استاده‌ام چو شمع، مترسان ز آتشم!

برادران خواهران صاحب ارزش، این مطلب طنز است جنبه داشته باشید!
واقعا که اگر روحانیت و علمای بزرگ، آنگونه که خود دوست دارند خود را بخوانند «بیضه‌های اسلام»، نبودند ما چه می‌کردیم؟! برای یک لحظه تصور کنید اگر این رهبر فهیم و عالی‌قدر را نداشتیم الان مانند اجداد خرافه‌پرستمان آتش روشن می‌کردیم از روی آتش می‌پریدیم، شاد بودیم، دختران و پسران دست یک‌دیگر را می‌گرفتند با هم می‌رقصیدند و آمدن بهار و پایان زمستان را جشن می‌گرفتند! خون دختران رز را به شیشه می‌کردیم و سر می‌کشیدم و چون آن پیرخرافتی و دائم‌الخمرمان حافظ فریاد می‌زدیم:

چرخ بر هم زنم ار جز به مرادم گردد!
من نه آنم که زبونی کشم از چرخ و فلک.

اکنون به یمن این آقا و رهبر و این علمای گردن کلفت همه سر در آخور فروبرده‌ایم و بر سر روی خود می‌زنیم و ناله و زاری می‌کنیم و آرزوی‌مان شده است مردن و شهید شدن. هر روز روزه می‌گیریم و نی‌قلیان شدیم از بس قرآن به سر گرفیتم و «اعوذ بک یارب» گفتیم!
اصلا انسان از بهشت به زمین رانده شده است و در زمین فقط باید زجر بکشد، خدا اصولا با انسان سر عناد دارد چون به حرف او گوش نداد و رفت گندم خورد و حالا چشمش کور باید در این دنیا زجر و بدبختی بکشد! هر وقت هم ببیند که دارد به انسان خوش می‌گذرد یک پیامبر می‌آورد تا حال آدم را بگیرد و آخری را که فرستاد آنچنان حالگیری بزرگی بود که گفته دیگه تا دنیا دنیاست این یکی حال واسه کسی نمی‌ذاره!
خلاصه اگر این رهبر فرزانه‌ی معرر نبود ما الان در این دنیای دون شادی می‌کردیم و خوش بودیم و آن دنیا به جهنم می‌رفتیم حالا به یمن وجود این علمای نورانی این دنیا عذاب می‌کشیم و زجر می‌کشیم به‌جایش آن دنیا تا دلت بخواهد حوری بغل می‌کنیم و از روی جوی و سبزه می‌پریم و برای جهنمی‌ها شیشکی در می‌‌کنیم!
خب پس جهنمی‌های عزیز! امشب را از دست ندهید! حواستان باشد اگر امشب به خیابان نروید و آتش به‌پا نکنید و از روی آتش نپرید به عذاب ابدی دچار می‌شوید و آن دنیا به بهشت می‌بردندتان و در فضایی دلگیر باید تا عمر دارید کنار جوی بچرید و حوری یک‌بار مصرف بی‌احساس تصاحب کنید و کنار آقا بنشیند قلیان بکشید و صدای آروغ زدن آن یکی که هاله‌ی نور دور سرشه بشنوید! آخه اینم شد کار!؟ پس بیاید همراه ما جهنمی‌ها از روی آتش بپرید و نگران نباشید که به قول حافظ جهنمی خودمان:

پدرم روضه‌ی رضوان به دو گندم بفروخت،
ناخلف باشم اگر من به جوی نفروشم!

هم‌پای آن پیر جهنمی دیگرمان شاملو دختر و پسر دست هم را بگیرد و بخوانید:

آتیش! آتیش! – چه خوبه!
حالام تنگ غروبه
چیزی به شب نمونده
به سوز تب نمونده،
به جستن و واجستن
تو حوض نقره جستن

الان غلاما وایسادن که مشعلا رو وردارن
بزنن به جون شب، ظلمتو داغونش کنن
عمو زنجیر بافو پالون بزنن وارد میدونش کنن
به جائی که شنگولش کنن
سکه یه پولش کنن:
دست همو بچسبن
دور یاور برقصن
«حمومک مورچه داره، بشین و پاشو» در بیارن
«قفل و صندوقچه داره، بشین و پاشو» در بیارن

در بالاترین

ارسال به: Balatarin::Donbaleh::100C::oyax::Mohandes::Del.icio.us::Friendfeed::Twitthis::Facebook::Addthis to other::Subscribe to Comments Feed::Subscribe to Feed

Advertisements

3 دیدگاه »

  1. نوه کوروش کبیر said

    من دوست دارم برم جهنم، چون هر چی پیر مرد و پیر زنِ میره بهشت، جوون ها هم میرند جهنم. میگن حال جهنم بیشتره.

  2. نوه کوروش کبیر said

    بلوا جان، بار اول اتفاقی به وبلاگت سر زدم، اما آگاهانه از خواننده های وبلاگت شدم. حرف حق را خیلی خوب مینویسی. موفق باشی و سلامت.
    ضمنا سال نو هم مبارک

    • balva said

      سپاس بر تو دوست خوب. نوروز بر تو و نزدیکانت هم مبارگ باد.

RSS feed for comments on this post · TrackBack URI

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: