روزنگار سبز (وب‌لاگ امروز) صد سال پیش!

تاریخ بیداری ایرانیان

تاریخ بیداری ایرانیان

میرزا محمد پسر علی معروف به ناظم الاسلام کرمانی ( ۱۲۸۰ ق.ه – ۱۳۳۷ ق.ه) در کرمان به دنیا آمد و همان‌جا فوت کرد اما در بیست هشت سالگی مدتی در تهران بود. نام او در تاریخ مانده است چون عادت پسندیده‌ای داشت و مرتب و روزانه در مورد حوادث روز می‌نوشت درست چیزی شبیه وب‌لاگ‌های امروز خودمان. او گفته‌ها و شنیده‌های‌اش را می‌نوشت و اعلامیه‌ها و تلگراف‌ها و سایر اسناد را ثبت می‌کرد که سرانجام به صورت کتابی تحت نام تاریخ بیداری ایرانیان منتشر شد. در سال ۱۳۴۶ به اهتمام علی‌اکبر سعیدی سیرجانی این کتاب منتشر شد و چاپ چهارم آن در ۱۳۶۲ توسط انتشارات آگاه و نوین انتشار یافت.
حدود صد سال پیش در چنین روزهایی (سه‌شنبه ۲۳ جمادی الاولی ۱۳۲۶ هَ . ق . مطابق با دوم تیر ۱۲۸۷ خورشیدی) محمدعلی شاه قاجار مجلس را به توپ بست و مشروطه‌خواهان را دستگیر و تنی چند را به قتل رساند. خواندن روزنگار ناظم الاسلام در روزهای قبل و بعد بسیار جالب است و می‌تواند پیام امیدی باشد برای کسانی که امروز در ادامه‌ی همان راه برای برقراری آزادی و تعیین حق سرنوشت مبارزه می‌کنند. نوشته‌های ناظم‌الاسلام بیشتر از کتاب‌های تاریخی می‌تواند مفید باشد چون روایت‌های انسانی در همان روزگار است و ترس‌ها و نگرانی‌های‌اش در نوشته‌ها منعکس است و می‌تواند آیینه‌ی بسیار خوبی باشد برای ما تا ناامید نشویم و از گذشته پند بگیریم و به فتح فردا بیاندیشیم. مطالبی که در ادامه می‌آید از چلد دوم کتاب تاریخ بیداری ایرانیان، چاپ چهارم، انتشارات آگاه انتخاب شده است. افزودنی‌های خود را با خط کج داخل پرانتز مشخص کرده‌ام. افزودنی‌های سیرجانی در کتاب میان دو کروشه آمده است.
روز سه‌شنبه ۲۳ جمادی الاولی ۱۳۲۶ – (دوم تیر ۱۲۸۷) بازارها بسته، تعطیل عمومی، حتی ادارهٔ واگون و سایر ادارات دولتی و غیردولتی تعطیل، طرف صبح برادرم شمس الحکماء وکیل مجلس حرکت کرد که برود به طرف مجلس گفتم: شب گذشته درباری‌ها خیال شبیخون به مدرسهٔ سپهسالار را داشتند قدری تامل کن تا خبر برسد، جواب داد تکلیف ما وکلاء مجلس این ایام بودن در مجلس است وانگهی استخاره کردم رفتن خوب است و روانه شد به فاصلهٔ نیم ساعت جناب مجدالاسلام مدیر روزنامهٔ «ندای وطن» وارد بر بندهٔ نگارنده شد بسیار متفرق‌الحواس با چشم گریان و دل‌بریان رنگ از رویش رفته و خون در بدنش جوش آمده است پس از ملاقات گریه او را دست داد که وای ملت وای ملت، از مطلب مستفسر شدم جواب داد شب گذشته قراق و توپ و سرباز اطراف مجلس و مدرسه را گرفته نه می‌گذارند کسی وارد بر مجلسیان شود و نه کسی از مدرسه خارج شود چند نفری را هم گرفته‌اند. در این بین صدای غرش توپ بلند شد، از صبح الی اکنون که چهار ساعت به غروب است متوالیا صدای غرش توپ عالم را فرا گرفته است.(ص ۱۵۶)
چند صفحه در مورد وقایع و خبرهای شنیده شده در آن روز می‌نویسد.

چهارشنبه ۲۴ جمادی‌الاولی ۱۳۲۶(سوم تیر ۱۲۸۷) امروز حکومت شهر حکومت نظامی بود و پالکونیک رئیس قزاقخانه مسؤول نظم شهر است طرف صبح ملک المتکلمین که اسم او حاج میرزانصرالله و مشهور و معروف به بهشتی بود با مدیر صوراسرافیل میرزا جهانگیر خان به قتل رسیدند، با طناب این دو را خفه کردند. سن ملک‌المتکلمین بین پنجاه و شصت بود ولی جهانگیرخان سی و دو سبه بود. ( ص۱۶۰)
در دو صفحه بعد می‌نویسد که چگونه خبردار می‌شود که از او هم نامی برده شده است و شبه از طریق پشت‌بام به خانه‌ی یکی از همسایه‌ها می‌رود در مورد به توپ بستن خانه‌ی ظهیرالدوله هم خبری می‌نویسد و نکته‌ی جالب که به اوضاع الان هم می‌خورد این است:

امروز حکم صادر شد که مقصرین را قزاق بگیرد نه سرباز و نظمیه از این خبر خرسند شدیم چه قزاق اکتفا می‌کند به همان گرفتن مقصر، دیگر به خانه‌ها و بستگان و اطفال کوچک کاری ندارد.(ص ۱۶۱)
روز پنجشنبه ۲۵ جمادی‌الاولی ۱۳۲۶(چهارم تیر ۱۲۸۷) بازرها باز، عموم مردم از مشروطه بد می‌گویند. طرف صبح اعلانی به در و دیوار چسبانیده شد که مقصود ما گرفتن چند نفر مفسد بود که گرفتیم و دیگر با کسی کاری نداریم، عفو عمومی شامل حال رعیت است.(ص ۱۶۱)
در ادامه چند خطی در مورد این می‌نویسد که نظام‌الاسلام شفاهت او و مجدالاسلام را نزد شاه کرده است و شاه آن دو را خدمتگزار می‌خواند.
جمعه ۲۶ جمادی‌الاولی ۱۳۲۶ – (پنجم تیر ۱۲۸۷) امروز بقیهٔ مقصرین و مشروطه‌خواهان را که اُس اساس بودند و در انجمن‌ها عضویت داشته، گرفتار می‌نمایند.(ص ۱۶۱)
در ادامه در مورد چگونگی قتل جهانگیر خان و ملک‌المتکلمین می‌نویسد و تلگرافی از سوی حکومت کودتا که به سراسر کشور ارسال شده است می‌آورد که بسیار شبیه است به سخنان کودتاچیان امروزی!
روز شنبه ۲۷ جمادی‌الاولی ۱۳۲۶(ششم تیر ۱۲۸۷) نگارندهٔ هنوز آفتابی نشده است لکن مجدالاسلام آفتابی شد و کسی هم معترض او نشده است.
در ادامه‌ی مطالب کوتاهی در این روز نوشته است به غارت اموال مردم اشاره دارد و می‌گوید این کار همان کسانی است که سوگند خورده بودند از مشروطه دفاع کنند. روز بعد چیر مهمی نوشته جز این که با اطمینانی که امیرحنگ به او داده از منزل خارج شده و به منزل جناب آقا یحیی رفته است اما در مورد حرف های زده شده با او چیزی نمی‌نویسد که معلوم است آن روزها بسیار در نوشتن احتیاط می‌کرده است. اما نوشته‌ی روز بعد جالب است.
روز دوشنبه ۲۹ جمادی‌الاولی ۱۳۲۶(هشتم تیر ۱۲۸۷) شهر در نهایت نظم و آرامی است اخبار موحشی از آذربایجان می‌رسد خدا کند که دروغ باشد دیگر ضرر بس است. مردم در این دو ساله از دست رفتند خدا لعنت کند….(۱)
در پاورقی سعیدی سرجانی نوشته است:
——————
۱- اینجا چند سطری در نسخهٔ اصل بوده است که بعدا مرکب آن را شسته‌اند، خوانده نمی‌شود فقط از بعضی کلمات نقش شستهٔ بسیار کمرنگی مانده از این قبیل، … جماعت … طلب و بعض ملاها را … نمی‌شود نزد عوام اسم مشروطه را برد… (ص ۱۶۴)
کاملا می‌شود درک کرد که جناب ناظم‌الاسلام از روی یاس و ترس مطالبی را نوشته است علیه مردم و مشروطه‌خواهان که بعدا آن‌ها را پاک کرده است.
روز سه‌شنبه غرهٔ جمادی‌الاخری ۱۳۲۶(نهم تیر ۱۲۸۷) شهر آرام [است] عموم مردم از آقا سیدعبدالله بد می‌گویند.(۱۶۵)
برای امروز فقط همین را نوشته و روزهای دیگر هم از چند خط تجاوز نمی‌کند و به آرام بودن شهر اشاره دارد و سعی می‌کند اخبار را محافظه‌کارانه بنویسد.
روز پنجشنبه سویم جمادی‌الاخری ۱۳۲۶(یازدهم تیر ۱۲۸۷) امروز شهر در نهایت نظم و آرامی است تلفونی از آقا سیدعبدالله از قزوین رسید که سالم بوده است گویا از راه قزوین به همدان و از بی‌راهه او را می‌برند به عتبات عالیات.
امروز جناب آقا سید محمد طباطبائی از ونک که در یک فرسنگی طهران است نقل فرمودند به درکه، متصل به عوین (اوین) و دو فرسخی طهران است از قرار مذکور شاه متقبل شده است که ماهی هزار تومان بدهد به جناب آقای طباطبائی که در همان نواحی طهران باشد. (۱۶۵)

روز چهارشنبه ۱۶ [جمادی‌الاخری ۱۳۲۶ – [(بیست و چهارم تیر ۱۲۸۷) امروز جمعی که در سفارت انگلیس متحصن بودند نوشتهٔ امان گرفته خارج شدند، بندهٔ نگارنده رفتم منزل جناب آقا یحیی. مذکور داشت آقا سیدمحمد حجت کرمانی گفته است که شیخ فضل‌الله در مجلس بد گفته است از مشروطه و از جناب حجه‌الاسلام آقای آقا سیدمحمد و این که چرا بندهٔ نگارنده را به قتل نرسانده‌اند ؟! وا اسفا بندهٔ نگارنده که در اصول عقاید و اکثر علوم کتاب تالیف کرده و با این مراتب علمیه باید از شیخ فضل‌الله بترسد و او را چه قدر بی‌حیا و بی‌شرم می‌بینم که نه ملاحظهٔ خدا و نه ملاحظهٔ آخرت را دارد.(۱۷۲)
روزها پشت هم سپری می‌شود. در آذربایجان پیروزی‌هایی به دست می‌آید و دوباره کم کم قلم ناطم‌الاسلام هم به کار می‌افتد و یاس قبلی به شور و شوق جدید تبدیل می‌شود. تلگراف‌ها و اعلامیه‌ها و بیانیه‌ها را می‌آورد که خواندن همه‌ی آن‌ها جالب و عبرت‌آموز است. یک سال بعد حکومت کودتا سقوط کرد.
روز جمعه ۲۷ جمادی الاخری ۱۳۲۷(۱۲۸۸) امروز دو ساعت به ظهر در شهر منتشر گردید که محمد علیشاه رفته است به سفارتخانهٔ روس و از تخت و تاج استعفاء داده است. اگر چه هنوز باور نمی‌کنم ولی از رشادت مجاهدین و شجاعت بختیاری و حرکات ناهنجار درباریان نتیجه همین است که ملت غالب و دولت مغلوب شود. زیرا که در این یکسال استبداد بحدی قلوب مردم از شاه منزجر شده است که حد و وصف ندارد.(ص ۴۹۳)
چندین صفحه تحلیل و تلگراف و اعلامیه و لایحه آمده است.

روز شنبه ۲۸ جمادی الاخری ۱۳۲۷(۱۲۸۸) – امروز بازارها مفتوح و عموم مردم در فرح و سرور می‌باشند. شب گذشته حضرات یهود در محلهٔ خود چراغانی کرده بودند.
روزها پر است از مطلب و اعلامیه و تلگراف

روز شنبه ۱۳ رجب ۱۳۲۷(۹ مرداد ۱۲۸۸ – ۳۱ ژانویه ۱۹۰۹) دیشب آتش بازی مفصلی بود. اعلیحضرت شاهنشاه (منظور احمدشاه است.) هم در تماشای آتش بازی حاضر بودند.
امروز استنطاق حاج شیخ فضل‌الله تمام شد و بعضی اقرارات نموده که ما پس از تحصیل صورت استنطاق اقرارات او را می‌نویسم ان‌شاءالله.
طرف عصر یکساعت به غروب مانده حاج شیخ فضل‌الله را از بالای عمارت توپخانه پائین آورده و با نهایت احترام و وقار او را به‌طرف دار آوردند. از قرار مذکور عده‌ای از تجار محترم آنجا بودند، رو به آنها کرد و گفت: ما رفتیم خداحافظ. همگی جواب دادند: به درک اسفل.(۵۲۹)

شرح ماجرای اعدام کمی مفصل است و اوج نفرت مردم را از او می‌رساند. شیخ فضل‌الله نوری که رهبری مذهبی کودتا را به عهده داشت این‌گونه به دار آویخته شد و دیکتاتور فراری، محمدعلیشاه قاجار، هم به روس رفت و مدتی بعد لشکری جمع کرد و به ایران حمله کرد که شکسته سختی خورد و به ایتالیا رفت و چند سال دیگر زنده ماند تا سقوط پادشاهی سلسله‌اش را هم ببیند و در ۱۶ فروردین ۱۳۰۴ در ایتالیا بمیرد. آری دیکتاتورها به خواری می‌میرند و خوش‌شانس‌ترینشان جام زهر می‌نوشند و در حالی که از عزت و شوکتشان چیزی باقی نمانده است می‌میرند تا مردم آسوده زندگی کنند. به امید روزی که مردم ایران سقوط و خواری آخرین دیکتاتورهای سرزمین خود را جشن بگیرند و دیکتاتوری و استبداد برای همیشه در این خاک دفن شود.

پی‌نوشت: به مناسب روز قدس دو اعلان که در رمضان صد و یک سال پیش در اوج دوران دیکتاتوری و مبارزه‌ی مردم تبریز نوشته شده است را اضافه می‌کنم.

روز پنج‌شنبه ۱۹ رمضان المبارک [۱۳۲۶](۱۲۸۷) ضمن شرح وقایع امروز که مربوط می‌شود به قشون کشی فرمانفرما برای سرکوب مشروطه‌خواهان در تبریز چند اعلان آمده است:
شبنامهٔ ژلاتین
که با مرکب قرمز طبع شده است.

الم تر کیف فعل ربک باصحاب الفیل، الم یجعل کیدهم فی تظلیل و ارسل علیهم طیرا ابا بیل.
نماند ستم‌کار بد روزگار بماند بر او لعنت پایدار
از روزگار مستبدین عبرت بگیرید، آخر نفس بکشید. حالا هم اسیر دست پلیس هستید ببینید آنهائی که نقض عهد کردند و با ودیعهٔ الهی ستم شدادی کردند، ذریه صدیقهٔ طاهره را برخی با قرآن هدف گلوله کردند و توپ به مسجد مسلمین بستند و برخی از کبار آل رسول را با زنجیر و لگد و سیلی حبس و تبعید شهر به شهر و دیار به دیار بردند، اسرا را گروهی مقتول، جمعی اداره و حبس، کثیری از خردسالان مسلمان در حبس اراذلها دست بی‌ناموسی شب و روز به آنها دراز می‌کردند. قریب سی و شش خانهٔ مسلمین را یغما نمودند و زیر جامهٔ عورات مسلمین را سر نیزه‌ها کردند و حکومت مسلمین را به نصاری دادند در هیچ عهدی هیچ فاسقی و جابری این طور به زیر دست خود نکردند…(۲۲۲)
اعلان بلندی است دو صفحه. گمان می‌کنم منظور از نصاری سربازان روسی باشد.
اعلان دیگر که با ژلاتین طبع شده است
آنان که به صد زبان سخن می‌گفتند آیا چه شنیدند که خاموش شدند؟
هان ای اهالی طهران که در حیرتیم شما را چه شده که یکباره چشم از مادر مهربان وطن پوشیده و در سرداب غفلت غنودید؟ و خود را در نزد اهل عالم و تمام ملل و امم به بی‌غیرتی و سست عنصری و بی‌ناموسی معرفی کردید و لکهٔ عاری بر روی خود گذاردید که [با] هیچ آبی شسته بلکه ابدالدهر سترده نخواهد شد؟ بیائید قدری به خود آیید از سکر بادهٔ غفلت به‌هوش آمده و چشمها را بمالید و بر این خطرات و بلیایی که چون سیل بنیان کن بر وطن عزیز شما روی آورده و نزدیک است قومیت و ملیت شما را یکباره معدوم و مضمحل نموده و حیات پلیتکی این مملکت مملکت را خاتمه دهد، متوجه شده و به روزگار سیاه خود بگریید چه شد آن نطق‌های مهیج؟ کجا رفت آن جوش ]و[ خروش‌ها که در مجامع و محافل اطهار می‌نمودید؟ آن حرارت‌ها دروغی بود؟ مگر آن … [یک کلمه ناخوانا است.] تمام مصنوعی بو، که از یک صدای توپ خاموش شدید و از یک حملهٔ عرقوبی چهار نفر قزاق چنان سر از پا گم کرده عاشقی و مستی را فراموش نموده مثل زنهای هیز در کنج خانه‌ها فرار کردید!!! ای تف بر این غیرت!!! و ای لعنت بر این بی‌حمتی و بی‌ناموسی. بی‌چاره ملت آذربایجان و مجاهدین غیور تبریز که چهار ماه است دست از همه چیز خود شسته جان‌های عزیز خود را سپر گلوله‌های آتشین نموده سنگ شما بی‌غیرت مردم را به سینه می‌زنند و در راه آسایش شما بی‌شرف مردم جان می‌دهند. … (۲۲۴)
این اعلان هم یک صفحه‌ی دیگر ادامه دارد. طبق گفته‌ی مصحح: این علامت‌ها (!) در اصل خطی هستند.

ارسال به: Balatarin::Donbaleh::100C::oyax::Mohandes::Del.icio.us::Friendfeed::Twitthis::Facebook::Addthis to other::Subscribe to Comments Feed::Subscribe to Feed

Advertisements

5 دیدگاه »

  1. «با ياهومسنجر اين فراخوان را براي کليه دوستاتون بفرستيد» said

    راهپيمايي بزرگ روز قدس براي رسيدن به آزادي. ساکنين شهرهاي کوچک مثل تفرش، دامغان و … اگر براي روز قدس احساس خطر ميکنيد از پنجشنبه به تهران بياييد. اين راهيست براي شما كه اعتراضتان را فرياد كنيد و به درياي ملت بپيونديد. هركسيکه خود را ايراني ميداند به تهران بيايد تا 9صبح جمعه 27شهريور در يك نقطه اين شيربچه آسيا متمركز شويم و قلب تپنده اش را از شر بيماري كشنده ديكتاتوري نجات دهيم. جمعه صبح چنان يار يكديگر خواهيم بود كه سبزي ما سياهي را چون سيلابي بشويد و ببرد. با هم اگر باشيم، باطل رفتني است.

  2. عالي بود…. خيلي عالي.

  3. Aylar said

    طلاعات به درد بخوری داشت {مجکرم}

  4. Aylar said

    در ضمن ولی من منابع تون رو ندیدم کجاست؟

RSS feed for comments on this post · TrackBack URI

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: