان را دید و دم نزد؟
    مگر می توان در قحط سال عدل و داد معلم بود، اما “الف” و “بای” امید و برابری را تدریس نکرد، حتی اگر راه ختم به اوین و مرگ شود؟
    نمی توانم تصور کنم در سرزمین “صمد”، “خانعلی” و “عزتی” معلم باشیم و همراه ارس جاودانه نگردیم. نمی توانم تجسم کنم که نظاره گر رنج و فقر مردمان این سرزمین باشیم و دل به رود و دریا نسپاریم و طغیان نکنیم.
    می دانم روزی این راه سخت و پر فراز و نشیب، هموار گشته و سختی ها و مرارت های آن نشان افتخاری خواهد شد “برای تو معلم آزاده”، تا همه بدانند که معلم، معلم است حتی اگر سدّ راهش فیلتر گزینش باشد و زندان و اعدام، که آموزگار نامش را و افتخارش را ماهیان کوچولویش به او بخشیده اند، نه مرغان ماهیخوار.
    ماهی کوچولو آرام و شیرین در سطح دریا شنا می کرد و با خود می گفت: حالا دیگر مردن برای من سخت نیست، تأسف آور هم نیست، حالا دیگر مردن هم برای من… که ناگهان مرغ ماهی خوار فرود آمد و او را برداشت و برد. ماهی بزرگ قصه اش را تمام کرد و به ۱۲۰۰۰ بچه و نوه اش گفت حالا دیگر وقت خواب است. ۱۱۹۹۹ ماهی کوچولو شب بخیر گفتند و مادر بزرگ هم خوابید اما این بار ماهی کوچولوی سرخ رنگی هرکاری کرد خوابش نبرد. فکر برش داشته بود…
    *قوی باش رفیق* مادربزرگ دانش آموزم یاسین در روستای “مارآب” که هشت سال پیش داستان معلم مدرسه “ماموستا قوتابخانه” را با نوار کاستی برایم گذاشت گفت: می دانم سرنوشت تو هم مانند معلم این شعر و نوار اعدام است، اما “قوی باش رفیق “. مادر بزرگ این را گفت و پک عمیقی به سیگارش زد و به کوهستان خیره شد.
    معلم اعدامی فرزاد کمانگر- زندان اوین – اردیبهشت ماه ۱۳۸۹

    http://hra-news.org/685/1389-01-09-08-12-36/840-q-q-.htm

  4. […] This post was mentioned on Twitter by ghazal. ghazal said: بر این فرزاد کش فریاد! http://bit.ly/9CZfyD […]

  5. زجرنامۀ شیرین علم هولی said

    زجرنامۀ شیرین علم هولی

    من در اردیبهشت ۱۳۸۷ در تهران توسط تعدادی از ماموران نظامی و لباس شخصی دستگیر شدم و مستقیما به مقر سپاه منتقل شدم. به محض ورود و پیش از هر گونه سؤال و جوابی، شروع به کتک زدن من کردند. من در مجموع ۲۵ روز در سپاه ماندم. ۲۲ روز آن را در اعتصاب غذا به سر بردم و تمام آن مدت متحمل انواع شکنجه های جسمی و روحی شدم. بازجوها مرد بودند و من با دستبند به تخت بسته شده بودم. آنها با باتوم برقی، کابل، مشت و لگد به سر و صورت و اعضای بدنم و کف پاهایم می کوبیدند. من حتی در آن زمان به راحتی نمی توانستم فارسی را بفهمم و صحبت کنم. زمانی که سؤال هایشان بی جواب می ماند، باز مرا به باد کتک می گرفتند تا از هوش می رفتم. صدای اذان که می آمد برای نماز می رفتند و به من تا زمان بازگشتشان فرصت می دادند تا به قول خودشان فکرهایم را بکنم و زمانی که باز می گشتند، دوباره کتک، بی هوشی، آب یخ و …
    زمانی که دیدند من برای ادامۀ اعتصاب غذا مصرم، به واسطه سرم و شلنگ هایی که از بینی به درون معده ام می فرستادند، به زور قصد شکستن اعتصابم را داشتند. من مقاومت می کردم و شلنگ ها را بیرون می کشیدم که منجر به خونریزی و درد زیادی می شد و اثر آن حالا بعد از دو سال هم چنان باقی مانده و آزارم می دهد.

    یک روز در هنگام بازجویی، چنان لگد محکمی به شکمم زدند که بلافاصله دچار خونریزی شدیدی شدم. یک روز یکی از بازجویان به سراغم آمد، تنها بازجویی بود که او را دیدم. در سایر مواقع چشم بند داشتم. او سؤال های بی ربطی از من پرسید. وقتی جوابی نشنید، سیلی ای به صورتم زد و اسلحه ای از روی کمر خود باز کرد و بر سرم گذاشت و گفت: «به سؤال هایی که از تو می کنم جواب بده. من که می دانم تو عضو پژاک هستی، تروریستی، ببین دختر تو حرف بزنی یا نه فرقی نمی کند ما خوشحالیم که یک عضو پژاک در دستانمان اسیر است.»
    در یکی از دفعاتی که دکتر برای درمان زخم هایم و رسیدگی به وضعیتم مراجعه کرده بود، من در اثر کتک ها در عالم خواب و بیداری بودم. دکتر از بازجو خواست که مرا به بیمارستان منتقل کنند. بازجو پرسید: «چرا باید در بیمارستان معالجه شود، مگر در اینجا معالجه نمی شود؟» دکتر گفت: «برای معالجه نمی گویم، من در بیمارستان برایتان کاری می کنم که دختره مثل بلبل شروع به حرف زدن بکند» فردای آن روز مرا با چشم بند و دستبند به بیمارستان بردند. دکتر مرا روی تخت خواباند و آمپولی به من تزریق کردند. من گویی از خود بی خود شده بودم و به هر آنچه را که می پرسیدند، پاسخ می دادم و جواب هایی که آنها می خواستند را همان گونه که می خواستند به آنها می دادم و آنها هم از این جریان فیلم می گرفتند! وقتی به خودم آمدم از آنها پرسیدم که من کجا هستم و فهمیدم که هنوز روی تخت بیمارستانم و بعد از آن دوباره مرا به سلولم منتقل کردند.
    ولی انگار برای بازجوها کافی نبود و می خواستند من بیشتر رنج بکشم. با پای زخمی سرپا نگه می داشتند تا پاهایم کاملا ورم می کرد و بعد برایم یخ می آوردند. شب ها تا صبح صدای جیغ و داد و ناله و گریه می آمد و من از شنیدن این صداها عصبی می شدم که بعدها فهمیدم این صدای ضبط است و به خاطر آن است که من رنج های زیادی بکشم و یا ساعت ها در اتاق بازجویی فقط قطره قطره آب سرد روی سرم می چکید و شب مرا به سلول باز می گرداندند.
    یک روز با چشمان بسته روی صندلی نشسته بودم و بازجوئی می شدم. بازجو سیگارش را روی دستم خاموش کرد و یا یک روز آنقدر پاهایم را با کفش هایش فشار داد که ناخن هایم سیاه شد و افتاد یا اینکه تمام روز مرا در اتاق بازجویی سرپا نگه می داشت و بدون هیچ سؤالی، فقط بازجویان می نشستند و جدول حل می کردند. خلاصه آنکه هر آنچه که از دستشان برمی آمد را انجام دادند.
    بعد از آن که از بیمارستان بازگشتم تصمیم گرفتند که مرا به ۲۰۹ منتقل کنند. ولی به دلیل وضعیت جسمی ام و اینکه حتی نمی توانستم راه بروم، بند ۲۰۹ حاضر به پذیرش من نشد و یک روز تمام با همان وضعیت، مرا دم در ۲۰۹ نگاه داشتند تا سرانجام مرا به بهداری منتقل کردند.
    دیگر تفاوت شب و روز را درک نمی کردم. نمی دانم چند روز در بهداری عمومی اوین ماندم تا زخمهایم کمی بهتر شد و بعد به ۲۰۹ منتقل شدم و بازجوئی ها در آنجا آغاز شد. بازجوهای ۲۰۹ نیز تکنیک ها و روش های خاص خود را داشتند و به قول خودشان با سیاست سرد و گرم پیش می رفتند. ابتدا بازجوئی خشن می آمد و مرا تحت فشار و شکنجه و تهدید قرار می داد و می گفت که هیچ قانونی برایش مهم نیست و هر کاری بخواهند با من می کنند و… بعد بازجوی مهربان وارد می شد و از او خواهش می کرد که دست از این کارها بردارد. به من سیگاری تعارف می کرد و بعد سؤالات را تکرار می کرد و دوباره این دور باطل شروع می شد.
    درمدتی که در ۲۰۹ بودم، به خصوص اوایل که بازجویی داشتم، وقتی که حالم خوب نبود یا بینی ام خونریزی می کرد، فقط در داخل سلول مسکنی به من تزریق می کردند. کل روز خواب بودم. مرا از سلول خارج نمی کردند یا به بهداری منتقل نمی کردند…
    .
    http://irangreenrevolution.wordpress.com/2010/05/10/%D9%85%D8%AA%D9%86-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%B4%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%B9%D9%84%D9%85-%D9%87%D9%88%D9%84%DB%8C/#respond
    .

  6. چرا اعدامشان کردند؟ said

    چرا اعدامشان کردند؟
    .
    “جهان زن” ـ بالاخره داس مرگ، جان شیرین علم هولی و چهارتن دیگر از گل های سرخ کشورمان ایران را گرفت. شیرین ، بارها در نامه هایش از وضعیت خود سخن گفته بود. در آخرین نامه اش تحت عنوان “من گروگانم” دردنامه خود را به رشته تحریر درآورده بود. فرزاد هم همین طور، علی حیدریان نیز و وصیت نامه مهدی اسلامیان نیز حالا منتشر شده است.
    اما چرا برای این گل های مردم، این پاره های تن مادران داغدیده، پرونده های جعلی ساختند؟ چرا آن ها را در دادگاه های دربسته و بدون حضور وکیل مدافع، محاکمه کردند؟ چرا بازجوها از آن ها می خواستند از رهبر رژیمشان تقاضای عفو کنید تا آزاد شوید و می گفتند وگرنه اعدام می شوید؟ چرا آن ها را بدون اطلاع خانواده هایشان، بدون اطلاع وکلایشان، در پایان هفته اعتصاب معلمان و در آستانه اولین سالگرد خروش مردم در ۲۵ خرداد، اعدام کردند؟
    آیا همه این هم زمانی ها تصادفی است؟ از چه می ترسند؟ چرا چنین هراسانند؟ چرا چنین سراسیمه جوانان مردم را به دام مرگ می فرستند؟
    این ها روشن است. آن ها از مبارزات یک سالۀ مردم به هراس مرگ افتاده اند. آن ها از حضور چشمگیر زنان درجنبش ضداستبدادی و از شرکت فعالانۀ زنان و دختران جوان در سنگربندی های عاشورا، از حضور چشم گیر مادران و خواهران و عزیزان زندانیان سیاسی در پارک لاله ، در جلو دادگاه ها و در جلو اوین و بازداشتگاه ها، به شدت نگران شده اند.
    اعدام شیرین و گرفتن جان شیرینِ شیرین علم هولی، برای زهر چشم گرفتن از زنان بود. همان طور که راه اندازی گشت های “حجاب و عفاف” با این هدف صورت می گیرد. همان طور که تفکیک جنسیتی در دانشگاه ها به این منظور راه اندازی شده است. همان طور که پرونده سازی برای شیوا نظرآهاری در این راستا در جریان هست. جنبش قهرمانانه زنان و حضور سنگین و مؤثرشان در یک سال گذشته که همچون آتشفشانی زمین زیر پای شان را لرزانده، ترس را بر جانشان مستولی کرده و به رقص مرگ وادارشان کرده و چنین است که داس مرگ را به حرکت در آورده اند.
    اگر اعدام فرزاد کمانگر برای ترساندن معلمان بود، اگر اعدام چهار جوان کرد، برای ترساندن ملیت ها ی تحت ستم بود، اگر اعدام مهدی اسلامیان، محمدرضا علی زمانی و آرش رحمانی پوربرای ترساندن سرنگونی طلبان بود، اعدام شیرین علم هولی برای زهرچشم گرفتن از جنبش زنان است.
    اما آن ها کور خوانده اند. این خون های پاک ، شعله های خشم زنان، جوانان، دانشجویان، ملیت های تحت ستم و مردم کار و زحمت را شعله ورتر خواهد ساخت. اگر اعدام های سال های ۱۳۵۵ و حکومت نظامی شاه در زمان مبارزات انقلابی مردم توانست جلو انقلاب را بگیرد، تلاش های مذبوحانه و رذیلانه این دژخیمان نیز ره به جائی خواهد برد.
    این غم جانسوز، را به مادران و عزیزان این شهیدان و به مردم ایران تسلیت می گوئیم و خود را در غم و درد و اندوهشان شریک می دانیم.
    وبلاگ “جهان زن” ۲۰ اردیبهشت ماه ۱۳۸۹ـ ۱۰ ماه مه ۲۰۱۰
    .
    http://jahanezan.wordpress.com/2010/05/10/tanin-220/#comments

  7. نامه سرگشاده طلاب و روحانیون قم و نجف درباره اعدام های اخیر said

    نامه سرگشاده طلاب و روحانیون قم و نجف درباره اعدام های اخیر

    بسمه تعالی
    الملک یبقی مع الکفر و لا یبقی مع الظلم
    ملت شریف ایران!
    این روزها یادآور شور و نشاط انتخابات سال گذشته است. رقم زدن سرنوشت به دست خود اصل مهمی بود که نظام، اسلامیت و جمهوریت خود را بر آن استوار می دانست و افتخار به حضور گسترده مردم در پای صندوق های رأی می کرد. حکومت با اتفاقات تلخ و تاریخی که در طول این یک سال افتاد، در اذهان عموم چه در داخل و چه در خارج سوای بی آبرو شدن، هم اسلامیت خود را از دست رفته می بیند و هم دیگر توان ادعا بر جمهوریت آن ندارد. بی کفایتی رؤسای نظام کار را به جايی رسانده که کنترل خود را از دست داده اند و نه تنها در یک سال گذشته قادر به حکومت نبودند، بلکه قادر به کنترل اوضاع هم نبوده و با نهایت قساوت 5 تن از هموطنان کرد سرزمین ایران عزیزمان را به دار آویخته اند. ما ضمن اینکه هر گونه عملیات تروریستی و کشتن مردم بی گناه را محکوم می کنیم و از نظر شرعی حرام می دانیم، اعلام می کنیم با وجود اینکه وکیل قانونی آنها عدم ارتباط این 5 تن را با گروهک های تروریستی در خود ایران از رسانه های گروهی اعلام کرد، اما رژیم برای ایجاد رعب و وحشت در مردم به پا خاسته که دگر بار خود را برای مبارزات نوین آماده می سازند، دست به این گونه اعدام ها زده است و این خود دلیل واضحی است که دیگر رژیم نمی تواند شرعاً، عرفاً و قانوناً خود را جمهوری اسلامی بداند. زهی خیال باطل که آنچه ادعا می شد و وعدۀ آن داده شده بود، امروز کاملاً جهت عکس آن مشاهده می شود.
    امروز مجدداً دست به قلم شده ایم، تا اعلام کنیم سکوت مردم در قبال ظلم و اعدام های بی رویۀ این روزها وظیفۀ شرعی و تکلیف دینی ما را بیشتر می‌کند.
    ملت شریف ایران!
    شما کاملاً واقفید که مردم کاملاً خود را جدا از این حکومت می دانند و خود گواهید که بیش از 80 درصد مردم ایران، معترض به روند موجود هستند و از شرائط سختی که حکومت برایشان به وجود آورده است، خسته شده اند. 20 درصد دیگر نیز نه از روی علاقه، که از روی نیاز برای سرمایه‌های خویش و برای منفعت دنیوی خویش این حکومت را همراهی می کنند.
    کارخانه داران، تاجران و نزدیکان به حکومت فقط و فقط برای منفعت خود حامی‌ این رژیم هستند و هیچ نگرانی برای اعتلای نام والای ایران ندارند. گرچه به ظاهر، شعار جانم فدای ایران سر می دهند، لیک در باطن حتی تره‌ای برای وطن عزیز در غربت گرفتار، خرد نمی کنند. ایشان همانانی هستند که در یک کلام نان را به نرخ روز می خورند.
    تفاوت آشکار ایشان با قشر عظیم مردم معترض ولی‌ امروز صامت، ذره‌ای بها ندادن به آینده، آبادانی، اعتبار و سرافرازی میهن عزیزمان ایران است. ایشان به فکر حساب های بانکی‌ خارج از کشور خود و به فکر اقامت گزیدن در کشورهای خارجی هستند. آری این گروه همانانند که در صدا و سیمای حکومتی به دروغ، آمار غلط این کشور ها را برای تخریبشان منتشر می کنند و از آمار فقر و بی کاری و بزهکاری و بازار آزاد هرگونه مواد مخدر در ایران سخنی به میان نمی آورند.
    شرع مقدس و فقه اسلامی، اموال کسب شده این افراد را حرام می داند و هرگز ثروتی که با دروغ و تزویر و خون بچه های مظلوم این سرزمین و رواج اعتیاد بدست می آید را مجاز نمی داند.
    مدعيانی که فریاد حمایت از حقوق بشرشان گوش عالم را کر کرده است، کهریزک و اوینی را در کارنامۀ کاری خود دارند که گوانتانامو و یا ابوغریب را رو سفید کرده است.
    ملت آزاد اندیش ایران!
    سکوت علما و مراجع غیر حکومتی، ما را مجدداً بر آن داشت تا حسب وظیفه امر به معروف و نهی از منکر سخنان فوق را عنوان کنیم. ما بار دیگر عدم مشروعیت رهبری، مجلس خبرگان رهبری، مجلس شورای اسلامی، دولت، سپاه، قوۀ قضائیه و تمامی ارگان های وابسته به حکومت غاصب را اعلام می نماییم.
    ملت داغ دیده ایران!
    بدین وسیله ما مدرسین و طلاب قم و نجف (متقن) شخص رهبری را مسئول این آدم کشی ننگین و تمامی اعدام ها می دانیم و اعدام های بی رویه در زندان ها و ممنوعیت نشر آثار مرحوم ایة الله العظمی منتظری و ایة الله بهشتی (رضوان الله علیهما) و آثار مرجع عالی قدر و نستوه ایة الله العظمی صانعی (حفظه الله) را محکوم می کنیم. ما بار دیگر می پرسیم که آقایان الیس الصبح بقریب؟
    مدرسین و طلاّب قم و نجف (متقن) – 1389/02/20
    .
    http://www.motghan.org/web/tabid/70/articleType/ArticleView/articleId/30/—.aspx
    .
    http://www.motghan.org/web/tabid/70/Default.aspx

  8. […] است. نوشته های مرتبط * ضیافت شام زیر چوبه‌‌های دار * بر این «فرزاد» کش فریاد! * اعدام زینب جلالیان و خشونت علیه زنان * احسان فتاحیان […]

  9. […] جسورمان می‌کاهی و بر مادران داغدارمان می‌افزایی! * بر این «فرزاد» کش فریاد! * اعدام زینب جلالیان و خشونت علیه زنان * احسان فتاحیان و […]

  10. […] جسورمان می‌کاهی و بر مادران داغدارمان می‌افزایی! * بر این «فرزاد» کش فریاد! * اعدام زینب جلالیان و خشونت علیه زنان * احسان فتاحیان و […]

RSS feed for comments on this post · TrackBack URI

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: