میلاد بامداد، شاعر آزادی

نمی‌توانم زیبا نباشم…

نمی‌توانم زیبا نباشم
عشوه‌یی نباشم در تجلی جاودانه.

چنان زیبایم من
که گذرگاه‌ام را بهاری نابه‌خویش آذین می‌کند:

در جهان ِ پیرامن‌ام

هرگز

خون

عُریانی‌ جان نیست

و کبک را

هراس‌ناکی‌ سُرب

از خرام

باز

نمی‌دارد.

چنان زیبایم من

که الله‌اکبر

وصفی‌ست ناگزیر

که از من می‌کنی.

زهری بی‌پادزهرم در معرض ِ تو.

جهان اگر زیباست
مجیز ِ حضور ِ مرا می‌گوید. ــ

ابلهامردا
عدوی تو نیستم من
انکار ِ تواَم.

۱۳۶۲


احمد شاملو، مدایح بی‌صله، م.آ. ۸۶۹

هر جمع و گروه مردم و ملت و نحله و مذهب و آیینی… انسان‌های شاخص و بارزی دارند که به آن‌ها سرفرازند ما، کافرانِ انسان‌کیش، به شاعر بزرگ‌مان احمد شاملو مفتخریم. شاعری که از «آزادی» زیباترین سرودها را ساز کرد تا سکوت را در تاریک‌ترین شب‌ها به فریادی روشن بدل کند. شاعری که هرگز بر هیچ ستمکاری سرفرود نیاورد و مدایح‌اش از آنجا که در مدح آزادی و مردم آزادی‌خواه بود هرگز صله‌ای در پی‌نداشت.
نادرند انسانی‌های چون احمد شاملو که گوهری گران بها دارند اما در پای خوکان نمی‌ریزند و به رایگان به مردم می‌بخشند و جان خود را نیز پیوست می‌کنند.
شاملو می‌توانست اگر می‌خواست با یک «آری» بر تمام «نه»ها غلبه کند و در مکنت و شهرت روزگار بگذراند و چند سالی و شاید دهه‌ای بیشتر زندگی کند اما او قاطع و مصمم «نه» گفت و زخم هزار خنجر را تاب آورد.
شاملو با پشت‌کاری افسانه‌ای قلم می‌زد، شعر می‌سرود، ترجمه می‌کرد، فرهنگ گوچه می‌نوشت، روزنامه‌نگاری می‌کرد و زندان می‌رفت، منزوی می‌شد و با تمام این‌ها زندگی می‌کرد و عشق می‌ورزید. به تنهایی چندین نفر بود و بار عقب‌نگه‌داشته‌شدگی ملتی را به دوش می‌کشید. او ساحت‌های مختلف داشت و آثار به جا مانده از او پهنه‌ی وسیع و حیرت‌انگیزی را پوشش می‌دهد و او همه‌ی این‌ها هست اما بیش و پیش از هر چیزی «شاعر بزرگ آزادی» است.
«نیما» شعر را از قالب‌های خشک اوزان عروضی نجات داد. او طول وزن‌ها را به ضرورت موضوع بلند و کوتاه می‌کرد یا حتا وزن عوض می‌کرد و قافیه را به ضرورت معنا و ایجاد هارمونی هر جا که لازم بود به کار می‌برد. اما شاملو گامی فراتر نهاد و شعر را حتا از اوزان نیمایی نیز رها کرد و شعریی آزاد از وزن آفرید که فقط شعر بود، شعری ناب برای انسان فردا، انسانی ناب و رها از قیدها و بندها و بیگانه‌کنندگان…
در نیم قرن گذشته کمتر متن ادبی را می‌توان یافت که از «آزادی» بگوید و نشانی از شاملو بر پیشانی نداشته باشد. برای همین است که در جمهوری اسلامی یکی از نام‌های میشه ممنوع نام احمد شاملو بوده است. حتا وقتی می‌خواهند به او توهین هم کنند با گوشه و کنایه صحبت می‌کنند و از بردن نامش پرهیز می‌کند. نام شاملو که می‌آید انگار نام عزائیل را شنیده‌اند و البته حق دارند. هر چقدر دشمن شاملو باشند باید به آن‌ها حق داد زیرا شاملو انکار آنان بود. وجودش به تمامی نفی جهل بود. برای لحظه‌ی بر پای اینان سر فرود نیاورد…

با تلخصِ سرخ بامداد به پایان بردم
لحظه لحظه‌ی تلخ انتظار خویش. (احمد شاملو، با تلخص خونین بامداد، م.آ. ۱۰۴۵)

ارسال به: Balatarin::Donbaleh::100C::oyax::Mohandes::Del.icio.us::Friendfeed::Twitthis::Facebook::Addthis to other::Subscribe to Comments Feed::Subscribe to Feed

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: