«طلا» طلاست و «شیر» شیر است چه در «اوین» چه در «کن»!

جعفر پناهی و شیرش

در حکومت و نظامی که تیرخلاص‌زنندگان «رئیس‌جمهور» می‌شوند و چماق‌داران «فیلم‌ساز» باید دارنده‌ی «شیرطلا» در زندان باشد.
جعفر پناهی در زندان است. هنر آزادترین و متعالی‌ترین وجه انسانی انسان است و در سرزمینی که هنرمندان در زندان هستند متعالی‌ترین بخش انسانی انسان در زندان است.
جرم «پناهی» چیست؟ هنر را به لقمه‌ی نانِ آغشته به خون مردمان نفروختن؟ دریوزگی بوزینگان را نکردند و «موش» را «شیر» و «خر» را «رهبر فرزانه» نخواندن؟
جرم پناهی چیست؟ وجدان بیدار زمان خود بودن و به دیدار رهبر سفلگان و قاتلان نرفتن و دست آقا نبوسیدن و عشوه‌های شتری برایش نیامدن؟
جعفر پناهی در حال ساختن بهترین اثرش در زندان است. راستش را بخواهید چه خوب است که «پناهی» در زندان است تا پناهی باشد زندانیان را. چه خوب است هنرمند برجسته‌یی مانند پناهی از نزدیک زندان را تجربه می‌کند تا لحظه لحظه‌اش را پلان به پلان در خاطر سپارد و ساعت به ساعتش را سکانس به سکانس کنار هم چیند و پرده‌های پی‌درپی بپردازد تا این روزهای تلخِ این سلول‌های تاریک را روزی روی پرده‌های روشن سینما در سراسر جهان به نمایش گذارد تا به حافظه‌ی تاریخی مردم ایران و جهان تبدیل شود تا دیگر هرگز به هیچ بها و بهانه‌یی دیکتاتوری و استبداد و به زنجیرکشیدنِ هنر و هنرمندان در مخیله‌ی هیچ کس و ناکس نگنجد.
امید آن که «عباس کیارستمی» نخل طلای سبزش را به پای این شیر طلایی در زنجیر اندازد تا به جهانیان بیاموزد که هنر بی‌پناه نمی‌ماند و «پناهی» تنها نیست.
از جا برخیزیم سر تعظیم فرود آوریم در پیش‌گاه این هنرمند بزرگ و برجسته که با تک تک سلول‌هایش فیلم بزرگ آزادی را می‌سازد. طلا طلاست و شیر شیرست چه در بند چه بر سکوی افتخار چه در «اوین» چه در «کن»!
سایر مطالب مربوط به سینما
× دولت کودتا مزدور استخدام می‌کند، شما چقدر می‌ارزید؟
× بوی کباب شنیده‌اند اما نمی‌دانند ا.ن. داغ می‌کنند.
× هنرمندان سبز، بی‌هنران سیاه و میان‌مایه‌گان بی‌رنگ

ارسال به: Balatarin::Donbaleh::100C::oyax::Mohandes::Del.icio.us::Friendfeed::Twitthis::Facebook::Addthis to other::Subscribe to Comments Feed::Subscribe to Feed

Advertisements

20 دیدگاه »

  1. سلام. هنر هیچگاه زندانی نمی شود و هنرمند. یا بهتر بگوییم هیچکس در هیچ مقامی توانایی زندانی کردن هنر و هنرمند را ندارد. آنکه به اشتباه سعی می کند « جعفر پناهی » را در حصار اوین نگه دارد غافل است که خود را زندانی کرده است و سند آزادگی « پناهی » را صادر. و برای این زبونان دریوزه چه دردی بد تر از آنکه خارج از چهارچوبهای زندان لحظه ای روی آرامش و امنیت را نمی بینند و آروزی تسلیم این بزرگان مردان و شیر زنان را با خود به گور ابدی تاریخ خواهند برد. زیبا می نویسید.

    • balva said

      دقیقا الان بزرگ‌ترین زندانی ایران خامنه‌ای است که از وحشت نمی‌تواند لحظه‌یی پلک بر هم نهد. سپاس.

  2. ساناز said

    من هم اینرا بفال نیک میگیرم مستند سازی که زندانی شود چقدر زیبا میتواند این لحظات را به فیلم تبدیل کند. عدوشود سبب خیر اگر خدا خواهد

  3. Ali said

    balva
    az pooyandeh khabari dari kheili vaghte nist
    omidvaram har do ta toon khoob bashid

  4. cafegodo said

    در بند بودن جعفر پناهی و دیگر همفکر اندیشان سبزش دلیلی بر حق بودن اعتقاد و راهی است که توسط آنها و مردم انتخاب شده

  5. شاید در زندان آزادتری! (دل‌نوشته‌ای از همسر و فرزندان جعفر پناهی) said

    شاید در زندان آزادتری! (دل‌نوشته‌ای از همسر و فرزندان جعفر پناهی)
    .
    نه جعفر! جوابش نه بود. این همه به شوخی از ما پرسیدی و ما این همه بی توجه از کنار سؤالت رد شدیم. تا بالاخره آنها به خانه ما آمدند و به سؤالت جواب دادند! آنها در خانه ما بودند و ما هر کدام گوشه ای ایستاده بودیم. به هر جای خانه سر می زدند، می گشتند، بیرون می ریختند، ولی ما هر کدام با دست های بسته گوشه ای ایستاده بودیم. کامپیوتر، دوربین، فیلم ها، کاغذ های یادداشت، دفترچه ها، … همه این ها را جمع می کردند و می بردند. مهم نبود، فقط می خواستم رفت و آمدشان قطع شود تا لحظه ای نگاهمان به هم بیفتد. می دانستم تو هم نگاهت به دنبال من و سولماز است. کارهایشان که تمام شد، قبل از این که ما را هم، مثل همان خرت و پرت ها جمع کنند و ببرند، بالاخره همدیگر را پیدا کردیم. تو فقط توانستی دست های بسته ات را کمی بالا بگیری و به من لبخند بزنی. خدا می داند همه توانم را جمع کردم که لبخندم بزرگ تر از تو باشد و دست هایم بالاتر. در دلم به تو گفتم : مهم نیست. اقلا ً با همیم. من و تو و سولماز. پناه هم حتما ً پیش دوست هاشه، جاش هم امن… خیالی نیست. خیالی هم نبود، ما که همیشه پشت همیم. ولی خدا می داند چه قدر تلاش کردم که بماند آن لبخند بر صورتم، که پنهان کند ناراحتی ام را از فکر کردن به تو، تو که هر چه می شد به شوخی از ما می پرسیدی : یعنی آدم تو خونه خودش هم نمی تونه آزاد باشه؟ و آخرین بار با دست های بسته در خانه ات ایستاده بودی.
    **********
    عمه فوت کرده بود و من که آن موقع کوچک بودم، نگاهم همه اش به تو بود. فکر می کردم مگر بابا از مردن خواهرش ناراحت نیست؟ طول کشید تا بفهمم تو ممکن است ناراحت باشی، اما گریه نمی کنی هیچ وقت. تو ممکن است از خیلی چیزها ناراحت باشی ، ممکن است فیلم هایت را نمایش ندهند و ناراحت باشی ، چهار سال در خانه بی کار بمانی و ناراحت باشی، با هزار جور تهدید و ممنوعیت روبرو شوی، نگذارند از ایران خارج شوی، بازجویی ات کنند و تو ناراحت باشی، از تو بخواهند به چیزهایی که برایت مهم است فکر نکنی و از آنها حرف نزنی و ناراحت باشی، حتی نزدیک ترین دوست هایت هم بخواهند تو ساکت بمانی و ناراحت باشی، و ممکن است به جایی برسی که کوچک ترین اتفاق های زندگی همه باعث بشوند تو فقط ناراحت باشی. اما گریه که نمی کنی هیچ وقت. در این مدت هر روز دلیلی برای گریه داشتی و تو گریه نکردی، تا بالاخره روزی رسید که بغضت شکست و من هیچ فکر نمی کردم آن روز، من دلیل ناراحتی تو باشم. آن شب قبل از این که ما را از خانه ببرند، خواستی با من حرف بزنی. نشد تنها باشیم. یکی از آن ها هم در راهروی خانه بالا سرمان ایستاده بود. مدام این پا و آن پا می کرد که تو زودتر حرفت را بزنی و عصبی ات کرده بود. دست هایت را بالا آوردی تا صورتم را نوازش کنی ولی مگر با دست های بسته می شد؟ و همان موقع بغضت شکست : سولماز ببخشید که به خاطر من… فقط قول بده نترسی. خوب؟ فقط نترس… و من خندیدم، به پهنای صورتم. من و ترس؟ نه بابا! برا چی بترسم؟ فقط بابا قول بده سیگار نکشیا، خوب؟ حیفه، حالا که ترک کردی… اصلا ً حواسم نبود که توی زندان خبری از سیگار نیست. فقط همه زورم را می زدم که حرف بزنم و بخندم، تا قایم کنم ناراحتی ام را از فکر کردن به تو ، تو که در این سال ها بارها میتوانستی زیر گریه بزنی و گریه نکرده بودی و حالا برای آخرین بار در خانه جلوی من ایستاده بودی و صورتت خیس بود.
    **********
    اگر فکر کنی توی این مدت که نیستی بهتر شدم، اشتباه کردی. بدتر شدم، که بهتر نشدم! فقط دیگر کسی حال و حوصله غر زدن سرم را ندارد که پناه ! چرا این قدر ساکتی، دو کلمه هم با آدم حرف نمی زنی … زیاد با هم حرف نمی زدیم. من فکر می کردم که بهتر از هر کس می فهمم چرا تو توی این چند سال زیاد حوصله حرف زدن نداشتی، بی کاری و نشستن در خانه برای آدمی که تمام زندگی اش در سینما خلاصه می شد… من می فهمیدم، ولی چه کنم که من هم ساکت بودم و چیزی از این ها با تو نمی گفتم! آن شب دیروقت توی خیابان قدم می زدم. فکر می کردم به تو که بالاخره داشتی فیلم می ساختی. خوشحال بودم از تصمیمی که گرفتی، چون فیلمسازی برای تو یعنی برگشتن انرژی و زندگی و شکسته شدن آن سکوت لعنتی. قدم می زدم و فکر می کردم که تا چند دقیقه دیگر پیش تو هستم و مثل تو پرانرژی و پرحرف. خوشحال بودم از این که نزدیک میشوم به خانه، به کوچه بن بستی که این چند سال برگشتن از خانه دوستهایم به آن معنی بن بست و ناامیدی می داد، ولی حالا چند روز بود که همه چیز عوض شده بود و … توی کوچه شلوغ بود، آدم هایی با لباس های یکدست، بی سیم به دست، دو تا وَن بزرگ مشکی. سر کوچه پشت درختی قایم شدم و نگاه کردم به آن ها، که وسایلی را در کیسه های مشکی داخل ماشین می کردند، و بعد آدم ها را، که یکی یکی با دست های بسته از درِ ساختمان بیرون می آمدند. تمام گروه فیلمبرداری، تو، حتی مامان و سولماز. همه تان را سوار کردند. خشکم زده بود. ماشین ها دنده عقب از کوچه بیرون آمدند و دور شدند. همه چیز شبیه به فیلمی شده بود که در سکانس بعدش من تنها، در خانه به هم ریخته و خالیمان ایستاده بودم. بقایای به هم ریخته وسایل فیلمبرداری و لوازم صحنه، و فیلمی که نگذاشتند هیچ وقت به پایان برسد. فیلمی که اگر ساخته میشد، قرار بود تنها به سادگی روایتگر داستان زندگی خانواده ای باشد، متفاوت از فیلم های قبلی ات که در دل جامعه میگذشت و اگر ساخته می شد، شاید شخصی ترین و انسانی ترین فیلمی محسوب می شد که تا به حال ساخته بودی. با این حال ، حالا هیچ کس سر صحنه نبود. صحنه پایانی، سکوت خانه بود که زننده تر از همیشه همه جا را پر کرده بود.
    **********
    آدم های زیادی به خانه ما آمده بودند و ما هر کدام گوشه ای نشسته بودیم. آنها می آمدند و می رفتند و سعی می کردند بگویند و بخندند، ولی ما هر کدام گوشه ای نشسته بودیم. من دستهایم را روی پایم گذاشته بودم و به آنها نگاه می کردم. فکر می کردم چه سال نویی؟ که چند دقیقه قبل از رسیدنش دست بسته تر و تنها تر از همیشه بدون تو در خانه مان نشسته ام… من و سولماز چند روز بعد آزاد شدیم ولی تو را نگه داشتند. ماه آخر سال برایمان این طور گذشت که هر روز ساعت ها جلوی زندان منتظر تو بایستیم . کنار همه خانواده هایی که زندانی هایشان آزاد می شدند و از پله های روبروی درب زندان پایین می آمدند. همه برایشان دست می زدیم و آنها دستهایشان را به نشان آزادی به هوا میبردند و ما منتظر بودیم تا شاید تو هم، با دستهای آزادت که به هوا برده ای، از پله ها پایین بیایی. هر روز آمدیم و هر روز تعداد آدم های جلوی زندان کمتر شد. تا ظهر آخرین روز سال که در آن هم سلولی تو هم آزاد شد و ما ماندیم و درب بسته زندان و تو که هنوزهم آنجا بودی. چه سال نویی که در آن حتی نگذاشتند لحظه تحویل سال را جلوی درب زندان و به خیال خودمان کنار تو باشیم. ما را با تحقیر و توهین از آنجا دور کردند و به خانه فرستادند تا لحظه تحویل سال در خانه به فکر تو باشیم که آخرین بار با دست های بسته اینجا بودی. تا با وجود تمام دوست هائی که عیدشان را به خانه ما آورده بودند، نبود ِ تو بیشتر آزارمان دهد. تا فکر کنیم دوست هایمان که هیچ، اگر دنیا هم عیدشان را به خانه ما بیاورند، نبود تو را بیشتر و بیشتر احساس می کنیم…دو دقیقه مانده به تحویل سال، به ایوان می روم و دور از همه، می زنم زیر گریه. تو نیستی و رمقی هم نیست برای لبخندی که بپوشاند غصه ام را. مطمئنم از آن روز که دست هایم را برای تو بالا بردم، آنها هنوزهم بسته اند. انگار آدم هیچ وقت، هیچ جا آزاد نیست جعفر، حتی توی خانه اش. من هم در زندان تو قدم می زنم، همانجا که در تنهایی ِ تو، سال نو تحویل میشود. چه سال نویی، که همه حواسم پیش دستهای توست…
    **********
    دائم دلیلی برای گریه کردن هست و من مثل تو نیستم بابا که آنها را ببینم و جلوی خودم را نگه دارم. تو را اذیت می کنند و من گریه می کنم، تو را به زندان می برند و من گریه میکنم. تو در زندان می مانی و من گریه می کنم. تو در زندان می مانی و سال نو می آید و من گریه میکنم. در تلویزیون همزمان با تحویل سال، چند تا تانک نشان می دهند که دارند شلیک می کنند. و من گریه ام از سر این فکر است که جایی زندگی می کنم که در آن نشان عید، تانک و گلوله است و هدیه عید، زندانی بودن پدرم. این اولین سال است که دوست داشتم روزهای عید نیایند، و حالا که آمده اند، زودتر تمام شوند. روزهای عید تلخ تر از روزهای کاری اند. در روزهای کاری لااقل امیدی به رسیدگی به پرونده و آزادی تو هست، ولی عید و تعطیلی یعنی سراسر ناامیدی… بعضی وقت ها هست که فقط یک نفر تنهائی ات را پر می کند. آن یک نفر که نباشد، در حضور هزار نفر دیگر هم تو بیشتر حس می کنی که تنهائی. حالا هم دوست های زیادی پیش ما جمع می شوند تا تنها نباشیم. تانک ها در تلویزیون شلیک می کنند و تمام جاهای نشستن در خانه پر است. همه مبهوت تصویر تانک ها، و حواس من می رود سمت تنها جای خالی، صندلی پشت میز کامپیوتر، جای همیشگی تو. یادت هست که چقدر سر آن دعوا داشتیم؟ تا تو بلند می شدی پشت آن می نشستم و به اینترنت می رفتم. حالا صندلی همه اش خالی است، ولی رغبتی نیست. در اینترنت تنها چیزی که به چشمم می آید خبر دستگیری توست، و همین صندلی خالی هم هر لحظه دارد این خبر را به من می دهد. گفتم که، دائم دلیلی برای گریه کردن هست. نگاه کردن به یک صندلی من را به گریه میاندازد، و من اصلا ً مثل تو نیستم بابا…
    **********
    از وقتی که تو نیستی، بدتر شده ام. زیاد با کسی حرف نمی زنم. قدم می زنم در خیابان، در کوچه بن بستمان، در خانه، در اتاقم… خیال می کنم همه جا صحنه فیلمبرداری است، و من همیشه درست لحظه ای می رسم که گروه فیلمبرداری را دستگیر کرده اند و برده اند. خیال میکنم درون فیلمی قدم میزنم که هیچ وقت تمام نشده و نصفه، وصل شده به سکوتی بی نهایت. کارگردان در زندان است و هیچ حرفی برای گفتن نیست… با هر قدم سکوتم بدون تو، بزرگ تر شده ام، و حالا فکر می کنم که کارگردان همیشه در زندان بوده. یک بار به من گفتی : وقتی نمیگذارن کار کنی، انگار همه اش توی زندانی. و حالا دوست دارم ببینمت تا با تو حرف بزنم. و بگویم شاید بیشتر از هر کس می فهمم که تو خیلی وقت ها پیش، قبل از این یک ماه، به زندان افتاده بودی، تنها و برای همین با کسی حرف نمی زدی. می فهمم برای کسی که تمام زندگیش در سینما خلاصه می شود، بی کاری بدترین زندان است. این که می توانستی هر جا قدم بگذاری که صحنه کارت باشد، اما عذاب می کشیدی، چون نمیگذاشتند کار کنی، چون در زندان بودی.
    تو حالا واقعا ً در زندانی و در سلولت نشسته ای. نمی دانم اما، شاید تو حالا آزادتری!
    **********
    سال نو مبارک
    طاهره سعیدی – سولماز و پناه پناهی
    .
    http://news.gooya.com/politics/archives/2010/03/102488.php

  6. بزرگی پناهی و نوری زاد با زندان از بین نمی رود said

    بزرگی پناهی و نوری زاد با زندان از بین نمی رود
    .
    کلمه: دانشجویان دانشکده هنر اواخر هفته گذشته در اعتراض به بازداشت جعفر پناهی در دانشکده سینما -تئاتر تهران تجمع های اعتراضی برگزارکردند. دراین تجمع تعداد زیادی از دانشجویان شرکت داشتند و تمامی کلاسهای بعد از ظهر یکشنبه را تعطیل کردند.به همین مناسبت بیانیه ای نیز از سوی انجمن اسلامی این دانشکده منتشر شد.
    به گزارش کلمه دراین بیانیه آمده است:
    در روزهای پایانی سال۸۸،سال بی آبرویی ها،سال بی حرمتی ها و سال بی عدالتی ها،آقایان بی آبرویی و بی حرمتی را شرمنده کردند و حالا شاهکار دیگری از دولت فخیمه تبدیل یکی از مفاخر فرهنگی ایران به یک معضل امنیتی، یکی از نام های بدون مرز فرهنگ این سرزمین را پس از بارها و بارها توهین و ممنوع الخروج کردن،به اتهامات واهی بازداشت نمودند،اتهامی مضحک،تولید فیلم علیه نظام.
    آقایان سرتان را از زیر برف بیرون بیاورید ،آقایان کمی به اطرافتان..به کارهایتان بنگرید.اگر خودتان هنوز متوجه نشده اید،ما به شما می گوییم که بدانید هر فیلم ،هر مقاله،هر شعر،هر صدا،هر نفس و هر، هر دیگری که بویی از انسانیت ،بویی از شرافت و بویی از صداقت برده باشد،علیه شماست.
    مردی فرهیخته را به اتهامی واهی درون سلول های انفرادی تان نگاه داشته اید که چه شود؟…که سر خورده کنید دیگر آزاد مردان هنر را…مگر با زندانی کردن محمد نوریزاد این حر زمان توانستید جعفر پناهی را سرخورده کنید…مگر با زندانی کردن جعفر پناهی توانستید این همه هنرمند آزاده را سرخورده کنید…چه می خواهید از جانمان آقایان؟…تمام کنید این بازیها را..
    اکنون روی سخنمان با سینماگران است…آقایان هنرمند…لااقل به اندازه ذره ای از شهرتتان بزرگ باشید..چه بر سرتان آمده..چه کرده اند با شما…هویتتان را می ربایند و شما دم نمی زنید…آقایان هنرمند شرافتتان کجا رفته؟…همکارانتان را یکی پس از دیگری به اسارت می برند و شما سکوت می کنید..از چه می ترسید..که ممنوع الکار شوید..که دیگر در دایره خودیها نباشید…که دیگر جایزه ها را بی دلیل و با دلیل به شما ندهند..که بودجه بیت المال را،حق ما را،ندهند به شما که ستایششان کنید..
    از چه می ترسید؟یعنی باور کنیم کسانی که با کارهایشان گریه کردیم شاید..فکر کردیم شاید..بزرگ شدیم شاید..این قدر کوچک شده اند..این همه حقارت نمی ترساندتان؟..ما ولی از بی هویتی تان می ترسیم..شما هم به جای این همه ترس معامله گرانه کمی آزاد مردانه بترسید..آنگاه دیگر نمی ترسید..ما دانشجویان سینما و تئاتر…ما دانشجویان هنر شدیدا نگران هنرمندان این خاک هستیم.نه نگران اسارتشان.. که آزادترینشان همان اسیرانند..که از مسخ شدنشان می ترسیم .
    در پایان نیز آقایان که خیال کردید بزرگی پناهی ها و نوریزادها را با زندان از بین می برید بدانید که در بیرون آن آزاده سرا، صدها پناهی و نوریزاد متولد می شود هر روز که آنان در بندند..
    آزادشان کنید و تمام کنید این رفتارها را ..
    وآقایان سینماگر..شرمنده خودمان می شویم وقتی شما را می نگریم..شما هم بس کنید..کمی شریف باشید!
    انجمن اسلامی دانشجویان سینما تئاتر
    .
    http://www.kaleme.com/1389/01/27/klm-16610

  7. پگاه said

    حالا که می‌تونم کامنت بذارم، بذار هی بذارم.
    درود بر سینما تئاتری‌ها!

  8. balva said

    پگاه عزیز، موجب بسی افتخار، به امید فیلترشکن‌های قوی‌تر و کامنت‌های امیدبخش و نیرو دهنده‌ی شما دوستان خوب.

  9. نرم افزار فیلترشکن said

    سایت دانلود نرم افزار فیلترشکن Puff 0.03x
    .
    http://www.erights.net
    .
    آموزش تصویری نرم افزار فیلترشکنPuff 0.03x
    .
    http://azadiandeshe.wordpress.com

  10. نکاتی در مورد فیلترشکن said

    نکاتی در مورد فیلترشکن:
    .
    http://irangreenrevolution.wordpress.com/2010/02/19/%D9%86%DA%A9%D8%A7%D8%AA%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D9%88%D8%B1%D8%AF-%D9%81%DB%8C%D9%84%D8%AA%D8%B1%D8%B4%DA%A9%D9%86/

  11. مجید said

    جناب بلوا،
    این مطلب را هم در دنباله گذاشتم.

    http://donbaleh.com/link/254071

    یک موجود مفلوک اطلاعاتی هم لینک را بی نصیب نکرده و رای منفی داده است.

  12. balva said

    مجید جان،
    سپاسگزارم از لطفت. برای من جالب است کسی که منفی داده ظاهرا هوادار مجاهدین خلق است! (از روی لینک‌های ارسالی‌اش می‌گویم.) توضیح هم نداده که چرا منفی داده است. یا من اشتباه می‌کنم؟

  13. مجید said

    بلوا جان!
    نه، هوادار مجاهدین خلق نیست، در سایتهائی مانند ایران اینترلینک و ایران دیدبان و …مینویسد.ایشان با نام کاربری آبنوس (الف مینو سپهر) در بالاترین هم چهره بسیار شناخته شده ای است!
    فعالیت ایشان در بخش ضد نفاق است وبرادران اطلاعات را یاری میدهد!
    البته به گروههای دیگر هم لطف دارد به لینکها چه از مجاهدین باشد، چه ازکمونیست کارگری، چه راه کارگر و چه حسن آقا و چه بلوا و چه گامرون و چه هادی خرسندی ، منفی میدهد.

    اجرش، امروز با سید علی و فردا با شرم و خجالت در برابرِ مردم.

    لینکهای مرا ببین و امضای او را هم پای تمامش ببین.
    http://donbaleh.com/users/majidkhan/links
    موفق باشی

    • balva said

      تعجب کردم! آخه بنظرم رسید لینک‌هایی در مورد مجاهدین داده است. سپاسگزارم از توضیح‌ات. مهم نیست به هر حال منفی آنان موجب مثبت بیشتر دوستان می‌شود.

  14. balva said

    راستی مجید جان،
    من پسورد دنباله‌ام را فراموش ‌کردم! نمی‌توانم آن را بازیابی کنم. به نظر تو ممکنه چون مدت زیادی سر نزدم کلا حذف کردن باشند؟

  15. مجید said

    برای پسورد، فکر کنم اگر به admin@donbaleh.com یک ایمیل بفرستی، و مسئله را توضیح دهی، برایت یک لینک فعال کننده به آدرس ایمیلت خواهند فرستاد.
    موفق باشی

  16. […] This post was mentioned on Twitter by alborz. alborz said: Reading: "“طلا» طلاست و «شیر» شیرست چه «اوین» چه در «کن»!"( http://twitthis.com/bmnfqy ) […]

  17. هنرمندان سرشناس با معروفیت جهانی خواستار آزادی (جعفر پناهی) شدند said

    هنرمندان سرشناس با معروفیت جهانی خواستار آزادی (جعفر پناهی) شدند
    .
    گروهی از هنرمندان ، کارگردانان ، سینماگران و فیلم سازان نامدار در سطح جهانی ، ضمن اعلام پشتیبانی همه جانبه ، خواستار آزادی (جعفر پناهی) کارگردان و فیلم ساز ایرانی از زندان شدند.
    نام برخی از این هنرمندان : پائول توماس آندرسون – جول کوهن – اتان کوهن – فرانسیس فورد کاپولا – جاناتان دیم – رابرت دنیرو – کورتیس هانسون – جیم جارموش – آنگ لی – ریچارد لینک لیتر – ترنس مالیک – مایکل مور – رابرت ردفورد – مارتین اسکورسیزی – جیمز شاموس – پائول شردر – استیون سودربرگ – استیون اسپیلبرگ – الیور استون – فردریک وایزمن
    .
    http://thelede.blogs.nytimes.com/2010/04/30/american-directors-call-for-release-of-iranian-filmmaker/

RSS feed for comments on this post · TrackBack URI

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: