کارگران و معلمان چشم امید ما به شما ست!

چشم که گشودم باید دینی را باور می‌داشتم که خوب یا بد انتخاب من نبود و انتخاب نکردنش حکم ارتداد داشت و مرگ، لباسی را بر تنم کردند که زشت یا زیبا لباس من نبود و اگر می‌خواستم اندکی تغییرش دهم با پس‌گردنی و باتوم و تحقیر پاسخ می‌گرفتم و با شماره‌ی عکسم را ثبت می‌کردند به عنوان جانی و قانون‌شکن و هرزه می‌خواندندم که تار مویی در باد آشفته کرده بودم و ولگرد نامیده می‌شدم اگر کلاهی بر سر گذاشته بودم و رنگی را برگزیده بودم که رنگ سیاه آنان نبود.
دینم را، لباسم را، نوع عشق ورزیدنم علاقه‌ی موسیقیایی و هنریم… را آن‌ها برای‌ام انتخاب می‌کردند و ناگهان گفتند می‌خواهیم به تو حق انتخاب بدهیم می‌خواهیم خودت رئیس جمهورت را انتخاب کنی! ما با تعجب به آن‌ها نگاه کردیم چهار نفر را که از خودشان می‌دانستند جلوی ما گذاشتند تا یکی را انتخاب کنیم. نخست پوزخند زدیم و شعبده‌ی‌شان را نظاره کردیم و کار که بالا گرفت و حرف‌ها که رد و بدل شد کم‌کم پا پیش‌نهادیم تا انتخاب کنیم گفتیم به هر حال این هم نوعی انتخاب کردن است و انتخاب کردیم! و با ناباوری دیدم حتا این را هم تاب نیاوردند و زیر قول و قرار خود زدند تاب نیاوردیم و اعتراض کردیم به گلوله‌مان بستند و شکنجه‌ی‌مان کردند و به زندان انداختندمان…
من ندای‌ام، من سهراب و اشکانم… ما تنهایم، ما دلشکسته و زخمی تنهاییم… تو با نگاهی نگران به در نیمه باز کلاس نخستین حرف‌های ممنوع را یاد ما دادی… تو بودی که «آزادی» را برای‌ام هجی کرد و حرف حرف آن را به من آموختی… و امروز تو تنها امید و پناه ما هستی…
راستش را بخواهی من امیدم را به خدایی موهوم در آسمان‌ها از دست داده‌ام. تا چشم باز کردم به نام خدا به من آموختند که شادی جرم است، که زیبایی کفر است، که انسان هیچ است و باید خود را نفی کند، هر چه هست خدا است. آدمی باید فقط عاشق خدا باشد که عشق زمینی شیطانی است. خدا یعنی گرسنگی کشیدن، خدا یعنی اعتکاف و اشک و بر سر و سینه زدن، خدا یعنی مرگ، قیامت، ظلمت و آتش و عذاب، خدا یعنی نارنجک به خود بستن و زیرتانک رفتن، خدا یعنی عقوبت و احساس گناه برای خنده‌یی بر روی پسر شیفته‌ی همسایه یا بوسیدن گونه‌ی سرخ شده‌ی دختر خاله‌ی محجوب… نه… تمنا می‌کنم مرا سرنوشت مرا به «خدا» حواله نکن که نایبانش تسمه از گرده‌ام کشیده‌اند…
به سیاست‌مداران نشسته بر کاخ‌های سفید و سرخ امید ببندم؟ به آقای جهان آمریکا! باور کنم که آنان در آن‌سوی اقیانوس می‌خواهند من آزاد باشم! آزاد باشم که اجازه دهم آنان آزادانه سرزمینم را و مردم را تاراج کنند؟! مگر شصت سال پیش مادربزرگان و پدربزرگان من در تلاشی دوازده ساله سعی در ساختن ایرانی دموکراتیک و آزاد نداشتند؟ مگر احزاب آزاد نبود و روزنامه‌ها و سخن گفتن آزاد نشد و آن‌ها کم‌کم تمرین آزادی و دموکراسی نمی‌کردند که ناگهان چون کرکس بر سرشان فرود آمدند و همین آمریکایی‌های آزادی‌خواه کودتا کردند و پیرمرد را در احمدآباد حبس خانگی کردند و مردمی را زندانی دیکتاتور تازه نفس‌شان کردند تا آنچنان فضایی ایجاد کند که مادر و پدر من برای رهایی از آن دیکتاتوری به دام دیکتاتوری به مراتب خشن‌تر و نابودکننده‌تر بیفتند… نه اجازه بده، اجازه ندهم که سرنوشت مرا در کاخ سفید رقم بزنند که همین شاهکاری که در عراق و افغانستان درست کرده‌اند پیش‌کششان باد! من دشمن آمریکا یا هیچ کشور دیگری نیستم. اما نمی‌توانم چشم امید به آنان ببندم این کمترین چیزی ست که رنج این سال‌ها به من آموخته است. دشمن دشمن من حتما دوست من نیست همان‌طور که دوست دشمن من الزاما دشمن من نیست.
ما تنهایم، دل‌شکسته و زخمی و شکنجه‌شده و سرخورده تنهاییم و امیدمان فقط به شماست؟ شما معلمانی که «آزادی» را برایمان هجا کردید. شما کارگران که برایمان نیمکت و تخته سیاه و گچ ساختید و سقف بالای سرمان را استوار کردید. ما می‌دانیم اگر شما بخواهید اگر «ما همه با هم باشیم» اگر بین نسل‌ها پیوند برقرار کنیم آزادی پشت در خانه‌هایمان نفس می‌کشد فقط باید به پیش‌وازش برویم.
کارگران، معلمان روزتان مبارک! امید ما شما هستید چشمانمان به دستان شما دوخته شده است به دستان توانایی شما که آگاهی است و عشق است و زندگی و است و رفاه و آزادی.

ارسال به: Balatarin::Donbaleh::100C::oyax::Mohandes::Del.icio.us::Friendfeed::Twitthis::Facebook::Addthis to other::Subscribe to Comments Feed::Subscribe to Feed

Advertisements

6 دیدگاه »

  1. *قوی باش رفیق* said

    *قوی باش رفیق* (نوشته فرزاد کمانگر آموزگار محکوم به اعدام)
    .
    یکی بود یکی نبود ماهی سیاه کوچولویی بود که با مادرش در جویبار زندگی می کرد ، ماهی از ۱۰۰۰۰ تخمی که گذاشته بود تنها این بچه برایش مانده بود بنابراین ماهی سیاه یکی یک دانه مادرش بود، یک روز ماهی کوچولو گفت: مادر من می خواهم از اینجا بروم. مادرش گفت کجا؟
    می خواهم بروم ببینم جویبار آخرش کجاست.
    هم بندی، هم درد ، سلام،
    شما را به خوبی می شناسم. معلم، آموزگار، همسایه ستاره های خاوران، همکلاسی ده ها یار دبستانی که دفتر انشایشان پیوست پرونده هایشان شد و معلم دانش آموزانی که مدرک جرمشان اندیشه های انسانیشان بود. شما را به خوبی می شناسم، همکاران صمد و خان علی هستید.
    مرا هم که به یاد دارید؟
    منم، بندی بند اوین،
    منم دانش آموز آرامِ پشت میز و نیمکت های شکسته روستاهای دورافتاده کردستان که عاشق دیدن دریاست،
    منم به مانند خودتان راوی قصه های صمد اما در دل کوه شاهو،
    منم عاشق نقش ماهی سیاه کوچولو شدن،
    منم، همان رفیق اعدامیتان،
    حالا دیگر کوه و دره تمام شده بود و رودخانه از دشت همواری می گذشت. از راست به چپ رودخانه های کوچک دیگری هم به آن پیوسته بودند و آبش را چند برابر کرده بودند… ماهی کوچولو از فراوانی آب لذت می برد… ماهی کوچولو خواست ته آب برود. می توانست هرقدر دلش خواست شنا کند و کله اش به جایی نخورد ناگهان یک دسته ماهی را دید، ۱۰۰۰۰ تایی میشدند، که یکی از آنها به ماهی سیاه گفت: به دریا خوش آمدی رفیق.
    همکار دربند، مگر می توان پشت میز صمد شدن نشست و به چشمهای فرزندان این آب و خاک خیره شد و خاموش ماند؟
    مگر می توان معلم بود و راه دریا را به ماهیان کوچولوی این سرزمین نشان نداد؟ حالا چه فرقی می کند از ارس باشد یا کارون، سیروان باشد یا رود سرباز، چه فرقی می کند وقتی مقصد دریاست و یکی شدن، وقتی راهنما آفتاب است. بگذار پاداشمان هم زندان باشد.
    مگر می توان بار سنگین مسئولیت معلم بودن و بذر آگاهی پاشیدن را بر دوش داشت و دم برنیاورد؟ مگر می توان بغض فروخورده دانش آموزان و چهره نحیف آنان را دید و دم نزد؟
    مگر می توان در قحط سال عدل و داد معلم بود، اما “الف” و “بای” امید و برابری را تدریس نکرد، حتی اگر راه ختم به اوین و مرگ شود؟
    نمی توانم تصور کنم در سرزمین “صمد”، “خانعلی” و “عزتی” معلم باشیم و همراه ارس جاودانه نگردیم. نمی توانم تجسم کنم که نظاره گر رنج و فقر مردمان این سرزمین باشیم و دل به رود و دریا نسپاریم و طغیان نکنیم؟
    می دانم روزی این راه سخت و پر فراز و نشیب، هموار گشته و سختی ها و مرارت های آن نشان افتخاری خواهد شد “برای تو معلم آزاده”، تا همه بدانند که معلم، معلم است حتی اگر سدّ راهش فیلتر گزینش باشد و زندان و اعدام، که آموزگار نامش را و افتخارش را ماهیان کوچولویش به او بخشیده اند، نه مرغان ماهیخوار.
    ماهی کوچولو آرام و شیرین در سطح دریا شنا می کرد و با خود می گفت: حالا دیگر مردن برای من سخت نیست، تأسف آور هم نیست، حالا دیگر مردن هم برای من… که ناگهان مرغ ماهی خوار فرود آمد و او را برداشت و برد. ماهی بزرگ قصه اش را تمام کرد و به ۱۲۰۰۰ بچه و نوه اش گفت حالا دیگر وقت خواب است. ۱۱۹۹۹ ماهی کوچولو شب بخیر گفتند و مادر بزرگ هم خوابید اما این بار ماهی کوچولوی سرخ رنگی هرکاری کرد خوابش نبرد. فکر برش داشته بود…
    *قوی باش رفیق* مادربزرگ دانش آموزم یاسین در روستای “مارآب” که هشت سال پیش داستان معلم مدرسه “ماموستا قوتابخانه” را با نوار کاستی برایم گذاشت گفت: می دانم سرنوشت تو هم مانند معلم این شعر و نوار اعدام است، اما “قوی باش رفیق “. مادر بزرگ این را گفت و پک عمیقی به سیگارش زد و به کوهستان خیره شد.
    معلم اعدامی فرزاد کمانگر- زندان اوین – اردیبهشت ماه ۱۳۸۹
    .
    http://hra-news.org/685/1389-01-09-08-12-36/840-q-q-.htm

  2. وضعیت نامعلوم said

    وضعیت نامعلوم(عبدالرضا قنبری) آموزگار محکوم به اعدام
    .
    ارگان خبری فعالان حقوق بشر در ایران از وضعیت نامعلوم و نگران کنندۀ (عبدالرضا قنبری) نویسنده، معلم و استاد دانشگاه که اواخر سال گذشته از سوی شعبه پانزدهم دادگاه انقلاب به اعدام محکوم شده خبر داد. این منبع خبری ضمن انتشار زندگی نامه کامل این معلمِ جنوب تهران که «چهاردهم دی ماه گذشته در دفتر دبیرستانی در پاکدشت ورامین و در حین انجام تدریس توسط پنج تن از مأموران وزارت اطلاعات بازداشت و به زندان اوین منتقل شد»، بازجوئی های وی را تحت فشار مضاعف و روندی غیرانسانی ذکر کرده و صدور حکم وی را ناعادلانه خواند.
    لازم به ذکر است وضعیت فعلیِ این نویسنده و معلمِ فعال، نامعلوم و نگران کننده گزارش شده است.
    .
    http://www.rahesabz.net/story/14286

  3. سناریوی وزارت اطلاعات said

    سناریوی وزارت اطلاعات برای (عبدالرضا قنبری) محکوم به اعدام
    .
    (عبدالرضا قنبری) معلم 47 ساله یکی از مدارس پاکدشت با اتهام محاربه به اعدام محکوم شده است. استناد قاضی صلواتی در صدور حکم اعدام این معلم که 24 دی ماه بازداشت شده “محاربه از طریق ارتباط با گروه‌های معاند که از مصادیق این موضوع داشتن ایمیل‌های مشکوک و ارتباط با یکی از رسانه‌های تلویزیونی خارج از کشور” بوده است.
    اما منظور از این “ایمیل های مشکوک و ارتباط با یکی از رسانه های تلویزیونی خارج از کشور” چیست؟ بررسی ها نشان می دهد که عبدالرضا قنبری در آذر 88 ایمیلی دریافت میکند که به ظاهر از سوی سازمان مجاهدین خلق بوده است. او به این ایمیل پاسخ نمی دهد اما پس از مدتي تلفنی با او تماس گرفته مي‌شود و فردي که خود را نماینده سازمان مجاهدین خلق معرفی می کرده از وي مي‌خواهد در تجمعات خياباني حضور يابد و گزارش ارسال كند.
    براساس اطلاعاتی که نزدیکان آقای قنبری در اختیار”روز” قرار داده اند، این فرد بار دیگر در روزعاشورا با آقای قنبری تماس می گیرد و این معلم دبیرستانی گزارشی يك دقيقه ای پای تلفن به او می دهد و فيلمي در حدود نيم دقيقه نیز به آدرس ايميل وي ارسال مي‌كند.
    يك هفته بعد در روز 14 دي 1388 او را در محل كارش كه دبيرستاني در پاكدشت بوده دستگير مي‌كنند و بنابراين درخواست آنان را مبني بر همكاري، حضور در دادگاه علني و بيان اظهارات خلاف واقع و اغراق‌آميز عليه خود مي‌پذيرد. در روز 9 بهمن او را به اتفاق جمعي همچون (مرتضي سيمياري) و (پیام فنائيان) به محل دادگاه می برند، سوالاتي را كه قرار بوده قاضي روز بعد از ايشان بپرسد به آنان می دهند و به آنان گفته مي‌شود اگر اين پاسخ‌ها را بدهيد در مجازات شما تخفيف داده می شود. همچنين به او و سايرين گفته مي‌شود كه از درخواست وكيل تعييني صرف‌نظر كنند تا به آن‌ها بيشتر ارفاق شود و سپس مانند سكانس‌هاي آزمايشي از ايشان فيلم‌برداري مي ‌شود. روز بعد يعني دهم بهمن، دادگاه با رياست قاضي صلواتي تشكيل می شود و آن‌ها هم طبق موافقت قبلي موارد را اعلام مي‌كنند.
    اما پیگیری ها نشان می دهند ایمیلی که به ظاهر از سوی سازمان مجاهدین و تلویزیون آنها برای عبدالرضا قنبری فرستاده شده متعلق به این سازمان نیست و به نظر می رسد سناریوئی از سوی وزارت اطلاعات برای به دام انداختن عبدالرضا قنبری و موارد مشابه دیگر بوده است.
    در همین زمینه می توان به هادی عابد خدا اشاره کرد که که 17 دی ماه از سوی وزارت اطلاعات بازداشت شد. او از زندانیان دهه شصت بوده که هنگام بازداشت در دهه شصت بر اثر اصابت گلوله فلج شده بود.
    پیشتر سایت زندانیان سبز خبر داده بوداین فعال سیاسی سابق که به اتهام شرکت در تجمعات اعتراضی بعد از انتخابات بازداشت شده، متهم به همکاری با سازمان مجاهدین خلق است و با همین اتهام به دو سال حبس تعزیری محکوم شده است. این در حالی است که او سال هاست هیچ گونه فعالیت سیاسی ندارد.
    فعال سیاسی که خود مدتی نیز در زندان به سر برده و اکنون با قرار وثیقه آزاد شده است گفته است که ” غیر از مورد آقای قنبری، موارد ديگري را در اين مدت مشاهده كردم كه افرادي كه قبلا پرونده و سابقه محكوميت يا اتهام سياسي داشته‌اند با روش‌هاي گوناگون مورد توجه وزارت اطلاعات بوده و بعضا بازداشت شده بودند بي آن كه در جريانات اخير نقشي داشته باشند.
    .
    http://www.green-prisoners.com/2010/04/blog-post_5184.html

  4. وضعیت وخیم said

    وضعیت وخیم (هاشم خواستار) در زندان
    .
    جرس:(هاشم خواستار) معلم بازنشسته مشهدی و رئیس کانون صنفی معلمان مشهد علیرغم بیماری قلبی پس از گذشت 8 ماه از مرخصی محروم مانده است.
    به گزارش خبرنگار جرس، در روزهای اخیر بیماری قلبی و فشار خون موجب آسیب دیدگی شبکیه چشم راست وی شده است و بینایی او تا حد زیادی کاهش یافته است. خانواده و دوستان خواستار تلاش زیادی کرده اند تا با درخواست مرخصی وی موافقت شود و برای معالجه در خارج از زندان اقدام کنند که با رد درخواست از طرف دادگاه انقلاب مشهد و نهادهای امنیتی مواجه شدند. نهادهای امنیتی موافقت با این درخواست را منوط به آنچه که آنرا سکوت و کناره گیری از هر نوع فعالیت می خوانند،کرده اند. خواستار هرگونه عقب نشینی از مواضع را منتفی دانسته و گفته که تحمل رنج بیماری برایش آسان تر از هر گزینه ایست که نهاد های امنیتی حکومت پیش روی وی قرار دهند.
    طبق قانون زندان، هر زندانی می تواند پس از گذشت 2 ماه از حبس در خواست مرخصی داده و زندان هم موظف است با این درخواست موافقت کند.
    .
    http://www.rahesabz.net/story/14360

  5. […] This post was mentioned on Twitter by Dominique Rodier, ghazal and oscar chang, szahab23. szahab23 said: کارگران و معلمان چشم امید ما به شما ست! (بلوا): چشم که گشودم باید دینی را باور می‌داشتم که خوب یا بد … http://bit.ly/9NPA9o #iranelection […]

  6. […] کارگران و معلمان چشم امید ما به شما ست! […]

RSS feed for comments on this post · TrackBack URI

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: