اصلاح الگوی مصرف و کار مضاعف از نگاه تصویر! +۱۶

اصلاح الگوی محل مصرف
اصلاح الگوی محل مصرف

کار مضاعف در سال ۸۹
کار مضاعف در سال ۸۹

احمدی نژاد در حال تولید مثل
زور مضاعف برای تولید مثل مضاعف

تلاش مضاعف روحانیت گوش به فرمان خامنه ای برای کار مضاعف
تلاش مضاعف روحانیت گوش به فرمان خامنه ای برای کار مضاعف

خامنه‌ی در حال دفن جمهوری اسلامی با کار و تلاش مضاعف
خامنه‌ی در حال دفن جمهوری اسلامی با کار و تلاش مضاعف

نیجه‌ی عمل کردن به توصیه مقام رهبری و حمل بار مضاعف
نتیجه‌ی عمل کردن به توصیه مقام رهبری و حمل بار مضاعف

وضعیت حمهوری اسلامی در سال برداشتن بار مضاعف
وضعیت حمهوری اسلامی در سال برداشتن بار مضاعف

وضعیت کشاورزی در سال کار مضاعف
وضعیت کشاورزی در سال کار مضاعف

این هم برای شستن چشم هایتان بعد از دیدن تصاویر ناخوشایند.

اصلاح الگوی مصرف روغن زیتون!
اصلاح الگوی مصرف روغن زیتون!

Advertisements

43 دیدگاه »

  1. زجرنامه‌ی يکی از شقايق‌های لِه‌شده‌ی ايران (قربانی تجاوز در زندان- بهاره مقامی) said

    زجرنامه‌ی يکی از شقايق‌های لِه‌شده‌ی ايران (قربانی تجاوز در زندان- بهاره مقامی)
    .
    نام من بهار است، بهار است و از گل می نويسم ، اما گلهای پر پر. از سبزه می نویسم و از جوانه، اما جوانه های له شده، در زير لگد مال نفرت، نفرت زشت خويان از زيبايی و از هر چه که زيباست، نفرت مزدوران از حق و حق خواهی و حق جويی ، از نامرد می نويسم.
    بيست و هشت ساله ام، نامم بهاره مقامی است و ديگر هيچ چيزی برايم باقی نمانده که بخواهم به اميد آن نامم را پنهان کنم. همه آنهايی که روزی برايم مهم بودند را از دست داده ام، اقوام و دوستان، آشنا و همسايه، همکار و هم قطار ، همه و همه را از دست داده ام. همه چيزم را نامردان نامردانه ربودند، زندگيم را. حال که جلای وطن کرده ام، می خواهم برای يک بار هم که شده، دردم را با کسی قسمت کنم. از همه دوستان ديگری هم که سرنوشت دردناکی چون من داشته اند می خواهم که بنويسند. بنويسند که بر آنها چه گذشته. اگر هم از بيم جان يا آبرو نمی توانند اسمشان را بگويند، با اسم مستعار بنويسند. بنويسند تا تاريخ بداند که بر نسل ما چه گذشت، بر نسل غم. تا آيندگانی که در آزادی در ايران زندگی خواهند کرد بدانند که اين آزادی به چه قيمتی به دست آمده، به بهای چه جانهای سوخته، چه اميدهای بر باد رفته، چه کمر های شکسته و زانوان خميده.
    کمر پدرم شکست. وقتی فهميد، خرد شد. مادرم يک شبه انگار صد سال پير شد. برادرم، برادرم که هنوز هم روی آنرا ندارم که به صورتش نگاه کنم، و او هم نگاهم نمي کند تا مرا بيش از اين نيازارد. انگار مرديش را از او گرفتند وقتی فهميد، از مرد بودن خودش هم بيزار شد وقتی فهميد، که نامردهايی هستند که از مردی فقط نرينگی را دارند. ناموس و عنف و شرف و نجابت و عصمت و حيا برايشان بی معنيست. من معلم اول دبستان بودم، به غنچه های کشورم خواندن و نوشتن ياد می دادم، ياد می دادم «بابا آب داد»، «آن مرد می آيد»، «آن مرد نان دارد». مرد برايم آن نان آور مهربان بود. او که منتظر بودم بيايد. حال برايم چهره اش عوض شده، خشماگين و در هم کشيده از هوس کور، بوی تعفن عرقش يک لحظه هم از خاطرم نميرود. هميشه ترسم از اين است که بيايد، نيمه شبها با ترس آمدنش از خواب می پرم. با کوچکترين صدايی همه وجودم به لرزه می افتد و قلبم به تپش می افتد، مبادا بيايد؟ هر لحظه آماده فرارم، شبها را با چراغ روشن به روز می رسانم و روز ها را با اشک و آه به شب.
    خانه مان در کارگر شمالی بود. با برادرم به سمت مسجد قبا رفته بوديم که دستگيرم کردند. زدند و بردند و داغان کردند، به قول حافظ همان طور که ترکان خوان يغما را. بعضی ها دستشان شکست، بعضی ها پايشان، بعضی ها کمرشان. بعضی ها هم مثل من روحشان، خرد و خمير شد. له شدم. انگار انسان بودنم از من گرفته شد. بهار بودم، مرده ام حالا، شقايق له شده ام.
    از کسانی که اين نامه را می خوانند می خواهم، که اگر کسی را می شناسند که مثل من قربانی تجاوز نامردان شده، با او مهربانتر باشند، همدرد باشند. بدبختی من و امثال من اين است که در فرهنگ ما تجاوز فقط ضربه به يک فرد نيست، به کل خانواده يا حتی خاندان اوست. فردی که قربانی تجاوز شده دردش با گذشت زمان التيام نمی پذيرد، بلکه با هر نگاه پدرش داغش تازه می شود، با هر قطره اشک مادرش، قلبش از نو مي شکند. فاميل و دوست و همسايه که هيچ. همه با آدم قطع رابطه می کنند. خانه مان را مجبور شديم مفت بفروشيم و برويم به کرج. اما آنجا هم دوام نياورديم. مأموران که سريع آدرس خانه جديدمان را پيدا کردند. زير نظرمان داشتند. می آمدند سر کو چه مان می ايستادند، پدرم که رد می شد پوزخند می زدند. همه چيز را گذاشتيم و جلای وطن کرديم. پدر و مادرم سر پيری آواره کمپ پناهندگی شده اند. به جرأت می توانم بگويم که درد فرهنگی پس از تجاوز بارها و بارها بدتر و شديد تر از درد جسمی آن بود. خيلی ها وقتی که در مورد تجاوز می شنوند می خندند، قسم به هر چه که برايتان عزيز است، خنده دار نيست. رنج و عذاب يک خانواده ساده، بی آبرو شدن يک دختر يا پسر جوان، هتک حرمت از عشق خنده دار نيست. آنها که تجاوز می کردند می خنديدند، سه نفر بودند. هر سه ريشو و کثيف، بد لهجه و بد دهن. به همه فاميلم فحش می دادند، با اينکه خودشان ديدند باکره ام به من تهمت فاحشگی زدند و مجبورم کردند زيرش را امضا کنم. ديگر خجالت نمی کشم که اين را بگويم، برايم قبحش را از دست داده که هيچ به آن افتخار هم می کنم: گفتند جنده. گفتند جنده امضا کن. گفتم من معلمم. امضا نمی کنم. گفتند ما سه تا شاهد عادل داريم که ديده اند تو يک شب با سه نفر خوابيده ای. گفتم من هم بيش از سی تا شاهد دارم که معلمم، اگر حالا کارم به اينجا کشيده شده تقصير شماست. پوزخند زدند که خب برايت بد نشد، از حالا به بعد درآمدت کلی بالا می رود. ناموس برايشان تا اين حد بی معنا بود، نجابت تا اين حد پوچ. نديده بودند، نداشتند. همه زنها برايشان جنده بودند، زن که هيچ، به مرد ها هم رحم نمی کردند. انسان نبودند، در اثر کمبود و عقده، به جانوارن منحرفی تبديل شده بودند که جز به کثافت کشيدن همه زيباييها کاری بلد نبودند. می بينم مردم گاهی به خواهر و مادر اينها فحش ميدهند، اين جانورانی که من ديدم به خواهر و مادر خودشان هم رحم نمی کنند، خدا به داد آن بيچارگان برسد که بايد عمری را با اين درنده خويان بدصفت سر کنند. دندانهای جلويم شکست، شانه ام از جا در رفت، زنانگی ام ويران شد. می دانم که ديگر هيچ گاه قادر نخواهم بود مردی را دوست بدارم، هيچ گاه نخواهم توانست با مردی صميمی و نزديک باشم و به او اعتماد کنم. می دانم که سرزمينم مردان غيور درد آشنا هم زياد دارد، اما برای من ديگر مرد و نامرد يکی شده است. زندگيم ديگر به عنوان يک زن به پايان رسيده، انگار مرده متحرکی بيش نيستم. اما می نويسم، می نويسم تا زنده بودنم را پس بگيرم. می نويسم معلم بودم ، جنده شدم، حالا هم نويسنده ام. می نويسم بهار بودم، با اينکه خزان شدم حالا زيباترم. جنده زيبايم، بی آبروی محله مان شدم، معلم بی کلاس شدم، مسخره خاص و عام شدم، محکوم به تنهايی شدم، آغشته به کثافت ظالم شدم، گيسو بريده و شکسته دست و خونين چهره مزدوران جمهوری اسلامی شدم، پس افتخار می کنم که جنده آزاديم . می دانم که من تنها نيستم، صدايشان را ميشنيدم، در بند های مجاور، وقتی که مثل يک جسد بی جان و بی مصرف روی زمين افتاده بودم ميشنيدم که نامرديشان را بارها به نمايش گذاشتند. از همه هم دردانم ميخواهم که بنويسند، دردشان را هر جوری که می توانند فرياد بزنند، چون اين از همان دردهاييست که به قول هدايت مثل خوره روح آدم را ميخورد. بگذاريد بيرون بيايد، بگذاريد همه بدانند. بدانيد که تنها نيستيد، مثل من و شما بسيار است، ما همه در اين درد شريکيم.
    اين زجر نامه طولانی تر از اين هاست، اما برای حالا آن را با يک حرف به پايان ميبرم، روی صحبتم با شخص آقای خامنه ايست: تو که خودت را پدر همه ملت ميدانی، من دختر ايران زمين بودم، پسران تو به من تجاوز کردند. تقاص عصمت من را چه کسی خواهد پرداخت؟
    بهاره مقامی
    فروردين ۸۹- آلمان
    .
    http://news.gooya.com/politics/archives/2010/04/102943.php

    • اسير said

      بهاره عزيز رنج تو رنج همه ي ماست تو قهرمان سرافرازي اين مرز و بوم هستي و تو افتخار ما هستي همانطور كه نوشتي معلم هستي پس معلم صبر و استقامت و مقاومت در برابر همه ي سختي ها باش .

    • bahar said

      salam shaghayegh zajr name ra khandam v geristam vali azizam mikham nazaramo beto bagam
      yadet bashe
      aabe darya ba dahane sag najes nemishe h
      onha inkaro kardand ke toro khord konand v hala ke to bolandtar az ghabl faryad mikheshi in onha hastand ke jende and v khord shode and
      to chizi azat kam nashode ke hich ezafe ham shode v on menati ast ke be hame mardome iran dari
      agar hamsaye negahet nimikone az khejalateshe ke pish to v bozorgi to kam avarde jeloye to v rohe por tavane to chizi dare arze vojod kone
      pas to bekhand be kocheki ma ba bozorgi khodet

    • raha said

      salam azizam
      delam khast in matlabo brat benevisam
      tarif jende dar farhange loghat zani ast ke dar ezaye pool tane khodash ra dar ekhtiar digaran migozarad
      hala kari nadaram ke osolan dar har sharayeti in tarif sedg nemikone vali to cher be khodet in laghabo midi ?to dokhtare masom ke in vasleha behet nemichasbe
      age faghat masale bekarate bayad begam pas hame zanha jandeand !!!
      har ki ke parde nadare jande ast che farghi mikone ??? ???
      man nemifahmam

    • علی بخشی said

      سلام شقایق جان عزیز دلم چرا اینطور خودت را
      پریشان میکنی تو پاکتر وبیگناهتر از انی که بتوان بان شک کرد. در ناجوانمردی و جنایت تو چه گناهی وخطائی در خودت میبینی که اینطور خودت را غمگین میکنی ویا خودت را گناهکار
      تجسم میکنی ؟ عزیز دلم من پدر یک شقایق دیگری هستم که در هامبورگ زندگی میکند.
      و17 سال است که بطرفداری مادر زنا کارش مراازدیدار ومحبتش محروم کرده. وخودش را یک
      المانی میخواند واز هیچ توهینی وخوار کردن ایران وایرانیان فروگذاری نمیکند.وبشغل دلالی
      محبت مارش کمک وافتخار میکند. حالا شما خودت وجدانا قظاوت کن عملی که دزخیمان نامرد حیوان سرشت بسر شما روی اهداف مقدست اوردهاند درد اور وخجالت اوراست یاعملی که دخنترم درموردمن ودر مورد مئوفقیت شغل دلالی محبت مادرش انجام میدهد.؟
      دخترم شقایق جان اتفاقی که بسر شماه امده یک حماسه ویک جانبازی از قهرمان دخترمان
      یعنی شما میباشد.شما افتخار ایران زمین هستید. وقتی به هامبورگ امدی ماراهم سرافراز فرما. اگر مایل بودی ایمیل بزن که ادرس وتلفن برایت بنویسم

  2. ماجرای خانم (ترانه موسوی) said

    ماجرای جگرسوز و دیوانه کننده خانم (ترانه موسوی) را فراموش نکنید:
    .
    http://irangreenrevolution.wordpress.com/2010/02/25/%D8%AA%D8%AC%D8%A7%D9%88%D8%B2-%D8%A8%D9%87-%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%85%D9%88%D8%B3%D9%88%D9%8A%D8%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%8A-%D8%AA%D8%AC%D9%85%D8%B9-%D9%85%D8%B3/#comments

  3. reza said

    Be onvane yek mard az in hame palidi sharmsaram. Khaharam, shoma baraye azadegi bahai pardakhti ke kamtar kesi hazer be an ast! amma fardaye tarikh in keshvar vamdar az khodgozashtegi to va amsale tost.Reza, Perth Australia

  4. ناشناس said

    ba salam , man be onvane yek irani , mard ya zan khodam ra madyoone ranjha va mojahedate shoma midanam, be pakietan ghasam ke baad az khandane ranjname shoma ashkam sarazir shod, shahamatetan ra pas midaram va be azadegietan dorood miferestam.

  5. ناشناس said

    خانم مقامی:
    رژیمهای سرکوبگری مثل جمهوری اسلامی برای ایجاد جو ترور و ارعاب، سعی میکنند که از کسانی که به خود جرات اعتراض میدهند، مردگان متحرکی بسازند که درس عبرتی برای بقیه مردم جان به لب رسیده باشند. تجاوز هم بدترین و وحشیانه ترین نوع نقض حریم انسانی و کشتن روح انسان است. سرت را بالا بگیر و از چیزی خجالت نکش. اگر این وسط کسی باید خجالت بکشد این حرام لقمه های ولایت مدار هستند که باید خجالت بکشند، نه شما. شما قربانی هستید و نه مجرم. از فقر فرهنگی جامعه گفتید و به حق هم گفتید. اگر ما مردم این فقر فرهنگی را نداشتیم که طبعا وضع بهتری و روزگار خوشتری داشتیم. به هر حال تا آنجا که به شما برمیگردد شما اسباب افتخار این ملتید. این اتحاد کثیف اراذل و اوباش و روحانیت است که نه تنها اسباب ننگ ایران که داغ ننگی بر پیشانی انسانیت است.

  6. ناشناس said

    داستان…
    ——————–
    بدلیل توهین و شکنجه ی روانی حذف شد. بلوا

    • ناشناس said

      حیوان کثیف ولایتمدار!
      این داستان سکسی نیست. اصلا سکس نیست. تجاوز خشونت و وحشیگری است. تو به خواهر مادرت نگاه نکن مردم باشرف از تجاوز خوششون نمیاد. …
      —————
      با عرض پوزش جملات حاوی توهین حذف شد. عصبانیت شما را درک می کنم. اما اجازه دهید شبیه دشمنان نباشیم. بلوا

      • ناشناس said

        سما خودت از مادرت پرسیدی

      • ناشناس said

        خوب شما که جواب من را سانسور کردی اقلا میخواستی پست این موجود را هم حذف کنین. این پست، توهین به رنج یک قربانی تجاوز است که شکنجه روحی بحساب میاید.

    • ناشناس said

      omidvaram ke yek hamchin balayi sare khodet biad ta befahmi che khabareh, ashghal

    • امیرکبیری said

      آره دیگه، شما ها همتون با دیدن این صحنه ها لذت می برید و براتون اساساً با پورنو های اچ دی فرانسوی تفاوتی نداره.
      این شاء الله روزی خواهر و مادر خودتون در این فیلم ها نقش آفرینی کنن.

  7. نامرد said

    از طلا بودن پشیمان گشته ایم…مرحمت فرموده ما را مس کنید
    ممکنه منو برگدونید به همون جایی که ازش اومدم؟
    مگه زندگی حق نیست؟…من این حقو نمی خوام…

  8. ناشناس said

    لعنت و نفرین بر این رژیم کثیف جمهوری اسلامی

  9. ناشناس said

    کسی که گفته داستانی سکسی بوده احتمالا مادر یا خواهرشا …
    —————
    با عرض پوزش جملات حاوی توهین حذف شد. عصبانیت شما را درک می کنم. اما اجازه دهید شبیه دشمنان نباشیم. بلوا

    • ناشناس said

      اين ادبيات در شان يك جنبش سبزي نيست لطف كن اين ادبيات رو اصلاح كن

  10. ناشناس said

    عالی بود-دمت گرم

  11. علی said

    بهاره عزیز:
    قصه پر غصه ات را خواندم و از اینهمه رذالت شاگردان خمینی مشمئز شدم. بنظر میرسد که شما اهمیت زیادی میدهی که مردم چه میگویند. شما باید روی بهبود خودت تمرکز کنی. آیا میتوانید معاشرین خود را عوض کنید؟ ضمنا یادت باشه که شما نمیتونی و نباید ناامید بشی و تن به غم و غصه بدی. نا امیدی همون چیزی است که رژیم سرکوبگر آخوندی میخواهد. آنها میخواهند از شما اسکلت های متحرکی بسازد. یکی از تاکتیکهای اراذل خمینی برای شکنجه روحی قربانیان، انداختن تقصیر تجاوز به گردن خود قربانی تجاوز است. و ظاهرا خود شما هم این را باور کردی. متاسفانه فرهنگ مذهبی هم کمک موثری به آنها میکند. شما باید فرق بگذارید بین تجاوز و سکس. تجاوز اصلا سکس نیست، خشونت است. اینقدر نگو من جنده ام! نه، شما قربانی تجاوز هستی و مثل هر قربانی دیگری حق شکایت و تعقیب کیفری و مالا تنبیه و مجازات متجاوز برایت محفوظ است این اتفاقات در زمانی رخ داد که شما در زندان اینها بودید، پس اینها به عنوان زندانبان مسوولند، حتا اگر به قول آنها شما به میل خود با ۳۰ نفر هم بودید، باز اینها به عنوان زندانبان مسوولند و نمیتوانند از مسوولیت شانه خالی کرده و آن را گردن شما بیاندازند. ظاهرا تعجب کردید که یکی از آنها به شما گفته که «از این به بعد در آمدت بالا میرود». لازم نیست که من به شما بگم که این اسلامیها از خانوادهای بسیار سطح پایین و کثیفی آمده اند. عذر میخواهم از اینکه اینرا میگویم ولی بعضی از آنها شاهد تجاوز پدر و یا مردان همراهش به مادر و فرزندان دختر و پسر خانواده بوده اند. این مسائل برای اینها عادی است. گاها حتا خودشان قربانی تجاوز بوده اند تا درآمد پدرشان بالا رود . اینها واقعیات جامعه هستند و شما باید این چیز ها را از اینها بدانید تا کمتر دچار شک فرهنگی شوید. پوز خندشان هم از رذالت ذاتی خودشان است. این را یقین داشته باشید که شما نه تنها گناهی نکرده اید، بلکه اسباب افتخار هر ایرانی هستید. لطفا محکم و استوار باشید. تا دیروز به فرزندان ایران درس میدادید، لطفا، امروز به همه ملت ایران درس مقاومت بدهید.

  12. ناشناس said

    به شرف و شجاعت ونجابت شما بانوی ازاده ایرانی افتخار میکنم یادت باشه ازادی یه ملت بهای سنگینی داره

  13. صفی said

    معلوم نیست که این ناشناس (13:11) چرا داستان تجاوز براش «سکسی و جالبه». چه صحنه هایی را در بچگی از خواهر و مادرش یادشه؟ در چه حالتهایی مادر خواهرشو با گردن کلفتها دیده. چه خاطرات «خوشی»!!! خودش با گردن کلفتها داشته که ظاهرا این داستان، خاطرات «شیرین»!!! کودکیش را براش تداعی کرده.

    • ناشناس said

      سبز واقعي كسي يه كه عصباني نشه و اين جوري جواب نده بلكه با يك جواب منطقي طرف رو عصبي كنه!

      • صفی said

        خواهش میکنم شما جواب منطقی به این اراذل اسلامی بدین تا من هم یاد بگیرم.

  14. صفی said

    بلوای عزیز
    از اینکه اجازه دادی که از پستت برای بیان الام و دردهای یکی از قربانیان رژیم کثیف جمهوری اسلامی استفاده بشه تشکر میکنم. متوجه شدم که شما برخی از پست ها را سانسور کردید. بهتر نبود که پست ان مامور کثیف جمهوری اسلامی(ناشناس ۱۳:۱۱) را هم بر میداشتید که اینکار هم عادلانه تر بود و هم انسانی. شما که میبینید این پست شما در اینترنت همه را به سمت خود میکشند. اگر این خانم قربانی تجاوز برگشت و پست این موجود کثیف را خواند شما میتونی تصور کنی که چه حالی میشه؟ بخصوص که شما حتی امکان خالی کردن ناراحتی ش را هم، به اسم ادب، از وی گرفتید. من موافقم با نظر یکی از پستها، که پست این موجود مصداق شکنجه روانی است. شما که به ادب تا این حد علاقمندید، بهتر نبود که آنرا با ملاحظات انسانی همراه میکردید. اگر شما معتقدید که سایت شما نباید وسیله خالی کردن عصبانیت به هر قیمت باشد، قاعدتا باید شما ملاحظه ای دو چندان داشته باشید که سایت شما وسیله ای در داستان پلید ماموران شکنجه گر وزارت اطلاعات هم نباشد تا با آن از راه دور از قربانیان خود انتقام بگیرند و آنها را حتی پس از خلاصی از زندانهایشان مورد شکنجه قرار دهند.
    متشکرم

  15. صفی said

    بلوای عزیز
    از اینکه اجازه دادی که از پستت برای بیان الام و دردهای یکی از قربانیان رژیم کثیف جمهوری اسلامی استفاده بشه تشکر میکنم. متوجه شدم که شما برخی از پست ها را سانسور کردید. بهتر نبود که پست ان مامور کثیف جمهوری اسلامی(ناشناس ۱۳:۱۱) را هم بر میداشتید که اینکار هم عادلانه تر بود و هم انسانی. شما که میبینید این پست شما در اینترنت همه را به سمت خود میکشد. اگر این خانم قربانی تجاوز برگشت و پست این موجود کثیف را خواند شما میتونی تصور کنی که چه حالی میشه؟ بخصوص که شما حتی امکان خالی کردن ناراحتی اش را هم، به اسم ادب، از وی گرفتید. من موافقم با نظر یکی از پستها، که پست این موجود مصداق شکنجه روانی است. شما که به ادب تا این حد علاقمندید، بهتر نبود که آنرا با ملاحظات انسانی همراه میکردید. اگر شما معتقدید که سایت شما نباید وسیله خالی کردن عصبانیت به هر قیمت باشد، قاعدتا باید ملاحظه ای دو چندان داشته باشید که سایت شما وسیله ای در دستان پلید ماموران شکنجه گر وزارت اطلاعات هم نباشد تا با آن از راه دور از قربانیان خود انتقام بگیرند و آنها را حتی پس از خلاصی از زندانهایشان مورد شکنجه قرار دهند.
    متشکرم

    • balva said

      صفی عزیز،
      حرف سما منطقی و متین بود. به توصیه تان عمل کردم.

  16. صفی said

    بلوای عزیز
    از اینکه به پیشنهاد من ترتیب اثر دادید متشکرم. از این لحظه من هیچ مشکلی ندارم که شما، هر یک از کامنتهایی را که من در پاسخ به ناشناس (۱۳:۱۱) گذاشتم و شما با متن ان به هر دلیل موافق نیستید، بردارید. باز هم از لطفتان متشکرم.

  17. آموزش بازجوئی و شکنجه said

    آموزش بازجوئی و شکنجه
    .
    هنگامی که بازجویان و شکنجه گران در زندان های جمهوری اسلامی ، از زندانیان بازجوئی می کنند و یا آنها را شکنجه می دهند ، گاهی از این صحنه ها فیلمبرداری هم می کنند تا در آینده به کسانی که قرار است شکنجه گر یا بازجو شوند ، چگونگی شکنجه کردن و بازجوئی آموزش داده شود. یک روز یکی از ماموران وزارت اطلاعات که نتوانسته بود وجدانش را زیر پا بگذارد ، بخشی از این فیلم ها را به خارج از کشور می برد و این فیلم ها در شبکه اینترنت پخش می شوند ، اما هنگام بازگشت به ایران ، این ایرانی با وجدان شناسائی و دستگیر می شود. در لینک http://www.krsi.net/common/interogation.asp بخشی از این فیلم ها را می توان دید. در بخش دوم این این فیلم ها بازجوئی به نام (جواد آزاده- احتمالا نام مستعار) به همراه بازجوی دیگری به نام(آملی- احتمالا نام مستعار) با رکیک ترین و زشت ترین کلمات ، از همسر سعید امامی می خواهند که به زور به کارهای غیر اخلاقی و رفتن به اسرائیل اعتراف کند. این فیلم ها نه عکس های فتوشاپی هستند و نه فیلم های سینمائی ، بلکه کاملا حقیقی هستند. (قابل توجه هواداران حضرت ایه الله العظمی امام خامنه ای ولی امر مسلمین جهان) برابر اخبار و اطلاعات رسیده از درون زندان های رژیم، هم اکنون در راس بسیاری از بازجوئی ها ، شکنجه ها ، اخذ اعترافات دروغین و دادگاه های نمایشی ، فردی به نام ( زین العابدین تقوی فردود فرزند عباس) قرار دارد. ( زین العابدین تقوی فردود ) کیست؟ این ابر دژخیم و ابر شکنجه گر رژیم ، سال ها در تبریز مشغول بازجوئی ، شکنجه ، تیرباران کردن ، تیر خلاص زدن ، به دار آویختن ، اخذ اعترافات دروغین و هزاران جنایت بوده است . قصاب شمال غرب کشور( زین العابدین تقوی فردود ) را تنها با اسد الله لاجوردی معروف می توان برابر دانست. ( زین العابدین تقوی فردود ) هم اکنون در تهران به سر می برد و نشانی هائی که احتمالا در آن ها ساکن است عباتند از : (خیابان توحید – 66949110) — (شهرک فرهنگیان – 77050417 – کد پستی 1689977944) —
    (خیابان نبرد – 33052335 – کد پستی 1766947965) – (خیابان ولی عصر- 55368576 – کد پستی 1193747361)
    .
    فیلم بازجوئی از همسر سعید امامی در youtube
    .
    اگر در بخش Video سایت معروف http://www.youtube.com عبارت (سعید امامی) را با خط فارسی تایپ کرده و کلید Enter را فشار دهید به نتایج بیشتری دست خواهید یافت.
    .

  18. فهرست said

    فهرست:
    .
    http://enghelabe-eslami.com/tajavojz-be-hoghogh/Asami-shohadaye-sale-60.htm

  19. برگی از تاریخ said

    برگی از تاریخ:
    .
    http://www.bidaran.net/spip.php?article190
    .
    http://www.bidaran.net/spip.php?article196
    .
    http://www.bidaran.net/spip.php?article207
    .
    http://ashyan.blogspot.com

  20. نوه کوروش کبیر said

    بهاره عزیز:
    هر چند گفتنش راحت است اما، تو قربانی خشونت هستی، نباید شرمگین باشی. از دید من و امثال من تو یک قهرمان هستی.

  21. تکمله تلخ تجاوز(مسیح علی نژاد) said

    تکمله تلخ تجاوز(مسیح علی نژاد)
    .
    http://www.ettelaat.net/10-april/news.asp?id=46367&sort=Iran
    .
    http://www.rahesabz.net/story/13432

  22. خامنه ای! زجرنامه شقايق‌ را دیروز خواندی؟! said

    خامنه ای! زجرنامه شقايق‌ را دیروز خواندی؟!
    .
    من به شخصه تصور نمی کنم با بلایی که بر سر فرزندان ایران زمین آوردی، اولا بتوانی شب ها بخوابی و بعد شانس اینرا داشته باشی که در آرامش بمیری و سپس فرزندان تو شانس این را داشته باشند که دو متر جا برای چال کردن هیکل منحوست در خاک ایران بیابند!
    چنانچه فرزندانت چاله سگی هم برای دفن جسد متعفنت بیابند، من بتو اطمینان می دهم هستند کسانی که شبانه استخوان هایت را با گوشت گندیده آن از سوراخ بیرون بکشند و جلوی سگ های بیابان بیاندازند!
    اگر نخواندی شقایق، آموزگار غنچه های ایران چه نوشته بود من برایت بازگو می کنم! او از جمله نوشته بود؛ “آنها که تجاوز می کردند می خنديدند، سه نفر بودند. هر سه ريشو و کثيف، بد لهجه و بد دهن، به همه فاميلم فحش می دادند».
    حال تجسم کن که این سه تن، دختر ترا در دهلیزی لخت کرده اند، باد فحش و بدوبیراه را به او گرفته اند و این سه ریشوی کثیف همزمان هر کدام به سلیقه خود دختر ترا بزیر خود کشیده اند! چه حالی دارد؟ اگر انسان بودی می توانست شبیه به حال روحی پدر و برادر شقایق باشد، ولی از حیوان دوپائی چون تو بعید نیست که روزی خودت امثال این سه تن را به سراغ دخترت بفرستی!
    شقایق در ادامه نوشته بود؛ «همه زنها برايشان جنده بودند، زن که هيچ، به مرد ها هم رحم نمی کردند. انسان نبودند، در اثر کمبود و عقده، به جانوران منحرفی تبديل شده بودند که جز به کثافت کشيدن همه زيبائيها کاری بلد نبودند»
    ببین چه کردی آسیدعلی! برای من این سوال پیش می آید که تو این جانوران را از کجا آورده ای و آنها کجا دوره های تجاوز را دیده اند که چنین خبره و حیوانی عمل می کنند؟! نکند در خانواده خودت این دوره ها را دیده اند و نمی خواهی رو کنی؟
    شقایق ادامه د اده؛ «دندانهای جلويم شکست، شانه ام از جا در رفت، زنانگی ام ويران شد. می دانم که ديگر هيچ گاه قادر نخواهم بود مردی را دوست بدارم…»
    خامنه ای اگر بگویی کدام است آن خدای بی ناموسی که به تو گفته چنین اعمالی بر حق است و او را خوشحال می کند، من به سراغ او خواهم رفت. ظاهرا ترا باید خر فهم کرد چون تو مثل بچه آدم حرف سرت نمی شود!
    من به تو پیشنهاد می کنم که حتما زجرنامه شقایق را بخوانی من هر چه از آن بگویم کم گفته ام: «انگار مرده متحرکی بيش نيستم. اما می نويسم، می نويسم تا زنده بودنم را پس بگيرم. می نويسم معلم بودم ، جنده شدم، حالا هم نويسنده ام. می نويسم بهار بودم، با اينکه خزان شدم حالا زيباترم. جنده زيبايم، بی آبروی محله مان شدم، معلم بی کلاس شدم، مسخره خاص و عام شدم، محکوم به تنهايی شدم، آغشته به کثافت ظالم شدم، گيسو بريده و شکسته دست و خونين چهره مزدوران جمهوری اسلامی شدم، پس افتخار می کنم که جنده آزاديم.»!
    البته در این جنایت ها تو تنها نیستی. جانیانی همچون محمد علی جعفری، ته دار رادان، اسماعیل احمدی مقدم و آخوندهای گندیده ای همچون احمد جنتی و دیگر جانیان و مزدوران دستگاه ستم نیز با تو همدست هستند. اما بدان خامنه ای که تو باخته ای، تمام کارت هایت سوخته اند و زوزه های آخر را می کشی. تا کنون دو بار برای پادو دولت کودتا چکش زدی تا مجلس به خواست های او گردن نهد، اما هنوز لنگ بودجه سال 89 مثل لنگ دخترت زیر آن سه ریشو به هواست!
    اما آنجا که به همدستان جانیت که برخی را در بالا نام بردم مربوط می شود، ملت ایران از سُکر مذهب بیرون آمده و به خودشناسی و آگاهی دست یافته و بساط آن بی غیرتان و بی لیاقتان و خائنان به کشور و ملت را بزودی بر خواهد چید! اطمینان داشته باشید!
    .
    http://canalfive.wordpress.com

  23. وبلاگ جهان زن said

    وبلاگ جهان زن
    .
    http://jahanezan.wordpress.com

  24. وبلاگ(بهاره مقامی) توسط ارتش سایبری سپاه هک شد! said

    وبلاگ(بهاره مقامی) توسط ارتش سایبری سپاه هک شد!
    .
    جهان زن : امروز وبلاگ (بهاره مقامی) شقایق پرپر شده ایران که در زندان های جمهوری اسلامی مورد تجاوز قرار گرفت توسط ارتش سایبری سپاه هک شد و این سربازان گمنام امام زمان که در زندان هایشان وظیفه سیاسی ـ عبادی تجاوز جنسی را انجام می دهند، در این وبلاگ نوشته اند “خامنه ای کوثر است – دشمن او عبتر(ابتر) است”. خشم این سربازان خامنه ای از این وبلاگ آن بود که علاوه بر آن که (بهاره مقامی) فریاد درد خود را به دیگران می رساند بلکه دردنامه های چندین تن دیگر از فرزندان مردم که در زندان های اسلامی مورد تجاوز قرار گرفته بودند را نیز منتشر کرده بود. از روز گذشته مزدوران سپاه شروع کرده بودند به یادداشت نویسی های فحش گونه . آنها که در کارنامه شان تجاوز جنسی و کشتن جوانان مردم در کهریزک، و یا تجاوز جنسی و سوزاندن (ترانه موسوی) و دیگر جنایات به وفور یافت می شود، حالا تحمل انتشار این جنایات را ندارند!
    آنچه خشم سربازان گمنام امام زمان و تجاوزگران جنسی ولایت را به برانگیخت نوشته های زیرین بود:

    “بهاره مقامی”، شقايق پرپر شده ی ایران از تجاوز جنسی در زندان سخن می گوید

    غم نامه ی هم بندم لیلاـ دردنامه دیگری از قربانیان تجاوز جنسی حامیان ولایت

    با برادرانم چه كرده اند؟

    دختر كوچولوی بابا دیگر نمی خندد
    .
    http://jahanezan.wordpress.com/2010/04/28/tanin-200/#respond

  25. نامه یک مادر خطاب به خانم (بهاره مقامی) said

    نامه یک مادر خطاب به خانم (بهاره مقامی)
    .
    بهاره نازنینم ، جنگ جوی کوچکم ، درد نامه‌ات را که خواندم ، اشک ریختم ، فریاد زدم ، لعنت کردم ، نفرین کردم و از خود پرسیدم که چه باید کرد؟ من نیز دختری دارم که هم نام و هم سن تو است. دختری که در یک کشور بیگانه آزاد ، تصمیم می‌گیرد به چه کسی‌ رأی دهد ، رأی او دزدیده نمی شود و به خاطر ایده هایش به زندان نمی‌‌افتد ، به او تجاوز نمی شود و جوانیش به سرقت نمی رود. می دانم آموزگار کوچکم تو به چه دلیل زندانی شدی ، مورد اهانت قرار گرفتی‌ و روح و جسمت به تجاوز کشیده شد . دل قوی دار که بهار در راه است. آنها می خواهند که تو را ضعیف ببینند. آن که باید شرمنده باشد ، نتواند به چشم مادر ، پدر ، برادر و نسل‌های آینده بنگرد ، آنان هستند ، نه تو گل کوچکم . توئی که به خاطر آزادی مام وطن شکنجه شدی . شکنجه راه‌های بسیار دارد و یک از آنها همین است . به آن به عنوان یک وسیله نگاه کن که تو را از پای بیندازد . نگذار که آنها موفق شوند ، نگذار تو را خرد و ناتوان ببینند . تو آموزگاری و اینک رسالت دیگری داری . به آنان که توان نوشتن ندارند ، بیاموز که باید بپا خیزند ، چشمهایشان را با افتخار به دیگران بدوزند و بگویند ما برای شما شکنجه شدیم ، اما از پای نیفتادیم . روزی یاوری خواهی‌ یافت که با مردانگیش تمامی‌ دردهایت را التیام بخشد ، تو را مانند خداوند عشق بپرستد و بر دیده هایت بوسه زند و بر دستانت بوسه زند ، همان گونه که من از راه دور به آن بوسه میزنم . با افتخار به تو، دختر پر غرور ایرانیم . (آزیتا سیدی)
    .
    http://jahanezan.wordpress.com/2010/04/30/tanin-208/#more-1516

  26. کشف اولین غلط املایی قرآن توسط شاگردان مصباح یزدی!(انوشه) said

    کشف اولین غلط املایی قرآن توسط شاگردان مصباح یزدی!(انوشه)
    .
    چند روز پیش وقتی با خبر از هک شدن وبلاگ بهاره مقامی یکی از قربانیان تجاوزات جنسی در زندان های جمهوری اسلامی شدم چند روزی بود سعی در نوشتنش داشتم اما میسر نشد. انگار این روزها شاگردان مصباح گوی سبقت را از همگان ربوده اند.
    اگر به پیام سربازان گمنام امام زمانی مصباح نگاهی بیاندازید خبر از واقعه ای بزرگ می دهد ، آری اولین غلط املایی قرآن کشف شده است!
    ما تا به حال (ابتر) را اینگونه می نگاشتیم ، حال با خبر از نادانی خود شدم که (عبتر) این است نه (ابتر) !
    وای بر ابتر نگاران ! و این نشانه ایست از نشانه های همت مضاعف ، کار مضاعف! پس تعقل کنید و از گمراهی به در آیید و همانا ما مو را از ماست می کشیم.
    .
    http://anoosheh.wordpress.com/2010/05/02/%DA%A9%D8%B4%D9%81-%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%D8%BA%D9%84%D8%B7-%D8%A7%D9%85%D9%84%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%82%D8%B1%D8%A2%D9%86-%D8%AA%D9%88%D8%B3%D8%B7-%D8%B4%D8%A7%DA%AF%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D9%86/#comment-353

  27. برای معلم کودکان(بهاره مقامی) نوشته : ک. معمار said

    برای معلم کودکان(بهاره مقامی) نوشته : ک. معمار
    .
    • بگو بهاره ازخودت، از مدرسه، از کودکان کلاس اول، فردا روز معلم است. روز تو و همکاران زندانی و دربند تو، فردا در سرتاسر میهن، مدارس با دانش آموزان به استقبال روز معلم میروند. این ارتش عظیم آگاهی فریاد بر می آورند برای معلمین خود که چون شمع میسوزند وآگاهی و روشنائی را بر جانشان می نهند. بهاره، فردا کودکان تو، تو را به یاد می آورند و از تو می گویند …
    این نوشته را تقدیم می کنم به «گت دا» (عالیه اقدام دوست) معلم رنج و آگاهی، او امروز در محبس کوراندیشان در آستان شصت سالگی قرار دارد. هیچ نیروئی نمی تواند امید را ازما بگیرد وقتی عالیه ها استعداد نهفته خود را در تقابل با استبداد با زندگیشان و مقاومت، درس وفاداری را به ما می آموزند. ما هم تلاشمان این است شاگردان درست کاری باشیم.
    من پری کوچک غمگینی را
    می شناسم که در اقیانوسی مسکن دارد
    و دلش را در یک نی لبک چوبین
    می نوازد، آرام، آرام
    پری کوچک غمگینی
    که شب از یک بوسه می میرد
    و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهدآمد.
    » فروغ فرخزاد»
    فردا روز تو است. دوازده اردیبهشت، روز معلم، بهاره عزیزم، دخترم. کودکان را درس عشق و وفاداری می آموختی، درس دوست داشتن ــ کینه نورزیدن، برایشان از فردائی سخن می گفتی که خواهند ساخت.
    هر کدامشان از تو، تکه ای را با خود به خانه می بردند. خنده هایت را، نگرانیت را، دوست داشتنت را، ملاحت نگاه تو را وقتی که پرسش از تو داشتند.
    بهاره، عزیزترینم، مانند تو من دو دختر دارم. هر دو در کودکی طعم زندان را چشیده اند.
    امروز تو را بر چشمانم می نشانم. سالیان سال است که عموی بسیاری گشته ام. درد به سینه می ریزم. چرا که سینه پدرانشان را با سرب پر نموده اند.
    ما سپری خواهیم کرد این دوران سربی را، روزی به در خانه ما هم همای صلح، آزادی و سعادت آشیان خواهد گزید. تا آن روز عزیزترینم، دردهای بیشماری در ما لانه خواهد کرد.
    می دانم، درد تو را کوه پاسخ نخواهد داد. اما مانند کوه استوار باش و سربلند، تو امروز دختر میهن گشتی. در فرهنگ آنانی که فکر تسخیر تو را در سر داشتند، چه پنداشتند؟ حیاتشان این گونه است. آنان سی سال به همه ما تجاوز کرده کرده اند. در جمهوری اسلامی تجاوز فقط فیزیکی و جنسی نیست. آنان به تمام اعتقادات ما و باورهای ما تجاوزکرده و می کنند.
    تمام تلاششان این است که از مغز معیوب خود باورهایشان را به ما بقبولانند. آری آنان روزمره به این مردم نجیب تجاوز می کنند. با همه امیال و آرزوهای این مردم آنان بازی می کنند. مردم و ایمان مردم را به سخره گرفته اند و ائینی بر بستر دروغ و تزویر و ریا بنا نهاده اند.
    تو و امثال تو را از خیابان می ربایند. راستی خیابان!
    چرا ما برای اعتراض به خیابان می آئیم؟ عزیز من، ما جائی نداریم تا اعتراضمان را عنوان کنیم. همه درب ها را به رویمان بسته اند. جز در خیابان، به کجا برویم حرف های خود را بزنیم؟ صدای ما جز در خیابان در کجا شنیده می شود؟ آری ما به خیابان می آئیم، با هم آشنا می شویم، با هم هم صدا میشویم، دست به دست هم می دهیم، هم زنجیر هم می شویم. دوست، یاور و رفیق می گردیم آنوقت آنان به ما یورش می آورند. می ربایند، دستبند، چشم بند، سلول، تنهائی، توهین، شکنجه و تجاوز. این پاسخ ، عاقبت پرسش ما است. تو آمدی در خیابان که بگوئی به شاگردانت دروغ را آموزش نخواهی داد. فریب شان نخواهی داد، به آنان خواهی گفت ایرانی دیگر در راه است. صدای دیگری هم برای شنیدن است. آن صدا را تو از درون زیبایت بر آوردی و امروز آن صدا در ما تولد یافته است. برای ماندگاری آن صدا، صداهای بسیاری از همرزمانت به خاموشی گرائید. در گلوگاه دختران و پسران جوانی که با هم عاشق بودند تا بهم عاشق شوند و اینک با درد و حرمان مان در میدان آنان هستیم. برای هر یک از ما دستوری جداگانه دارند. ما تن به اهداف آنان نخواهیم داد. امروز افشا و آگاهی از هر گوشه از جنایات این رژیم بستری از همپیوندی و اتحاد شده است. ما باید از هر راهی چهره این نظام خود باخته را افشا کنیم. آگاهی امروز به نیروی در تغییر تبدیل شده است. خانه به خانه، کوچه به کوچه، سلاح ما امروز افشا و آگاهی است. سخن بگو بهاره، دانستن از تو از رنج هموار شده بر تو ما را بهم پیوند می دهد. ما به زبان مشترک نیازمندیم، باید از هم بدانیم. بدون اتحاد با هم نخواهیم توانست به مصاف آنان برویم. ما برای به زانو در آوردن آنان، نیازمند نزدیک شدن به هم و دور شدن از آنان هستیم. امروز آنها به گله ای شبیه شده اند که فقط خودشان می فهمند چه می گویند و چه می کنند. کاملا با ما بیگانه گشته اند. امروز در سرتاسر میهن وجدان آگاه و بیداری از این رژیم حمایت نمی کند. هجرتی ناخواسته به تو تحمیل شده است. فرقی نمی کند تو در کجای این بلاد شب را روز می کنی، هر کجا هستی آنجا یک ایران کوچک است.
    مردم ما در سرتاسر دنیا صدایشان شنیده می شود و قلبی برای دوست داشتن و عشق ورزیدن در سینه دارند. زندگی در میان مردم، گفتگو با آنان، از تو و رنج تو دانستن، مرهمی بر زخمهایت است. بگو بهاره، ازخودت، از مدرسه، از کودکان کلاس اول، فردا روز معلم است. روز تو و همکاران زندانی و دربند تو فردا در سرتاسر میهن مدارس با دانش آموزان به استقبال روز معلم می روند. این ارتش عظیم آگاهی فریاد بر می آورند برای معلمین خود که چون شمع می سوزند وآگاهی و روشنائی را بر جانشان می نهند. بهاره، فردا کودکان تو، تو را به یاد می آورند و از تو می گویند. آنها هیچ وقت فراموشت نخواهند کرد. از تو و مهربانی هایت، آنها قصه ها می سازند و در درون خود با تو دنیایشان را تصویر می کنند.
    گل رنج میهن، بهاره، روز معلم را به تو تبریک می گویم.

    *» گت دا» به لهجه شمالی خواهر بزرگ را می گویند.
    .
    http://www.akhbar-rooz.com/article.jsp?essayId=28965

  28. شناسائی (حسین طائب) سردسته متجاوزان – (بهاره مقامی) said

    شناسائی (حسین طائب) سردسته متجاوزان – (بهاره مقامی)
    .
    در بلندای اندیشه و در اندیشه ای بلند بود که حافظ گفت آن یار کز او گشت سر دار بلند… جرمش این بود که اسرار هویدا می کرد. حال پس از گذشت صدها سال از این اوج به چونان حضیضی رسیده ایم که رئیس دولتمان – که باید دولتمرد باشد – مخالفین را بزغاله می خواند و گویندگان اسرار را نه تنها بر سر دار سربلند نمی کند، که در کنج سردابه ها و دخمه های ننگین حرص و هوس به داغی می آلاید که دیگر سری برای بلند کردن باقی نمی ماند. سر می ماند، اما جان گویی که از درون جسم رخت بر بسته است. حالا برای سر بلند کردن عبور از دیوار های سترگ فرهنگی پوسیده و متعصب لازم است. از همه سوی پیام های هم وطنانم را می شنوم که می گویند بهاره سر بلند کن، آری، از بیرون گود گفتنش آسان است… همین پیام های روح بخش بود اما که مرا به زندگی باز گرداند، زندگی قبلیم نه، یک زندگی جدید، با یک هدف جدید و برای فردایی جدید. نه تکرار وهم آلود قرن ها تبعیض و استبداد و سرکوب. جان اما دیگر برایم آنقدرها عزیز نیست، می دانم آنقدر فریادم تکثیر شده است که خاموشی نمی پذیرد. در ماه هایی که گذشت بارها آرزوی مرگ کردم، جانم را هم اگر بگیرند به آرزویم رسانده اند، پس می گویم، می گویم چرا که من دیگر شکست ناپذیرم، تبدیل به صدایی شده ام که از هزاران حنجره فریاد می شود، هم میهنم، پروازم را به خاطر بسپار. از حسین می نویسم.
    دقت کرده اید که در فیلمها و سریال های جمهوری اسلامی نام شخصیت جنایتکار و قاچاقچی فیلم همیشه کامبیز است، یا کورش یا جمشید؟‌ و در مقابل شخصیت مثبت و نجات دهنده همیشه حسین است یا علی یا محمد، ترجیحاً ملقب به حاجی و سید؟ در سرگذشت من اما نقش ها جابجا شده بود، حسین قصه غصه من، مرا به گور عشق و امید هدایت کرد. گویی دری از درهای جهنم باز شده بود و موجودی که انگار تجسم هر آنچه زشت و کریه است و منفور پا به جهان گذاشته بود. کوهی از نفرت و توحش که در لباس مردی روحانی به نماز ایستاده بود و دقایقی پس از پایان نماز در بستر خونین دختری هراسان به تجاوز نشسته… نامش را نمی دانستم، عکسش را که در اینترنت دیدم او را شناختم، کابوس شبان و روزهایم را، صورت پوشیده از ریشش را و نفرین ابدی چشم های هرزه اش را، عبای متعفن و خیس از عرق تابستانش را، (حسین طائب) را.
    گفت دانشجوی کجایی؟‌ گفتم دانشجوی دانشگاه تربیت معلم بوده ام، حالا هم درسم تمام شده و کار می کنم، معلمم. گفت به دستور کی به خیابان آمدی؟‌ لیدرت کی بوده؟‌ گفتم هیچ کس، لیدر نداشتم. پاسخ دست سنگینش بود که پشت سرم فرود آمد، صورتم خورد به میز مقابل و صدای دندانهایم را شنیدم که ریخت توی دهنم. خودش ماها را انتخاب کرده بود، من و هشت دختر دیگر را، از میان گروه ۳۰-۴۰ نفری بازداشت شدگان. نمی دانم بر چه اساسی انتخاب می کرد، هیچ کدام از ما فعال سیاسی نبودیم. ما را جدا کرد و برد به یک بند. گویا در زندان خیابان سئول در قرارگاه ثارالله بودیم، این را از روی شرح حال های دیگرانی که آنجا بوده اند می گویم، چون همه ما را وقتی گرفتند چشم بند زدند و با ماشین های سیاه رنگی بردند. همین را می دانم که در زیر زمین بودیم. بعد از حدود یک شبانه روز سرگردانی و بی خبری به بندمان آمد. آمد و یکی از ما را که دختر زیبا و مهربانی به اسم مهسا بود همراه برد. تا به حال شده پرنده کوچکی را در دست بگیرید و ببینید که قلبش چقدر تند می زند؟ ‌قلب مهسا همان طور می طپید. فکر کردیم شاید می خواهند آزادش کنند یا شاید خانواده اش آمده اند دنبالش، شاید وثیقه بگذارند و ببرندش. هیچ کس نمی دانست که چه سرنوشتی در انتظار است. یکی از دختران همبند که شوخ طبع و سر خوش بود سعی می کرد که جوک بگوید و بقیه را بخنداند و حال و هوا را کمی عوض کند. همه اما از بی خبری و انتظار در عذاب بودند. ناگهان صدای ضجه جگرخراش مهسا بلند شد. صدای فریاد او آنقدر جانسوز بود که همه ما را در جا میخکوب کرد. همه در سکوت و بهت و ناباوری به هم خیره شدند. رعب و وحشت بر تن همه مان سایه انداخته بود، دیگر کسی جوک نگفت، دیگر کسی نخندید، مهسا را دیگر ندیدم…
    یادآوری این صحنه ها هنوز هم برای من سهمگین است، هنوز هم نگاه آخر او را به خاطر دارم، هنوز هم صدایش در گوشم می پیچد، با این حال در نهایت نا امیدی می نویسم مهسا جان، اگر هستی و این را می خوانی از خودت پیغامی بده. بگو که هستی، بگو که زنده ای.
    حسین پس از اینکه بازجویی!! را تمام کرد مرا به دست دو زندانبان بی صبری که دم در مراقب بودند سپرد تا آنها هم به من تفهیم اتهام کنند و محاکمه و حکم، همه را یک جا برگزار کرده باشند. چه بودم برایشان؟‌ غنیمت جنگی؟! اما کدام جنگ؟‌ واجب القتل؟‌! اما به کدامین جرم؟‌ مفسد فی الارض؟! برای معلمی؟‌ خس و خاشاک؟!‌ آری، من خسی بودم در چشم تنگ نظر و متعصب و ذهن متوحش و هرزه آنان…
    **********
    دست در دست هم دهیم به مهر
    میهن خویش را کنیم آباد
    یار و غمخوار یکدگر باشیم
    تا بمانیم خرم و آزاد
    شعری ساده و کودکانه، که شاید باید بیشتر بخوانیمش.
    یک سال پیش در چنین روزی وارد کلاس درس که شدم بوی گل به استقبالم آمد. نوگلان کوچکم را دیدم که هر یک شاخه گلی در دست داشتند و لبخندی به لب. در یک لحظه عالمی را سِیر کردم، آینده این ۳۲ غنچه زیبا را دیدم که هر کدام برای خودشان دختر خانمی شده اند و شاهدی یا مادری یا مدیری. در همه وجودم لبخند شکفت و شادی غنچه کرد. این دومین سالی بود که روز معلم را به عنوان یک معلم تجربه می کردم، و امسال سومین سال است…امسال اما کلاسم خالیست، از لبخند و غنچه و شکوفه خبری نیست. از خوابی شیرین برخاسته ام انگار، گلستان ایرانم را می بینم که از سیاهی، به لجنزاری مانند است، ابرهای تباهی را می بینم که جلوی نور مهرآمیز خورشید ایرانم را گرفته اند و به شهود و ادراک و آزادی اجازه عرض اندام نمی دهند … آری این دیار سخت به آموزگاران نیازمند است، چرا که در نور معرفت است که لجنزار رنگ می بازد و بهار شکوفه می کند.
    بهاره مقامی – ۱۲ اردیبهشت ۱۳۸۹
    .
    http://www.akhbar-rooz.com/news.jsp?essayId=29023

  29. سخنان جانسوز خانم ( بهاره مقامی ) از شکنجه و تجاوز در زندان said

    سخنان جانسوز خانم ( بهاره مقامی ) از شکنجه و تجاوز در زندان
    ( قابل توجه هواداران حضرت ایة الله العظمی امام خامنه ای ولی امر مسلمین جهان !!!)
    .
    بخش یک

  30. ناشناس said

    خواهر عزیز من تو جنده نیستی. جنده من و امثال من هستیم که این درد را دیدیم و فریاد نزدیم. فریاد زدیم و جان ندادیم. تو قهرمانی.

RSS feed for comments on this post · TrackBack URI

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: