همهی ما با منشوری که «منشور حقوق بشر کوروش کبیر» نامیده میشود آشنا هستیم.(۱) در این متن تاریخی به وضوح چیزی که امروز میتوانیم بهنحوی سکولاریسم و آزادی دیندارای بخوانیم قید شده است:«فرمان دادم که همهٔ مردم در پرستش خدای خود آزاد باشند و آنان را نیازارند.»(۲) و یا «فرمان دادم تمام نیایشگاههایی که بسته شده بود را بگشایند. همهٔ خدایان این نیایشگاهها را به جاهای خود بازگرداندم. همهٔ مردمانی که پراکنده و آواره شده بودند را به جایگاههای خود برگرداندم. خانههای ویران آنان را آباد کردم. همهٔ مردم را به همبستگی فرا خواندم.»(۳) به عبارت سادهتر جامعه آن نباشد که «جمهوری اسلامی» میخواهد یا «روشنفکران دینی» بر آن پامیفشارند و میخواهند یک دین خاص و خدایی واحد فرمان براند و شؤن زندگی را تنظیمی آمرانه کند. در همین منشور در لغو بردهداری میخوانیم:«من بردهداری را برانداختم. به بدبختیهای آنان پایان بخشیدم. همهٔ مردمانی که پراکنده و آواره شده بودند را به جایگاههای خود برگرداندم. خانههای ویران آنان را آباد کردم. همهٔ مردم را به همبستگی فرا خواندم.»(۴)(۵)
این سند به عنوان دستاوردی بشری میتواند نشان دهندهی آن باشد که تحمیل دین و به بیگاری کشیدن انسانها با سلطهی دو دین بزرگ سامی: «مسیحیت» و «اسلام»، که هر دو پایه در «یهود» دارند، در جهان رواج پیدا کرد. مسیحیت تاریکترین دوران بشری را در سدههای میانه، قرون وسطی، با سلطهی دینی خاص و خشن که مخالفان خود را در آتش میسوزاند و تفتیش عقاید را چون امری رایج و بایسته عادی کرده بود رقم زد و جلوی تمام پیشرفتهای علمی را گرفت و برای قرنها رشد علم و مدنیت را متوقف کرد.
نکتهی بسیار مهم دیگری که در این منشور بر آن تاکید شده است صلح و رفاه و آبادانی است. آبادانی که با بیگاری و کار بردگان میسر نبوده است. اما برای من نکتهی دیگری فراتر از متن منشور جالب است و آن کار کارگران و صنعتگرانی ست که این گل را از خاک رس ساختهاند و آن را در کوره پختهاند و بر آن این نوشته را حک کردهاند و با آنچنان مهارتی این کار را انجام دادهاند که قرنها دوام آورده است و به دست ما رسیده است. وقتی در بیستون به کتیبههای تراشیده شده بر سنگ خارا در دل کوه نگاه میکنم با خود میاندیشم که براستی اگر کار طاقتفرسای حککردن این نوشتهها در دل کوه بر روی سنگخارا نبود اکنون چه چیزی از افتخار شاهان و فخرفروشیهایشان به جا مانده بود.
در طول تاریخ این «کار» ست که انسان را از سایر حیوانات متمایز کرده است. این فقط انسانها هستند که طبیعت را تغییر میدهند و رام میکند و به فرمان خود در میآورند که طبیعت جز مغز و سیستم عصبی که میتواند عضلات را با ظرافتی باورنکردی به کار گیرد تا این جهان را از نو مطابق میل خود بسازد. طبیعت جز این مقز و سیستم عصبی هیچچیز دیگر در او به ودیعه نگذاشته است. انسان و فقط انسان است که میتواند تولیدی مازاد بر نیاز خود داشته باشد و متاسفانه این ویژگی عاملی برای استثمار دیگران شده است تا گروهی اندکی از انسانها از دسترنج بخش عظیمی از انسانههای دیگر بهرهمند شوند.
تمام تمدن و رفاه و آبادانی که داریم ثمرهی کار خستگیناپذیر و پیوستهی «کارگران» است. هر چند من جهانی را آرزو میکنم که بیگاری و بردگی مدرن کاملا از آن رخت بربسته باشد و انسانها به دو دستهی «کارگر» و «کارفرما» تقسیم نشوند اما در جهان امروز «کارگر» به عنوان بخشی از جامعه که تولید اجتماعی را در دست دارد واقعیتی پیش روست. بیآنکه با ستایش از این بخش از جامعه قصد تحمیق آنان برای کار بیشتر و مضاعف و استثمار و بهرهکشی بیرحمانهتر وجود داشته باشد باید آنان را ستایش کرد و فراموش نکنیم آنان هستند که به طور مستقیم «نیروی کار» خویش را در اشیا متبلور میکنند تا اشیا را رام انسان کنند و در اختیار آنان قرار دهند. به همین دلیل این نیرو واقعبینترین و پیگیرترین نیروی اجتماعی است و از همین ویژگی دیکتاتورها و پوپولیستها استفاده میکنند تا با تحمیق و تهدید و زور و ارعاب این نیروی اجتماعی را در جهت بسط نیروی اهریمنی خود به کار گیرند.
هیچ بخشی از جامعه نمیتواند بدون حمایت کارگران تغییرات عمیق و انسانی بهوجود آورد. اکنون که بخش عظیمی از جامعه ایرانی در خیابانهای تهران و چندین شهر بزرگ دیگر «جنبش سبز» را برای ساختن جامعهیی آزاد و آباد و مرفه به پاداشتهاند باید بدانند بدون حضور کارگران به عنوان کارگر در جنبش این جنبش نمیتواند تداوم پیدا کند و به نتایج بنیادی برسد.
روز جهانی کارگر در ایران با روز معلم عجین شده است، و این پیوستگی را باید به فال نیک گرفت که براستی معلمان را میتوان کارگران فرهنگی نامید. یازده اردیبهشت، اول ماه مه، روز بسیار مهمی است و غفلت از آن خسران جبران ناپذیری را موجب میشود. دیکتاتوران حاکم و سرمایهداران اصلاحطلبی که میخواهند ساختار قدرت را به نحوی اصلاح کنند که ساختار کلی نظام را حفظ کنند چون تصور میکنند اعمال نادرست شرکای حکومتیشان موجبات فروپاشی کل نظام را فراهم میآورد از شنیدن نام «کارگر» و «روز کارگر» در وحشت هستند و در سی سال گذشته سعی کردهاند این روز را از آن خود کنند و کمرنگش کنند. از سوی دیگر نیروهای که از قدرت راننده شدهاند، چه با انقلاب ۵۷ چه بعد از آن در تصفیههای حکومتی، و خواهان سرنگونی جمهوری اسلامی هستند اما میخواهند این سرنگونی بهنحوی صورت گیرد که موجب رادیکال شدن مطالبات مردم نشود و بساط استثمار مضاعف برچیده نگردد(۶) این «نحوه» طبیعتا هیچ «نحوی» بهجز حملهی خارجی نیست و برای همین است که با تردید افکنی میخواهند «جنبش سبز» را جنبشی در حمایت از جناحی از «جمهوری اسلامی» معرفی کنند و یا پیروزیاش را غیرممکن بدانند و با هر سستی و سکوت کوتاهی که پیش میآید هلهله برکشند که «دیدید گفتیم فایده ندارد!»
کنون بسیاری از کارگران و کارگرزادههای دانشجو و محصل و بیکار، گمنام و نامآشنا، در زندان هستند و زیر بدترین شکنجهها و رفتارها قرار دارند و بیپناهترین زندانیان محسوب میشوند. منصور اصانلو، کارگر دلیر سندیکای شرکت واحد و معلمان در بند مانند عبدالرضا قنبری و فرزاد کمانگر فقط نامهایی هستند که شناختهشدهتر از دیگرانند. خاستگاه طبقاتی اکثر زندانیان گمنام و کشتهشدگان «جنبش سبز» طبقهی کارگر و اقشار فرودست جامعه هستند.
فریب خبرسازیهای حکومت را برای کمرنگ کردن این روز بزرگ نخوریم و تمام توان خود را برای برگزاری هرچه باشکوهتر و اعتراضیتر روز کارگر و روز معلم کنیم. شک نداشته باشید حضور کارگران رنگ تازهیی به «جنبش سبز» میدهد و پیروزیاش را قطعی و نهایی و عمیق میکند.
پانویس
۱) متن کامل و ترجمهی دقیق و خط به خط این منشور را میتوانید در ویکیپدیای فارسی در مقالهی «منشور حقوق بشر کوروش بزرگ» بخوانید.
۲) خط ۲۶ منشور. این نقل و تمام نقلهای بعدی از این منشور از مقالهی ویکیپدیای فارسی آورده شده است.
۳) خط ۳۲ منشور.
۴) خط ۲۶ منشور.
۵) طرفه آن که پس از توفق اسلام بر ایران دوباره بردهداری را رایج کردنند و اکنون کسانی که در پی توجیه احکام صریح اسلام در مورد بردهداری هستند میگویند:«اسلام میخواسته به تدریج بردهداری را برچید.» به عبارت ساده اسلام هزار سال پس از لغو بردهداری توسط کوروش دوباره بردهداری را زنده میکند و بعد قصد داشته به تدریج براندازد!
۶) طرفه این که از هم اکنون میگویند بعد از سقوط «جمهوری اسلامی» باید برای پنجاه سال کمربندها را محکمتر ببنددیم و صد البته کسانی که باید کمربندها را محکمتر ببندند کارگران هستند!
دربارهی کارگران و روز کارگر
× کارگران و فرودستان و «جنبش سبز». (استقبالیهیی بر روز کارگر)




مجید گفت
جناب بلوا!
این مطلب را در دنباله گذاشتم.
http://donbaleh.com/link/254226
یک موجود مفلوک اطلاعاتی هم لینک را بی نصیب نکرده و رای منفی داده است.
balva گفت
مجید عزیز،
سپاسگزارم از لطفت. حلاوتی که در منفی اینان است در مثبتشان نیست!
دامبولی گفت
سلام بلوا جان به کمکت نیاز دارم
بعد از نا امید شدن از بالاترین، من دیروز توی دنباله ثبت نام کردم اما لینک فعال سازی شون ایراد داره و سایت هم راه تماس نداره
می تونی یه ایمیل بهم بدی بهشون خبر بدم یا خودت زحمتش رو بکشی
ممنون می شم.
sabzebishomar@gmail.com
balva گفت
دامبولی عزیز،
دقیقا متوجهی مشکلت نشدم. به هر حال امیدوارم مجید عزیز کامنت تو را ببیند و بتواند کمک موثرتری انجام دهد. فکر کنم ایراد فعالسازی موقتی باشد و زودبرطرف شود.
پرونده قتل (فاطمه قائم مقامی) هنوز باز است گفت
پرونده قتل (فاطمه قائم مقامی) هنوز باز است
.
دلدادگی فلاحيان به (فاطمه قائم مقامی) مهماندار شرکت هواپيمايی آسمان که در زيبايی بی همتا بود عليرغم افشا شدن، دارای زوايای تاريکی است. مشاور فعلی رهبری و وزير اسبق اطلاعات مردی زنباز و هوسران است و در اين مورد شهره آفاق شده است. مشاور ولی فقيه بی قيدی خود را به اصول و مبانی مذهبی به کرات نشان داده است. هنگامی که وی به آلمان سفر کرده بود تا قضيه پرونده ميکونوس را ماله کشی و ماستمالی نمايد به گفته شاهدان عينی به جز يکی دو نوبت نماز نخواند! در روز سوم اقامتش در آلمان چند نفر از مقامات امنيتی سفارت ايران در آلمان به ديدارش رفتند. سر ظهر يکی از ماموران برای چاپلوسی بلند شد و با کسب اجازه از فلاحيان وضو گرفت و سپس رو به وی گفت: حاج آقا ما را بی برکت نگذاريد! بفرمائيد اقامه کنيد تا از انفاس قدسی شما بی نصيب نمانيم! فلاحيان با خنده پاسخ داد: ما مسافريم و نماز را شکسته می خوانيم و چون وقت نداريم نمازها را جمع می کنيم آخر شب می خوانيم! در چهارمين و پنجمين شب اقامت عاليجناب خاکستری پوش در آلمان وی به همراه فردی چند ساعت غيبت کرد و در شب پنجم که موسويان سفير وقت ايران در آلمان به جستجوی جناب وزير برای وصول يک دستورالعمل محرمانه پرداخت به او گفته شد حاج آقا به آپارتمان …. رفته تا يک خانم ترک را ارشاد کند! اين خانم همان زنی است که به دعوت فلاحيان در زمان وزارتش به تهران سفر کرد و حدود يک ماه در شمشک٬ دماوند و اصفهان ميهمان مخصوص عاليجناب بود و (شيان) نام دارد.
ولی در مورد قائم مقامی ، ماجرا از يک روز يا يک ماه همخوابگی فراتر رفت. فاطمه که کار ميهمانداری را در هواپيمايی ملی آغاز کرد زيبايی خيره کننده و تحسين برانگيزی داشت. مدير عامل وقت و مدير کل حراست هواپيمايی هما چون به کام نرسيدند با پرونده سازی و انگ مسائل اخلاقی چسباندن به وی او را از هواپيمايی ملی در سال ۷۱ اخراج نمودند اما وی بلافاصله با کمک يکی از خلبانان سابق هما به عنوان سرمهماندار وارد شرکت آسمان شد. آشنايی او با فلاحيان در جريان سفر عاليجناب خاکستری به مشهد صورت گرفت. فاطمه در زندگی زناشويی شکست خورده بود. پس از به دنيا آمدن سومين فرزندش هنگام لغو يکی از پروازها و بازگشت ناگهانی به خانه با حقيقتی تلخ که همانا خيانت شوهرش بود مواجه شد. اما اين يک خيانت معمولی نبود و شوهر جراح قائم مقامی با فردی مذکر رابطه برقرار کرده بود و همين امر موجبات دلزدگی فاطمه از زندگی را فراهم ساخت به طوری که وی ترجيح می داد بيشتر به ديدار فاميل و آشنايان برود تا در خانه بماند.
در چنين وضع بحرانی و در يکی از سفرهای کاری فلاحيان به مشهد او با قائم مقامی آشنا شد و آنچنان دل و ايمان باخت که بعد از رسيدن به مشهد به وی شماره تلفن های مستقيم و خصوصی اش را داد و چنان عنان از کف داده بود که سفر چهار روزه اش به مشهد را به دو روز تقليل داد و به تهران بازگشت. فاطمه برای اينکه از نفوذ فلاحيان در رفع مشکل خانوادگیش استفاده کند به تلفن او زنگ زد که اي کاش اين کار را نمی کرد! به گفته صميمی ترين دوست فاطمه و محرم اسرار وی ، اولين ديدار اين دو تن در يکی از خانه های امن وزارت اطلاعات در شهرک غرب صورت گرفت. سه چهار ماه بعد کار به جايی رسيد که فلاحيان طاقت دوری معشوقش برای يک روز را هم نداشت. يک اشاره کافی بود تا قائم مقامی در مراجعه به فرودگاه متوجه شود به جای او فرد ديگری در تيم پرواز قرار گرفته و او می تواند به خانه برگردد و به مرور فقط در پروازهای خارجی در کادر پرواز قرار گرفت. فلاحيان نهايت محبت را در حق فاطمه کرد: هدايای گران قيمت ٬ خانه ای مجلل٬ اتومبيل آخرين مدل٬ خرج سفرهای ده هزار دلاری و … ترديدی باقی نمی گذاشت که جناب وزير عاشق او می باشد. اما يک روز فاطمه به نزديک ترين دوستش گفته بود: علی(فلاحيان) به من بسته هايی می دهد که در دبی٬ فرانکفورت و استکهلم به کسی بدهم و من فکر مي کنم اين بسته ها پر از هروئين است. بار ديگر هم عنوان کرده بود که فلاحيان از وی خواسته برای يک امر مهم به يک نويسنده مخالف نزديک شوم و چند وقت بعد از قتل نويسنده خبر داده بود. دوست صميمی فاطمه اظهار داشته که دليل قتل فاطمه اين بود که پس از سال ها دلهره٬ درد و اضطراب با يکی از خلبانان همکارش آشنا شد و به دوستش گفت: سرانجام عشق واقعی ام را يافتم.
در يکی از سفرهای قائم مقامی به دوبی هواپيما دچار نقص فنی شده و رفع اشکال ۴۸ ساعت به طول انجاميد. وی در رستوران هتلی که تيم پرواز در آن اقامت داشت با يکی از خلبانان سابق هما که برای يک شرکت آمريکايی کار می کرد برخورد کرد و ساعت ها با هم گفتگو کردند. هنگام برطرف شدن نقص فنی و بازگشت هواپيما به تهران فاطمه به يکی از خانم های همکارش در طول پرواز گفت که توسط يکی از دوستانش که شهروند آمريکائي است به کنسولگری آمريکا رفته و مطمئن است به راحتی ويزای آمريکا را دريافت خواهد کرد. احتمالا فلاحيان از طريق همين همکار فاطمه يا مامورانش از رفت و آمد معشوقه اش به سفارت آمريکا با خبر شده است. حمل بسته های مشکوک توسط فاطمه به دوبی و اروپا از همين زمان آغاز شد و احتمالا بين اين کار و اطلاع فلاحيان از رفت و آمد او به کنسولگری آمريکا رابطه ای وجود داشته است.آنچه روشن است از اوايل خرداد سال ۱۳۷۶(سه سال پس از شروع رابطه) قائم مقامی در فضای رعب و وحشت زندگی می کرد و مدام در فکر راهی برای خلاصی از دست فلاحيان و ازدواج با مرد دلخواه خود و رفتن به کانادا بود. طلاق از همسرش هم مراحل نهايی را می گذراند ولی با اين حال فاطمه با استرس بسيار زندگی می گذراند. يک بار و در پی خلوت دو روزه با عاليجناب خاکستری پوش در ويلای دماوند هراسان به ديدار دوست صميمی اش آمد و گفت مطمئن است فلاحيان به او مشکوک شده است. مقدار زيادی نامه و يادداشت با خود داشت که همه را در حياط خانه دوستش سوزاند و هر چه دوستش از او خواهش می کرد که با او درد دل کند فاطمه زير بار نمی رفت. روايت دوست و همراز قائم مقامی درباره روز قتل او اين گونه است: دو پرواز پشت سر هم داشت در پی دومين پروازش حدود ساعت چهار بعد از ظهر به من زنگ زد و گفت اگر تا هشت شب از من خبری نشد با اين شماره تماس بگير. پس از تماس های مکرر با خانه فاطمه سرانجام شماره مورد نظر را گرفتم. صدايی مرتب از من می پرسيد کی هستم. تلفن را قطع کردم و راهی ترکيه شدم. (وی هم اکنون به عنوان پناهنده در کشور بلژيک اقامت دارد.)
فاطمه آن روز به جای رفتن به خانه عشق! مستقيما راهی منزل خود شده بود. احتمالا فلاحيان منتظر وی بوده است. فاطمه به دنبال يک مکالمه تلفنی به فردی زنگ می زند و از وی می خواهد به خانه بيايد و مراقب فرزندانش باشد٬ چون وی به دليل يک کار فوری مجبور است از خانه خارج شود. وقتی آن مرد به منزل قائم مقامی رسيد فاطمه خانه نبود و فرزند ارشدش يادداشتی به فرد مذکور داد که در آن همان شماره تلفنی که فاطمه به دوستش داده بود به چشم می خورد.(تلفن همان شب قطع شد و ساکنان خانه آنجا را تخليه کردند.) قائم مقامی با اتومبيل خودش(نه پژوی اهدايی فلاحيان) بر سر قرار رفته بود. سعيد امامی در اعترافاتش گفته است به دستور فلاحيان با فاطمه قائم مقامی در نزديکی وزارت اطلاعات در ساعت ۶ عصر قرار گذاشته و اين ديدار در اتومبيل فاطمه صورت گرفته است. امامی قاتل فاطمه را (سعيد حقانی) معرفی کرده که با شليک سه گلوله به مغز و قلب قائم مقامی وی را به قتل رسانده است! (گرچه بعيد نيست خود سعيد امامی قاتل باشد). سه فرزند بی مادر همچنان چشم انتظار زيباترين مادر دنيا هستند تا با يونيفورم پرواز از راه برسد و آنها در آغوش بگيرد.
.
http://fardaaye-roshan.persianblog.ir/post/66
.
http://freedomvatan.blogspot.com/2008/11/blog-post_11.html
.
http://demokracy.blogfa.com/post-110.aspx
.
http://gavras.wordpress.com/2008/05/09/%D9%85%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%82%D8%AA%D9%84-%D8%B3%D9%8A%D8%A7%D9%85%DA%A9-%D8%B3%D9%86%D8%AC%D8%B1%DB%8C-%D9%88-%D9%81%D8%A7%D8%B7%D9%85%D9%87-%D9%82%D8%A7%D8%A6%D9%85-%D9%85%D9%82%D8%A7/
anddisheh گفت
بزرگوار، از لطف شما سپاسگزارم و از منتی که بر من گذاشتید قدردانی میکنم.
راستش پیشنهاد من، به منزله تشکیل یک جبهه مخالف نیست. یعنی هیچ ستیزی در کلامم نبوده است. گر چه شما چنین چیزی به من نسبت ندادید و یقینا مطلب را با هوش سرشارتان گرفته اید. اما جهت اطمینان، عرض میکنم که، پیشنهاد من در قالب لینک شدن وبلاگها به یکدیگر و تشکیل گروههای در وبسایتهایی چون فیس بوک برای حمایت فکری و عملی در جهت تغذیه اندیشه های آزاد برای جنبش است. از این روی، من به منظور برداشتن یک گام در این راه. وبلاگ شما و بزرگوارانی چون شما را در وبلاگ خود لینک می دهم. البته اگر قابل بدانید.
balva گفت
اندیشه جان،
شرمنده میفرمایید. راستی من تا به حال فکر میکردم به وبلاگ شما پیوند دادم. خوب شد این ماجرا باعث شد متوجه شوم اشتباه کردم و پیوند را برقرار کردم.
مجید گفت
از مجید به دامبولی عزیز!
فکر میکنم لینک فعال سازی دنباله اتوماتیک است، احتمالا ایمیل در بخش اسپمِ ایمیل تان وارد شده است.
به آنجا رفته(اگر حذفش نکرده باشید) و روی آن کلیک کنید.
balva گفت
مجید جان،
خیلی ممنون، آقا متحیر شدیم از سرعت شما! امیدوارم همیشه همینطور فعال و سرحال باشید و در کمک به کافران و ملحدان و مومنانِ بیتیغ و درفش کوشا!
fariborz گفت
‹ ننگتان باد ای خداوندان قدرت ، ننگتان باد.
ننگ بر این حکومت مرد م فریب ولایت وقیح ، زنده باد جنبش سبز ملت ایران
ناشناس گفت
‹ ننگتان باد ای خداوندان قدرت ، ننگتان باد.
ننگ بر این حکومت مرد م فریب ولایت وقیح ، زنده باد جنبش سبز ملت ایران
مرگتان باد گفت
دوست گرامی ، فریبرز یا ناشناس ، چرا می گوئی ننگتان باد؟ مگر دژخیمانی مانند علی فلاحیان غرق در ننگ نیستند که می گوئی ننگتان باد؟ بهتر است به جای ننگتان باد بگوئی مرگتان باد !
وبلاگ شادی صدر گفت
وبلاگ شادی صدر
.
http://shadisadr.wordpress.com
میم گفت
به نظر من هر شاهی، در هر مقطع زمانی از خودش بسیار تعریف کرده است. این مرام شاه هاست. اما کاش امکانش را داشتیم سخنان رعیت های آن زمان را می خواندیم و می دیدیم که آیا آنها هم نسبت به کوروش و ایرانی که او ساخته بود، اینطور خوشبین بوده اند یا خیر.
ممکن است کسی حرف های همین خامنه ای را چند هزار سال بعد که سهل است، صد سال بعد بخواند و دیگر کسی نباشد که به او بگوید، هیچ بقالی نمی گوید ماست او ترش است.
balva گفت
میم عزیز،
کاملا حق با توست. تاریخ را قدرتمندان مینویسند و آنگونه مینویسند که خود میخواهند. اما این دیگر مربوط به گذشته است اکنون در عصر اطلاعات خامنهای به زبالهدان تاریخ میافتد و نمیتواند تاریخ را آنگونه که میخواهد بنویسد.
ما «سبز» نشده آنها «زرد» کردند! « بلوا گفت
[...] منشور حقوق بشر کوروش کبیر و روز کارگر [...]