مبارزه می‌کنم پس هستم!

روز ۲۵ خرداد، روزی که شاید زمانی به نام «روز جمهوری ایرانی» نامیده شود، وقتی به خیابان آمدم و سیل خروشان مردمی را دیدم که آزادی و رای و اراده‌ی خود را می‌خواستند به پهنای صورت اشک می‌ریختم. حال عجیبی بود. سال‌ها ناباورانه شب و تاریکی را تحمل کرده بودم و هرازگاه فریادی از سینه بیرون آورده بودم و با سیلی‌یی در گوش و مشتی در دهان ساکت شده به انزواری خویش پناه برده بودم و از مردمی که همیشه دوستشان داشتم گله‌مند بودم که چرا تن به این دیکتاتوری نحس داده‌اند و دارند ذره ذره نابود می‌شوند و می‌گندند و خود نیز خبر ندارند. و حالا در مقابل چشمان ناباور خویش می‌دیدم سیل خروشان مردمی را که پیر و جوان، مسلمان و کافر، زن و مرد، غنی و فقیر، کرد و لر و فارس و ترک و بلوچ… به خیابان آمده‌اند و همه یک چیز می‌خواهند: «آزادی و محترم شمرده شدن رای و نظرشان» هیچ‌چیز باشکوه‌تر از تولد یک ملت نیست. قیام و سربرداشتن ملتی به نام آزادی، برای آزادی باشکوه‌ترین و پربرکت‌ترین روز در حیات انسان‌ها و ملت‌هاست.
حسی که داشتم مثل حسی بود که اولین بار که عاشق شدم، هر بار که عاشق می‌شوم، داشتم/ دارم. غم و شادی در وجودم موج می‌زد چیزی در جانم تکان می‌خورد و احساس می‌کردم بارور شده‌ام جوانه‌یی در وجودم رستن آغاز کرده است و دارم قد راست می‌کنم مانند اولین پریماتی که قد راست کرد و انسان شد.
زندگی با روزمرگی‌هایش به خودی خود کسل کنند و مرگ‌آور است وای به آن که تحت اجبار و دیکتاتوری باشد. مثل اسیر شدن در ازدواجی ناخواسته و یا گرفتار شدن در شغلی کسل‌کننده و سرفرودآوردن در مقابل کارفرمایی نابخرد برای تکه نانی و گذران زندگی و سر در آخور کردن برای رسیدن به آخر کار، بی عشق، بی زندگی و تب و تابش و ناگهان افقی در جلوی چشمت گشوده می‌شود، افقی روشن برای زندگی بهتر و دنیایی انسانی‌تر، عاشق می‌شوی و حاضری همه چیز را فدا کنی برای این که به معشوق برسی و از اینجاست که انسان می‌شوی دوباره متولد می‌شی.
گاهی حسرت می‌خورم به «ندا»، به «سهراب»… می‌گویم چه خوشبخت مردند، مانند مرگ در اوج هم‌آغوشی با معشوق، مرگ فرهاد در آغوش شیرین و ژولیت در آغوش رومئو…
زندگی، وقتی تن به انقیاد دادن است بدترین نوع مرگ است. عشق را که از زندگی بگیری باقی مردابی عفن است بر گرد کار برای خوردن و خوردن برای کار کردن… عشق نفی ناانسانی انسان است و ناگهان او را شرف می‌دهد و اشرف می‌کند، متمایز می‌کند از سایر محصولات طبیعت چون گوهری ناب و دست‌نایفتنی می‌شود انسان که علیه نیروهای ناانسان‌کننده‌اش قیام می‌کند.
انسان بودن از لحظه‌یی شروع می‌شود که موجودی احساس می‌کند می‌تواند انتخاب کند، می‌تواند سرپیچی کند، می‌تواند به میوه‌ی ممنوع گاز زند و عطای بهشت فرمانبرداری را به لقای فرمان‌بری و خاک‌ساری می‌بخشد و انسان می‌شود متمایز از جن و پری. و وای بر ما که نه در بهشت که در دوزخ به سر می‌بردیم. حیوان هم که باشیم آب و دانه‌ی‌مان می‌رسد و چارپاوار باربری هم که کنیم کاه و یونجه‌ی‌مان برقرار است و بی‌چاره ملتی که چارپاوار بارمی‌کشند و قوت و لایموتشان هم نمی‌رسد و نواله‌ی ناگزیر را هم نصیب نمی‌برند. و این دیگر حیوانیت مضاعف بود.
و مردم ایران دیگر بار و دیگر بار قد برداشتند تا به عنوان ملتی و انسان‌هایی مانند سایر انسان‌های آزادی‌خواه جهان موجودیت خود را اعلام کنند و تبری بجویند از قدرت و حکومتی که آنان را گوسفندهایی سربه‌راه می‌خواهد که نچریده پروار شوند برای سپرده شدن به دست قصاب تا سفره‌ی صاحبان قدرت را رنگین کنند از گوشت بر آتش برشته شدی‌شان.
اکنون که این‌ها را می‌نویسم گویی دارم برای معشوقه‌ام نامه‌ی عاشقانه می‌نویسم. هر وقت از آزادی می‌نویسم همین حس و حال را دارم. انگار در کار معاشقه هستم سرشار از لذت و زیبایی، وه چه زیبا می‌شوم وقتی در خیابان فریاد می‌زنم «مرگ بر دیکتاتور»… «آن شب بعد از سیزده‌ی آبان که به خانه آمدی و پاهای سفیدت کبود شده بود و از زانو خم نمی‌شد زیباترین پاهای عالم را داشتی» و بوسه‌های تو دلنشین‌ترین بوسه‌ها بود بران کبودی‌ها…
نمی‌دانم چه کار می‌شود کرد اگر «مبارزه» نکنیم؟ بنشینم دست روی دست بگذاریم تا کشورمان اشغال نظامی شود، تا رهبری نابخرد و رئیس دولتی ابله و دیوانه کشوری را به باد فنا دهند و کرکس‌ها آب‌دهانشان راه بگیرد برای تن نیمه جان ما؟ بردگی کنیم؟ سواری دهیم؟ از «انقلاب» بترسیم که «مارگزیده از ریسمان سیاه و سفید می‌ترسد» و از همین ترسمان استفاده کنند و روز به روز ضربت شلاق‌های‌شان و باری که بر دوشمان می‌گذارند را بیشتر کنند؟ نیروی‌کارمان را حتا به بهای جایگزین کردنش هم نخرند و بیگاری بکشند و زیر خط فقر باشیم و با این‌حال نتوانیم آن‌گونه که دوست داریم لباس بپوشیم یا بنوشیم یا در پستوی خانه‌مان برقصیم و یا حتا «خدای» خود را بپرستیم! بردگی مضاعف!؟
لاقل در جاهای دیگر که نیروی کارمان را می‌خرند و سکه‌یی در کف دستمان می‌گذارند دیگر به پستوی خانه‌‌مان کار ندارند. حداقل دلمان خوش است که می‌توانیم پای صندوق برویم و رای بدهیم، گیرم با هزار ترفند و شعبده و رسانه به جای ما رای می‌دهند بدون آن که خود بدانیم اما از این وضعی که دچار شدیم بهتر است هر چه باشد گامی به جلوست.
می‌بینید چه بخواهیم چه نخواهیم دو راه بیشتر نداریم. یا مبارزه برای برچیدن این بساط دروغ و فریب و بیگاری و نابخردی یا تن سپردن و در مرگی تدریجی در مردابی عفن ذره ذره پایین رفتن و غرق شدن. راه سومی نیست. نمی‌توان قهر کرد، نمی‌توان خسته شد، نمی‌توان مایوس شد، نمی‌توان پا پس کشید… پای که در این راه نهادی باید تا انتها بروی و این راه انتها ندارد خود این راه هدف است. هدف زندگی است و زندگی یعنی مبارزه با دشمنان زندگی. زندگی هر لحظه در حال جدال و مبارزه است. یک لحظه اگر گلبول‌های سفید شما دست از مبارزه بکشند تمام ارگانیسم‌تان را میکروب‌ها و ویروس‌ها نابود می‌کند. برای زنده بودن باید با مرگ جنگیدن پا پس کشیدن در مقابل آن داس به دست مخوف سر به تیغ سپردن است.
نوشتن، فریاد زدن، در خیابان بودن، سبز پوشیدن، دم زندان اوین رفتن، پارک لاله کنار مادران داغدار نشستن، روی دیوار شعار نوشتن، در مهمانی‌ها، تاکسی و اتوبوس، محل کار، هر جا و هر جا که می‌شود از مرگ دیکتاتور گفتن، از دیوار سفارت حکومتی نگین و اشغال‌گر بالا رفتن، تخم مرغ گندیده به سمت اوباش حکومتی پرتاب کردن، روز اول ماه مه، یازده اردیبهشت در سراسر جهان از کارگران ایرانی که زیر خط فقر بردگی می‌کنند دفاع کردن، از اصانلو از کارگران در زنجیر سخن گفتن… چه می‌گویم همه‌ی ما خوب می‌دانیم چه باید بکنیم مهم نیست در ایرانیم یا در دور افتاده‌ترین نقطه‌ی این کره‌ی خاکی هر جا که باشیم باید برای زنده‌ماندمان برای روشن نگه‌داشتن و شعله‌ور کردن آتش سبزمان سر سودایی داشته باشیم و عاشق‌وار نغمه‌ی زندگی ساز کنیم که سکوت مرگ است.

پی‌نوشت:
این متن را پس از خواندن نوشته‌ی دوستی در بالاترین که گفته است دیگر نمی‌نویسد نوشتم. کلمات عنان را در دست گرفت و متن را به سمت و سوهای دیگر برد اما به هر حال چکیده‌اش این است گزیری نیست نباید گریخت باید نوشت باید مبارزه کرد.

ارسال به: Balatarin::Donbaleh::100C::oyax::Mohandes::Del.icio.us::Friendfeed::Twitthis::Facebook::Addthis to other::Subscribe to Comments Feed::Subscribe to Feed

Advertisements

6 دیدگاه »

  1. رنجنامه (احمد کریمی) از قربانیان سناریوی وزارت اطلاعات said

    رنجنامه (احمد کریمی) از قربانیان سناریوی وزارت اطلاعات
    .
    در تاریخ14/2/88با مداد من، مادرم و خواهرانم در خواب بودیم ومن برای رفتن به محل کار استراحت می کردم که ناگهان احساس کردم منزل ما در حال خراب شدن است و مادرم و خواهرانم در حال فریاد زدن هستند و به شدت وحشت کرده بودند.عده ای در پشت درب خانه بودند درب خانه راشکستن و وارد خانه شدند با اسلحه به طرزی که گویی می خواهند بن لادن را دستگیر کنند به من دستبند زدند و به یکدیگر می گفتن که برو و بقیه را آزاد کن چون قبل از من هر چی مرد در ساختمان بود را دستبند زده بودند بعد از بهم ریختن خانه و زیر و رو کردن تمام وسایل و بردن چند جلدکتاب کیس کامپیوتر،CD های فیلم و برنامه ،موسیقی وفیلمهای هندی کم خانوادگی.
    مرا سوارماشین کردند که 4ماشین وکلی نیرو برای دستگیری آدمی که تمام عمر خود را کارگری کرده بودآورده بودند و برای دستگیری من فقط تانک نیاورده بودند.مرا به اوین آوردند و در بازداشگاه 209در یک سلول انفرادی مدت40روز را گذراندم از فردای روز بازداشت بازجویی ، که بیشتر ضرب وشتم وتهدید وتوهین بود شروع شد که بعد از گذشت چند روز تازه درخواست آنها رافهمیدیم.
    چون من حامد و علی زمانی با هم به عراق رفته بودیم آنها جزئیات ماجرا را می خواستند و وقتی من شروع کردم به تعریف کردن، گفتند ما اینها را می دانیم اما اینها را نمی خواهیم ما چیز هایی را که خودمان می گوییم را تو می نویسی واگر ننویسی خواهر و مادرت را می آوریم من ناچار همکاری کردم . تمام چیزهایی را که می خواستند را نوشتم و بعد از آن برخوردشان با من بهتر شد و هر دفعه با چای وسیگار پذیرایی می کردند ومی گفتند نگران نباش ما با شما همکاری میکنیم شما به علت نا آگاهی دچار مشکل شدید و بعد از مدتی آزاد خواهید شد.
    هر چی گفتند را نوشتم و هر چه خواستند و هر کاری که نکرده بودم وحتی روحم خبر نداشت را گفتند و من بر گردن گرفتم و نوشتم مدت 40 روز را درانفرادی بودم و بعد از انتخابات به سلول 4 نفری رفتیم تا اینکه حوادث بعد از انتخابات شکل گرفت ودادگاه علنی اول شروع شد من به امید آزادی هر روز را سپری می کردم،چون که بازجوها میگفتند که کار ما را انجام داده اند تا ما برویم .
    جمعه ای بود سر بازجو مرا صدا زد وبیرون برد( بعد از مدتی که هیچ کس از ما خبری نمی گرفت )رفتیم در گوشه ای از راهرو و اتاقهای 209وگفت که فردا به دادگاه خواهی رفت و آنجا در کیفر خواست عمومی اسم تو را هم خوانده خواهد شد.علی زمانی ، اسم تو و حامد را خواهد برد و حتی چیزهایی را خواهد گفت که شما تا به حال نشنیده اید وخبر ندارید اصلا نگران نباشیدوناراحت نشوید،چون ما میدانیم شما بی گناه هستید و ما شما را کمک خواهیم کرد وکرده ایم وادامه داد اگر میزان کمک ما از 1تا100باشد ما به شما 100درصدکمک کرده ایم شما به ما اعتماد کنید ومن گفتم که ما مجبوریم به شما اعتماد کنیم و چاره ای نداریم !
    در دادگاه علنی دوم حضور پیدا کردیم وهر کس هر جوری که وزارت می خواست حرف می زد و کارهایی که نکرده بود را گردن گرفته بود و علی زمانی هم یک سری چیزهایی را بیان می کرد (از جمله ملاقات با آمریکایی ها وموساد وگرفتن پول که من در آن زمان تعجب کردم که آیا واقعا چنین کاری کرده بود ویا آرش رحمانی که ادعای بمب گذاری که حتی تهیه مواد وامتحان آنها) تا اینکه پیمان عارفی یا امیر رضا پسر عمه آرش در209هم اتاقی من شد وچند روزی را با هم بودیم که فهمیدم هیچ یک از آنها که آرش گفته بود صحت نداشت و این حرفها هم در وزارت اطلاعات است.
    درتاریخ30/06/88من را از209به اندرزگاه7اوین انتقال دادند در آنجا فهمیدم که از سادگی ما سوء استفاده شده برای یک سناریوی زیبا با دیدن بچه هایی که در دادگاه حضور داشتن و هر یک جداگانه در یک سناریوبازی کرده اند. یک روز قبل از رفتن به دادگاه تمرین کرده بودند در حضور قاضی ودوربین ها.وچون بعد از انتخابات نتوانسته بودند سران ومسئولان این شلوغی ها را کنترل کنند این بازی را کردندتا افرادی مثل من وحامد وخیلی از جوانهای ساده بودند ودور از تمام هیاهوی سیاسی را در دام بیندازند تقصیر را برگردن ما انداختند.در حال حاضر 11ماه است که در زندان اوین هستم و در بند 350روزگار را باتمام هم بندی های می گذرانم.
    مدتی پیش یعنی در ماه بهمن روز پنجشنبه علی زمانی وآرش رحمانی را اعدام کردند و بعد از آن گفتند این دو نفر را مسلح در خیابان های شهر در روز عاشورا دستگیر کردیم وآقای لاریجانی در یک نشست خبری با خانم کریستین امانپور گفتن که این دونفر در بمب گذاری حسینه شیراز شرکت داشته اند ولی هیچ کدام از این حرفها صحت ندارد چرا که آرش را در اسفند ماه87وزمانی رافروردین88دستگیر کرده بودند وبمب گزاران شیراز نیز یک سال قبل اعدام شدند.من و حامد نیز حکم اعدام گرفتیم ولی برای حامد شکست وبه10سال زندان وتبعید به زنجان تبدیل شد.
    من هم که د رتاریخ19/8/88دادگاهی شدم بعد از دوماه حکم اعدام دادند و تابه حال هیچ خبر دیگری از آن ندارم به هر حال سهم من وامسال من دراین زندگی کار وزجر کشیدن و دست وپنجه نرم کردن با فقر است وخواسته هایمان داشتن یک زندگی بدون محتاج شدن به دیگری و شرمنده نبودن پیش خانواده.
    اما در زندان بودن ودیدن مشکلات مختلف کشور و بهم ریختگی اقتصاد و ضعف در قانون اساسی حاکی از این است که ما فرزندان ایران هیچ گاه وبه هیچ وجه در هیچ زمانی از این حکومت واین نابسامانی به هیچیک از خواسته هایمان نخواهیم رسید.کشوری که سالها قدمت تاریخی دارد وبا شکوه سال های امپراطوری خود وبا داشتن منابع بزرگ انرژی وطبیعی قادر به رفع مشکلات خود نیستیم وبا دروغ ورعب ووحشت در جامعه می خواهند خود را نگهدارند.
    به روی برگه های بازجویی نوشته شده است ((النجاه فی الصدق))اما این واژه در اصل هیچ معنی ومفهومی ندارد یعنی شخصی دروغ بگوید یا راست بگوید اینها هر جور که بخواهند از شخص استفاده می کنند همانگونه که به ما وعده آزادی دادند وگفتن که ما بی گناه هستیم وما فهمیدیم نگران نباشید ولی زندان اوین به خیلی از بچه ها که هر کدام حکم های مختلف دارند نیز با چنین حرف هایی راضی شده اند و در بازجویی هر چه که دلشان خواسته گفته اند واینها امضا کرده اند و چه حکم هایی گرفته اند وچه خانواده هایی در دادگاه عمر خود راسپری می کنند.
    من کسی بودم که دراین مدت در حال کار نجاری بودم و سعی می کردم که بتوانم دراین بازار گران وتورم که مادرم قادر به سپری کردن روزگار خود با حقوق بازنشستگی مرحوم پدرم نیست بتوانم کمک ناچیزی بکنم ولی آن را نیز از مادر و از خودم باز داشتند تا در زندان خرج مرا نیز مادرم بپردازد من نمی دانم تا کی در اینجا باقی خواهم ماند و با وعده های پوشالی که آقایون می دهند مانند عف و آزادی همه را به خستگی وروزمرگی میگذرانند، در صورتی که خیلی ها آمدند که دردولت های گذشته برای خود جایگاه داشته اند و بعد از مدتی رفتند.
    جرم من تنها کارگری کردن در این تبعیض بین کارگران ونداشتن پارتی در یکی از ارگانهای دولتی بوده است و نا آگاهی خودم و خانواده ام از اوضاع نا بسامان کشور بوده است پس بنابر این زندگی برای من وامسال من خارج از زندگی در شرایط سخت نخواهد بود ولی خانواده ام وتمام خانواده ها کانون گرم وداغ و دوست داشتنی درونشان جوش میزند و این جوش مهرومحبت در خانواده من نیز بیشتر از تمام زمانهای قبل جوش خورده و اتحادی رابوجود آورده که هیچ دیوار و سیم خارداری مانع آن نخواهد شد به امید روزی که همه ما در آغوش گرم وپر مهر خانواده ها قرار بگیریم.
    اما در این آشفته بازار آخر عاقبت ما چه خواهد شد چون به عدالت خدا هم شک دارم چرا که اینها می گویند خدا با ماست.
    احمد کریمی
    18/1/89
    زندان اوین – بند 350
    .
    http://hra-news.org

  2. یک خواهش و تقاضا said

    یک خواهش و تقاضا
    .
    دوستان، رفقا و بينندگان گرامی: نظر به اين که وبلاگ هواداران سازمان فدائيان (اقليت) – پيشگام، فيلتر شده است، از شما تقاضای همکاری ميکنيم. لطفاً در صورتی که مطلب، خبر يا هر موضوع مندرج در وبلاگ را مفيد تشخيص ميدهيد، آنرا برای اطلاع ديگران در وبلاگ يا سايت خود درج کنيد. لازم به توضيح نيست که نيازی به درج منبع و مأخذ آن نمي باشد و تمام سعی ما بايد بر اصل اطلاع رسانی و نشر آگاهی به سريعترين و گسترده ترين شکل آن باشد. پيشاپيش از لطف و همکاری شما سپاسگزاريم
    .
    http://pishgaam.wordpress.com

    • balva said

      متاسفانه وب‌لاگ من هم فیلتر شده است اما خوش‌بختانه همه در ایران راه دور زدن فیلترینگ را آموخته‌اند.

  3. الهه دختر کرد به قتل رسیده در زندان عشرت آباد ( به او تجاوز کردند و جسدش را سوزاندند) said

    الهه دختر کرد به قتل رسیده در زندان عشرت آباد ( به او تجاوز کردند و جسدش را سوزاندند)
    .
    چندی پیش خبری از یک منبع در داخل پادگان عشرت آباد در باره الهه دختر کرد :

    • دختری با نام کوچک الهه ،24 ساله ، (قد متوسط/ هنگام دستگیری مانتوی مشکی و شلوار لی بر تن داشته است) در هنگام بازجویی با برخورد صندلی به سر دچار خونریزی مغزی شده و بلافاصله به شهادت میرسد.
    • بر طبق گزارش رسیده این دختر از کودکان بی خانواده بوده که در یک نوانخانه ای (پرورشگاه) در کردستان دوران کودکی خود را گذرانده و سپس برای کار به تهران آمده است. وی در ماه های اخیر ظاهرا در یک تولیدی لباس در نزدیکی میدان انقلاب به عنوان کارگر برشکار مشغول به کار بوده است.
    • از آنجایی که این دختر هیچگونه ولی و رسیدگی کننده ای نداشته و بازجو دائما از او اسم و آدرس اقوام و آدرس محل سکونت و افرادی که با او همکاری کرده اند را خواسته و در یک لحظه با عصبانیت صندلی را به سمت او پرتاب میکند و این امر موجب مرگ او در عصر روز 18 دیماه 1388 می شود. جسد او را بلافاصله از پادگان به نقطه ای نا معلوم برده اند.
    بعدا باخبر شدیم :

    • جسد دختر به خارج از تهران به حوالی پاکدشت ورامین ( مامازند ) در یک آجر پز خانه که متروکه است برده اند.
    پس ازآن وزارت اطلاعات بدنبال منبع این خبر بسیاری از افراد آن محل را تحت فشار قرار داد ، اما خوشبختانه فرد سبز مذکور لو نرفت و اطلاعات جدید به دست ما رسیده است :

    مقتول :
    (الهه محمد آبادی) در شهرستان صحنه در استان کرمانشاه در یک مرکز نوانخانه (یتیمخانه ) بهزیستی بزرگ شده و به علت مشکل معلولیت ژنتیکی (یکی از پاهایش چند سانتی متری کوتاهتر از دیگری بوده ) برای کار در کرمانشاه در یک کارگاه کوچک بسته بندی برای مدت 2 سال کار مینموده و به علت مشکلات با کارفرما به تهران آمده و در یک کارگاه برش مشغول به کار شد و درچندین تظاهرات نیز شرکت نموده و با توجه به اطلاعات کسب شده بعد از ضربه وارد به سر این دختر بلافاصله توسط یک پزشک شیفت معاینه و جسدش همان شب به پزشک قانونی نیروی مسلح برده و با توجه به تایید پزشک قاونی علاوه بر علائم شکنجه بر بدن خونریزی شدید که از علائم تجاوز با یک جسم بسیار بزرگ تر از تحمل اندام تناسلی وی در او دیده شده است که میتواند ناشی از استعمال شیشه نوشانه باشد بر بدن لاغر و تکیده او دیده میشد.جسد وی را به همانطور که قبلا اعلام شده در یک آجر پز خانه دفن کرده اما بعد از اعلام این خبر پس از گذشت 4 روز جسد دفن شده را بیرون کشیده و سوزانده اند .
    بنا بر شنیده های منبع که خود نمی تواند تایید کند ، فردی به نام( قمی نماینده مجلس در شهرستان مامازند) که برادر چند شهید است و مادرش نیز از کشته شدگان ایرانی در تظاهرات ایرانیان در مکه است در این مورد با اطلاعات همکاری کرده است.
    .
    http://che-mishavad.blogspot.com

  4. آناهيتا said

    با سلام خدمت دوستان؛
    لطفا در اين نظرسنجي شكرت كنيد:
    شما در كداميك از انتخابات جمهوري اسلامي ايران شركت خواهيد كرد؟

  5. پگاه said

    خوندم. خیلی زودتر، ولی نمی‌تونستم کامنت بذارم. از بس فیلتر شکنم مزخرفه.
    خوندم و دلم لرزید.

RSS feed for comments on this post · TrackBack URI

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: